1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

شروع موضوع توسط Nahid ‏11/12/11 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    قسمت اول:
    ظهر بود .خسته به خانه رسیده بودم که ماشین خاله را دیدم. وقتی ماشین خود را پارك کردم و پیاده شدم و زنگ را فشردم،
    خود خاله آیفون را برداشت و در را باز کرد. داخل شدم خاله و مامان رو دیدم در آشپز خانه مشغول صحبت بودند. بعد از
    سلام و احوالپرسی، داشتم از پله ها بالا می رفتم که مامان گفت:
    نازنین، ماشین رو تو نیاوردي؟
    نه می خوام برم.
    ناهار بخور و برو
    نه باید برم. کتاب فروشی می بنده؛ باید کتاب بخرم.
    وقتی لباسهایم را عوض کردم و به پایین برگشتم، صحبتهاي مامان به گوشم خورد که می گفت:
    من و باباش حرفی نداریم؛ خودش طفره میره ودلیل ومنطق میاره.میگه درسم مهمتره. دوست دارم درسم تموم بشه وبرم
    سرکار؛ وبعد ازدواج کنم که حداقل نتیجه این همه درس خوندنم رو ببینم.
    کنار در آشپزخانه ایستادم وگفتم:
    باز شما دوتا خواهرمشغول نقشه کشیدن شدین وقصد جون من رو کردین؟
    وبعد خندیدم وگفتم:
    حرفهاتون بوي طوطئه می ده.
    خاله از روي صندلی پاشد وبه طرفم اومد وگفت:
    خاله جون توطئه چیه؟ نقشه کدومه؟ مگه بده من ومادرت براي آینده ات نگران باشیم ویا ازدواج کردن تو ایرادي داره؟
    خاله جان اگرحمل برگستاخی من نشه؛ بله داره. یعنی الان داره. ازتون خواهش می کنم که دیگه حرف ازدواج
    روتوي این خونه نزنین وبذارین به درسم برسم. شما هم اگه دوست دارین من ازدواج کنم برام مشغله فکري درست نکنین تا
    زودتر به آرزوتون برسین.
     
    3 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    با اینکه نمی دونم چه برنامه اي براي آینده ات داري ولی باشه قبول. بالاخره ماسعادت تورو می خوایم. حالا که سعادت خودت
    روتوي درس خوندن می بینی واون رو مقدم بر هرکار دیگه اي می دونی حرفی نیست. هرچی باشه صلاح مملکت خویش را
    خسروان دانند.
    خندیدم وگفتم:
    -قربون شما خاله خوبم برم.
    بعد نگاهی به ساعتم انداختم ومتوجه شدم وقت زیادي ندارم . روبه آنها کردم وگفتم:
    -دیرم شد. کتاب فروشی ها الان می بندن.
    خداحافظی کردم ورفتم ودرجواب مادرکه پرسیدکی برمی گردي، گفتم:
    -سعی می کنم زودبیام . براي فردا خیلی کاردارم.
    سوارماشین که شدم مدام توي فکربودم که چرا جواب منفی می دهم؟ آیا دلیلم منطقی است یانه؟
    هرکس دیگري بود ممکن بود قبول کند پس چرا من با اینکه شرایطم مناسب بود راضی به این کار نمی شدم.
    » باید خیلی درباره اش فکرکنی؛ شوخی بردار نیست. سعی کن انتخاب، انتخاب خودت باشه نه تحمیل »: با خودم گفتم
    شب وقتی براي شام ازاتاقم پایین آمدم پدر وامین نبودند.
    افشین هم داشت روزنامه می خواند. سلام کردم وبه آشپزخانه رفتم واز مادرپرسیدم:
    -چرا هنوز پدرنیومده؟
    -پدرت امشب به یک مهمانی مردونه دعوت شده.
    -امین هم رفته؟
    -نه، امین جاي دیگه اي مهمون بود. خونه یکی از دوستاش جشن فارغ التحصیلی بوده. امشب ما سه نفرتنهاییم. حالا تا افشین
    صداش در نیومده برو میزروبچین تا من غذا رو بیارم.
    وقتی که میز روچیدم افشین بلند شد وبه طرفم آمد وگفت:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    -چه عجب ماشمارودیدیم. ازوقتی که ازدانشگاه برگشتی خودت روتواتاق حبس کردي. مطمئنم الان هم که شام
    خوردي برمی گردي توي سلولت.
    مادر که داشت غذا می آورد گفت:
    -نازنین سالهاي آخر درسشه. خوب بایدبه فکردرسش باشه دیگه.
    -والله ما هم سال آخر بودیم، ولی هم به فکردرس بودیم هم فکرخانواده.
    پشت میزنشستم وگفتم :
    -من هم به فکر خانواده هستم اصلاً توکی خونه هستی که ببینی من چه موقع توي اتاق هستم کی میام پایین؟
    -حیف که غذا سرد میشه وگرنه جوابتو می دادم.
    -جوابی نداري که بدي. غذا رو بهانه نکن چون میشه دوباره گرمش کرد.
    -بله غذارومیشه گرم کرد این زبون تو رونمیشه هیچ کاریش کرد.
    مادر گفت:
    -بسه دیگه. جروبحث روکنار بذارین دیگه، غذا واقعا یخ کرد.
    بعدازشستن ظرف ها به مامان که مشغول بافتن ژاکت بود گفتم:
    -اگه کاري با من ندارین برم بالا.
    افشین پوزخندي زد و به مادر گفت:
    -بفرمایین. اون وقت شما بگین دروغ میگم. بفرمایین بالا خانم. کاري نیست.
    مادرگفت: نه مادرجون کاري ندارم برو بالا به کارهاي خودت برس.
    شب وقتی به بستر رفتم مدام درفکربودم درفکر ازدواج واینکه چرا خواستگارهایم رابا اینکه هیچ عیبی نمی توانستم روي آنها
    بگذارم ردمی کردم. درفکراهمیت دادن به خانواده وبیشتر درکنارآنها بودن ودرفکر درسهایم وامتحانات پایان ترم که نزدیک
    بودند وهزاران فکر دیگر بودم وبا همین افکار گوناگون بود که به خواب رفتم.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل




    صبح وقتی به دانشگاه رسیدم مهتاب رادیدم که روي نیمکت نشسته بودوکتاب می خواند. آنقدر غرق درمطالعه بود که متوجه
    نشد که من درکنارش نشسته ام. وقتی به اوسلام کردم نگاهش را ازکتاب برداشت لبخندي زد وجواب سلامم راداد و پرسید:
    -کی اومدي؟
    تازه اومده ام ولی توغرق درکتاب وکتاب خوانی بودي ومتوجه من نشدي.
    -معذرت می خوام اصلاً متوجه نشدم. راستی کتاب روخریدي؟
    آره ولی خیلی گشتم دیگه خودم هم داشتم شبیه کتاب می شدم پیدا نمی شد که آخر مجبورشدم یک نسخه بگیرم.
    می بخشی نتونستم براي توهم بگیرم.
    مهتاب خندید وگفت:
    -اشکالی نداره. من هم می رم انتشارات ببینم می تونم بگیرم یانه. البته من زبون توروندارم. فکرکنم بار اول که گفتن
    نداریم معذرت خواهی کنم و بیرون بیام.
    خندیدم وگفتم:
    -خودم باهات میام.
    -تا دیرنشده بلند شو بریم سرکلاس. چندتا اشکال توي حل مسأله ها برام پیش اومده می خوام کمکم کنی.
    بلند شدیم وبه طرف کلاس به راه افتادیم.
    ساعت اول گذشت. وقت استراحت بود که مهتاب پیشنهاد کرد به رستوران برویم وچاي بخوریم. وقتی پشت میز نشستیم
    مهتاب گفت:
    -چایی هاي دانشگاه رو بااینکه نمیشه باچاي خونه مقایسه کرد ولی دوست دارم.
    -تنها چایی نیست که اینطوره.
    مشغول گفتگو درباره ساعت گذشته و مسأله ها بودیم که خانمی به مانزدیک شدوروبه من کرد وپرسید:
    -می بخشین شما خانم مبینی هستید؟
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    -بله خودم هستم.
    -می بخشین می تونم چند لحظه اي وقتتون روبگیرم و تنها باهاتون صحبت کنم؟
    -تنها؟ ولی من که تنها نیستم. شماخودتون که مشاهده می کنین.
    بله میدونم اما باید با شما تنها صحبت کنم.
    -یعنی این قدر کارشما خصوصیه؟
    -تقریباً
    نگاهی به مهتاب انداختم واوبا لبخندي گفت:
    -بیرون محوطه منتظرت هستم.
    ازاوتشکرکردم وگفتم:
    -منتظر باش،زودمیام.
    قسمت دوم:
    او از رستوران بیرون رفت وآن خانم نشست وگفت:
    -باز هم عذر می خوام ،ولی صلاح دیدم توي اولین جلسه با شما تنها حرف بزنم.
    -مسأله اي نیست. دوست من فهمیده تر از این حرفهاست.
    حالا ازشما خواهش می کنم برین سر اصل مطلب،چون من تا یک ربع دیگه کلاس دارم.
    -بله حق باشماست. راستش من استاد درس جامعه شناسی در رشته علوم اجتماعی هستم وخواهر یکی از همکلاسیهاي شما.
    به ادامه مطلب رجوع شود
    ما رو از نظر هاي قشنگتون محروم نکنید.
    وقتی فهمیدم اویکی از اساتید است خودرا جابه جا کردم وپوزش خواستم.آن خانم گفت:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    -عذر خواهی براي چی؟ خیالتون راحت باشه که در این لحظه نه من استاد هستم نه شما دانشجوي من ، بلکه درحال حاضر
    خواستگار شما هستم.
    انگار پارچ آب یخی را روي سرم خالی کرده باشند،گفتم:
    -می بخشین ، می شه یک بار دیگه تکرار کنین؟
    او با لبخند گفت:
    -من صناعی هستم و برادرمن یکی از همکلاسیهاي شماست. اون منو فرستاده تا از شما خواستگاري کنم. اولش به دو دلیل
    قبول نمی کردم. اولاً چون دوست نداشتم در محیط دانشگاه این کار صورت بگیره، ثانیاً چون ندیده بودمتون و نمی تونستم
    نظري بدم، ولی به اصرار برادرم تصمیم گرفتم این موضوع رو فقط باشما مطرح کنم. براي همین بود که خواستم تنها باشیم.
    راستش فکر نمی کردم سلیقه ي برادرم به این خوبی باشه،اما اون قدر از شما تعریف کرد که من خودم مشتاق شدم شما
    روببینم،ولی وقتی شما رو دیدم از فکر خودم پشیمون شدم. امروز کلاس نداشتم وفقط به خاطر شما اومدم.
    خانم صناعی خندیدو اضافه کرد:
    -البته ببخشین که من این قدر رك هستم.
    مثل آدمهاي بهت زده پرسیدم:
    -برادر شما از چه چیزي تعریف کرد؟
    -از درستون و وقارتون ، شخصیتتون و خیلی چیزهاي دیگه.
    -ولی من تا اونجایی به یاد دارم با برادر شما حتی حرف هم نزده ام که ایشون این همه چیز رو تشخیص داده ان.
    -ازبرخوردهاي عادي ومعمولی هم میشه خیلی چیزها رو فهمید.
    بعد از کمی سکوت ادامه داد:
    -نمی خوام خیلی وقتتونو بگیرم. می دونم باید فکر و با خانواده تون مشورت کنین. هر کاري رو که صلاح میدونین انجام بدین.
    این ملاقات مقدمه کار بود.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    -ولی من از همین لحظه یا به قول شما ملاقات اول بهتون می گم که جوابم منفی است و قصد ازدواج ندارم.
    خانم صناعی با چهره اي درهم گفت:
    -چرا؟ ایرادي در برادر من می بینین، یا اینکه به قول خودتون چون با اون هم صحبت نشیدین خصوصیات مثبت و منفی اونو
    تشخیص ندادین؟
    -هیچکدوم .من فقط قصد ازدواج تدارم.
    -قصد ازدواج با هیچکس رو ندارین یا فقط با برادر من ؟
    -نه. نه؛ یک وقت سوء تفاهم پیش نیاد. من نه تنها با برادر شما بلکه با هیچ مردي دیگ اي خیال ازدواج ندارم. یعنی فعلاً
    ندارم.
    -جوابتونو نمی تونم به برادرم بدم، فکرهاتونو بکنین، بعد جواب بدین.
    -با اینکه جواب آخر رو همین اول به شما دادم ولی چشم فکرها مو می کنم.
    -ممنون، خوب دیگه وقتتونو نمی گیرم. بیش از این دوستتونو منتظر نذارین.بهتره بریم بیرون.
    برایم آرزوي موفقیت کرد وبا خداحافظی « خوب فکرهاتونو بکنین » وقتی که بیرون رفتیم خانم صناعی ضمن گفتن
    ازمن دورشد. خودم را سریع به مهتاب رساندم،اوگفت:
    -چه عجب!اگه دیگه کاري نداري بریم سرکلاس.
    وبه طرف کلاس به راه افتادیم. مهتاب در راه پرسید:
    -این خانم کی بود؟
    -بعد ازکلاس، همه چیز رو برات تعریف می کنم. فقط بگم استاد جامعه شناسی بود.
    وارد کلاس که شدیم متوجه نگاههاي پرسشگر آقاي صناعی شدم،ولی سریع نگاه از او برگرفتم وسر جایم نشستم.
    با ورود استاد به کلاس همه چیز را فراموش کردم.
    با مهتاب از دانشگاه بیرون آمدیم وبه طرف ماشین حرکت کردیم.مهتاب پرسید:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    -خوب بگو دیگه.امروز توي رستوران چه اتفاقی افتاد؟
    -سوارشو تا برات بگم.
    وقتی سوارشدیم گفت:
    -خوب بگو دیگه، کلافه ام کردي.
    -چقدر کم طاقتی دختر، می گم برات.
    وخیلی بی تفاوت وبا خونسردي موضوع را برایش شرح دادم:
    -هبچی بابا، موضوع از این قراربود که خانم صناعی من رو براي برادرش آقاي صناعی خواستگاري کرد.همین.
    مهتاب با تعجب پرسید:
    -خواهر بهرام صناعی؟
    -بله خواهر همکلاسیمون.
    -تو چی گفتی؟
    -جواب رد دادم چون ازش خوشم نمیاد.
    -چرا؟اون که جوون خوبیه. براي چی رد کردي؟
    -تو از کجا می دونی؟ مگه تو اونو کاملاً می شناسی؟
    -نه،ولی از ظاهرآدمها می شه بعضی از چیزها رو تشخیص داد.
    -ببین مهتاب. من نه تنها از بهرام صناعی بلکه در حال حاضر از هیچ کس دیگه اي هم خوشم نمیادو قصد ازدواج با هیچ جوانی
    رو ندارم.تا درسم تموم نشه حاضر نیستم حتی اسمش رو به زبون بیارم؛ چه برسه به
    اینکه بهش فکر کنم.
    -تو گفتی نه اونم قبول کرد،ولی من فکر می کنم باز هم بیاد.
    -صد دفعه دیگه هم بیاد می گم نه. هر چند که ازمن خواسته با خانواده ام مشورت کنم و بعد جواب بدم.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    مهتاب خندید وگفت:
    -من دیدم امروز نگاهها و رفتارهاي آقاي صناعی مثل گذشته نیست، پس نگو کاسه اي زیر نیم کاسه است، ولی از من می
    شنوي به جوابی که می خواي بدي فکر کن . تو الان موقعیتت بد نیست وبراي ازدواج موردي که بشه اسمش رو گذاشت
    مشکل، ندااري. مسأله درس هم خیلی مهم نیست. خیلی از دخترها بعد از ازدواج هم به درسشون ادامه داده ان وتوي زندگی
    مشترك هم موفق بوده اند.
    قسمت سوم:
    لبخندي زدم و گفتم:
    -ولی همه ي آدما مثل هم نیستن. من نمی تونم مثل اونا باشم .من در حال حاضر فقط به یک چیز فکر می کنم و اونم درسه
    وبس.
    -هرجور خودت می دونی. هرکس خودش مسؤول سرنوشتشه.
    دیگر هیچ نگفت و بحث عوض شد.مهتاب را به خانه رساندم. موقع پیاده شدن گفت:
    راستی ساعت اول کلاس نداریم. استاد عظیمی هفته پیش که مریض بودي ونیومدي گفت این هفته کلاس نیست وبه جاش
    هفته آینده دو ساعت بیشتر می مونیم. یک وقت گیج بازي در نیاري وبلند شی بري دانشگاه.
    خندیدم وگفتم:
    -نه بابا!این قدرها هم گیج نیستم خیالت راحت باشه.
    -خیلی خوب، پس فردا می بینمت.خداحافظ.
    -خداحافظ.
    به طرف خانه به راه افتادم، تصمیم گرفتم موضوع را در خانه مطرح نکنم و همان جا فراموشش کنم. به خانه که رسیدم هیچ
    کس نبود. به اتاقم رفتم. یادداشت مادر را دیدم که نوشته بود به خانه مادربزرگ رفته است و عصر برمی گردد. لباسهایم را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/10/11
    ارسال ها:
    3,089
    تشکر شده:
    1,206
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : دلسپردگان - هانیه حدادي اصل

    عوض کردم وبه آشپزخانه رفتم. مادر غذا را درست کرده بود. آن را خوردم و باز به اتاقم برگشتم وروي تخت خزیدم. بقدري
    خسته بودم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود. پایین که رفتم دیدم مادر آمده است ودارد شام درست می
    کند. سلام کردم و گفتم:
    -چرا منو بیدار نکردین؟
    -آخه تو ظهرها نمی خوابی ، لابد خیلی خسته بودي که خوابیدي.به خاطر همین بیدارت نکردم. حالا بشین برات چایی بریزم.
    صندلی را جلو کشیدم ونشستم. مادر هم چایی را مقابلم گذاشت و خودش هم نشست. پرسیدم:
    -مادر جون چطور بود؟
    -خوب بود سلام رسوند.
    شما که قصد نداشتین جایی برین، چطور شد که رفتین؟
    -صبح خاله مهناز زنگ زد وگفت می خواد بره،به من هم گفت برم.با اینکه تازه اونجا بودم دیدم حوصله ام خیلی سر رفته ، به
    خاطر همین رفتم. خیلی بهت سلام رسوند.
    -سلامت باشن.
    بلند شدم تا بیرون بروم. مادر گفت:
    -کجا می ري؟
    -می رم کتابهامو بیارم پایین همین جا پیش شما بشینم ودرس بخونم.
    -به طرف اتاق رفتم و براي اینکه به افشین نشان بدهم خیلی هم بی فکر نیستم، کتاب ها راآوردم و تصمیم گرفتم آن شب
    درسم راپایین وپیش آنها بخوانم. پشت میز نشستم. مادر گفت:
    -چه خبر؟امروز دانشگاه چه خبر بود؟
    یک لحظه فکرم به طرف جریانات صبح منحرف شد،ولی چون قصد داشتم موضوع رامطرح نکنم، خونسردي خودم
    را حفظ کردم و گفتم:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.