داستان باز شدن زبان [HR][/HR] باز شدن زبان جوانى را اجل در گرفت و زبانش از گفتند: لااله الااللّه بَند آمد. نزد پيغمبر خدا (ص) آمدند و جريان را گفتند: آن حضرت برخواست و نزد آن جوان رفت . پيغمبر خدا (ص) گفتن شهادتين را بر آن جوان عرضه كرد، ولى زبان او باز نشد. رسول خدا (ص) فرمود: آيا اين جوان نماز نمى خوانده و روزه نمى گرفته است !؟ گفتند: بله نماز مى خواند و روزه مى گرفت . حضرت فرمود: آيا مادرش وى را عاق نموده ؟ گفتند: بله . حضرت فرمود: مادرش را حاضر كنيد! رفتند و پيرزنى را آوردند كه يك چشم وى نابينا بود. پيامبر خدا (ص) به پير زن فرمود: پسرت را عفو كن . گفت : عفو نمى كنم چون لطمه بصورتم زده و چشم مرا از كاسه درآورده است . رسول خدا (ص) فرمود: برويد هيزم و آتش برايم بياوريد. پيرزن گفت : براى چه مى خواهيد!؟ حضرت فرمود: مى خواهم او را به خاطر اين عملى كه با تو انجام داده بسوزانم . پير زن گفت : او را عفو كردم ! آيا او را مدّت 9 ماه براى آتش حمل نمودم ! آيا او را مدّت دو سال براى آتش شير دادم ! پس ترحّم مادرى من كجا رفته است . در اين وقت زبان آن جوان باز شد و گفت : اشهد ان لا اله الاّ اللّه . زنى كه فقط رحيم باشد و اجازه ندهد كسى بسوزد. پس خدائى كه رحمان و رحيم است چگونه اجازه مى دهد، شخصى كه مدّت هفتاد سال بگفتن الرحمن الرحيم مواظبت كرده است بسوزاند.(2) __________________