نظرتون درباش چيه؟...احضار روحو ميگم......بنظر من واقعت نداره....شايدم داره..... ميخوام يه خاطره براتون تعريف كنم: دوسال پيش يكي از دخترداييهاي بنده يه چيزايي در مورد احضار روح ميدونست .....به گفته خودش اين كار عملي بود..منم ديده بودم چطور اين كارو ميكنه... همون دوسال پيش..من ويكي ديگه از دختر داييام كه همسن خودمه و يه رشته ميخونيم..تشريف برده بوديم خوابگاه پيش رفقا.... ساعتاي 10شب بود همينطوري مشغول تخمه شكستن و چايي خوردن بوديم(ديگه دانشجو جماعت پذيراييش ازين بهتر نميشه ....همينشم كه دارن خدارو بايد شكر كنن)....كه بحثمون رفت سمت جن و روح و اين حرفا بعدشم تعريف قصه هايي كه دخترا باور ميكنن وهمشون از جمله خودم تا يه ماه از سايه خودشونم ميترسن.... در حين گفت و شنود دوستان .....بنده عرض كردم ..بياين روح احضار كنيم.....در ضمن پنج نفر تو اتاق بوديم...من.زهرا.فاطمه.اكرم...و دختردايي عزيزم سيما..... يكي گفت:نه...يكي گفت اگه روح بيادو نره.....يكي گفت:الكيه.....هر كي يه چي گفت.....راي گرفتيم...اكثريت موافق بوديم... همه حروف الفبا رو روي تيكه هاي كاغذ نوشتيم ...و اعداد....و..سلام و خداحافظ و چند تا كلمه ديگه.....بعدش بصورت دايره روي تخت چيديم يه سكه هم گذاشتيم وسط....خودمونم دور تخت نشستيم....لامپ و خاموش كرديم ..پرده هارو زديم كنار تا نور بيفته داخل.......بعدش ...چند دقيقه ساكت بوديم ......منم مث دختر داييم كه قبلا اين كارو كرده بود منم شاهد بودم.....گفتم :ايا روحي در اين مكان وجود دارد...هيچ صدايي نيومد....چند ثانيه گذشت....خندم گرفته بود...اولش اروم بود ..بعدش صداي خندم بلند شد(خب شما بودين نميخنديدين)..... سيما:زهر مار ....نخند...خودت داري خرابش ميكني...جدي باش... خلاصه چند باري امتحان كرديم هر دفعه يكي ميخنديد....ديگه خسته شده بودم... من:اصلا بيخيال بشيم...شما ها همش ميخنديدن...جو و خراب ميكنين..... دوباره دوستان اصرار كردندي......ما نيز ادامه داديم 5دقيقه هممون ساكت بوديم ..حتي صداي نفسكشيدنمونم نميومد....ولي هر چه من گفتم حضرت روح اگه هستي سلام بفرما...فايده نداشت....سكه حركت نكرد... سيما:يه نكته مهمو بايد بگم...اينكه ...بايد يه نفر انگشتشو بزاره رو سكه... خيلي اروم.... نبايد سكه رو تكون بده بايد صبر كنه تا سكه خودش حركت كنه...و تا زماني كه روح اجازه نداده نبايد انگشتتو از روش برداري وگرنه ازارت ميده.......حالا كي حاضره انگشتشو بزاره؟ همه بهم نگاه كردن........ مناحساس شجاعت)...من ميزارم.... چند دقيقه گذشت سكه تكون نخورد كه نخورد.... اكرم:ول كنين تو رو خدا تا فردا هم بشينين هيچ روحي نمياد.... فاطمه:هيييييييس.....ساكت......شايد بياد... زهرا:اره ...شايد بياد من يه عالمه سوال دارم ازش بپرسم...... يهو ديدم يكي داره با دستش ميزنه به پهلوي من.......سيما بود كنار من نشسته بود......گرفتم چي ميگه...من خوب ميشناسمش....منظورش اين بود كه خودم سكه رو با دستم تكون بدم يه خورده سربسر بچه ها بزاريم...... بخدا من دختر خوبيم...نميخواستم اين كارو كنم اين سيما منو وسوسه كرد....منم ...كه ساده..گول خوردم...... من:هيسسسسسسس.....سكه گرم شده.....دستم چسبيده بهش....(با يه حالتي كه انگار خيلي ترسيدم)......رفقا خفه شدن.... من:ايا روحي در اين مكان وجود دارد ؟اگه هستي سلام كن....(اروم خودم باا نگشتم سكه رو بردم روي سلام)....بايد قيافه هاشونو ميديدن....تو همون نو رضعيفم ميشد ترسو تو صورتشون ديد.....باور كرده بودن..... سيمادوباره)....ايا روحي هست..... سكه رو بردم روي بله سيما:اسمت ...چيه؟ دراينجا روح...يعني بنده... روح:اميلي... من:چند سال پيش مردي؟ روح:40سال پيش سيما:چرا؟ روح:منو اعدام كردند..چون شوهرمو كشتم........ با تبر...... سيما:چرا كشتيش؟ روح:چون دخترمو كشته بود خلاصه ...سرتونو دردنيارم...منو سيما ازين سوالاي وحشتناك پرسيديمو...حسابي اونارو ترسونده بوديم...... زهراخيلي ترسيده بود......يهو بلند شد).....من ميرم بيرون .....ميترسم..... در حين رفتنش ..من خيلي سريع....سكه رو بردم روي....ز...ه..ر...ا....ن..ر...و... اكرم:واي...زهرا برگرد...نبايد..بري.. سيما:اره ...اون اجازه رفتن به تو نميده...... زهرا هم با اون ..قيافه رنگ پريدش....اومد نشست كنار اكرم..دسشتو محكم گرفته....(دلم براش ميسوخت ولي نميشد بازي رو تموم كرد تازه رسيده بود به جاهاي جالبش) يه سوالي اكرم پرسي كه اتفاقا من درست جواب دادم .البته يكم خنگ بازياي خودشونم بود جوابارو ميگفتن فكر ميكردن روح جواب ميده...... اكرم:ميشه بگي اسم همسر من در اينده چيه(خب خانوما خيلي مشتاقن بدونن) روح:عليرضا... اكرمخيلي ذوق زده)...واقعا؟.....چند سالشه؟ روح:26 اكرم:درسته ..اين پسر عممه.....قراره با هم ازدواج كنيم.... (به جان شريفتان بنده اين يه موردو شانسي گفتم....) اكرم:اون تو........كار نميكنه؟ روح:بلي ازين سوالا پرسيدنو خودشونم يه جوري جوابو ميگفتن و به حساب روح منظور ميكردن البته خيلي هارو هم من چرند جواب دادم و اونام قبول كردن..... ساعت 1با بدرقه حضرت روح جلسه به اتمام رسيد....و....خوابيديم صبح ساعت 9به خودم اومدم ديدم وااااااااي چه خبره....؟تو اتاق شلوغ شده بود...نميدونم اينا چطور تونسته بودن اينقد سريع خبرو منتشر كننن........جمعيتي بودا....اومده بودن براشون روح احضار كنم.....(خدايا چه غلطي كردما...خودت رحم كن..) من:بابا...بخدا...به پير ..به پيغمبر.....دروغ بود...روح كجابود سربسرتون گذاشتم..... ولي مگه زبون ادم حاليشون ميشد......ميگفتن ....نه....بچه ها شاهد بودن اين كارو كردي....الاوبلا ...بايد دوباره...ماهم ببنيم.... منم با حالت گريه....رو كردم به سيما... من:سيما توروخدا...تو كه ميدوني...خالي بندي بود تو يه چي بگو.... سيمانامردي)به من ربطي نداره من دخالت نميكنم همچين دلم ميخواست اين سيمارو بگيرم زير مشت و لگد اخه همش تقصير اون بود..ولي من كه زورم به اون نميرسيد بازم سكوت.... منفرياد)...نميتونم ....اصلا نميخوام...........برين بيرون...........پتو رو كشيدم رو سرم...... سيما بچه هارو بيرون كرد.....يه دوساعتي گذشت....صدايي نميومد.....سيما هم معلوم نبود باز تو كدوم اتاق پاي بساط تخمه و چايي نشسته بود...... پاشدم نشستم رو تخت......اكرم...و فاطمه داشتن درس ميخوندن.....برگشتن به من نگاه كردن..... اكرم:بيدار شدي......چايي هست اگه ميخوري...... من:نه نميخوام.....بچه ها بخدا به جون خودم ديشب همش دروغ بود.....باور ميكنين؟...(همينطوري به من نگاه كردن).....من:خب نه...باور نميكنين..... رفتم يه چايي ريختم پشت پنجره وايستادم....چايمو گذاشتم پشت پنجره سرد بشه...كه يهو ...اين سيمامث.....پريد تو اتاق.... سيما:بيا عزيزم ببين چه كردم...... من:...(قهر)..اصلا بهش نگاه نكردم....... يه برگه دستش گرفته بود......تو اتاق قدم ميزد با صداي شمرده و رسا ميخوند....متن نوشته...: جلسه احضار ارواح توسط خانوم.......هر شب ساعت10با تعيين وقت قبلي...براي هر گروه تو اتاق خودشون....بدون دخالت و اگاهي سرپرست خوابگاه...البته پذيرايي فراموش نشود.....تخمه...چايي...چيپس...پفك...بستني...(بعد رو كرد به منو گفت:) سيما:بنظرت كافيه؟بچه ها ازين بهتر نميتونن پذيرايي كننن.... منو ميگي........هيچي.........اخه بازم من زورم بهش نميرسيد.....ولي خب .....دعوا كلامي هم كه ميشه بدون زد و خورد.. من:پاشو ببينم...ديوونه...من ازت كمك خواستم...اون وقت تو رفتي واسه من ...تبليغات راه انداختي....اخه من چي بگم.....اين مسخره بازيو خودت درستش ميكيني....ديگه به من ربطي نداره..... وسايلمو جمع كردم رفتم خونمون......يه چند روزي دانشگاه و خوابگاه نرفتم..... ديگه حرفي از روح و احضار نزديم......فكر كنم خودش قضيه رو حل كرده بود...... با اين حرفا من خيلي دوسش دارم ....(سيما رو ميگما.....).......اين كارم فقط يه بازي بچگونه بود......