1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان امشب با عشق تو می میرم

شروع موضوع توسط ATENA ‏26/11/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]
    رمان: امشب با عشق تو می میرم
    نویسنده: محمود پولایی

    فصل: 14
    صفحه: 293
    ناشر: شقایق
    چاپ دوم: 1386


    مقدمه:

    این قصه نیست، رمان و افسانه نیست، این داستان واقعیتی است که از جلد هفتم دفتر خاطرات من، با دقت و حوصله فراوان بازنویسی شده است.
    آن زمان که این خاطرات را با صبر و شکیبایی و با ذکر تمام جزئیات در دفتر خاطرات خویش می نگاشتم، باور نداشتم که روزی بتوانم یا بخواهم آن را به صورت رمان به دست چاپ بسپارم.
    با وجودی که در خلق این داستان، حضور دائمی داشته ام، اما شرایط آن طوری بود که من هرگز قهرماناناصلی داستان را تا زمانی که در قید حیات بودند به چشم خود ندیدم!!
    در آن زمان اتفاقاتی برای من پیش آمد که توانستم قدم به قدم و سطر به سطر در مسیر یک داستان بسیار جذاب و هیجان انگیز قرار بگیرم. به خوبی به یاد دارم آن گاه که در جریان این داستان قرار گرفتم و بی محابا در جهت ضبط آن تلاش می کردم، چگونه تحت تأثیر واقع شده بودم و حتی گاهی آرزو می کردم که:
    ای کاش شبیه قهرمان قصه خود بودم!
    گرچه این تنها آرزویی بیش نبود و من هرگز در جایگاه قهرمان داستان قرار نگرفتم ولی این احساس تا مدتها همراه من بود و ذهن آشفته ام را به خود مشغول نموده بود.
    اینک داستانی دیگر از خاطرات گذشته نه چندان دور من با نام " امشب با عشق تو می میرم" پیش روی شماست شاید که بتواند خاطره تلخ یا شیرینی را در ذهن شما هم زنده کند.
    ​
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــــ 1
    مرد جوان که 28 سال سن بیشتر نداشت مچ دست چپ خودش را بالا اورد و به ساعتش نگاهی کرد و آهسته زیر لب گفت:
    _ 5/9
    صبح!چندلحظه دیگر به ابتدا میدان شوش می رسید، هوا بسیار گرم و نفس گیر بود دراین موقع روز که اوایل مرداد ماه بود مردم بی توجه به گرمای طاقت فرسایهوا به کار و روند روزمره زندگی مشغول اند سمت چپ خیابان منتهی به میدان،مرد مسنی که روی چرخ دستی مقداری خربزه ورامین ریخته بود و در حالی که عرقمی ریخت و آن را هل می داد و گاه گاهی فریاد می زد:
    _
    خربزه های ورامین، خربزه های شیرین!جلویچرخ دستی پسرک 12 ساله او با صورت عرق کرده ایستاده بود و از قرار معلومدر حال مراقبت از خربزه ها بود او هم مرتب مثل پدرش فریاد می زد:
    _
    خربزه های ورامین، خربزه بخور حظ کن، پول نداری قرض کن!!مرد جوان همچنان که این صدا و چندین صدای نامفهوم دیگر را می شنید به طرف صف اتومبیل های شخصی جلو رفت، یکی فریاد می زد:
    _
    ورامین، ورامین!درآن جا فقط یک زن و مرد ایستاده بودند و آن طوری که نشان می داد آن ها قصدرفتن داشتند کم کم زن 55 ساله ای که چادر سیاهی بر سر داشت به اتومبیلنزدیک شد و خطاب به مرد 40 ساله ای که ظاهرا دلال بود، گفت:
    _
    ورامین آقا؟!مرد در حالی که با دست چپش در اتومبیل پیکان مدل بالای سفید رنگ را باز می کرد گفت:
    _
    بله خانم، بفرمایین سوار شین!زنکه چهره تیره ای داشت بدون توجه به گرمای هوا سوار اتومبیل شد. مرد جوانهمچنان کنار دیوار ایستاده بود و منتظر بود تا ظرفیت اتومبیل تکمیل شود. مدتی گذشت تا این که مرد 35 ساله نسبتا قد بلندی که شکم برآمده ای داشتجلوی اتومبیل ظاهر شد و پرسید:
    _
    می خوام برم قرچک!دلال خط گفت:
    _
    کرایه ورامین رو از شما می گیرن!مرد که ظاهرا عجله داشت جواب داد:
    _
    مهم نیست، حالا کی حرکت می کنید؟
    _
    الان دیگه تکمیل می شه!بعد رو به آن زن و مرد کرد و گفت:
    _
    آقا، لطفا سوار بشید!مردجوان خودش را از دیواری که به آن تکیه داده بود جدا کرد و به طرف اتومبیلحرکت نمود و بغل دست مرد چاق سوار شد، پیکان سفید رنگ از یک زن و مردی کهدر جلو نشسته بودند و یک زن چادری و مرد چاقی مسن و جوان تکمیل شد.رانندهپیکان مردی قد بلند و طاس بود و پیراهنی راه راه به تن داشت او با وجودیکه حدود 60 سال سن داشت با چابکی تمام پشت فرمان قرار گرفت و بلافاصلهاتومبیل را روشن نمود و حرکت کرد، راننده با مهارت اتومبیل را از لابلایمردم و اتومبیل های دیگر هدایت کرده به سرعت پیش می رفت.مردچاق با دستمالی که در دست داشت مرتب عرق صورت و پیشانی اش را پاک می کرد وگاهی هم خودش را باد می زد. مرتب از گرمای هوا گلایه داشت و شکایت می کرد:
    _
    گرمای هوا طاقت منو گرفته!شیشۀاتومبیل پائین بود. بادی که از میان پنجره به داخل اتومبیل فشرده می شدمانند هوای کویر، تب آلود و خفه کننده بود. مرد چاق دست برد و شیشه طرفمرد جوان را بالا کشید تا از حرارت طاقت فرسای بیرون اتومبیل راحت باشد،اما طولی نکشید که به مرد جوان گفت:
    _
    لطفا شیشه رو پائین بکشید، هوا خیلی دم کرده!رانندهبدون توجه به گرمای هوا، که ظاهرا به آن عادت کرده بود با احتیاط اما باسرعت اتومبیل را می راند، حرفی رد و بدل نشد تا این که اتومبیل به قرچکرسید، مرد چاق خطاب به راننده گفت:
    _
    لطفا همین کنار نگه دارین!رانندهراهنمای سمت راست اتومبیل را بالا زد و ماشین را کنار جاده نگه داشت، مردچاق از اتومبیل پیاده شد، زن چادری نگاهی به جایی که مرد چاق اشغال کردهبود کرد، زیر لب گفت:
    _
    خدا پدرش را بیامرزه، جای دو نفر رو گرفته بود!!بعد از پیاده شدن مرد چاق، دختر جوان و خوشگلی حدود 23 _ 24 ساله بین مرد جوان و زن چادری توی ماشین سوار شد.دختر جوان که مانتوی روشنی به تن داشت با عطری که به مانتویش زده بود گرمای طاقت فرسای داخل اتومبیل را قابل تحمل تر کرد.مردجوان بعد از مدتی کیف سامسونتش را باز کرد دفترچۀ یادداشتش را در آورد تاآدرسی را که قرار بود به آن جا برود مرور کند او بعد از دیدن آدرس خطاب بهراننده گفت:
    _
    من در ورامین، نرسیده به کلانتری 13 پیاده می شم!راننده همچنان که مشغول رانندگی بود نگاهی به مرد جوان در آینه کرد و گفت:
    _
    من فقط تا جلوی مسجد جامع ورامین می تونم شما رو برسونم!
    _
    تا هر جا که امکانش هست، ممنون می شم!درحالی که مرد جوان با راننده در حال گفتگو بودند چشمان خرمائی و براق دخترجوان داخل کیف سامسونت را می پائید که دفتر دویست برگی خاطرات در آن جایگرفته بود که با ماژیک روی جلد آنها نوشته شده بود:
    _
    جلد اول، جلد دوم!دخترجوان با گفتن، با اجازه، دستش را دراز کرد و جلد دوم دفتر خاطرات را ازسامسونت بیرون کشید و آن را روی زانوان خود گذاشت و شروع به ورق زدن آنکرد، هر برگی را که ورق می زد کمی از آن را مطالعه می کرد و به برگ بعدیمی رسید، گرچه مرد جوان ظاهرا مناظر خشک اطراف را نگاه می کرد ولی بهحرکات خانم جوان هم توجه داشت، اما چیزی نمی گفت و دوست نداشت لطمه ای بهدفترش وارد شود، این حرکات چند دقیقه ای طول کشید، دختر جوان رو به مردکرد و پرسید:
    _
    این دفتر مال شما است؟مهرداد در حالی که چشم از دفتر بر نمی داشت جواب داد:
    _
    نه ... مال من نیست!دختر جوان بدون این که سرش را بلند کند پرسید:
    _
    اگه این دفتر مال شمانیست، پس پیش شما چی کار می کنه؟مهرداد از این سئوال کمی تعجب کرد و جواب داد:
    _
    قرار نیست هر دفتری که توی کیف منه مال من باشه.دختر جوان با حوصله تمام گفت:
    _
    من سئوالم رو عوض می کنم، می تونم بپرسم قضیه این دفترها چیه؟
    _
    شما از سئوال چه منظوری دارید؟دخترک که سعی می کرد موقعیت خود را درک کند، جواب داد:
    _
    همین جوری پرسیدم!مهرداد صادقانه جواب داد:
    _
    این دو تا دفتر رو توی یکی از اتاق های ویلایی در رامسر پیدا کردم.
    _
    من متوجه توضیح شما نشدم!
    _
    این جوری بهتر شد، وقتی وارد ویلا شدم بسته ای رو دیدم که داخل اون دو تادفتر و کمی وسایل دیگه بود فهمیدم که باید مال کسی باشدکه قبل از من اونجا بوده.دخترک سرش را تکان داد و پرسید:
    _
    حالا کجا می خواین برین؟
    _
    دارم می رم ورامین!دختر جوان پرسید:
    _
    چرا؟مهرداد به سادگی گفت:
    _
    با شماره تلفنی که همراه این دفتر بود تماس گرفتم و معلوم شد که صاحب دفتر توی ورامین سکونت داره.
    _
    شما از کجا مطمئن هستید که اون مرد خودشه.مهرداد انگار از سؤال دختر جوان تعجب کرده بود، پرسید:
    _
    ببخشید مگه من گفتم صاحب این دفترها مرده؟!
    _
    نگفتین، اما از نوشته های این دفتر معلومه که دفترها باید مال یک مرد باشه.مهرداد جواب داد:
    _
    نشونی هائی که داده بود، درست بود!دختر جوان که انگار حرف های قبلی اش از یادش رفته بود، پرسید:
    _
    گفتین حالا کجا می خواین برین؟
    _
    گفتم که، می رم ورامین، تا دفترها را به صاحبش برسونم.دختر نگاهی مبهم و نا مفهوم به مرد جوان انداخت و پرسید:
    _
    یعنی شما این همه راه رو می خواین برین ورامین فقط برای همین!
    _
    چطور مگه؟ شما چرا کار به این سادگی رو پیچیده می کنید؟دخترک که سعی می کرد خونسردی اش را همچنان حفظ بکند گفت:
    _
    چقدر حوصله دارین! شمال رو ول کردین، اومدین این جا، با این هوای داغ و نفس گیر، که این دفترها رو تحویل بدین؟مهرداد که سعی می کرد با تماشای مناظر اطراف خودش را سر گرم کند جواب داد:
    _
    خوب دیگه!دخترک که سعی می کرد اعتماد مرد جوان را به دست بیاورد خندۀ کوتاهی کرد و گفت:
    _
    هر کی این موضوع رو بفهمه، خنده اش می گیره، تو حسابش رو بکن یکی کار وزندگی اش رو ول بکنه بیاد ورامین، که چی؟ دفتری رو به صاحبش برسونه!مهرداد که همچنان خونسردی اش را حفظ کرده بود با چاشنی لبخندی کم رنگ جواب داد:
    _
    تمام حرفات همین بود؟
    _
    اگه این دفترا این قدر ارزش دارند چرا طرف خودش نخواسته بیاد و اون ها رو از شما تحویل بگیره.
    _
    ارزش این دفترا چه ربطی به من و شما داره؟دخترک لبخند مصنوعی زد و گفت:
    _
    منظورم اینه که این دفترها، پیش صاحبش نباید چندان ارج و قربی داشته باشه!
    _
    اتفاقا طرف خودش می خواست بیاد دنبال دفترها، اما وقتی من گفتم میخوام بیام ورامین کار دارم ازم دعوت کرد که برم خونه شون!دخترک نگاه عجیبی به مهرداد انداخت و گفت:
    _
    تا اینجا که خیلی زحمت کشیدین، دست تون درد نکنه!
    _
    متوجه منظورتون نمی شم.دخترک که سعی می کرد داخل اتومبیل فضای آرامی به وجود بیاورد گفت:
    _
    اگه شما قسمتی از مطالب این دفتر رو خونده بودید متوجه منظور من می شدید،من یک نویسنده ام، دقیقا می دونم این دفترها چه ارزشی دارن!مهرداد بدون هیچ اعتنایی جواب داد:
    _
    دونستن این که این دفترها چه ارزشی دارند مشکلی رو حل نمی کنه، شما به دلایل محکم تری احتیاج دارین!زن چادری که تا حالا ساکت نشسته بود، رو به دختر کرد و گفت:
    _
    دخترم، دفتر رو بدین به این آقا، اینقدر هم اذیتش نکنید!دختر جوان برگشت و رو به زن کرد و گفت:
    _
    خواهش می کنم، شما دخالت نکنید!زن که چادرش را جابه جا می کرد جواب داد:
    _
    من چه دخالتی کردم؟ تو جلوی چشم ما، دفتر رو از کیف اش درآوردی و داری با ایشون بحث می کنی!!دختر جوان که لج اش گرفته بود به اعصابش مسلط شد و گفت:
    _
    خانم، شما می دونید چی دارین می گین؟ این آقا دفتری رو می بره به صاحبش پسبده که تا آخر عمر روی تاقچه خاک می خوره، و هیچ استفاده ای هم از اون نمیشه، اگه صاحبش ارزش اون رو می دونست اونها رو توی ویلا جا نمی گذاشت.خانم چادری بلا فاصله جواب داد:
    _
    تو، این وسط چه کاره ای؟ این دفتر به چه درد تو می خوره؟
    _
    خانم، من یه بار به ایشون گفتم نویسنده ام، می دونم ارزش این دفترها بیشتراز این حرف هاست. می خوام با استفاده از این دفترها، رمان بنویسم.خانم قیافه تعجب باری به خود گرفت، ابروانش را بالا انداخت و گفت:
    _
    به قیافه ات نمی آد با این سن کم و با این سماجت نویسنده باشی، نویسنده ها خیلی سنگین تر از این حرفهان!دخترک که کم کم از حرفهای نیشدار زن چادری دلخور شده بود، جواب داد:
    _
    مؤدب باشین خانم، شما چی کار به ظاهر من دارین؟خانم چادری کمی خودش را کنار کشید و گفت:
    _
    گفتم که نویسنده بودن، به قیافه تون نمی آد!
    _
    مگه نویسندگی به قیافه است؟زن جواب داد:
    _
    به سن و سال که هست، فکر نمی کنم تو از عهدۀ این کار بربیای، مخصوصا اینکه داری زرنگ بازی در می آری و از نجابت این جوون سوء استفاده می کنی!دخترک که حوصله اش سررفته بود گفت:
    _
    هه! حالا یکی بیاد این خانم رو راضی بکنه!زن با خونسردی سرش را تکان داد و گفت:
    _
    سن و سالم به هم می گه، از پیشونی ات پیداست که نمی شه به حرفهات اعتماد کرد!
    _
    شما از کی تا حالا قیافه شناس شده اید؟زن چادری که به گونه قهر نشسته بود رویش را به سمت دخترک جوان کرد و گفت:
    _
    قرار نیست اگه قیافه شناس باشم،به همه خبر بدم.دختر جوان که از حرف های زن چادری کلافه شده بود، خودش را کمی جابه جا کرد و گفت:
    _
    این خانم یه پا طلبکاره !!​
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــــ 2

    مرد جوان که همچنان خونسرد نشسته بود، گفت
    :

    _
    این خانم تونست شما رو قانع کنه؟دخترک به طرف مهرداد برگشت و گفت:
    _
    شما که باز حرف قبلی تون رو می زنید، من به این خانم توضیح دادم که نویسنده ام و می تونم از این دفتر یه داستان جذاب دربیارم!
    _
    این موضوع چه ارتباطی به من داره؟ توضیح شما برای این خانم مشکلی حل نمی کنه، این خانم مسؤلیتی در قبال این دفتر نداره! دخترک که خودش را غمگین نشان می داد گفت:
    _
    یعنی شما حرف های منو باور نمی کنید؟
    _
    من عادت ندارم حرف های کسی رو بی دلیل قبول کنم!!دخترک که احساس خفگی می کرد، گفت:
    _
    شما طوری صحبت می کنید که معلوم می شه حرف های منو قبول ندارین!
    _
    چیزی تو همین مایه ها، به فرض این که حرف های شما رو باور کنم، این دلیلنمی شه هر کجا که دفتری رو به چشم دیدی، دو دستی بچسبی به اون، یا این کهبخوای اونو پیش خودتون نگه دارین!دخترک موقتا ساکت شد، مهرداد پرسید:
    _
    اسم تون چیه؟
    _
    الهه، الهه انصاری!
    _
    اسم من هم مهرداده، مهرداد رهنما.سپس ادامه داد:
    _
    می خوام چیزی بهتون بگم!الهه که به چشمان مهرداد زل زده بود، پرسید:
    _
    بفرمائین!مهرداد که سعی می کرد قیافه مطمئنی از خود نشان بدهد گفت:
    _
    شما فعلا دفتر رو به من بدین بعدا بهتون می گم.الهه لبخند خفیفی زد و جواب داد:
    _
    حالا شما حرف هاتون رو بفرمائید تا بعد!راننده یک دفعه به عقب برگشت و پرسید:
    _
    اون پشت چه خبره؟الهه به تندی جواب داد:
    _
    شما سرتون به کار خودتون باشه، دخالت نکنید!!موضوع تا حدی جدی شده بود و پسر و دختر جوان به لجبازی افتاده بودتد، مهرداد گفت:
    _
    الهه خانم، شما دفتر رو بدین به من، اگه تونستم شما رو قانع کنم که هیچ،اگه شما با دلایل من قانع نشدین اون وقت یه پیشنهاد دیگه براتون دارم!الهه کمی نرم شد و گفت:
    _
    پیشنهادتون چیه؟
    _
    دفتری که دست شما است جلد دوم خاطراته، این موضوع می رسونه که با داشتنهمین یک دفتر، نمی تونید داستان خوبی بنویسید، چون جلد اول خاطرات دراختیار منه، اگه تو بخوای فقط با جلد دوم دفتر داستانت رو بنویسی یا حداقل از اون استفاده بکنی این کار شبیه اینه که عکس کسی رو بکشی که سرنداشته باشه.الهه کمی مردد شد، مهرداد متوجه شد که الهه با دلایل او متقاعد شده بنابراین دفتر را گرفت و داخل کیف سامسونت قرار داد.الهه پرسید:
    _
    خوب، حالا خیالت راحت شد؟مهرداد لبخندی زد و گفت:
    _
    کم و بیش، این طوری بهتره!الهه با نگاهی بی تفاوت پرسید:
    _
    حالا جریان نوشتن داستان چی می شه؟
    _
    من منتظرم تا ببینم شما چه پیشنهاد بهتری دارید؟الهه که خسته به نظر می رسید گفت:
    _
    شما که همون حرف های قبلی تون رو تکرار می کنید؟مهرداد که به بلوار ابتداء شهر ورامین خیره شده بود جواب داد:
    _
    اشکال کار این جاست که فکر می کنید فقط شمائید که می تونید کتاب بنویسید.الهه برگشت و نگاهی به مهرداد انداخت و گفت:
    _
    چطور مگه؟
    _
    اگه نیاز به نوشتن بود خودم این کار رو می کردم.الهه به آرامی پرسید:
    _
    مگه شما هم نویسنده اید؟
    _
    نه مثل شما، اما تو این دفترها، کارهای فنی زیادی هست که می تونم از عهدهشون بربیام. با مرور کوتاه دفترها متوجه شدم ستون اصلی این نوشته ها طورییه که درک اون فقط از عهدۀ من بر می آد، اگه شما بخواین از این دفترهااستفاده کنین یکی رو باید پیدا کنید تا دچار اشتباه نشین!! در همین موقع به شهر ورامین رسیده بودند و راننده ماشین را کنار میدانی که سمت راست آن مسجد جامع ورامین بود نگه داشت و گفت:
    _
    من از این جا به سمت چپ می رم. شما همین جا پیاده می شین و یه کمی مستقیم پیاده می رین تا به کلانتری 13 برسید.مهرداد قبل از این که از اتومبیل پیاده بشود، از راننده تشکر کرد و گفت:
    _
    دست تون درد نکنه!راننده از مهرداد پرسید:
    _
    دعوا تموم شد؟الهه با غیظ خطاب به راننده گفت:
    _
    دعوایی نبود که تموم بشه.
    _
    تو چی کار به حرف های ما داری؟راننده که دست بردار نبود، خنده ای کرد و گفت:
    _
    پس این سر و صدا ها برای چه بود؟الهه با ناراحتی جواب داد:
    _
    به شما مربوط نیست آقا، تو این کارها دخالت نکنید بهتره.مهرداد از راننده پرسید:
    _
    کرایه تون چند می شه؟راننده که شخص خنده روئی بود جواب داد:
    _
    قابل شما رو نداره، مهمون من باشین!
    _
    دست تون درد نکنه، ممنونم!راننده گفت:
    _
    سیصد و پنجاه تومن لطف کنید!مهرداد سیصد و پنجاه تومان کرایه را به راننده داد و باز هم از او تشکر کرد و از اتومبیل پیاده شد.الهه هم پشت سر مهرداد از اتومبیل پیاده شد، راننده قبل از این که به سمت چپ بپیچد گفت:
    _
    حالا دو نفری روی چمن بنشینید و هر چه دوست دارین با هم گپ بزنید!الهه خواست جواب راننده را بدهد که راننده به سرعت حرکت کرد و از آنجا دور شد. الهه زیر لب غرید:
    _
    رانندۀ پررو!!مهرداد که برای اولین بار به ورامین آمده بود محو تماشای مسجد جامع شهر شد الهه به او نزدیک شد و گفت:
    _
    حالا چی کار کنیم؟مهرداد قدم به داخل چمن گذاشت و گفت:
    _
    حالا چی کار کنیم خوبه؟الهه هم وارد چمن شد و گفت:
    _
    شما هر کاری بکنید من نمی تونم از این دفتر دل بکنم، شما هم کمی کوتاه بیاین.و پرسید:
    _
    نمی شه این دفترها رو لااقل برای مدتی به من قرض بدین؟مهرداد خودش را به سایه درختی رساند و گفت:
    _
    الهه خانم، شما که یک نویسنده هستید چطور به خودتون اجازه می دید چنیندرخواستی از من بکنید؟ شاید حرفهام رو که به سادگی بیان کردم باور نکردین،بحث من و تو روی امانت بودن این دفترهاست، من اجازه ندارم اونا رو دراختیار شما قرار بدم.الهه با بی حوصلگی گفت:
    _
    باز هم که شما حرف های قبلی تون را تکرار می کنید.مهرداد لبخند مرموزی زد و گفت:
    _
    مشکل شما این طوری حل نمی شه. شما برای رسیدن به هدف تون باید راه دیگه ای پیدا کنید.
    _
    مثلا چه راهی؟مهرداد دستی تکان داد و گفت:
    _
    این مشکل شماست، باید راهش رو خودتون پیدا بکنید.الهه که از گرمی هوا به ستوه آمده بود، گفت:
    _
    یعنی شما نمی تونید به من کمک بکنید؟مهرداد لبخندی زد و گفت:
    _
    من دوست دارم بهتون کمک کنم، اما چه طوری؟الهه فکری کرد و پرسید:
    _
    چطوره از صاحب این دفترها کمک بگیریم؟
    _
    البته این کار خوبه، اما اون چه طوری می تونه به شما کمک بکنه؟
    _
    به من، نه! به ما!!مهرداد سرش را تکان داد و گفت:
    _
    حالا به ما!و زیر لب زمزمه کرد:
    _
    معلم مدرسه شده!!الهه که کمی امیدوار شده بود، گفت:
    _
    وقتی به قصد پس دادن امانت تون راه افتادین، فکر اینجاش رو می کردین؟مهرداد از این سؤال الهه کمی متعجب شد و گفت:
    _
    شما اگه به جای من بودید چه کار می کردید؟ اگر یکی دست می برد یکی ازدفترها رو از کیف بر می داشت چه حالی پیدا می کردید؟ دختر زرنگ!
    _
    حالا که یک همچین اتفاقی نیفتاده و من الان توی این شهر گرمازده و نفس گیر، دارم باهاتون حرف می زنم!مهرداد با نوعی لبخند گفت:
    _
    شما با داشتن چنین فکری به سراغ نویسندگی رفته اید؟
    _
    مگه من چمه؟ خیلی از دوستا و آشناهام عقیده دارند که نوشته های من حرف نداره!مهرداد که فکر می کرد الهه می خواد خودش را آدم باهوشی نشون بده گفت:
    _
    بیچاره دوستات!!
    _
    یه ساعت بیشتر به ظهر نمونده؟مهرداد جوابی نداد، الهه ادامه داد:
    _
    شما این دوتا دفتر رو بدید به من، بعد از یکی دو ماه براتون پست می کنم؟!
    _
    به همین راحتی؟!ادامه داد:
    _
    گفتن این حرف راحته، اما این که چه طوری برام پست می کنید جای حرف باقی میمونه، مخصوصا این که من امانت دارم و ظاهرا شما توجهی به این موضوع ندارید!الهه فکری کرد و گفت:
    _
    درک این مطلب اون قدرها هم مشکل و پیچیده نیست. بعد از یکی دو ماه که ازروی این دفترها، داستانم رو نوشتم دیگه احتیاجی به اونا ندارم!
    _
    مشکل بتونم حرف شما رو قبول کنم!
    _
    حرف های من خیلی ساده بود، باور کردنش چندان مشکل هم نیست من به شما قول می دم.مهرداد گفت:
    _
    من نمی تونم به قول شما اعتماد بکنم، من یاد گرفته ام حرف های دیگرون رو قبول بکنم و بپذیرم، اما نه به سادگی.
    _
    آخه دلیلی نداره بخوام دروغ بگم و زیر قولم بزنم؟مهرداد مستقیم توی چشمان الهه نگاه کرد و گفت:
    _
    من هم دلیلی نمی بینم که حرف شما رو قبول بکنم.الهه دست بردار نبود، گفت:
    _
    خوب نگام کن، اصلا به قیافه ام می آد که بخوام دروغ بگم؟مهرداد بلافاصله گفت:
    _
    دروغ گفتن که به قیافه نیست هر کسی ممکنه زمانی تو شرایطی قرار بگیره کهبخواد دروغ بگه. در ضمن من این طوری به موضوع نگاه نمی کنم و اصلا نمیخوام فکر کنم که شما دروغ می گید. بلکه صحبت اصلی من اینه که شما ظاهرامتوجه صحبت من نمی شین! اگه من این دفترها رو در اختیار شما قرار بدم معنیاش این می شه که بی جهت اومدم ورامین و برگشتم، بدون این که امانت رو بهصاحبش برگردونم.الهه که سعی می کرد مهرداد را قانع کند. او برای این کار چند قدم از او فاصله گرفت، زیر سایه درخت دیگری ایستاده و گفت:
    _
    اگه یکی از بستگانم منو اینجا ببینن که دارم با یک جوان غریبه صحبت می کنم ممکنه برام حرف دربیارن!مهرداد بدون اینکه فکر بکند جواب داد:
    _
    این حرف ها دیگه قدیمی شده، به فرض این که ما رو هم باهم ببینند که داریم صحبت می کنیم، مگه چی می شه؟ نکنه بهت اطمینان ندارند.
    _
    تو فامیلای منو نمی شناسی، همین قدر کافیه که یکی به اونها خبر بده منداشتم با یه جوون غریبه صحبت می کردم، غوغایی می شه... موضوع اطمینان نیست.
    _
    خوب الهه خانم شما می تونی به اون ها که به کارت اعتراضی دارند بگی که دربارۀ چه چیزی داشتی صحبت می کردی، این که زیاد مشکل نیست.
    _
    به همین سادگی؟مهرداد با کج خلقی گفت:
    _
    این دیگه مشکل توئه، نه من!الهه با مهارت جواب داد:
    _
    حالا دیگه مشکل من نیست، مشکل هر دوی ماست.
    _
    فقط مشکل توئه، منو تو این کار دخالت ندید. اونها بستگان شما هستند، نه من، گذشته از این من جلوی شما رو نمی گیرم. می تونید برید.الهه با ناراحتی گفت:
    _
    بعد از این همه حرص خوردن و چونه زدن، دست خالی از این جا برم؟بعد دستش را دراز کرد و گفت:
    _
    تو رو خدا، این قدر اذیتم نکنید، دفترها رو بدین به من!!مهرداد که از لجاجت الهه به ستوه آمده بود گفت:
    _
    الهه خانم، شما طوری صحبت می کنید که انگار از من طلبکارید؟الهه دلخور شد، مهرداد زیر چشمی نگاهی به چهرۀ ناراحت الهه انداخت و گفت:
    _
    من اصولا دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه، چطوره یه کار دیگه بکنیم؟الهه بلا فاصله پرسید:
    _
    چه کاری؟و اضافه کرد:
    _
    عقیده من اینه به صاحبش تلفن بزنید و بگید مشکلی براتون پیش اومده و نتونستین بیاین ورامین.
    _
    خوب امروز برام مشکل پیش اومده، فردا، پس فردا چی؟ گفتم که عادت ندارم دروغ بگم.الهه تکانی به خودش داد و گفت:
    _
    شما به این می گید دروغ؟مهرداد به گلدسته های مسجد جامع نگاه کرد و گفت:
    _
    پس دروغ به چی می گن؟ این همه وقت صرف کردم و اومدم ورامین که امانت رو بهصاحبش تحویل بدم، حالا باهاش تماس بگیرم و بگم برام کاری پیش اومده ونتونستم بیام؟بعد سرش را بالا گرفت و گفت:
    _
    نچ!!الهه امیدش را از دست نداد، فکر می کرد به هدفش نزدیک شده است، گفت:
    _
    فقط کافیه به صاحبش بگی نتونستی بیای ورامین!!مهرداد گفت:
    _
    تو ظاهرا حواس درست و حسابی نداری.الهه با خستگی گفت:
    _
    وا...مهرداد کمی تأمل کرد و گفت:
    _
    به فرض که این چنین حرفی بهش بزنم نه تنها مشکل تو حل نمی شه، بلکه بدتر از این می شه که حالا داری!الهه با کمی تعجب گفت:
    _
    چطور مگه؟
    _
    اون وقت من نمی تونم دفترها رو در اختیار شما قرار بدم، می رم یه وقت دیگه می آم.مدتی گذشت مهرداد تلفن همراهش را از کمرش باز کرد، چند دکمه را فشار داد و بعد از این که متوجه شد طرف مقابل گوشی را برداشت گفت:
    _
    سلام آقای مجیدی، من مهرداد رهنمام.
    _
    سلام آقای رهنما، چطوری با زحمات من؟
    _
    اختیار دارین، چه زحمتی؟
    _
    خوب حالا کجائین؟مهرداد جواب داد:
    _
    جلوی مسجد جامع وایساده ام.مجیدی گفت:
    _
    همون جا وایسا من خودم رو با یک پراید سفید رنگ می رسونم.بعد از همدیگر خداحافظی کردند.چنددقیقه ای نگذشته بود که اتومبیل پراید رو به روی مسجد جامع توقف کرد و یکمرد 55 ساله از آن پیاده شد. کمی به اطرافش نگاه کرد وقتی متوجه شد مهردادو الهه منتظر ایستاده اند به سمت آنها حرکت کرد.الهه از جایش تکان نخورد، مهرداد چند قدم به سمت راننده پراید حرکت کرد و گفت:
    _
    سلام آقای مجیدی، ظهر بخیر.
    _
    سلام آقای رهنما، روز شما هم بخیر.مجیدی بلا فاصله به طرف الهه انصاری قدم برداشت و مؤدبانه گفت:
    _
    سلام خانم، به شما زحمت دادم از تهرون بلند شدین اومدین ورامین با این هوای گرم.
    _
    خواهش می کنم.مهردادو الهه خواستند بگویند که باهم نسبتی ندارند، اما فرصت پیش نیامد، بهخواست آقای مجیدی آن ها به سمت او رفتند تا سوار اتومبیل شوند.آقای مجیدی هر دوی آنها رو به یک رستوران واقع در خارج از شهر برد.بعداز صرف نهار مجیدی می خواست آنها را برای استراحت به خانه اش ببرد، مهردادکم کم قضیه دفتر خاطرات و تقاضای الهه را برای آقای مجیدی تعریف کرد،مجیدی که از بابت مهرداد مطمئن بود و از طرفی هم فکر می کرد آن دو زن وشوهرند جواب داد:
    _
    خیلی خوشحالم که امروز یک زن و شوهر جوان از تهرون بلند شدند اومدن ورامین تا این دفترها رو تحویل بدن.سپس ادامه داد:
    _
    من از طرف شما دو نفر مطمئن هستم و می دونم که بعد از نوشتن این داستان،دفترها رو بهم تحویل می دین فقط خواهشی که از شما دارم اینه که به اونالطمه نرسه.به جای مهرداد، الهه گفت:
    _
    مطمئن باشین، بد از یکی دو ماه دفترها رو صحیح و سالم به شما تحویل می دیم.مجیدی پرسید:
    _
    شما تلفن همراه منو که دارین، باز هم هر دوی شما افتخار بدین در خدمت باشم.
    _
    محبت دارین، لطف تون کم نشه!بعد از آن مهرداد و الهه از آقای مجیدی خداحافظی کرده و از او جدا شدند.الهه پرسید:
    _
    آقای رهنما شما برمی گردین تهرون؟
    _
    برمی گردم تهرون، اما ساعت ده شب باید برم اصفهان!و ادامه داد:
    _
    من نماینده حقوقی دو شرکت بزرگ ساختمان سازی هستم.الهه پرسید:
    _
    حالا اصفهان برای چی می رید؟مهرداد جواب داد:
    _
    قضیه اش خیلی مفصله، بعد اگه فرصتی شد براتون تعریف می کنم.مهرداد از داخل کیف سامسونت خود کارت ویزیتش را بیرون آورد و به طرف الهه گرفت و گفت:
    _
    اگه مشکلی براتون پیش اومد باهام تماس بگیرین.الهه دستش را بلند کرد، کارت ویزیت مهرداد را گرفت تشکر کرد و گفت:
    _
    ممکنه به راهنمایی شما احتیاج داشته باشم...مهرداد پرسید:
    _
    نمی خواهید شماره تلفن تماس تون رو بهم بدین تا لااقل بدونم داستانتون به کجا کشیده شد؟الهه با دستپاچگی گفت:
    _
    اوه... چرا، چرا...بعد شماره تماسش را به مهرداد گفت و مهرداد در دفترش یادداشت کرد.


    ***​
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــــ 3
    ​


    آخرین​
    روزهای خرداد ماه بود، نزدیکی های ظهر یک سرباز از نگهبان داد سرا، سراغدادستان را گرفت. سرباز را به اتاق دادستان فریدن راهنمایی کرد، سرباز باعجله وارد اتاق دادستان شد و بعد از ادای احترام پاکت نامه ای را بهدادستان تقدیم کرد.ریاست دادسرای فریدن پاکت سر به مهر را باز کرد، آن را مطالعه نمود بعد رو به سرباز کرد و گفت:
    _
    شما مرخص اید.سربازپاهایش را جفت کرد، ادای احترام نمود و از اتاق خارج شد. در آن لحظه ازروز تقریبا دادسرا داشت خلوت می شد. دادستان هم چنان که پاکت نامه را دردست داشت به اتاق بازپرس " ایرج قزلباش" رفت. بازپرس که منتظر چنین لحظه ای نبود با دیدن او بلند شد و باهم دست دادند.احوالپرسیآنها هنوز تمام نشده بود که دادستان پاکت نامه را روی میز بازپرس گذاشت. " مجیدی" کارآموز قضائی و دستیار بازپرس خطاب به دادستان گفت:
    _
    چقدر خوبه که این نامه برای این بازپرس نباشه!دادستان لبخندی زد و پرسید:
    _
    چطور مگه؟
    _
    امروز سرمون خیلی شلوغ بود، تعدادی از کارها مونده و بازپرس اونها رو می برن که تو خونه انجام بدن.
    _
    اتفاقا این نامه، یه کار جدیده که به شعبه شما ارجاع داده ام!!بازپرس پاکت حاوی گزارش را برداشت، آن را مطالعه کرد و از دادستان پرسید:
    _
    این گزارش کی به دست شما رسیده؟
    _
    همین الان از پاسگاه " مهرگان" به پاسگاه مرکزی بی سیم زدند.بازپرس گزارش را به سمت مجیدی گرفت و گفت:
    _
    اول شماره بزنید بعد بذارین داخل پوشه.کارهای روی میز خود را کمی مرتب کرد و ادامه داد:
    _
    دستور قضائی برای فرمانده پاسگاه مهرگان بنویسید تا از طریق پاسگاه مرکزی بی سیم بزنند.به فرماندهی پاسگاه مهرگان:بهمحض دریافت این دستور، بلا فاصله و بدون فوت وقت به محل حادثه عزیمت نمودهو آن منطقه را با مساحتی حدود یکهزار متر محاصره و طناب کشی نمائید. مراقبباشید هیچ گونه تغییری در ظاهر قضیه به وجود نیاید.بازپرس: ایرج قزلباشیکساعت بعد اتومبیل جیپ دادسرا کنار تنها پمپ بنزین شهر توقف کرد تا بنزینگیری کتد. در این واحد فقط سه دستگاه پمپ وجود داشت یکی پمپ بنزین و دودستگاه پمپ دیگر برای نفت و گازوئیل بود. در کانالی که پمپ بنزین قرارداشت یک دستگاه جیپ استیشن آبی رنگ مدل بالا در حال بنزین گیری بود،اتومبیل حامل گروه تحقیق پشت سر همان اتومبیل توقف کردند، تا نوبت آنهابرسد مدتی گذشت اتومبیل جلوئی بنزین گیری کرد اما از جای خود حرکت نکرد،بازپرس به راننده دستور داد بوق بزند و از راننده جلوئی بخواهد تا جایگاهرا ترک کند.رانندهبوق اتومبیل جیپ را به صدا درآورد، یک مرد حدودا چهل ساله بلند قامت کهحدود 100 کیلو گرم وزن داشت و از اندام ورزیده او معلوم بود که قدرت بدنیزیادی دارد خود را به اتومبیل تکیه داده بود و با خونسردی با کسی حرف میزد، راننده جیپ بار دیگر بوق اتومبیل را به صدا درآورد و به مردی که پشتبه اتومبیل در حال صحبت بود با دست اشاره کرد که کنار برود.اما او دستش را به عنوان اعتراض به سوی سرنشینان اتومبیل جیپ حرکت داد و با صدای نخراشیده ای گفت:
    _
    چه خبرته، مگه سرآوردی؟لحظات برای بازپرس بسیار قیمتی بود و او نمی توانست معطل بماند، به کار آموز خود گفت:
    _
    آقای مجیدی، برین و به این مرد بگین که جایگاه رو خالی بکنه!مجیدی از اتومبیل پیاده شد و به طرف اتومبیل استیشن رفت و به آن شخص گفت:
    _
    صاحب این استیشن کیه؟مرد بلند قامت که پیراهن آبی رنگ به تن داشت فقط سرش را برگرداند و با لحن مخصوصی گفت:
    _
    فرمایش؟!!
    _
    شما صاحب این ماشین هستین؟مرد با بی حوصلگی گفت:
    _
    گفتم فرمایش؟
    _
    اگه بنزین گیری کردین، کنار برین می خوایم بنزین گیری کنیم.
    _
    مگه نمی بینی دارم حرف می زنم؟
    _
    می بینم، اما می تونین جای دیگه ای حرف بزنید!مرد جوابش را نداد و به صحبت کردن ادامه داد.مجیدی به طرف بازپرس برگشت و گفت:
    _
    آقای بازپرس، ایشون مثل این که نمی خواهند دست از صحبت بردارن!بازپرسبدون این که جواب مجیدی را بدهد در اتومبیل خاکستری رنگ را باز کرده از آنبیرون آمد. با قدم های شمرده خود را به مرد رساند و گفت:
    _
    آقا ماشین تون رو حرکت بدین.مرد چپ چپ به بازپرس نگاه کرد و گفت:
    _
    تو دیگه کی هستی؟ عجب دوره ای شده، به مردم اجازه نفس کشیدن نمی دن؟!لحظه ها گذشت و بازپرس که مأموریت مهمی داشت نمی توانست تحمل بکند دوباره گفت:
    _
    برید جای دیگه صحبت کنید، مگه جا قحطی یه؟مرد پوزخندی زد و گفت:
    _
    خوش دارم همین جا اختلاط کنم، تو چی می گی؟ تو اصلا چه کاره ای که به من امر و نهی می کنی؟بازپرس یک قدم جلو گذاشت و گفت:
    _
    من بازپرس این شهرم، بهتون دستور می دم که جایگاه رو خلوت بکنید تا بتونیم بنزین گیری کنیم.مرد که حتی حاضر نشد رو به روی بازپرس بایستد با همان حال گفت:
    _
    بازپرسی که باش!و زیر لب غرولند کرد و گفت:
    _
    مثل این که نوبرش رو آورده!بازپرس که از بی اعتنائی مرد لج اش گرفته بود، گفت:
    _
    مثل این که زبان خوش سرت نمی شه؟مرد سرش را چند بار به طرف بالا انداخت و با ادای مخصوصی گفت:
    _
    نچ، سرم نمی شه!بازپرس با جدیت گفت:
    _
    تو که دوست نداری برات مشکل پیش بیاد؟ دوست داری؟مرد این بار برگشت و با بی اعتنائی گفت:
    _
    مثلا چه مشکلی؟بازپرس دیگر حرفی نزد و به دفتر پمپ بنزین رفت و به وسیله تلفن با پاسگاه ژاندارمری مرکزی که تنها نهاد امنیت شهر بود تماس گرفت.هنوز گوشی تلفن از دست بازپرس رها نشده بود که یک دستگاه جیپ ژاندارمری با چهار سرنشین وارد محوطه پمپ بنزین شدند.فرماندهاین گروه نظامی یک ستوان 30 ساله بود که اندامی بسیار ورزیده داشت. دوسرباز همراه او که هر کدام حدود 20 سال سن و قامتی بلند داشتند بعد ازفرمانده شان که از لهجه اش معلوم بود اهل شیراز است با چابکی از جیپ بیرونپرید و با اسلحه m\1 ( ام یک) خبردار ایستادند. ستوان کنار بازپرس ایستاد و پرسید:
    _
    آقای بازپرس، امری داشتین؟بازپرس به مرد اشاره کرد و گفت:
    _
    این مرد رو بازداشت کنین!ستوانبه دو سرباز مسلح که کاملا خبرداد ایستاده بودند. اشاره کرد دو سرباز هرکدام بازوهای او را گرفتند و به سمت اتومبیل کشاندند و سوار جیپ کردند وکنارش نشستند، قبل از این که جیپ حرکت کند ستوان از بازپرس پرسید:
    _
    آقای بازپرس، دستور کتبی بازداشت صادر نمی کنید؟بازپرس به دستیار جوانش گفت:
    _
    آقای مجیدی، برگ بازداشت این مرد رو بنویسید!مجیدی به ستوان گفت:
    _
    لطفا اسم متهم رو بپرسید!مرد از داخل ماشین با صدای بلند گفت:
    _
    بهزاد اعصاری!دستیار مجیدی فورا در برگ جدا گانه ای نامه ای به شرح زیر نوشت:بازداشتگاه ژآندمری: آقای بهزاد اعصاری حضورتان معرفی می شود؛ تا دستور بعدی در بازداشت گاه بماند.بازپرس ایرج قزلباشمجیدینامه بازداشتی را که در دو برگه نوشته بود به منظور امضاء نزد بازپرس برد،و بازپرس قبل از امضای نامه زندانی کلمه " آقای" را با علامت ضرب در خط زدو نامه را امضاء کرد، چند نفر آمدند و ماشین استیشن را هل داده و به کنارپمپ بنزین هدایت کردند و کار بنزین گیری جیپ دادسرا هم بلافاصله آغاز شد.مجیدی از بازپرس پرسید:
    _
    آقای بازپرس چرا کلمۀ آقا را خط زدید؟
    _
    حیفه که کلمه آقا روی این شخص باشه! اون یک ساعت وقت ما رو گرفته که می خواد صحبت بکنه.در این موقع راننده جیپ دادسرا به بازپرس گفت:
    _
    راننده مردی که بازداشت به من می گفت که: " این آقا مدیر کل شرکت ... !"بازپرس با بی اعتنائی گفت:
    _
    هر کی هست باشه، ما بیش از حد باهاش مدارا کردیم، این که مدیر کل بود. وزیرش هم بود بازداشت می کردم، قانون دست ما رو در مقابل قانون شکنی بازگذاشته!!بازپرسوقتی به دادسرا رسید وارد اتاق کارش شد قبل از همه به همان ستوان کهفرمانده پاسگاه مرکزی بود تلفن زد که با پاسگاه مهرگان با بی سیم تماسبگیرد و حرکت آن ها را اعلام کند.بعدآن چه را که لازم بود برداشت و حرکت کردند. بازپرس داشت از اتاق بیرون میآمد که تلفن زنگ زد، مجیدی گوشی را برداشت، بعد رو به بازپرس کرد:
    _
    آقای بازپرس با شما کار دارند.بازپرس به سمت تلفن برگشت گوشی را از دست مجیدی گرفت و به صحبت کردن ادامه داد:
    _
    سلام ستوان، زود بیارین اش که من وقت ندارم.تقریبا پنج دقیقه گذشت و سربازی مسلح بهزاد اعصاری را آورد. زندانی وقتی وارد بازپرسی شد سلامی کرد و ایستاد. بازپرس دستور داد:
    _
    لطفا بنشینید، چون وقت من کمه بفرمائین با من چکار داشتین، خیلی زود!
    _
    اومده ام تا از شما عذر خواهی کنم، فقط همین، حالا دستور می دین به بازداشتگاه برم یا آزادم می کنید؟بازپرس دستش را روی میز کارش گذاشت و گفت:
    _
    ما از زندانی کردن افراد هیچ دل خوشی نداریم اون هم با این اتهام.
    _
    تقصیر از من بود، کمی غرور برم داشت.
    _
    حالا چه صحبتی باهام دارین، من خیلی کار دارم زود باش.مرد که قیافه مظلومی به خودش گرفته بود گفت:
    _
    فقط اومدم تا شما رو ببینم و عرض کنم که از کار خودم پشیمونم و عذر خواهی می کنم.بازپرس یک برگ کاغذ از روی میز برداشت و روی آن چیزهایی نوشت، امضاء کرد و به ستوان گفت:
    _
    ایشون آزادند.آقایبهزدا اعصاری از صندلی اش بلند شد و دو قدم به سمت بازپرس رفت دستش رادراز کرد تا با بازپرس دست بدهد بازپرس که متوجه شد دست او را فشرد، مردگفت:
    _
    متشکرم، محبت کردید.
    _
    قانون شکنی از شما بعیده. شما که یک تحصیل کرده هستید و با قانون و دادسرا آشنا هستید بیش از این از شما انتظار داریم.مرد که دست بازپرس را رها کرده بود گفت:
    _
    من وقت شما رو نمی گیرم، اگه اجازه بدین از شما خداحافظی می کنم.بازپرس لبخندی زد و گفت:
    _
    حالا بنزین گیری کردین یا نه!
    _
    بله، بنزین گیری کرده ام، اما الان نمی دونم اتومبیلم کجاست!
    _
    کنار پمپ بنزین پارک شده. می تونین برین بردارین.مرد ضمن خارج شدن از دفتر بازپرس پرسید:
    _
    مشکلی که نداره؟
    _
    اگه مشکلی پیش اومده به ستوان می گم، اون رو برطرف کنه​
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــ 4

    ساعت 3 بعد از ظهر بازپرس به همراه دو سرباز مسلح قوی هیکل و دستیار جوانش مجیدی سوار اتومبیل شد و به راننده دستور حرکت داد.اتومبیل وقتی به جاده اصلی اصفهان_ خوزستان رسید شتاب گرفت. بازپرس مرتب به راننده می گفت:
    _ مواظب دست اندازها باشید.راننده که مرد نسبتا چاقی بود مرتب لبخند می زد و می گفت:
    _ خاطرتون جمع باشه!اما بازپرس متوجه شد که راننده بدون توجه به چاله و چوله ها به سرعت رانندگی می کند. دوباره به او گفت:
    _ فکر نمی کنم چاله ای باقی مونده باشه که تو از روی اون رد نشده باشی؟
    _ پس این چاله، چوله ها رو برای چه گذاشتند وسط جاده؟!
    _ شاید به خاطر اینه که تو از روی اون ها رد بشی!راننده که مرد ساده ای بود گفت:
    _ هر طوری که راه بریم بالاخره سالم به مقصد می رسیم!مجیدی گفت:
    _ پس جای شکرش باقی است.ساعتها راه رفتند تا سرانجام به پاسگاه فریدونشهر رسیدند. کمی بعد از آناتومبیل از حرکت ایستاد. راننده پیاده شد کاپوت را بالا زد و کمی به آننگاه کرد، دوباره سوار شد و استارت زد، اتومبیل روشن شد، از اتومبیل پیادهو کاپوت را پائین کشید.بازپرس پرسید:
    _ چه مشکلی پیش اومده؟
    _ به هوای سرد رسیدیم، پلاتین اشکال پیدا کرده.بهراه خود ادامه دادند، دو طرف جاده پوشیده از سبزه بود، وقتی به کوه هانگاه می کردند تا نصف کوه پوششی از سبزهای بلند دیده می شد و گوسفندانزیادی در حال چریدن بودند.اینگروه مجبور بودند از رودخانه های عریض و کم عمق عبور کرده از سربالائی هاینسبتا تند بالا بروند، بعضی مواقع که اتومبیل در رودخانه در لابه لایسنگهای بزرگ گیر می کرد، سربازها پائین آمده آن را هل می دادند.بینراه به آبادی و روستاهای زیادی برخوردند که با مشکلات زیاد این آبادی هارا پشت سر گذاشتند. آن ها بعد از عبور از آبادی، خمسلو، بادگان، سنگبارانبه قلعه سرخ رسیدند. در آنجا قهوه خانه بین راهی محقری بود که در فضایآزاد قرار داشت. گذشتن از خیابان ها و جاده هائی که مملو از سنگ های کوچکو بزرگ بود گاه گروه را خسته می کرد، بنابراین ناچار شدند در همین قهوهخانه چند دقیقه ای روی تخت نشسته و ضمن استراحت یکی دو استکان چای بنوشند،دوباره به حرکت خود ادامه دادند، باز هم جاده های ناهموار که دو طرف آنمملو از زیباترین مناظر بود، وجود آبشارهای کوچکی که آب بسیار خنکی داشت.سرانجامبه روستای بزرگ ( سیبک) رسیدند بدون معطلی از یکی دو نفر آدرس بعدی راپرسیدند و به حرکت خود ادامه دادند، بعد از گذشتن از تنگه ای مخوف وترسناک در مقابل خود کوهی دیدند که حدود 2000 متر ارتفاع داشت، از میانکوه یک تونل طبیعی بود که آب با فشار تمام از آن به بیرون پرتاب می شد اینآبشار "چشمه لنگان" نام داشت که آب های آن نهایتا به رود کارون می رسید. آبی که از سینه کوه بیرون می زد بسیار سرد بود به همین خاطر گروه احساسسرما می کرد. با این که بازپرس برای رفتن به محل حادثه عجله داشت، اما آنها تقریبا راه را گم کرده بودند و حالا در جائی بودند که تا فاصله چندکیلومتری هیچ آبادی دیده نمی شد، همه از جیپ پیاده شدند روی صورت همه آنها گرد و خاک نشسته بود، اما نمی توانستند با آب چشمه لنگان صورت خود رابشویند برای این که آب آن قدر تند بود و به اطراف پرتاب می شد که نمیتوانستند به آن نزدیک شوند. قطرات آبی که به طور اتفاقی به سر و صورت آنها می خورد خیلی سرد بود.از چشمه لنگان کمی دور شدند و ایستادند و در واقع آن ها منتظر اتفاق معجزه آسائی بودند که به کمک آن ها بیاید.درهمین موقع از دور یک اسب سوار دیده شد که پردۀ سفیدی پشت سرش دیده می شداین اسب سوار، کم کم به آن ها نزدیک شد، اسب سوار یک مرد 50 ساله بود وپردۀ سفیدی که از دور دیده می شد کسی جز دخترش که پشت او نشسته بود و 18 ـ 19 ساله به نظر می رسید، نبود! راننده از اسب سوار پرسید:
    _ دیگر راهی نیست که بشود با جیپ رفت؟
    _ چرا، راهی هست اما از پشت کوه باید بروید.بعدبا دست، کوهی که جلوی آن ها را سد کرده بود به آن ها نشان داد، جائی کهقرار بود این گروه به آن جا بروند خیلی دورتر از این منطقه بود. مرد گفت:
    _ اگه بخواهید همین الان به راه بیفتید نه تنها به جائی نمی رسید بلکه به شببرمی خورید و این منطقه برای افرادی مثل شما خیلی خطرناکه!راننده پرسید:
    _ پس چی کار باید کرد؟مرد در حالی که سوار بر اسب بود جواب داد:
    _ شما کمی از راهی را که آمدید برگردید تا به یک سرپناهی برسید، آن وقت صبحروز بعد وقتی هوا روشن شد و آفتاب بالا آمد ماشین تون رو همین جا بذارید وبه وسیله چهارپایان به پشت کوه برین.راننده پرسید:
    _ چرا تا بالا آمدن آفتاب؟
    _ گفتم که صبح زود برف های پشت این کوه یخ زده است و حیوانات لیز می خورند، و جاده خیلی خطرناک می شه.بازپرس پرسید:
    _ یعنی تا این وقت سال که بهار رو پشت سرگذاشتیم هنوز پشت کوه ها برفه؟مرد که با زبان لری با دخترش صحبت می کرد، جواب داد:
    _ بله آقا، هنوز برف هست و بعضی از نقاط کوه اصلا برفهاش آب نمی شن!راننده پرسید:
    _ کجا می خواین برین؟
    _ خویگان!
    _ تو چکاره ای؟
    _ کدخدای مصیر هستم. اسمم کدخدا یوسفه!راننده اشاره ای به بازپرس کرد و به کدخدا یوسف گفت:
    _ ایشون بازپرس دادسرای فریدن اند!کدخدایوسف بلافاصله از پشت اسب پیاده شد، سلام و احوالپرسی گرمی کرد و از اینکه تا کنون او را نشناخته و مراعات ادب را ننموده بود خیلی عذر خواهی کردو گفت:
    _ هر کمکی از دستم بربیاید حاضرم انجام بدم.بازپرس از او تشکر کرد. مرد ادامه داد:
    _ با این فرصتی که دارید تا شب نشده فقط با اسب می تونید تا آبادی خرسانکبرید، اما تا اونجا برای شما مشکلات زیادی پیش می آد و مهمترینش اینه کهاگر بخواین ماشین تون رو همین جا بذارین و با اسب به خرسانک برسید، معلومنیست چه بر سر ماشین تون می یاد؟ با این حال من حاضرم اسب خودم رو دراختیار شما بذارم!بازپرس گفت:
    _ ممنونم، ما مزاحم شما نمی شیم شما می تونید به راه تون ادامه بدین.کدخدا یوسف حرفی نزد بازپرس پرسید:
    _ شما شخصی به نام ارباب کریم رو می شناسید؟مرد در حالی که دستش را به کمرش زده بود جواب داد:
    _ اوه ... شما با ارباب کریم کار دارین؟
    _ چطور مگه، مگه اونو می شناسین؟
    _ کیه که اونو نشناسه، اون اربابه، همه اونو می شناسن!
    _ فاصله آبادی شما تا مقر ارباب کریم چقدره؟
    _ ما این ور کوه هستیم، اونها اون ور کوه. ما هیچ وقت هم دیگه رو نمی بینیم. فقط بعضی مواقع اسم همدیگه نمی بینیم. فقط بعضی مواقع اسم همدیگه رو میشنویم. آخه اون ها پشت کوه هستند اون هم پشت کوه موگوئی و ما پیشکوه!راننده پرسید:
    _ کدخدا یوسف! تو الان کجا می خوای بری؟کدخدا یوسف اشاره ای به دخترش کرد و گفت:
    _ می رم پی بدبختی اون!مجیدی که تا این ساعت ساکت بود پرسید:
    _ بدبختی اون چیه؟کدخدا یوسف نگاهی به مجیدی انداخت و جواب داد:
    _ چه عرض کنم.مجیدی پرسید:
    _ اسمش چیه؟
    _ کبوتر، 19 سالشه.کبوتربا این که 19 ساله بود، اما جوان تر به نظر می رسید فقط صورتش کمی آفتابخورده بود. چشمان یاقوتی و نافذی داشت موهای سرش که بافته شده بود، دو طرفصورتش را پوشانده بود پیراهنی سبز با بوته های قرمز و سفید به تن داشت کهروی سینه اش یک رشته زیور آلات که معمولا از پول های نقره 5 ریالی و 2ریالی درست می شد، بافته شده بود، روی پیراهن سبز، یک معجر سفید رنگ گلگلی که تا پنجه پای او را در بر گرفته بود و با گلبوته های کوچک قرمز وزرد، آراسته شده بود، پوشیده بود. گاهی که ناخودآگاه لبخند می زد دندانهای سفید و مرتبش خود نمائی می کرد.بازپرس پرسید:
    _ چه بدبختی از بابت دخترتون دارین؟
    _ یک هفته اس که از خونه شوهرش قهر کرده اومده خونه ما!
    _ چطور؟
    _ والّه نمی دونم، ظاهرا شوهرش بیرونش کرده یا نمی دونم قهر کرده. بازپرس از کبوتر پرسید:
    _ چرا از خونۀ شوهرت قهر کردی و اومدی خونه پدرت با این راه خطرناک؟کبوتر که برای اولین بار دهانش را باز می کرد جواب داد:
    _ با شوهرم رفاقت مون نمی شه!!!
    _ یعنی چه که رفاقت تون نمی شه؟!دخترک که سرش پائین بود و گاهگاهی سرش را بالا می گرفت جواب داد:
    _ رفاقت مون نمی شه دیگه!مجیدی پرسید:
    _ اذیت ات می کنه؟کبوتر جواب داد:
    _ اذیتم نمی کنه، اما ...
    _ نمی خوای باهاش زندگی کنی؟
    _ چرا می خوام اما شوهرم با من رو راست نیست.
    _ فکر می کنید پای کس دیگه ای در میونه که شوهرتون باهات روراست نیست؟
    _ اصلا، من اصلا به همچن موردی فکر نمی کنم، شاید من بیش از اندازه ازش توقع دارم.بازپرس از کدخدا یوسف پرسید:
    _ الان کجا می خواین برین؟
    _ می ریم به خویگان!
    _ از این جا تا خویگان چقدر فاصله است؟
    _ حدود یک ساعت اگه با ماشی بریم!
    _ پس با این اسب چه جوری می خواین به اون جا برین؟
    _ نزدیک های اینجا رودخونه ایه به نام سرداب که قهوه خانه ای داره، ما شب روتوی قهوه خونه می خوابیم، صبح روز بعد اسب خودم رو تحویل صاحب قهوه خونهمی دم بعد دخترم رو با مینی بوس که معمولا از خویگان می آد به روستایخویگان، خونه شوهرش می رسونم.کدخدا یوسف نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
    _ ما داریم می ریم، همون قهوه خونه، شما اگه قراره برین پشت کوه موگوئی، بامن همراه بشین تا به قهوه خونه بریم و شب رو همون جا سر بکنیم! اون وقتصبح قهوه چی چند اسب و قاطر تحویل شما می دن که به پشت کوه برین، ازاتومبیل شما هم مراقبت می کنه، اون ها اسبها و قاطرها رو به شما اجاره میدن!راننده پرسید:
    _ پس شام رو چی کار کنیم؟
    _ صاحب قهوه خونه همه چی داره.راننده لبخندی از روی رضایت زد و مجیدی پرسید:
    _ برای خواب وسیله ای هست؟
    _ صاحب قهوه خانه همه چی داره!کدخدا یوسف رو به بازپرس کرد و گفت:
    _ اگه آقای بازپرس اجازه بدن، کم کم رفع زحمت بکنیم.بازپرس با سر حرکتی نشان داد و گفت:
    _ از راهنمائی شما خیلی ممنونم.کدخدا یوسف اسبش را به سمت یک تخته سنگ هدایت کرد اول خودش و سپس دخترش سوار اسب شده و از آن جا دور شدند.مدتی گذشت و گروه تحقیق به طرف رودخانه سرداب حرکت کرده و سرانجام به قهوه خانه " دوستان " رسیدند.رانندهجیپ را در گوشه ای پارک کرد و از آن پیاده شد، این قهوه خانه نسبتا بزرگبود و تخت های زیادی کنار هم چیده بودند که در مجموع می توانست 20 خانواررا در خودش جای بدهد. جای نسبتا تمیزی بود و از لحاظ مکانی در جائی ساختهشده بود که به رودخانه سرداب و مناظر اطراف اشراف داشت. رو به روی قهوهخانه در فاصله یک کیلومتری کوهی بود که چشم انداز زیبایی داشت. در فاصلهبیست متری سمت راست قهوه خانه جوی آب کوچکی روان بود. صاحب قهوه خانه برایبازپرس و همراهان اون چند تا صندلی و یک میز کوچک تدارک دیده بود که در آنجا استراحت بکنند و چند استکان چای تازه دم هم برای آنها برد.مجیدیکه از همه جوان تر بود بعد از خوردن دو استکان چایی از جایش بلند شد و بهجوان 20 ساله ای که در حال چرای پنج، شش رأس گوسفند بود نزدیک شد، جوانوقتی مجیدی را دید به او سلام کرد و مجیدی جلوتر رفت و پرسید:
    _ شما می دونید چرا اسم این قهوه خانه رو " قهوه خانه دوستان " گذاشته اند؟جوان چوبدستی خود را یکی دوبار به زمین کوبید و گفت:
    _ از اصل قضیه خبر ندارم اما شاید به خاطر این باشه که با توجه به موقعیتاین جا، افرادی که از نقاط دور و نزدیک به این جا می آیند در معاملهگوسفند و چیزای دیگه باهم آشنا می شن.مجیدی پرسید:
    _ چیزای دیگه یعنی چی؟
    _ حقیقتش من یک پسر روستائی ام و نمی دونم حدس من درست باشه یا نه، اما اینطوری می گویند که در میان مسافرینی که به این جا میآن دختر و پسرانی هستندکه یک نوع آشنائی بینشان به وجود می آید، باهم آشنا شده و در نهایت باهمازدواج می کنند.مجیدی نگاهی به او کرد و پرسید:
    _ واقعا؟!
    _ بله، در این جا از این اتفاقات خیلی می افته!
    _ تو ازدواج کرده ای؟
    _ بله، خود من با دختری که از آبادی بَردِشاه بود همین جا آشنا شدم و بعد با اون ازدواج کردم.جوان کمی صبر کرد و ادامه داد:
    _ اون طرف ها سه تا دختر جوان در حال چیدن علف هستند، یکی از اونا که روسریقرمزی به سرداره هفته گذشته در این جا با پسری آشنا شد و دو سه روز بعدباهم عقد کردند.مجیدی پرسید:
    _ این جور دوست داشتن ها دوام هم داره؟جوان با اطمینان جواب داد:
    _ تقریبا همه آشنائی ها به ازدواج ختم می شه. از همه مهمتر این که تا حالاشنیده نشده کسانی که در این جا با هم آشنا می شند و ازدواج می کنند بینشانجدائی بیافته!
    _ تو مگه از همۀ اونا خبر داری؟
    _ این جا خبرها زود می پیچه، اگر کوچک ترین خبری مربوط به این قهوه خانه شنیده بشه خیلی زود همه خبردار می شن.
    _ چطور ممکنه که فقط با یک نگاه عاشق بشن؟!
    _ شاید یکی از علت هایش این باشه که سطح توقعات اون ها کمه، اونا از هم انتظارات زیادی ندارند.مجیدی به کوه های سر برافراشته نگاهی کرد و سپس پرسید:
    _ این جا که علف فراوونه؛ این دخترها علف ها رو برای چه می چینند؟!
    _ اون ها مجبورند شب گوسفندان رو در انبار نگه داری بکنند و تا صبح فردا کهخریداران می آیند و اونها رو معامله می کنند نباید شکم شان خالی باشه ولاغر بشند.مجیدی پرسید:
    _ یعنی فردا هم ممکنه برای دو تا از دخترای دیگه اتفاقی که برای اون یکی پیش اومده پیش بیاد؟جوانک خنده ای کرد و گفت:
    _ ممکنه، اگر شما فردا صبح این جا باشین خیلی چیزها دستگیرتون می شه.
    _ ما فردا مجبوریم از این جا بریم.
    _ مأموریت دارین؟مجیدی جواب داد:
    _ تقریبا!آنچهکه بیش از همه جلب توجه می کرد رودخانه سرداب با ماهیهای فراوان آن بود کهتا چشم کار می کرد ماهی دیده می شد. مجیدی اشاره ای به رودخانه کرد و گفت:
    _ این جا کسی این ماهی ها رو شکار نمی کنه؟
    _ چرا، اون پائین تر دارن ماهی می گیرند. بعضی ها با قلاب و بعضی ها هم با تور و یکعده ای هم با دست!
    _ چطوری با دست ماهی می گیرند.
    _ تو آب شنا می کنند هر کجا زیر سنگی که احساس کنند ماهی هست به اون جا هجوم آورده و با دست ماهی ها رو می گیرند.
    _ با این آب سرد چه طوری امکان پذیره؟جوانک خنده ای کرد و گفت:
    _ اگه دوست دارین همرام بیائین تا نشون تون بدم.مجیدیهمراه جوان حرکت کرد تا به مکان مخصوص شنا برسد مجبور شد از کنار دخترهاعبور بکند، یکی از دخترها به گمان این که مجیدی برای دیدن آن ها آمده همونطور که با داس مخصوصش علف ها را می چید با زیرکی تمام مجیدی را نگاه میکرد و لبخند می زد، مجیدی هم که متوجه جریان شده بود لبخندی به آن دختر زدو حتی دستی هم برای او تکان داد. آن ها با هم خندیدند و تا خواستند سرشانرا بلند بکنند دیدند که مجیدی همراه جوانکی از آن ها دور شد.آنها حدود یک صد متر راه رفتند و مجیدی با نهایت تعجب متوجه چند پسر 17- 18ساله شد که در آب سرد شنا می کردند و ماهی می گیرند، البته هدف آنها شناکردن نبود و فقط به قصد ماهی گرفتن داخل آب شده بودند. بدن آن ها از سرماکبود شده بود مجیدی متوجه یکی از نوجوان ها شد که زیر آب رفته و بعد ازحدود دو دقیقه از آب بیرون آمد و در هر یک از دستهایش یک ماهی و به دندانشهم یک ماهی دیده می شد. یکی از پسرها که سن کمتری داشت جلوتر آمد و پرسید:
    _ از ما ماهی می خرید؟جوانک پرسید:
    _ قیمتش چنده؟
    _ بزرگ ها دو تومن کوچکترها پانزده قرون.مجیدیمقدار پول بیرون آورد و چند عدد ماهی درشت خرید، از بچه ها خداحافظی کرد وبه سمت قهوه خانه برگشت. بین راه باز هم به همان دخترها برخورد کرد. دختریکه به مجیدی لبخند زده بود از وی پرسید:
    _ ماهی ها رو چند خریدی؟
    _ هر کدوم رو دو تومن خریدم.همین موقع جوانک هم به مجیدی رسید و ناظر گفتگوی آن ها شد دخترک به جوانک گفت:
    _ تو چه جور رفیقی برای این آقا هستی که نرفتی از رودخونه براش ماهی بگیری؟جوانک که یکه خورده بود جواب داد:
    _ من فرصتاین کار رو ندارم، در ضمن من رفیق ایشون نیستم.دخترک که چهره زیبائی داشت پرسید:
    _ هر کس شما دو نفر رو ببینه می فهمه که با هم رفیق هستین.مجیدی جواب داد:
    _ این جوون شوخی می کنه من همین حالا باهاش دوست شدم.دخترک پرسید:
    _ برای چی این جا آمده اید و چه کار دارید؟
    _ این جا کار واجبی ندارم، قراره امشب همین جا بمونیم فردا صبح بریم طرف دره کوه های زردماری.دخترک لبخندی زد و پرسید:
    _ پس امشب این جا می مونید؟مجیدی جواب داد:
    _ بله، امشب مهمون قهوه خونه دوستان هستیم!یکی از دخترها جلوتر آمد و پرسید:
    _ می خوای بخت خودت رو امتحان بکنی؟مجیدی جواب داد:
    _ ما بختی نداریم که امتحان بکنیم.دخترک همچنان که با داسش بازی می کرد گفت:
    _ با این سر وضعی که تو داری فقط کافیه به روی دختری لبخند بزنی!
    _ لبخند زدن من کمی مشکله، البته لبخندی که بتونه بخت منو باز بکنه.دخترک رو به جوان کرد و گفت:
    _ چرا یادش نمی دی؟جوانک خنده ای کرد و گفت:
    _ تو چقدر ساده ای! این آقا اصلا احتیاج به لبخند نداره!
    _ چرا، لبخند زدن اول آشنائی است، این جا با همه جای دنیا فرق داره!جوانک که انگار حوصله اش سر رفته بود به دخترک گفت:
    _ اون چند نفری که اون جا نشسته اند و اون دو نفر سربازی که تفنگ دست شونه همه شون زیر دست این آقا هستند.دخترک گفت:
    _ ببخشید آقا، ما اشتباه کردیم.مجیدی خندید و گفت:
    _ این جوون شوخی می کنن، من فقط همکار اون ها هستم.بعد از آن ها خداحافظی کرده و به راه خودشان ادامه دادند.
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــــ 5

    راننده وقتی ماهی ها را دید ذوق زده شد و گفت:
    _
    مجیدی، این ماهی ها رو از کجا گرفتی؟
    _
    از یه جایی گرفتم.بازپرس وقتی مجیدی را با ماهی ها دید گفت:
    _
    تو ماهیگر بودی، ما نمی دونستیم؟مجیدی در حالی که داشت روی یکی از صندلی ها می نشست، گفت:
    _
    من این ماهی ها رو خریده ام!راننده گفت:
    _
    صاحب قهوه خانه اومد و خبر داد که امشب قراره برامون کباب درست بکنه.مجیدی به شوخی به راننده گفت:
    _
    تو از همه چیز هم بگذری، از شکم ات نمی گذری!!گروه، شب را در قهوه خانه گذراندند، صبح زود از خواب بیدار شدند، نماز خواندند و تا وقت صبحانه استراحت کردند.هنوزصاحب قهوه خانه صبحانه را آماده نکرده بود که صدای آمدن مینی بوس به گوشآنها رسید، عده ای از اتومبیل پیاده شدند در بین آن ها یک مرد 45 سالههمراه همسرش و پسر 22 ساله شان خود را به قهوه خانه رساندند. پسر جوان کهاسمش " موسی قلی " بود وقتی به قهوه خانه رسید کمی تأمل کرد تا چشمش بهتاریکی نسبی قهوه خانه عادت بکند. کمی بعد کدخدا یوسف را دید، با قدم هاشمرده جلوتر رفت و سلام کرد، دست او را گرفت و می خواست ببوسد که کدخدادستش را کشید، موسی قلی یک قدم به عقب برداشت و پرسید:
    _
    کبوتر رو چکار کردین؟کبوتردر خواب بود به خاطر سردی هوا در این فصل سال پتو را روی خودش کشیده بود وموسی قلی او را ندیده بود. کدخدا به تندی گلایه اش را شروع کرد:
    _
    تو زدی زن جوونت را از خونه بیرون کردی، دخترم تک و تنها، کوه و صحرا روزیر پا گذاشته و اومده خونه پدرش، این رسم مردونگی و همسرداریه که تو بهخودت اجازه دادی همسرت توی بیابون سرگردون و ویلون بشه؟موسی قلی یک لحظه غفلتا دست کدخدا را گرفت بوسید و گفت:
    _
    جوون بودم و بد کردم، اما به جون دخترتون قسم من اونو کتک نزدم و از خونهبیرون نکردم، سر یه موضوعی باهم بحث مون شد که اونم قهر کرد و از خونه زدبیرون، غرورم اجازه نداد جلوش رو بگیرم.کدخدا یوسف هم چنان که روی تخت نشسته بود گفت:
    _
    تو به درد کبوتر نمی خوری، قبل از این که دخترم باهات ازدواج بکنه خیلی هاطالب اش بودند، اما چون تو، دوست صمیمی من رو که کدخدای خویگان بود آوردیو از دخترم خواستگاری کردی، دیگه نتونستم روی کدخدای خویگان بایستم، وگرنه من تو و خونواده ات رو که نمی شناختم، حالا هم دخترم رو زدی و ازخونه ات بیرون کردی.مرد جوان سرش را پائین انداخت معلوم بود که از دیدن چشمان کدخدا یوسف خجالت کشیده، کدخدا ادامه داد:
    _
    یادت می آد که به همه ما قول دادی مثل یک مرد بالای سر دخترم باشی و تاآخر عمر هواش رو داشته باشی، حالا به بهانه غرور اجازه دادی دخترم تک وتنها بلند شه بیاد خونه من، اگه خدای نخواسته بین را بلائی سرش می اومدچیزی از غرورت می موند؟موسی قلی سرش پائین بود، کدخدا ادامه داد:
    _
    الان هم دارم می رم پیش کدخدای خویگان تا از تو پیش اون گلایه بکنم.موسی قلی اشکهایش را رها کرد، زیر پای کدخدا نشست و گفت:
    _
    من پدر و مادرم رو آوردم که ضمانت منو بکنن که دیگر از این غلطا نکنم. جوون بودم و از روی نادانی کاری کردم.دراین موقع پدر و مادرش هم کم کم خود را به کدخدا یوسف رساندند، اما ساکت وآرام ایستاده بودند، کدخدا یوسف رو به پدر و مادر موسی قلی کرد و گفت:
    _
    آفرین به این پسرتون، بارک الله! عجب پسری تربیت کردین، پسری که با زنشدعوا کنه و طوری عرصه رو برای زنش تنگ بکنه که اون مجبور بشه یکه و تنهابیاد خونه پدرش! فکر نکرد اگه دخترم تو این بیابون خدا گرفتار مصیبت می شداین ننگ و رسوایی رو کجا می بردیم، اون وقت چه خاکی به سرمون می ریختیم؟مگه من دخترم رو از سر راه پیدا کرده بودم؟ جگر گوشه مه، قلب منه، زندگی وحیثیت منه.در همین موقع بازپرس و همراهانش قصد داشته اند از قهوه خانه بیرون بزنند که کدخدا یوسف آن ها را دید از جای خودش برخاست و گفت:
    _
    آقای بازپرس شما قضاوت کنید آیا من بد می گم یا حق دارم این حرف ها رو بزنم؟درهمین موقع کبوتر از خواب بیدار شد وقتی شوهرش را دید سرش را پائین انداخت. کدخدا به طور مختصر موضوع اختلاف آن ها را که چندان هم جدی نبود بیان کرد. موسی قلی وقتی بازپرس را دید رنگش پرید و یک قدم عقب تر رفت، بازپرس ازکبوتر پرسید:
    _
    اختلاف اصلی شما چیه؟ چرا نمی رین زندگی تون را بکنین؟کبوتر خودش را جمع و جور کرد و گفت:
    _
    موضوع اصلی اختلاف ما، گردنبنده، تو خونه شوهرم که بودم گردنبندم گم شد همین موضوع باعث اختلاف ما شد.بازپرس پرسید:
    _
    اختلاف دیگه ای هم دارین؟
    _
    نه آقای بازپرس، فقط همین یک اختلاف رو داریم که باهم دعوا کردیم و من قهر کردم و از خونه شوهرم اومدم بیرون.
    _
    دخترم، تو فکر نکردی که خدای نخواسته ممکنه بین راه صدمه ای بهتون برسه؟کبوتر سرش را پائین انداخت، موسی قلی گفت:
    _
    کبوتر، چند دفعه بگم، من گردنبند رو برنداشتم و ازش خبر ندارم. حالا گمشده یا طوری اش شده، فدای سرت، این گردنبند اون قدر ارزش نداره که بخوایمزندگی مون رو تلخ بکنیم، تو اگه حرفم رو باور نمی کنی من حاضرم قسم بخورمکه نه گردنبند رو برداشتم و نه اطلاعی از اون دارم.کبوتر قرآن کوچکی را که گوشه لباسش بسته بود، گرفت و به موسی قلی گفت:
    _
    تو حاضری به همین قرآن قسم بخوری؟سپس قرآن را از لای لباسش بیرون آورد و جلوی موسی قلی گذاشت و ادامه داد:
    _
    اگه تو گردنبند رو برنداشتی و یا از اون خبر نداری قسم بخور.موسیقلی قرآن را برداشت، آن را بوسید و روی پیشانی اش گذاشت. بعد روی تخت قرارداد، دست برد که قسم بخورد و سوگند یاد کند که صاحب قهوه خانه که ناظرجریان بود جلو آمد و گفت:
    _
    من حاضرم قیمت گردنبند رو هر چه که هست بدم، اما تو قهوه خونه من قسم نخورین!کسی حرفی نزد قهوه چی ادامه داد:
    _
    اگه می خواید قسم بخورین از قهوه خونه ام برین بیرون و هر چه دوست داشتین قسم بخورین.آنها آماده شدند که بیرون بروند، راه باز کردند تا بازپرس از قهوه خانهبیرون برود در بیرون از قهوه خانه موسی قلی آماده شد که قسم بخورد بازپرسبه کدخدا گفت:
    _
    کدخدا، این جوون راست می گه، احتیاج نیست که قسم بخورید دختره رو بده ببره خونه اش.
    _
    آقای بازپرس، آخه ...بازپرس با صراحت گفت:
    _
    دختره رو شوهر دادی، بذار بره خونه شوهرش، فکر می کنم این جوون راست می گه، اون شوهر خوبی برای دخترته.کدخدا یوسف گفت:
    _
    اگه باز هم دخترم رو بیرون بکنه.
    _
    اون که دخترت رو از خونه اش بیرون نکرده، هیچ جوونی هم حاضر نمی شه ناموساش رو از خونه اش بیرون کنه، چه برسه به این جوون که خیلی دخترت رو دوستداره.بعد رو به موسی قلی کرد و ادامه داد:
    _
    همین طوره موسی قلی، مگه نه؟موسی قلی جلوتر آمد و به بازپرس گفت:
    _
    اگه یه بار دیگه دیدید که من نسبت به همسرم بی اعتنایی کردم هر کاری که از دست تون براومد می تونید انجام بدین!در این موقع مادر موسی قلی جلوتر آمد و دستمالی را از کمرش بیرون آورد و جلوی کبوتر گرفت و پرسید:
    _
    دخترم، تو این دستمال رو به خاطر می آری؟کبوتر نگاهی به آن دستمال کرد و گفت:
    _
    آره مادر، چطور مگه؟ این دستمال مال منه!مادر موسی قلی دستمال را از هم باز کرد و گردنبندی را از آن بیرون آورد و گفت:
    _
    تو یک هفته پیش که به حموم رفته بودی از ترس این که مبادا گم بشه، گردنبندخودت رو لای این دستمال گذاشتی و محکم گره زدی دادی دست صاحب حموم خدیجهخانم، وقتی از حموم بیرون اومدی یادت رفته که اون رو برداری، خدیجه خانمهم یادش رفته که بهت برگردونه، پریروز که به حموم رفتم این دستمال رو باگردنبند به هم برگردوند!! یادت می آد؟کبوتر نگاهی به پدرش کرد و دوید مادر شوهرش را در آغوش گرفت و گفت:
    _
    منو ببخشید، من خیلی به شما بد کردم و از همه بدتر به شما تهمت زدم، منو ببخشین.


    ***


    با بالاآمدن خورشید، صاحب قهوه خانه چند اسب و قاطر تهیه کرد، آن ها را در اختیارگروه قرار داد. آن ها بعد از گذاشتن از راه های مختلف و دور زدن بعضی ازقله ها از جائی حرکت می کردند که سمت راست آن ها کوه های بلند و سمت چپشان دره ای پوشیده از علف های بلند و درختان بادام، گردو و سماق بود. سرانجام نزدیکی های پنج بعد از ظهر به منطقه خوش آب و هوایی به نام زردماریرسیدند، در این جا چند ساختمان که اغلب از سنگ و چوب درست شده بود باچادرهائی که صاحبان دام برای اسکان موقت خود برپاداشتند، خود نمایی میکرد. در آن جا فرمانده پاسگاه هم به گروه پیوست و اندکی بعد پزشک قانونی وکارشناس اسلحه شناسی هم آمدند.بعداز بررسی محل و انجام کارهای مقدماتی و قانونی، بازپرس تحقیق از متهم اصلیرا بر عهده گرفت و فرمانده پاسگاه از کسانی که در زمینه حادثه اطلاعیداشتند سؤالاتی کرد. مجیدی هم همراه یک سرباز مسلح به خانه ها و چادرهامراجعه کرد و از خانواده های مختلف بازجوئی هائی کرد.غروبآن روز در آن جا افراد کمتری دیده می شدند، اغلب آقایان را برای تحقیق بهتنها ساختمان کوچک آبادی برده بودند، اغلب ساکنان ده پیراهن سیاه بر تنداشتند و کمتر حرف می زدند انگار در آن جا حکومت نظامی برقرار بود. طوریکه به غیر از زمانی که صحبت کردن ضرورت داشت صدائی در آبادی شنیده نمی شد.


    ***


    مجیدیشب را تا ساعت 3 صبح روز بعد به تحقیق پرداخت در آخرین منزلی که کاربازجوئی انجام گرفت همراه یک سرباز مسلح، خوابیدند. زمانی از خواب بیدارشدند که آفتاب سر زده بود به طوری که او مجبور بود نمازش را قضا بخواند.صاحبخانه که زن مسنی هم بود صبحانه ای برای آن ها آماده کرد و آنها از این کهمجبور شده بودند به علت خستگی شب را در همان جا بخوابند عذرخواهی کردند. مجیدی بعد از صرف صبحانه از صاحبخانه تشکر کرد و با سرباز همراهش بیرونآمدند، هنوز اولین قدم را از در خروجی منزل بیرون نگذاشته بودند که پیرزنی را دیدند که با قامتی خمیده عصا زنان در حال عبور است. زن وقتی صدایباز و بسته شدن در حیاط را شنید ایستاد و همان طور که به زحمت قامتش راراست نگه می داشت به عصایش تکیه داد و سرش را به طرف راست برگرداند وایستاد. مجیدی قصد داشت به طرف مقر بازپرسی برود که صدای آن پیرزن را شنید:
    _
    کجا بودین چه کردین؟مجیدی ایستاد و به پیرزن نگاه کرد و پرسید:
    _
    چرا همچین سؤالی رو می پرسید؟پیرزن زیرچشمی نگاهی به آن ها انداخت و پرسید:
    _
    شما از طرف دادگاه اومدین؟مجیدی از سرباز خواست خودش را نزد بازپرس و فرمانده پاسگاه برساند. سپس جواب پیرزن را داد و گفت:
    _
    بله از طرف دادگاه اومدیم.
    _
    به چه کاری اومده اید؟
    _
    به خاطر مسئله ای که در این جا اتفاق افتاده!پیرزن عصایش را به زحمت به دست گرفت و گفت:
    _
    اسم من ننه گل طلا است. به نظرم شما به هیچ جا نمی رسین!
    _
    ما به کجا نمی رسیم؟پیرزن پوزخندی زد و جواب داد:
    _
    این مردم رو من می شناسم، شما در کارتون موفق نمی شین.مجیدی خودش را به ننه گل طلا رساند و پرسید:
    _
    به نظر شما، ما تو چه کاری موفق نمی شیم؟
    _
    این که گناهکار رو پیدا کنین!
    _
    مگه چه اتفاقی افتاده؟پیرزن نگاه تعجب باری به مجیدی انداخت و گفت:
    _
    مگه من گفتم اتفاقی افتاده؟
    _
    استنباط من از جواب شما همین بود!پیرزن یک قدم به جلو برداشت و گفت:
    _
    اکه تا یک سال دیگه هم تحقیق بکنید، بی فایده است!
    _
    شما از کجا می دونین که تحقیق ما بی فایده است؟
    _
    این مردم از ترس چیزی به شما نمی گن!مجیدی دفتر و دستکش را این دست و آن دست کرد و پرسید:
    _
    مگه آن ها چه چیزی باید به ما بگن؟پیرزن نگاهی به دور و بر خود انداخت و گفت:
    _
    من بیشتر از این نمی تونم باهات صحبت بکنم.مجیدی حرفی نزد اما پیرزن گفت:
    _
    الان کجا می خواین برین؟مجیدی حرفی نزد. ننه گل طلا گفت:
    _
    من الان می خوام برم خونه ام، که یکی دو تا کوچه پائین تره، جلوتر از اونتپه ای هست که یک چادر کوچیک اون جا نصب کرده اند یک درخت بلوط هم کنارخونه ام روئیده از هر کس که خونه ام رو بپرسین، نشونت می دن.مجیدی کمی این پا و اون پا کرد و پرسید:
    _
    برای چی نشونی خونه ات رو به هم می دی؟زن با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
    _
    مگه تو نیومدی دربارۀ این حادثه تحقیق کنی؟
    _
    درسته، ما اومدیم که دربارۀ همین موضوع تحقیق بکنیم از بعد از ظهر دیروزهم تا حالا از چندین نفر تحقیق کردیم اطلاعات چندانی بدست نیاورده ایم،شما چه نوع کمکی می تونین به ما بکنید؟
    _
    شما که هنوز حرف های منو نشنیده اید؟
    _
    به فرض این که حرف های شما رو بشنوم از کجا بدونم می تونم از اون استفاده بکنم؟پیرزن که خودش را آماده رفتن کرده بود جواب داد:
    _
    موضوع خیلی مهمه، حرف من اینقدر می ارزه که مقداری از وقت تون رو صرف کنین و به اون گوش بدین.مجیدی دچار شک و تردید شد، ننه گل طلا او را از این وضع بیرون آورد و گفت:
    _
    بالاخره حرف های من که از هیچی بهتره!مجیدی احساس کرد که این پیرزن ممکن است او را سرکار بگذارد و وقتش را بگیرد، زیاد به ادعای او توجه نداشت، اما بعد پیش خودش فکر کرد:
    _ "
    هیچ سرنخی که تا به حال دستگیر ما نشد شاید صحبت این پیرزن بتونه ما رو به اصل موضوع نزدیک بکنه هر چند یک قدم کوتاه باشه".بنابراین به ننه گل طلا گفت:
    _
    می کی بیام پیش شما؟
    _
    یکی دو ساعت دیگه بیا پیشم، خوبه؟کمی بعد اضافه کرد:
    _
    ممکنه نهار هم خونه ام نگهت دارم!!ننه گل طلا بدون این که خداحافظی بکند از مجیدی جدا شد، عصا زنان راهش را کشید و رفت.در آن وقت روز که فضای این آبادی مملو از اسرار و توأم با دلهره بود فقط صدای عصای ننه گل طلا بود که سکوت مرگبار محیط را می شکست.تامحل استقرار بازپرسی بیش از یکصد متر راه نبود آفتاب در حال بالا آمدنبود. بین راه فقط چند نفر را دید که در حال صحبت بودند و وقتی مجیدی رادیدند به طور محسوسی به هم نشان دادند، مجیدی هر آن احساس می کرد ممکن استچند نفر ناخود آگاه و غفلتا به او حمله بکنند اما به خود دلداری می داد کهچنین عملی غیر ممکن است و دلیلی هم وجود ندارد که بخواهند به او هجومبیاورند اما این توهم مثل یک سایه همراهش بود. باوجودی که سعی می کرد این اندیشه را ساخته و پرداخته خیالات خود بداند اما موفق نمی شد.​
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتـــــــــ 6


    اون وقتی به ساختمانی کهبازپرس در آن جا استقرار داشت رسید ساعت نزدیک به 9 صبح بود. فرماندهپاسگاه که سلاح کمری به خود بسته بود و دو سرباز مسلحی که در آن جا حضورداشتند حکایت از این داشت که کار بازجوئی و تحقیقات هنوز کامل نشده است. تا آن جا که او دریافته بود در مجموع بیش از 50 نفر مورد بازجوئی قرارگرفته بودند. تا این ساعت که به بازپرس رسیده بود، او هنوز صبحانه نخوردهبود. کدخدای آبادی دره زردماری از بازپرس اجازه خواست تا برای آن هاصبحانه بیاورد، بازپرس که مراقب همه چیز بود به فرمانده پاسگاه دستور دادتا هزینه غذا و صبحانه را بپردازد.

    بازپرس وقتی مجیدی را دید گفت:
    _ الان کارم تموم می شه، بعد می شینیم صبحانه می خوریم.
    مجیدی که دولا شده بود و برگ های بازجوئی را از نظر می گذراند پرسید:
    _ یک ساعت پیش صبحونه خوردم، به کجا رسیدین؟
    _ تقریبا هیچ جا، خودت به کجا رسیدی؟
    _ به جائی نرسیدم.
    بازپرس گفت:
    _ هیچ کس اطلاعات مفیدی به ما نمی ده، نمی دونم این مردم چه شونه؟ از کسی می ترسن یا واقعا چیزی ندیدن و نشنیدن.
    بعد از روی نیمکتی که رویش نشسته بود بلند شد و ادامه داد:
    _ از اون جا که متهم بین مردم خیلی نفوذ داره، نمی خوان چیزی رو بهمون بگن!
    بازپرس که متوجه شد مجیدی قصد دارد چیزی به او بگوید، پرسید:
    _ می خوای چیزی بهم بگی؟
    مجیدی جریان ملاقات ننه گل طلا را برای بازپرس تعریف کرد و ادامه داد:
    _ اگه بهم اجازه بدین برم پای صحبت هاش بشینم!
    _ البته تحقیق از افراد مختلف که سطح اطلاعات ما رو بالا می بره خیلی خوبه، اما می ترسم دعوت ننه گل طلا یک تله باشه؟
    _ چرا فکر می کنید ممکنه برام تله گذاشته باشه؟
    _ تو این مردم رو نمی شناسی آن چنان سکوت کرده اند و نم پس نمی دن که فکر می کنند حرف نزدن و سکوت کردن وظیفه اون هاست.
    _ شاید واقعا می ترسند!
    بازپرس در حالی که داشت از روی صندلی بلند می شد جواب داد:
    _ بله امکان داره بترسن، اما برای چه و از کی می ترسن؟
    _ یکی از دلایل ترس اونا ممکنه این باشه که به این کار عادت نکرده اند و فکر می کنند هیچ وظیفه ای در قبال این ماجرا ندارند.
    _ این کار عادت کردن نمی خواد، کم کم داره باورم می شه متهم همون کسی یه که ما داریم دنبالش می گردیم.
    _ ما نباید به این زودی قضاوت بکنیم، تازه بیش از چند ساعت نیست که کار بازجوئی رو شروع کرده ایم هنوز چیزی نشده.
    _ موضوعی که این مردم با اون در گیرن چندان جدی نیست اگه اتفاقی افتاده و اون ها غرض و مرضی ندارند می تونن راحت به اون اقرار بکنند.
    مجیدی از بازپرس پرسید:
    _ بالاخره ملاقات با ننه گل رو چه کار کنم؟
    _ با خودت یک مأمور مسلح می بری؟
    مجیدی در حالی که به یکی از سربازان مسلح نگاه می کرد جواب داد:
    _ احتیاجی به سرباز مسلح نیست این کار جلب توجه می کنه.
    _ متوجه زبان ننه گل نشدی؟
    _ سعی کردم از زیر زبونش چیزی بیرون بکشم اما اون زن زرنگ تر از این بود.
    _ حالا کی می خوای بری؟
    مجیدی جواب داد:
    _ هر چه زودتر بهتر، تازه ننه گل طلا نهار هم برام تهیه دیده!
    بازپرس خندید و به شوخی گفت:
    _ بالاخره یکی رو پیدا کردی برات غذا بپزه!
    سپس به طور جدی گفت:
    _ مجیدی حواس ات رو خوب جمع کن تا مشکل تازه ای پیش نیاد.
    مجیدی خندید و گفت:
    _ سعی می کنم، خاطرتون جمع باشه.
    بازپرس در حالی که داشت خداحافظی می کرد گفت:
    _ اگه تو رو خوب نمی شناختم اجازه نمی دادم بری پیش ننه گل طلا، اما چون میدونم حواس ات جمعه و می تونی وضعیت هر کسی رو به خوبی درک بکنی و خودت روبا اونا هماهنگ بکنی می تونی بری!
    _ خب، خداحافظ.
    _ برو ببینم چه کار می کنی.
    مجیدیاز مقر بازپرسی خارج شد به سمت چپ پیچید و بعد از طی دویست متر راه بهراست پیچید. چند تا چادر و یکی دو باب ساختمان را پشت سر گذاشت تا این کهسر راه خود به پیرمردی که چند رأس گوسفند خود را برای چرا به صحرا می بردبرخورد کرد و از او آدرس منزل ننه گل طلا را پرسید. پیرمرد که کر و لالبود نتوانست جواب مجیدی را بدهد. مجیدی نشانی را که ننه گل طلا داده بودبه خاطر آورد. به یک درخت بلوط رسید در آن جا دو خانه دیده می شد ولی اونمی دانست خانه پیرزن کدام یک از آن هاست. کمی جلو خانه ها را وارسی کرددر ورودی یکی از خانه ها را فشار داد متوجه شد که در باز نمی شود و از اثرپای چهارپایان جلوی خانه متوجه شد که ننه گل طلا نمی تواند در یک چنینخانه ای زندگی بکند. در خانه بعدی را فشار داد به راحتی باز شد، وارد حیاطشد که کمی چاله چوله داشت، گوشه حیاط مکانی بود که ظاهرا در آن نان محلیمی پختند، اما حالا کوره نان پزی خاموش بود، صدا زد:
    _ ننه گل طلا!
    صدای پیرزن از داخل اتاق دود گرفته به گوش رسید:
    _ بیا تو پسرم!
    مجیدی با تردید پرسید:
    _ تنهائی؟
    _ آره پسرم، تنهام، مثل همیشه... مثل همیشه...
    مجیدی وارد اتاق شد، پیرزن گفت:
    _ برات از اتاق مهمان ها دو تا بالش آوردم بگیر بشین الان چای حاضر می شه.
    _ راضی به زحمت شما نیستم، چرا زحمت می کشین.
    _ شرمنده ام پسرم، از این که نمی تونم بیشتر از این به مهمون خودم برسم، این درد پام اجازه نمی ده نفس تازه بکنم. منو ببخش!
    _ نیومدم که از من پذیرائی بکنید.
    ننه گل طلا در حالی که چوب نیم متری را داخل آتش می گذاشت جواب داد:
    _ به هر حال جوون، تو مهمون منی، من مهمون رو خیلی دوست دارم این جا کسی به سراغ من نمی آد.
    بااین که اتاق نسبتا تاریک و دود گرفته ای بود اما اسباب و اثاثیه اش تمیزبود. ننه نسبت به صبح لباس تمیز تری پوشیده بود و ازچهره اش پیدا بود درجوانی زن بسیار زیبائی بوده، در همان حال گفت:
    _ تا چند دقیقه دیگه چای حاضر می شه.
    مجیدیجوابش را نداد. اتاقی که در آن نشسته بود چند تاقجه داشت که بیشترشان خالیبود فقط یک عکس کوچک داخل قاب چوبی گرد گرفته به چشم می خورد. مجیدیپرسید:
    _ ننه گل طلا، این عکس مال کیه؟
    ننه گل طلا هم چنان که برای خودش چای می ریخت جواب داد:
    _ پس خیلی پیر شدم پسر جون که منو نشناختین. اون عکس منه!
    از جایش بلند شد، پشت همان عکس، عکس دیگری را بیرون کشید و گفت:
    _ این هم عکس شوهر خدا بیامرزمه، خدا بیامرزدش.
    _ شوهرت کی فوت کرد؟
    _ شوهر بیچاره ام جوونمرگ شده، این موضوع مربوط به زمانی یه که قضیه خان وخان بازی زیاد بود، اون کمی غد بود زیر بار حرف زور نمی رفت، نمی رفت برایخان بیگاری بکنه، و آخرش هم علیه اون توطئه کردند و با اسلحه کشتن اش!
    _ معلوم شد قاتلش کی بود؟
    پیرزن که با انبر با آتش بازی می کرد جواب داد:
    _ ای بابا کجای کاری؟ اون موقع کسی جرأت نداشت در کار خان دخالت بکنه، ما درمنطقه ای بودیم که این خبرها دیر به گوش ژاندارم ها می رسید، به فرض اینکه اونها می خواستند بیان و تحقیق رو شروع کنن، همه آثار جرم به وسیله ایایادی خان از بین رفته بود و شوهر جوونمرگ شده منم که در شب تیر خورده بودو کسی ناظر جریان قتل اون نبود، و هیچ آثاری هم نمونده بود. کاری جلو نمیرفت و دستمون هم به جائی نمی رسید، اون وقت ارباب به من و یک دختر صغیرمکمی پول و گندم و چند رأس گوسفند داد. ما هم که دستمون خالی بود و کاری ازدستمون بر نمی اومد از شکایتمون صرف نظر کردیم.
    ننه گل طلا انگار با خودش صحبت می کرد. ادامه داد:
    _ من طعم ظلم و بی قانونی رو اون موقع چشیدم، با وجودی که جوون بودم چند سالشوهر نکردم تا این که به خاطر زندگی ام، منو به یک پیرمرد که همسن پدرمشوهر دادن، چاره ای نداشتم جوون بودم. بچه کوچکم سرپرست می خواست، بعد ازچند سال زندگی وقتی که من 45 ساله و شوهرم بالای 70 سال سن داشت اون رو ازدست دادم، اون پیرمرد، آدم خوبی بود، اما بچه دار نمی شد.ننه گل طلایک بار دیگر برای مجیدی چای ریخت، فاصله آن ها دو سه متر بود خواست ازجایش بلند شود و چایی را خودش جلوی مجیدی بگذارد که مجیدی بلافاصله ازجایش بلند شد و استکان چای را از دست پیرزن گرفت، آن گاه ننه گل طلا بقچهای را باز کرد و چند قرص نان گردو خشک شده را بیرون آورد و کمی آب به رویآن ها پاشید و به دقت داخل سفره بست تا نرم شود. بعد از این که نان ها کمینرم شد سفره را باز کرد و پیش مجیدی گذاشت و گفت:
    _ من که دندون ندارم تو جوونی می تونی بخوری!
    نان خوشمزه ای بود، اما با این حال کمی سفت و سخت بود، مجیدی از او تشکر کرد و پرسید:
    _ این جا تنها زندگی می کنی؟
    _ روزها تنهام، اما شبها نوه دختری ام می آد پیش من می خوابه!
    _ پسره یا دختر؟
    _ اسمش ستاره است. خیلی دوستش دارم، هر شب می آد پیش من می خوابه تا تنهانباشم. گاهی بعضی از وسایلی رو که لازم دارم برام تهیه می کنه.
    مجیدی استکان را برداشت، به دهانش نزدیک کرد و کمی از آن را نوشید و پرسید:
    _ ننه گل طلا، اگه خدای نخواسته یه وقت مریض بشی چی؟
    _ کسانی هستن که با همین گیاهان داروئی که در کوهها و دشتها روئیده درمونمبکنن، اما الحمدلله تا به حال مریضی سختی که منو بندازه یا ناکار بکنهسراغم نیومده.
    _ از زندگی ات راضی هستی؟
    _ راضی نباشم چه کار کنم. شکر خدا سالم و تندرست هستم، کار دیگه ای ازمبرنمی آد. همه عمرم همین طوری زندگی کردم و خدا رو شکر ناراضی ام نیستم.
    کمی از نان داخل بقچه را خورد و استکان را از چای خالی کرد و پرسید:
    _ از مال دنیا چی داری؟
    _ هیچی، چی می خوام که داشته باشم؟ همین قدر که سربار کسی نیستم خدا رو شکرمی کنم، در ضمن شوهر دومی ام مقداری زمین داشت که به هم رسید روی اون برامکشاورزی می کنند، در سال چیزی به من می دن، من که خرجی ندارم بعضی ازهمسایه ها هم منو از نظر نمی اندازند و کمکم می کنند هر چند به کمک اون هاجندان نیازی ندارم، اما کمک به همسایه ها از قدیم در این اطراف رسم بوده وهنوز هم هست و من می دونم تا آخر عمر به من می رسند.
    مجیدی پرسید:
    _ اگه همسایه ها تا این اندازه با شما خوب اند که از هر جهت به شما می رسند پس چرا در این باره همکاری نمی کنند؟
    _ این قضیه فرق می کنه، حادثه پیش اومده همه افراد ایل ما رو داغدار کرده وهنوز نمی خواهند باور کنند که چنین اتفاقی رو دیده یا شنیده اند.
    مجیدی پرسید:
    _ تو تا چه اندازه در این باره اطلاع داری؟
    ننه گل طلا به جای این که جواب مجیدی را بدهد پرسید:
    _ پس چرا نون تون رو نمی خورین؟ من بیشتر از این چیزی ندارم که به مهمونخودم تعارف کنم، تو آدم فهمیده و تحصیل کرده ای هستی و می فهمی که من چیدارم می گم!
    در همین موقع صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوش رسید، مجیدی از جا تکان خورد ننه گل طلا همان طور که نشسته بود با صدای بلند پرسید:
    _ ستاره! توئی؟!
    صدای ضعیفی به گوش رسید:
    _ آره ننه جون!
    ننه گل طلا انگار با خودش حرف می زد.
    _ ننه جون ات واسه ات بمیره، الهی می مردم و پیراهن سیاه توی تن تو نمی دیدم!
    کمیبعد دخترک 16-15 ساله ای که همان ستاره بود وارد اتاق شد، دخترک لاغراندام که چشمانش به سختی دیده می شد صورتی زرد و پیراهن سیاهی بر تن داشتو بسیار تکیده و غمزده بود.
    به محض این که مجیدی را داخل اتاق دید یک قدم خودش را عقب کشید و صدائی از انتهای گلویش بیرون آورد:
    _ آ...
    آن گاه کمی خودش را جمع و جور کرد و وارد اتاق شد و گفت:
    _ سلام آقا ...
    _ سلام ستاره خانم.
    مجیدیزیر چشمی نگاهش کرد لباسی تقریبا مستعمل، اما تمیز به تن داشت، غم واندوهی که در چهره اش موج می زد و تقریبا تمامی وجودش را در بر گرفته بود،او را نسبتا کسل کننده جلوه می داد. ننه گل طلا گفت:
    _ ننه، این آقا از طرف دادگاه امده، اومده تا در باره این حادثه تحقیق بکنه.
    ستاره نگاهی به مجیدی انداخت، اما حرفی نزد. ظاهرش نشان می داد که این حرف ها برای او چندان اهمیتی نداره، ستاره از ننه جونش پرسید:
    _ برای تحقیق درباره ماجرا چطور شد اومده خونه ما؟
    ننه گل طلا که هم چنان مشغول کارش بود زیر لب چیزی را زمزمه می کرد و جواب داد:
    _ من ازش خواستم بیاد این جا!
    ستاره نگاهی به مجیدی انداخت و پرسید:
    _ شما می تونید این حادثه رو کشف کنید؟
    مجیدی از سؤال ستاره تعجب کرد و جواب داد:
    _ من تنها نیستم، ما یک گروه هستیم که در این باره داریم تحقیق می کنم.
    _ من کاری به گروه شما ندارم، بهتون نمی آد که کاری از دستتون بربیاد!
    مجیدی جواب داد:
    _ من هنوز کارم رو شروع نکرده ام.
    _ همین قدر می دونم از بعد از ظهر دیروز که به ایل و مال ما اومدی کار تحقیق رو شروع کردی.
    مجیدی که از سؤال و جواب ستاره تعجب کرده بود جواب داد:
    _ این مقدار تحقیق برای ما اهمیتی نداره، ما سعی می کنیم خودمون را خسته نکنیم.
    ستاره که گاه گاه به طرف حیاط نگاهی می انداخت، پرسید:
    _ تا حالا دلیلی پیدا کردین؟
    _ ما هنوز دنبال دلیل می گردیم.
    ستاره به ساعت دیواری رو به روی خود که ده و نیم را نشان می داد نگاه کرد و پرسید:
    _ شما تا کی این جا هستید؟
    _ منظورت از این سؤال چیه؟
    _ من وقت دارم تا جیران رو بیارم این جا تا شما رو ببینه؟
    _ جیران؟ جیران کیه؟...
    _ وقتی اون رو آوردم متوجه می شین اون کیه!
    ننه گل طلا گفت:
    _ ایشون نهار خونه ما هستند!!
    _ فقط نهار، بعد از نهار چی؟
    مجیدی جواب داد:
    _ تا هر وقت که لازم باشه، این جا و یا تو این آبادی می مونم.
    ستاره سرش را تکانی داد و حرفی نزد.
    پیرزن و ستاره به فکر تهیه نهار بودند و با هم به آهستگی صحبت می کردند. که زبان آن ها اغلب لری بود که مجیدی از آن سر در نمی آورد.
    ننه گل طلا از راه دلجوئی به مجیدی گفت:
    _ زیاد که گرسنه ات نیست؟
    و بعد ادامه داد:
    _ نهار چی دوست دارین؟
    مجیدی خندید و جواب داد:
    _ احتیاج به زحمت شما نیست، می رم نهارم رو صرف می کنم و بر می گردم!
    _ به این خونه زیاد رفت و آمد نشه بهتره. شما زمانی از این جا برین که کاری نداشته باشین. نکنه دوست ندارین دست پخت ما رو میل کنین؟
    _ اختیار دارین این حرف ها چیه؟
    ستاره برگشت نگاهی به مجیدی کرد و گفت:
    _ ما امروز نهار نون و آش دوغ داریم که یک نوع سبزی کوهی در اون می ریزن و می خورن، شاید شما شهری ها از این نوع غذاها نخورین.
    مجیدی لبخند کوچکی زد و گفت:
    _ برای من مهم نیست لااقل در غذا خوردنم تنوعی پیش می آد.
    ستاره جلوتر آمد و گفت:
    _ ما داشتیم شوخی می کردیم امروز یه غذای حسابی با هم می خوریم به شرط این که صبر کنی تا جیران هم بیاد.
    مجیدی در حالی که بلند شده بود تا در هوای آزاد نفسی بکشد از ستاره پرسید:
    _ جیران چه نسبتی با تو داره؟
    _ فقط دوست منه اون دختر ارباب " کریمه"، من دختر کارگرشون هستم.
    دراتاق دومی را برای مجیدی باز کردند، اتاق تمیز شده بود و از همه مهم تر ازدود و دم خبری نبود. آن ها نهار را در آن جا خوردند هنوز خوردن غذا تمامنشده بود که ننه گل طلا به مجیدی گفت:
    _ دراز بکشین کمی بخوابین، معلومه خیلی خسته شدین.
    بعدبلند شد، متکائی آورد و پارچه ای روی مجیدی انداخت، اما او نمی توانستبخوابد همه اش در فکر جیران بود و این که او چه نقشی می تواند در اینجریان داشته باشد؟ به مدت یک ساعت دراز کشید و تا حدودی خستگی از تنش خارجشد. بعد از این که از خواب بیدار شد ستاره برایش چایی آورد و گفت:
    _ من می رم دنبال جیران!
    مجیدیحرفی نزد و ستاره با یک خداحافظی تند و سریع از او جدا شد و لحظه ای بعدصدای باز و بسته شدن در حیاط به گوش رسید و معلوم شد که او به دنبال جیرانرفته است.
    بعد از رفتن ستاره، ننه گل طلا به اتاق آمد و گفت:
    _ امروز خیلی بهت سخت گذشت، مهمون محترمی مثل شما کمتر به خونه ما می یاد. سال به سال یک نفر به خونه ما می یاد حالا خوب خوابیدی پسرم؟
    _ دست شما درد نکنه، خوب خوابیدم!
    _ حالا با هم چای می خوریم الان ستاره و جیران می آن.
    هنوز اولین استکان چای از گلوی مجیدی پائین نرفته بود که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوش رسید؛ ننه گل طلا گفت:
    _ به گونم ستاره و جیران اومدند.
    لحظهای بعد ستاره به همراه دختری بسیار زیبا که ظاهرا یک سال از او بزرگ تربود و حدود 16-17 سال سن داشت وارد حیاط شدند. مجیدی حدس زد که دختر همراهستاره باید جیران باشد. او دختری بود که در لباس سیاه معمولی هم زیبا بهنظر می رسید. مجیدی دنبال فرصتی می گشت تا خوب در چهره جیران نگاه بکند. جیران چهره زیبا و جذابی داشت مخصوصا با لباس بلندی که به تن داشت برزیبائی اش افزوده شده بود.
    جیران می خواست به اتاقی برود که مجیدی در آن بود. دستانش را در دو طرف چهارچوب در گذاشت، نگاهی به مجیدی کرد و گفت:
    _ سلام.
    ننه گل طلا بدون نگاه به جیران از او پرسید:
    _ دیر کردی جیران؟
    جیران جواب داد:
    _ کمی کار داشتم.
    سپس به مجیدی گفت:
    _ شنیده ام که شما از طرف دادگاه اومده اید.
    مجیدی جواب داد:
    _ بله، تنها نیومده ام جناب بازپرس هم هستند.
    _ چه کار می خواهید بکنید؟ پس اون آقایی که تو ساختمون از مردم پرس و جو می کنه بازپرس دادگاه اند!
    _ تو این ها رو از کجا می دونی؟
    _ تنها من نیستم که از این موضوع باخبرم همه مردم می دونن!
    مجیدی حرفی نزد جیران دوباره پرسید:
    _ فکر می کنید کاری از دستتون بربیاد؟
    مجیدی با قاطعیت جواب داد:
    _ البته، برای همین کار به این جا اومده ایم.
    جیران خودش را کنار تاقچه رساند و پرسید:
    _ اگه در کارتون موفق نیشن، چی؟
    مجیدی لبخندی زد و با اطمینان جواب داد:
    _ ما عادت داریم هیچ وقت ناامید نشیم!
    ننه گل طلا گفت:
    _ با هم حرف ها تون رو بزنین شاید چیزی گیرتون بیاد.
    جیران هم نشست، مجیدی از او پرسید:
    _ تو این طور سؤال و جواب کردن رو از کجا یاد گرفته ای؟
    _ این ها یاد گرفتن نمی خواد همه می تونن!
    سپس پرسید:
    _ تو در این قضیه چه کاره ای که چنین سؤال هایی رو می پرسی؟
    _ من هم نقشی توی این کار دارم تو به این جاهاش کاری نداشته باش.
    بعد در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ بکند و خودش را شخصی با حوصله نشان بدهد گفت:
    _ حالا من باید بپرسم که تو چه نقشی تو این کار داری و اصولا موضوع این حادثه هولناک چه ارتباطی به تو داره؟
    جیران هم چنان که مجیدی را نگاه می کرد جواب داد:
    _ من زمانی به سؤال شما جواب می دم که شما سرنخی از حادثه به دست آورده باشید!
    مجیدی در حالی که سعی می کرد خودمانی صحبت کند، جواب داد:
    _ اگه قراره کاری انجام بدیم شما نباید حرف زدنتون رو شرطی بکنید، ما زمانیتو هر کاری موفق می شیم که به سطح قابل توجهی از اطلاعات برسیم، حالا ایناطلاعات از هر کسی که باشه فرق نمی کنه من ناچارم کوچکترین خبری که از اینجریان می شنوم به خطر بسپارم و بعد یادداشت کنم.
    دراین موقع ستاره با چند استکان چای وارد شد. ستاره بدون این که چیزی بگویدنیم نگاهی به جیران کرد و از اتاق خارج شد. مجیدی در حالی که دستش را درازکرده بود تا یکی از استکان های چایی را بردارد نگاهی به جیران کرد و گفت:
    _ حالا چایی تون رو بخورید تا بعد.
    جیراندستش را دراز کرد، حبه ای قند از داخل قندان برداشت و خیلی آرام به دهانشانداخت بعد یک استکان چایی هم برداشت، آن را خورد و داخل سینی گذاشت.
    مدتی گذشت، ستاره هم داخل اتاق شد و کنار جیران نشست، ننه گل طلا گفت:
    _ اگه من مزاحم شما هستم برم بیرون؟
    ستاره به ننه گل طلا گفت:
    _ ننه جون شما اگر برین ما راحت می تونیم حرف بزنیم!
    ننه گل طلا در حالی که از جایش بلند می شد به ستاره گفت:
    _ این جوون رو زیاد خسته نکنید.
    مجیدی به ننه گل طلا گفت:
    _ من به این کارها و حرف ها عادت دارم شما ناراحت این موضوع نباشین!
    او نگاهی به مجیدی کرد و گفت:
    _ این ها اون قدر حرف توی دلشون دارند که تا فردا هم اگر باهاتون حرف بزنن حرفاشون تموم نمی شه!
    بعد در حالی که داشت اتاق را ترک می کرد گفت:
    _ من کتری و قوری رو گرم نگه می دارم تا هر وقت چایی خواستید گرم باشه!***چهار سال پیش در یک بعد از ظهر تابستانی پیرمرد 60-70 ساله ای که یکی از پاهایش می لنگید و با دو دست عصایش را گرفته بود در میداناین آبادی پیدا شد همراه او پسر 15-16 ساله ای هم بود که لباس کهنه ای به تن داشت،اما در مجموع پسر زیبا و تمیزی به نظر می رسید، چون آنها غریبه بودند هر کس که آنهارا می دید یک لحظه می ایستاد و نگاهشان می کرد.
    پیرمرد در حالی که به عصایش تکیه داده بود بهاطراف خود نگاه می کرد انگار به دنبال آشنایی می گشت، اما از این کار نتیجه اینگرفت و به راه خود ادامه داد. پسرک بقچه ای در دستش بود که انگار چیزی در آنپیچیده بودند، بالاخره توانستند درخت بلوطی پیدا کنند و زیر سایه آن بنشینند و سفرهخود را باز کنند بعد از این که مقداری از نان سفره شان را خوردند پیرمرد به پسرکجوان گفت:
    _ سهراب می تونیاز این خونه رو به روئی کمی آب بگیری؟
    پسرک بدون این که حرفی بزند در خانه رو به روئی را به صدا درآورد ویک زن با صدایی نازک گفت:
    _ کیه این وقت روز در می زنه؟
    پسرک جوابی نداد، با دست چند ضربه دیگر به در زد؛پیرزنی جلوی در ظاهر شد و وقتی پسرک غریبه را دید که با لباس مستعمل و ظاهری خاکگرفته در خانه را می کوبد پرسید:
    _ بیا تو پسرم، امروز هرچه داریم باهممیخوریم.
    پسرک نگاهی بهننه گل طلا انداخت و جواب داد:
    _ اومده ام مقداری آب ببرم برای پدر بزرگم!
    ننه گل طلا قدمی برداشت و از در حیاط بیرون آمد وبیرون را نگاه کرد و پرسید:
    _ پدر بزرگت کجاس؟ من که اون رو نمی بینم.
    پسرک دو قدم به عقب برداشت و جوابداد:
    _ اون طرف تر زیردرخت بلوط نشسته و داره نهارش رو می خوره.
    پیرزن عصا زنان خودش را به پیرمرد رساند. پیرمردسعی می کرد با کمک عصایش بلند شود ننه گل طلا وقتی که او را با عصایش دیدگفت:
    _ نمی خواد بلند بشیهمون جا بنشینید تا با هم حرف بزنیم.
    پیرمرد جواب داد:
    _ نوه ام رو فرستاده بودم کمی آب از خونه شما بگیره ناراحت تون کهنکرد؟
    ننه گل طلا هم چنانکه به پیرمرد نزدیک می شد جواب داد:
    _ نه، ناراحتم نکرد، حالا چرا این جا نشسته اید؟ بلند شید بیاییدخونه من غذاتون رو بخورید و کمی استراحت کنید، از سر و وضع خاک گرفته تون معلوم میشه که به آب بیشتر احتیاج دارین.
    پیرمرد که به پیرزن تعارف می کرد گفت:
    _ راضی به زحمت شما نمی شیم، همین قدر که یک ظرفآب خوردن بهمون بدین کافیه، دیگه بهتون زحمت نمی دیم.
    ننه گل طلا لبخندی زد تا اعتماد آن دو را جلب بکندبعد گفت:
    _ پدر من، برادرمن، توی بیابون که گیر نکرده اید بلند شین بیاین خونه من.
    پیرمرد نگاهی به نواه اش سهراب کرد و خودش راآماده کرد که بلند شود سهراب جلوتر رفت و به پدربزرگش در بلند شدن کمک کرد. پیرمردعصایش را از سهراب گرفت و به او گفت:
    _ سفره رو جمع کن، مواظب باش خورده های نون رو زمین نریزی گناهداره.
    پسرک با دقت سفره وخورده های نان را جمع کرد و داخل بقچه گذاشت سپس آن را زیر بغلش گرفت و خودش را بهپیرمرد رساند بعد سه نفری به راه افتادند.
    ننه گل طلا جلو و آن دو پشت سرش را می رفتند تااین که به خانه پیرزن رسیدند، ننه گل طلا مرتب تعارف میکرد:
    _ بفرمائین، خونهخرابه ای دارم لااقل می تونین بعد از نهار استراحت کنین.
    وقتی داخل حیاط شدند ننه گل طلا صدازد:
    _ ستاره،ستاره!
    _ بله، ننه جون.
    بیا پایین کمک کن تا اینمهمون ها دست و صورت خودشون رو بشورند.
    ستاره پائین آمد و بلا فاصله با ظرفی از چاه آب بیرون کشید و کمک کردتا آن ها دست و صورت خودشان را بشویند.
    آن دو بعد از شستن دست و صورت از سکوی کوتاهی بالا رفته داخل اتاقشدند پیرزن سفره بزرگتری در اتاق پهن کرد مقداری نان و ماست و سبزی محلی در آن چیدکمی بعد همه دور سفره نشستند و شروع کردند به نهار خوردن.
    بعد از نهار، ستاره برای آن ها چایی آورد، آن هابعد از این که چایی شان را خوردند استراحت کردند، بعد بلند شدند، پیرمرد از ننه گلطلا تشکر کرد و گفت:
    _ امروز به شما زحمت دادیم ما رو ببخشید که بدون دعوت به خونه شمااومدیم.
    _ چرا بدون دعوتخودم از شما دعوت کردم.
    ستاره از ننه گل طلا پرسید:
    _ ننه جون این ها از کجا اومدهاند؟
    به جای ننه گل طلاپدر بزرگ سهراب جواب داد:
    _ ما از قلعه زنبوری آمده ایم.
    پیرزن پرسید:
    _ از قلعه زنبوری تا این جا که خیلی راهه، شما اینهمه راه رو چه طور اومده اید؟
    پیرمرد گفت:
    _ چاره ای نداشتیم از یکی نشونی این جا رو گرفتیماومدیم.
    پیرزنپرسید:
    _ حالا برای چه بهدره زردماری اومده اید؟
    _ می خواستیم کسی رو ببینیم، تا نوه ام رو بدیم به چوپونی!!
    _ کی رو می خواستینببینید؟
    _ ارباب کریم رو،به ما گفته اند که ارباب کریم احتیاج به یک چوپون جوون داره و من نوه ام رو آوردهام.
    پیرزنگفت:
    _ بله، ارباب کریم روهمه می شناسن چرا سهراب با پدرش نیومده؟
    پیرمرد در حالی که به سهراب نگاه می کرد گفت:
    _ پدرش عمرش رو داده به شما و چند سال پیش فوتکرده!
    ننه گل طلاگفت:
    _ خدا بیامرزدش، میخواین شما رو پیش ارباب کریم ببرم؟
    بعد ادامه داد:
    _ ارباب کریم این موقع خونه نیست، باید صبر کنید تاغروب.
    پیرمردگفت:
    _ اشکالی نداره، میریم اون جا منتظر می مونیم تا بیاد.
    ننه گل طلا سکوت کرد، ستاره به ننه گل طلاگفت:
    _ ننه جون، می خواینمن اون ها رو ببرم خونه جیران.
    _ نه، من همراه شون می رم!
    _ من هم می تونم همراه تون بیام اون جا؟
    _ آره، تو هم خودت رو کم کم آماده کن تا باهم بریمخونه ارباب کریم.
    آنها باصبر و حوصله از جای خود بلند شدند و به طرف خانه ارباب کریم به راهافتادند.
    ارباب کریم تویدره زردماری یک خانه دائمی داشت که در فصل سرما درهای آن را قفل می کرد و به گرمسیرمی رفت. زمانی که فصل ییلاق شروع می شد او با خانواده و ایل و مالش از گرمسیر برمیگشت غیر از خانه ای که در اختیار داشت دو تا چادر به رنگ سیاه بر می افراشت یکیبزرگ و یکی کوچک، اغلب هنگام پذیرایی از مهمانان خود از ساختمان استفاده میکرد.آن روز ننه گل طلا با پیرمرد و نوه اش سهرابساعت 5 بعد از ظهر به خانه ارباب کریم رسیدند که تازه از خواب بیدار شده بود ومنتظر بود که همسرش برای او چای بیاورد. همسرش موقع بیرون رفتن متوجه مهمان ها شد وبه ارباب گفت:
    _ مهمونداریم.
    ارباب کریمگفت:
    _ بگو بیان تو، اونها رو می شناسی؟
    _ یکی اشننه گل طلا است و دو نفر دیگر رو نمی شناسم.
    _ برو تعارفشون کن بیانتو.
    همسر ارباب کریم ازسکوی نیم متری خانه شان پائین چند قدم به طرف مهمان ها برداشت وگفت:
    _ ننه گل طلا خوشآمدید!
    _ ارباب خونه تشریفدارن؟
    _ بله خونه ان، دارنچایی می خورن، بفرمائین بریم بالا.
    ننه گل طلا بدون این که جواب او را بدهد از سکو بالا رفت و به اتاقیرسید که ارباب کریم داشت چایی می خورد. ارباب کریم مثل همیشه وقتی مهمان ها را دیدبلافاصله از جایش بلند شد و تعارف کرد:
    _ بفرمایین بنشینین، خیلی خوش اومدید! چه عجب ننه گل طلا خونه ما روهم بلدی؟
    ننه گل طلا ازدرد پای خود گلایه کرد و در حالی که پایش را می مالید گفت:
    _پا ندارم بتونم دم به ساعت خدمت برسم. وگرنه شرطادب اینه که هر چند وقت یک باری خدمت شما بزرگان برسم.
    ارباب کریم که معمولا روحیه شادی داشت لبخندی زد وجواب داد:
    _من مثل پسرتونهستم، این جا هم خونه خودتونه. ما رو غریبه ندونین!
    ننه گل طلا نگاهی به پیرمرد انداخت . گفت:
    _خونه امیدمونه، خداشما رو از بزرگی کم نکنه.
    ارباب کریم رو به همسرش کرد و گفت:
    _چرا از مهمون ها پذیرایی نمیکنید؟
    همسرش بلند شد چای وکمی میوه و نان محلی برای آن ها آورد، ارباب کریم از ننه گل طلاپرسید:
    _خوب ننه، چهخبرها؟
    _داشتم می اومدممحل این دو نفر رو دیدم که سراغ شما رو می گرفتند، من هم چون خانه شما را می دانستمآوردم شون اینجا، هم دیدن شما و هم راهنمایی این دو نفر.
    _کار خوبی کردی، اما این اومدن رو به حساب نیار توقول دادی زود به زود سر بزنی.
    _چشم، از این به بعد سعی می کنم مرتب بیام بهدیدنتون.
    _ما رو سرفراز میکنید، تو زن خوبی هستی، خوب حالا این مهمونها برای چه این جا اومدهاند؟
    ننه گل طلا باز هم بهپیرمرد نگاه کرد و جواب داد:
    _خودشون به شما می گن.
    ارباب کریم از پیرمرد پرسید:
    _خوب پدر من، چه امری داشتید، چه کمکی از دست منبرمیاد؟
    پیرمرد نگاهی بهنوه اش سهراب کرد و جواب داد:
    _ما شنیده ایم که شما به یک چوپون جوون احتیاج دارین، من هم یک چوپونجوون براتون آورده ام.
    _اسمش چیه و چندسالشه؟
    _شانزده سالش تموم شده، اسمش سهرابه!
    _تا حالا چوپونی کرده؟
    _تو آبادی ما یکی دو سال چوپانی کرده، راه و رسمگله داری رو می دونه!
    کریمگفت:
    _من به خاطر اینپرسیدم که بدونم می تونم گوسفندامو دستش بدم یا نه، اهلکجایین؟
    _ما اهل قلعهزنبوری هستیم، در ضمن نوه ام چهار، پنج کلاس سواد هم داره!
    ارباب کریم زیر چشمی نگاهی به سهراب کرد وگفت:
    _تو از دوری خانوادهات بی قراری نمی کنی؟
    سهراب در حالی که به چشمهای ارباب کریم نگاه می کرد جوابداد:
    _نه.
    اربابکریم به دخترش جیران نگاهی انداخت و گفت:
    _تو می تونی به دخترم در حد خوندن و نوشتن سواد یادبدی؟
    _اگه دخترتون بخواناین کار را می کنم.
    پیرمردگفت:
    _هرچند سهراب چهار،پنج کلاس بیشتر درس نخونده، اما می تونه کلاس ششم رو راحتبخونه.
    ارباب کریمپرسید:
    _توی کدوم آبادیدرس خونده؟
    _زمانی که پدرشزنده بود و در چادگان کشاورزی می کردند، همون جا درس خوند. بعد از این که پدرش فوتکرد من دخترم و سهراب رو پیش خودم برگردوندم.
    ارباب کریم پرسید:
    _شما از کجا می دونستید که ما احتیاج به چوپونداریم؟
    _شما آدم معتبریهستید، ایل هفت لنگ و چهار لنگ شما رو می شناسن، من از افراد ایل خودم که هفت لنگبودند این موضوع را شنیدم.
    بعد پرسید:
    _ارباب بالاخره قبول می کنید که سهراب برای شما کاربکنه؟
    _حالا میوه و نونتون رو بخورید تا بعد.
    _آخه من باید امشب برگردم و برم، اگه می شه جواب منو بدید تا خیالمراحت بشه.
    ارباب کریمگفت:
    _من نوه تون سهراب روبرای چوپونی قبول می کنم، طبق معمول گذشته خرج خواب و خوراکش با منه، سالی دو راسگوسفند هم به عنوان دستمزد بهش می دم. اگه دوست داشتین آخر سال گوسفندا رو ببرین. اگر نه داخل گله هام باشن تا شاید زاد و ولد هم بکنن، که اون هم مالسهرابه!
    پیردمرد دستش رابه طرف بالا دراز کرد و گفت:
    _ خدا از بزرگی کم تون نکنه، انشاءالله همیشه باقیبمونین!
    ارباب کریمپرسید:
    _ فقط همین یک نوهرو دارین؟
    _ بله، فقط همینسهراب رو دارم.
    ارباب کریماز سهراب پرسید:
    _ تو ازگرگ و حیوونای وحشی نمی ترسی؟
    _ کمی می ترسم، ولی کم کم عادت می کنم.
    _ از اسلحه می تونی استفادهکنی؟
    _ تا حالا استفادهنکرده ام، اما اگه یادم بدن، می تونم استفاده بکنم.
    پیرمرد گفت:
    _ فکر نمی کنم من دیگه کاری این جا داشته باشم، پسزحمت رو کم می کنم.
    اربابگفت:
    _ تو امشب مهمون ماییفردا اگه دوست داشتی می تونی بری.
    ارباب کریم نگاهی به دخترش کرد و گفت:
    _ تو حاضری با سواد بشی و پیش سهراب خواندن، نوشتنرو یاد بگیری؟
    جیرانگفت:
    _ هرچه شمابگین!
    _ این دفعه که بهداران یا اصفهان رفتم برات دفتر و مداد و کتاب می خرم تا پیش سهرات درسبخونی.
    جیران که دختر 13 – 14 ساله بود سری تکان داد و گفت:
    _ باشه.
    ارباب گفت:
    _ وقتی سهراب غروب گله ها رو از صحرا به ایل و مال بگردونه با همبرای مدت یک ساعت در چادر کوچک تر درس می خونید.
    دیگر کسی حرفی نزد.
    پیرمرد به ارباب گفت:
    _ وقتی رفتم آبادی به مادرش که یکی دو ماه دیگه میخواد بیاد پسرش رو ببینه می گم دفتر و کتاب و لباسهای سهراب رو بیاره اینجا.
    _ لازم نیست خودم براشلباس می خرم.
    پیرمرد بعداز قدردانی گفت:
    _ بزرگیمی کنین، ما لیاقت این همه محبت شما رو نداریم.
    _ نه این حرف ها کدومه؟ این که پدر خدابیامرزشگذاشته پسرش درس بخونه، خیلی خوبه متأسفانه شرایط زندگی ایل نشین ما باعث شده کهفکر درس خوندن رو از سر خود و فرزندان مون دور بکنیم.***
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتــــــــــ 7
    ​
    _ خدانگهدار... غروب زودتر از حد معمول سهراب از صحرا برگشت، مشتری ها هم حدود پنجاه تا از گوسفنداها را خریدند.
    ارباب کریم از خواب بیدار شد و بعد از اداء
    ​
    نماز، سهراب را بیدار کرد. همسرش برای سهراب مقداری نان و پنیر گذاشت. ارباب کریمسوار اسبش شد و از سهراب خواست گوسفندان را هِی بکند. آن ها راه زیادی را در پیشنداشتند زیرا بعد از این که گله ها از کوه ها سرازیر شدند به چمن زار مسطحی رسیدندکه تا چشم کار می کرد پوشش گیاهی داشت. این زمین در بین رشته کوهی محصور بود که بیشاز بیست هکتار وسعت داشت. پوشش گیاهی آن به حدی بود که تا کمر کوه مملو از سبزه وعلف بود. گوسفندان در حال چرا بودند که ارباب کریم به سهرابگفت:
    _ از این به بعد صبحزود گله ها رو هی می کنی می یاری صحرا، قبل از غروب آفتاب بر می گردی. یادت باشهقبل از این که غروب آفتاب رو ببینی باید گوسفندا رو به سوی ایل و مال حرکتبدی!
    ارباب کریم جهت اسبرا عوض کرد و به سهراب نزدیک تر شد و ادامه داد:
    _ نهارت رو امروز استثنائا من می آرم، روزهای بعدبا خودت می آری یا موقع ظهر یکی از کارگرا برات میاره، یادت باشه همیشه دو تا سگگله رو مثل امروز با خودت بیاری، اون ها خیلی بهت کمک میکنند!!
    سهراب کم کم گلهداری را یاد گرفت. مدتی گذشت و به او اجازه دادند که از اسب استفاده بکند. یکی دوسال گذشت و او صمیمیت بیشتری با خانواده ارباب کریم پیدا کرد. حتی قادر بود اسب هایوحشی و سرکش را رام بکند و این کار که در میان طوایف یک کار مردانه به حساب می آمدبرای او اعتبار زیادی کسب کرد.
    هر چند ماه یک بار مادرش از قلعه زنبوری می آمد تا پسرش را ملاقاتبکند.
    سهراب وقتی از صحرابرمی گشت با مادرش تنها می شد هر وقت مادرش می خواست به آّبادی خودشان برگردد اربابکریم مقداری پول و هدایایی دیگر به او می داد.
    مادرش هر وقت می آمد از ارباب کریم میپرسید:
    _ از پسرم راضیهستین، کم کاری که نمی کنه؟ دل به کار می ده؟
    ارباب کریم همیشه از سهراب تعریف می کرد و بهمادرش می گفت:
    _ عجب پسریتربیت کرده اید! من اون رو مثل پسر خودم دوست دارم.
    مادر سهراب ذوق زده میگفت:
    _ دفتر و کتاب هاش روآوردم تونست به جیران خانم چیزی یاد بده؟
    ارباب کریم خندید و گفت:
    _ دستش درد نکنه، دخترم تا اندازه ای خوندن و نوشتن رو یاد گرفته وهمین جور داره ادامه می ده.
    _ من خیلی نگران بودم و می ترسیدم نتونه خودش رو با شرایط این جاهماهنگ بکنه.
    _ اتفاقارفتارش طوریه که انگار این جا خونه خودشه اون مثل بچهخودمه.
    _ خدا از بزرگی کمتون نکنه.
    ارباب کریم دوتاکارگر هم داشت که آن ها مسن تر بودند، یکی از آن ها پدر و مادر ستاره بودند که درایل و مال ارباب کریم دائما حضور داشتند و دیگری یکی از اهالی روزوِه بود کهچندسالی می شد توی خانواده ارباب کریم در کارهایی از قبیل دوشیدن گوسفندان وریسندگی، زاد و ولد حیوانات دخالت می کرد.
    کار ستاره هم اغلب رسیدگی به دوشیدن گوسفندان تهیههیزم و آب و گاه بردن نهار برای کارگران از جمله سهراب بود.
    غروب اون روز وقتی سهرابکه حالا 19 سالش شده بود از صحرا برگشت ستاره خودش را برای دوشیدن بعضی از گوسفندانآماده کرده بود، سهراب به ستاره دستورات متفاوتی می داد:
    _ ستاره، مواظب بره ها باش که قاطی گوسفندانشن!
    _ مواظبم، چرا اینقدر دستور می دی؟
    سهرابدرحالی که به ستاره نزدیک می شد گفت:
    _ تو وارد کار نیستی. این کار مدتی طول می کشه تا رسم اون رو یادبگیری!
    _ سهراب، تو خیلیبداخلاقی! نمی دونم چرا دوستام درباره تو طور دیگه ای فکر میکنن؟
    _ دیگرون درباره منچی فکر می کنن؟
    ستاره صافایستاد و جواب داد:
    _ سهراب، تو رو خدا، این جوری نگام نکن!
    _ منظورت چیه، مگه این جوری نگاه کردن چشه،بده؟
    _ آره، انگار داری بهاین کوه نگاه می کنی، تو اسب غزل رو بهتر از من نگاه میکنی.
    سهراب جوابش را نداد،فقط گفت:
    _ به جای این کهبه فکر نوع نگاه کردن من باشی، بهتره به کارت برسی!
    ستاره به طور ناگهانیپرسید:
    _ جیران دخترخوبیه، نه؟
    سهراب در حالیکه پای یکی از بره ها رو گرفته بود تا به ستاره بدهد جوابداد:
    _ راجع به جیرانباهام حرف نزن.
    _ چرا مگهمی ترسی؟
    سهراب بره را بهستاره داد و گفت:
    _ موضوعترس نیست، من نمی خوام حرف من و جیران سر زبون ها بیفته.
    ستاره گفت:
    _ اُ...و...ه... تو کجای کاری؟ می گم آ تو خبرنداری، دخترای این آبادی از حسودی دارن دق مرگ می شن!
    سهراب با تعجب پرسید:
    _ حسودی؟ چرا؟ برای چی دارند حسوی میکنند؟
    _ اون ها فکر می کننکه با سواد شدن جیران فقط بهونه است.
    سهراب خواست سر و ته قضیه رو به هم بیاره:
    _ چرا بهونه؟
    _ اونا فکر می کنند که بین تو و جیرانخبرهائیه.
    _ مثلا چهخبرائی؟! اصلا دوستای تو چه کاره اند که این طوری فکر میکنن؟
    _ واقعیتش اینه کهاونا می گن حتما شما همدیگه رو دوست دارین!!
    سهراب که جوان پاک و ساده ای بود و نمی خواست ازاعتمادی که ارباب کریم نسبت به او داشت سوءاستفاده بکند جوابداد:
    _ اصلا همچین فکری توذهن ما نیست، یا حداقل تو ذهن من چنین چیزی نیست.
    _ تو مطمئنی تو فکر جیران هم چنین چیزینیست؟
    سهراب با حالتاعتراض گفت:
    _ تو چراامروز بند کردی به من، اصلا کی بهت اجازه داده چنین فکرائیبکنی؟
    _ این فکر من نیستخیلی ها می گن این چند سالی که سهراب اومده خونه ارباب محاله که سهراب و جیران عاشقهم نشده باشن!
    سهراب فهمیدکه موضوع به این سادگی ها نیست و خبرهای زیادی هست که او تا آن موقع آنها را نشنیدهو یا نخواسته بشنود، هر چند که جیران نگاه های معنی داری به سهراب می کرد، اما اوبه این نگاه ها اهمیتی نمی داد و همیشه سعی می کرد همه افراد این خانواده را مثلخانواده خودش بداند. ارباب کریم با وجود بعضی از زمزمه های تردید آمیز دیگران توجهیبه او نداشت حقیقتی که خواه ناخواه دربارۀ ایل و مال او بر سر زبان ها بود. البتهبعضی از حرف و نقل ها مانند این که " سهراب بزرگ شده دیگه اون نوجوون چند سال قبلنیست"، قصد داشتند تا اندازه ای ارباب را متوجه اوضاع بکنند، اما ارباب کریم باوجود شنیدن این حرف ها به خاطر اطمینانی که به این پسرک خوش قد و بالا داشت خم بهابرو نمی آورد.
    برخی ازدوستان ارباب به او یادآوری می کردند که وجود یک پسر جوان و غریبه در چادری کهدختری بزرگ زندگی می کند درست نیست. مخصوصا این که سهراب وظیفه درس دادن به جیرانرا هم برعهده داشت و این همنشینی در چادری که جدا از دیگران است با توجه به سن وسال آنها مشکل ساز خواهد بود، اما ارباب کریم سهراب را مثل پسر خودش می دانست و ازراه های مختلف او را امتحان کرده بود و فهمیده بود که سهراب همان جوانی است که بایدباشد و می تواند حق نمک خوردن را خوب ادا بکند و رفتارش با اهل خانه مخصوصا باجیران طوری است که کوچک ترین شکی نمی توان به او داشت. اما در آبادی که نصف مردم آنزیر چادر و بقیه در خانه های ساخته شده از سنگ و چوب و گل، زندگی می کردند، همهمردم مثل ارباب کریم فکر نمی کردند، آنها تصورات دیگری درباره این دو جوانداشتند.
    جایی که سهراب گلهها را در آن می چراند زیاد دور نبود، گاهی وقتها ستاره به خواست ارباب، با اسب برایسهراب نهار می برد. ستاره در اسب سواری آن قدر مهارت داشت که گاه مردهای قبیله همدر این کار به پای او نمی رسیدند. در دره های پر آب و علفزارهای جلگه کوه هایزردماری به آهوی بیابان معروف بود.
    هرچه را که ارباب کریم می خواست به سهراب برساند یا خبری از او بگیرداز ستاره کمک می گرفت.
    آنروز سهراب نزدیکی های ظهر وقتی از دور گرد و غباری را دید که در فضا پراکنده می شد،فهمید که تا چند لحظه دیگر ستاره را خواهد دید چون بلند شدن چنین گرد و غباری آن همبا اسب، فقط از عهده ستاره می آمد.
    ستاره با دلخوری برخی از وسایل را که آورده بود از زین اسب پائینکشید و هن هن کنان خودش را به درخت انجیر وحشی رساند. سهراب به نزدیکی درخت انجیررسید، ستاره با اعتراض به او گفت:
    _ نیومدی کمکم بکنی تا و سایل رو پائینبیاریم؟
    سهراب با تعجبپرسید:
    _ مگه چی بود کهانتظار داشتی به کمکت بیام؟
    ستاره به ظرف نهار و وسایل دیگر اشاره کرد وگفت:
    _ همین قدر وسایل همبرام خیلی سنگین بودند.
    سهراب بلند شد وسایل رو برداشت و سبک و سنگین کرد وگفت:
    _ تو به این ها می گیسنگین؟
    ستاره با تعجبنگاهی به سهراب کرد و گفت:
    _ تو پسری، من یه دخترم، زورم به اندازه تونیست.
    سهراب لبخندی زد وگفت:
    _ اگه این مقداراثاثیه برات سنگینه این دفعه که اومدی می آم کمک ات می کنم.
    ستاره کمی خودش را جا به جا کرد و سفره را بازنمود و غذا را چید. بعد ظرفی برداشت، کنار چشمه رفت و آن را پر کرد و برگشت و گوشهای نشست. سهراب که در حال غذا خوردن بود اشاره ای به ستاره کرد وپرسید:
    _ حالا چرا رفتیکنار نشستی؟ بیا جلو چند لقمه غذا با هم بخوریم!
    ستاره سرش را تکان داد و جوابداد:
    _ میل ندارم، می رمخونه ارباب نهارم رو می خورم.
    سهراب لقمه ای برداشت و گفت:
    _ این جوری غذا به دهنم مزه نمی ده، بیا حداقل یکیدو لقمه بردار تا غذا به دلم بشینه.
    ستاره که تقریبا حالت قهر به خودش گرفته بودگفت:
    _ این نهار مال توئه،زن ارباب سهم منو نگه می داره. اگه برگردم و غذا رو نخورم زن ارباب متوجه می شه کهپیش تو غذا خورده ام.
    سهراب دیگر حرفی نزد و به خوردن نهار مشغول شد مدتی که گذشت ستاره ازسهراب پرسید:
    _ می تونمچیزی ازت بپرسم؟
    سهراب نیمنگاهی به ستاره کرد و گفت:
    _ بپرس!ستاره مردد بود، اما سرانجام سؤالش راپرسید:
    _ به نظر تو کیموقع ازدواج توئه؟!!
    سهرابلقمه را به زحمت بلعید و گفت:
    _ برای چی همچین سؤالی رو می پرسی؟
    _ آخه وقتی ما از گرمسیر می اومدیم شنیدم که ممکنهبرای جیران خواستگار بیاد.
    لقمه غذا انگار در گلوی سهراب گیر کرده بود، به زحمت لقمه را بلعید،مقداری آب نوشید و پرسید:
    _ از کجا این قضیه رو شنیدی؟
    _ تو ایل و مال شایع شده وقتی تابستون تمام بشه وایل مجبور بشه از منطقه سردسیری به گرمسیری بره، کارها رو به راه میشه.
    سهراب از این جوابستاره حیرت کرده بود زیرا او همیشه همراه ایل و مال بود و از این بابت از کسی چیزینشنیده بود، گفت:
    _ من تاحالا چنین چیزی نشنیده ام.
    ستاره که با بوته علف ها بازی می کرد گفت:
    _ بعضی از حرف ها بین زن ها و دخترها زودتر میپیچه، تو مردی و از حرف هایی که بین زن ها زده می شه خبرنداری.
    سهراب در حالی کهآخرین لقمه نهارش را می خورد پرسید:
    _ این حرف تو واقعیت داره؟
    _ کم و بیش، تو که از شنیدن این موضوع ناراحت نشدی؟شدی؟
    سهراب به جای این کهجواب ستاره را بدهد پرسید:
    _ ارباب از این موضوع خبر داره؟ و راضی یه که دخترش ازدواجبکنه؟
    _ نمی دونم راضی یهیا نه.
    ستاره کمی صبر کردو دوباره از سهراب پرسید:
    _ حالا تو چرا تو فکری؟
    سهراب سرش را بلند کرد و گفت:
    _ راست می گی اصلا به من چه، اگه دختر ارباب بخوادازدواج بکنه چه ربطی به من داره؟
    ستاره که به بهانه جمع کردن سفره نزدیک سهراب آمده بود، پرسید:
    _ نگفتی، تو کی می خوایازدواج بکنی؟
    _ من؟ وضعیتمن هنوز معلوم نیست!
    ستارهوقتی سفره را جمع کرد پرسید:
    _ یعنی کسی رو هم دوست نداری؟!
    سهراب هم چنان که دور دست ها را نگاه می کرد جوابداد:
    _ ما رو چه به دوستداشتن؟ این حرف ها از سرمون زیاده!
    _ تو که سواد خواندن و نوشتن داری، می تونستی برای کسی که دوستش دارینامه بنویسی؟
    _ گفتم که منکسی رو دوست ندارم، برای کی باید نامه بنویسم؟
    ستاره با کمک سهراب سفره را گره زد و قبل از بلندشدن گفت:
    _ دربارۀ اینموضوع با جیران صحبت نمی کنی؟
    _ راجع به چی؟
    ستاره به اسب غزل نزدیک می شد می خواست سوراش شود کهگفت:
    _ همین حرف های چندلحظه قبل رو می گم!
    _ چهکار به این حرف ها دارم!
    ستاره در حالی که افسار اسب را به دست گرفته بودپرسید:
    _ خاطر جمعباشم؟
    سهراب دستی به موهاینسبتا بلند خود کشید و گفت:
    _ خاطر جمع باش.
    ستاره سوار اسب شد و در یک چشم به هم زدن از صحرائی که سهراب در آنگله داری می کرد، دور شد.
    سهراب با این که سن و سالی پشت سر گذاشته بود، هیچ وقت بزرگ شدن خودشرا احساس نکرده بود. احساس می کرد همان نوجوان 15 _ 16 ساله ای است که پدر بزرگش یکروز او را از قلعه زنبور به دره زردماری آورد و به ارباب کریم سپرد. پنج سال زمانکمی نبود، اما سهراب هیچ وقت احساس نمی کرد که بزرگ شده و می تواند لحظاتی به فکرخودش باشد.
    شاید یکی ازدلایلی که باعث شده بود سهراب به فکر خودش نباشد کار زیاد و مدامش بود که او را بهطرف خود می کشاند. هرچند کار او ظاهرا ساده بود، اما مسؤلیتش زیاد بود و او که میخواست ارباب کریم همیشه از کارهایش راضی باشد، همیشه احساس مسؤلیت میکرد.
    غروب آن روز یعنیدرست زمانی که آفتاب پشت کوه ها می رفت و تاریکی چادرش را بر سرتاسر چمنزارها میگستراند، او مثل همیشه به محض برگشتن از صحرا به چادر کوچکی که برای درس دادن بهجیران از آن استفاده می کرد، رفت و به درس دادنش ادامه داد. اما آن شب، آن شور وعلاقه را نداشت. در حال حاضر جیران برای او کسی جز یک غریبه نبود، غریبه ای که درآینده ای نزدیک خانه پدرش را رها می کرد و به خانه بخت میرفت.
    آن شب در حین تدریس،از جیران پرسید:
    _ جیرانهر چند که من حق ندارم چیزی ازت بپرسم، اما چون چند ساله که نون و نمک خونواده شمارو خورده ام و پدر و مادرت رو، مثل پدر و مادرم دوستدارم...
    جیران بدون این کهبه چشمهای سهراب نگاه کند گفت:
    _ خوب، آره، پدر و مادرم هم تو رو دوستدارن...
    سهراب سرش روپائین انداخت و گفت:
    _ ازوقتی که شنیده ام وقتی به گرمسیر بر گردیم پدر و مادرت می خوان تو رو شوهر بدن خیلیخوشحالم!
    جیران با تعجبپرسید:
    _ من رو شوهر بدن؟کی اینو بهت گفته؟
    _ ظاهراهمه می دونن.
    جیران همچنان که کتاب و قلم اش را مرتب می کرد، گفت:
    _ چند نفری درباره این موضوع حرف زده اند، اماپدرم اصلا رضایت نداد، برای همین برخلاف سال های گذشته پدرم ایل و مال خودشو جداکرده و به دره زردماری راهش رو کج کرد و اون خونواده ای که ازم خواستگاری کرده بهمرتع دیگه ای رفته و به اصطلاح با پدرم قهر کرده.
    _ پدرت برای چی راضی نیست؟
    _ پدرم بر خلاف خیلی از کسای دیگه، دوست دارهدخترش رو جائی شوهر بده که شوهرش رو بپسنده و دوستش داشتهباشه!
    سهراب کمی به خودآمد و دوباره پرسید:
    _ میتونم بپرسم پدرت چطور دربارۀ تو چنین تصمیمی گرفته؟ آخه این طرف ها این رسم ها زیادجا افتاده نست.
    _ حتمادلیلی داره. اون پدر منه، هر تصمیمی درباره ام بگیره من قبولشدارم.
    _ منم خواستم دلیلشرو بپرسم، نمی دونی چرا پدرت مخالفت می کنه؟
    _ وقتی چند خواستگار با پدرم صحبت کردند و پدرممخالفت کرد مادرم از اون علتش رو پرسید، پدرم تنها دلیلش این بود که دوست ندارهدامادش بی سواد باشه! از طرفی تنها شغل بعضی از خواستگارها فقط گله داری یه و ازآداب و رسوم اصلی قبیله ما هم چیزی نمی دونن، برعکس رفتارشون به قول پدرم مثل یاغیها است، به مردم زور می گن و با تکیه بر سرمایه پدرشون که گله های گوسفند زیادیدارن با مردم درگیر می شن، گاهی عمدا گله شون رو داخل مرتع غریبه می کنن و در نتیجهجنجال و دعوا به راه می اندازن، بیشتر اونا جوونای شروری اند. احترام کوچیک و بزرگسرشون نمی شه به درد زندگی مخصوصا به درد افراد خونواده ما نمیخورن...
    سهراب با شنیدنحرف های جیران خیالش راحت شد. او جیران را دختر سر به زیر و توداری می دانست که بادخترهای دیگر فرق می کرد. برای همین برایش احترام خاصی قائلبود.
    جیرانپرسید:
    _ سهراب تو اینحرفا رو از کی شنیدی؟
    _ حرفا دهن به دهن می گرده. بالاخره خبر به این مهمی رو همه میشنون.
    _ زیاد مهم نیستپدرم که زیاد جدی نگرفته.
    جیران هم چنان که به موهای بلند سهراب نگاه می کردپرسید:
    _ تو که از اینبابت ناراحت نشدی! شدی؟
    سهراب انگشتهایش را لای موهای پرپشت و قهوه ای رنگش فرو برد وپرسید:
    _ از چه بابتناراحت نشدم؟
    _ از این کهچند نفر به خواستگاری من اومدند؟
    سهراب جواب داد:
    _ پدرتون که مخالفت کرده برای چی من ناراحتبشم؟!
    _ یعنی اگه مخالفتنمی کرد، تو ناراحت می شدی؟!
    سهراب جوابی نداشت، سرش را پائین انداخت، جیرانگفت:
    _ امشب زیاد درسنخوندیم می خوای درس رو تعطیل بکنیم؟
    سهراب سرش روبلند کرد و جواب داد:
    _ نه، درس رو تعطیل نمی کنیم، اول یه کمی مثل شبهای گذشته بهت درس می دم، بعد برات تکلیف روز بعد رو تعیین می کنم. اون وقت دوتاییتمرینهای درس قبل رو انجام می دیم!یکی دو شب گذشت. آن شب سهراب و جیران درچادر کوچکی که متصل به چادر بزرگتر بود درس می خواندند. سهراب ضمن این که به او درسمی داد کتاب های کلاس های بالاتر را که مادرش اخیرا برایش آورده بود می خواند،استعداد او در این زمینه زیاد بود و خط خوبی هم داشت.
    بعد از این که جیران تکالیف شب گذشته را به سهرابنشان داد. پیش خود روی کاغذها چیزهائی می نوشت و بعد آنها را خط خطی می کرد، چنددقیقه ای مشغول این کار بود.
    سهراب زیر چشمی نگاهی به حرکات جیران انداخت وپرسید:
    _ چکار میکنی؟
    جیران بدون این که بهسهراب نگاه بکند گفت:
    _ هیچی، یه چیزی می نویسم، بعد خط می زنم.
    سهراب پرسید:
    _ می بینم که داری چی کار می کنی، منظورم اینه که اگه قراره بنویسی،پس چرا خط می زنی، اگه بخوای خط بزنی چرا می نویسی؟
    جیران سرش را بلند کرد و مثل بچه ها ادا در آورد وگفت:
    _ تو چی کار داری؟ میخوام خط خطی بکنم.
    و بعدبا کمی و سواس پرسید:
    _ سهراب، می دونی دیگرون در باره ات چی می گن؟
    سهراب به خودش اشاره کرد و با تعجبپرسید:
    _ دربارهمن؟
    جیران بدون اینکهدهانش را باز بکند سرش را به طرف پائین تکان داد و گفت:
    _ اوهوم!
    سهراب به یاد ستاره افتاد؛ او هم چنین سؤالی کردهبود. جوابی نداد. جیران نگاهی عمیق به چشمان سهراب انداخت. بعد نگاهش را به موهاینیمه طلائی و نیمه قهوه ای روشن سهراب دوخت، این جوان آن چنان جذابیتی داشت که بهراحتی می توانست افسانه ساز باشد. او ذاتا جوان خوش سیما و تمیزی بود و ارباب کریمهم وقتی به اصفهان می رفت مثل بقیه خانواده برایش لباس می خرید. توی ایل و مالجایگاهی برای خودش به دست آورده بود.
    جیران دوباره از سهراب پرسید:
    _ می دونی بعضی از دوستام چی میگن؟
    _ چی میگن؟
    _ از من می پرسند شمابه غیر از درس خواندن چه حرف هایی به همدیگه می زنید؟
    بعد ادامه داد:
    _ عقیده ای توی ایل و مال رواج داره، که خیلیجالبه!
    سهراب به او نگاهکرد و جیران ادامه داد:
    _ اونا می گن اگه پسری لباس های تمیز و مرتب می پوشه، حتما دختری رو دوستداره!
    سهراب لبخند کوچکیزد و جواب داد:
    _ پوشیدنلباس نو و تمیز چه ربطی به دوست داشتن دختر مردم داره؟ حالا اگه لباس مرتبی نداشتکه بپوشه و دختری رو دوست داشت چه طوری محبت خودشو به اون نشونبده؟
    جیرانگفت:
    _ من این چیزها رونمی دونم، اما از دوستام شنیده ام.
    سهراب که می خواست نشان بدهد توجهی به این حرف ها ندارد،گفت:
    _ حرفه دیگه، بذاربزنن.
    جیران دست بردارنبود:
    _ اونا که بی دلیلاین حرف ها رو نمی زنن.
    _ حالا با دلیل یا بی دلیل، یه چیزی می گن، نباید حرف های اونا رو جدیگرفت!
    جیران باز هم نگاهطولانی و معنی دارش را نثار سهراب کرد و پرسید:
    _ یعنی تو هیچ کس رودوستنداری؟
    سهراب که به گوشهچادر خیمه زل زده بود جواب داد:
    _ من در شرایطی نیستم که بخوام کسی رو دوست داشتهباشم!
    جیران کتاب هایش راجلو کشید و پرسید:
    _ بهنظرت دوست داشتن خوبه؟
    _ البته که دوست داشتن خوبه، هر کس اگه بخواد کسی رو دوست داشته باشه، حتما شرایطیداره. همین طوری که نمی یان عاشق بشن و کسی رو دوست داشتهباشند.
    جیران زانوهایش رابغل کرد و پرسید:
    _ عاشقشدن یعنی چی؟
    _ جواب اینسؤال رو همه می دونن، حتی در کتاب ها هم درباره اون نوشته اند، خیلی از شاعراندرباره عاشقی شعر گفته اند. دیگه احتیاجی نیست من عشق رو برات تعریف بکنم. تو اگهیه خورده بزرگ بشی خودت معنی اون رو می فهمی!
    _ معنی عاشقی یعنی این که کسی رو دوست داشته باشی،درسته؟
    سهراب که می خواستخود را بی حوصله نشان دهد جواب داد:
    _ آره، همین طوره، اما عاشق شدن به همین راحتی نیست، این طوری نیستکه هر کس شب بخوابه، روز که بلند شد ادعا بکنه که عاشق شده، عاشق شدن دردسر داره،بدنامی داره، سرشکستگی داره و از همه بدتر نتیجه ای جز حسرت و ناکامینداره!
    جیران دلسوزانهپرسید:
    _ تو چرا این قدرحرف های ناامید کننده می زنی، طوری حرف می زنی که آدم گریه اشمیگیره.
    _ علت اون شایداینه که من پدر ندارم، در حال حاضر به غیر از مادر و پدربزرگم هیچ کس رو ندارم،برای همینه که عشق برای من بی معنی یه همیشه جوون هایی که شرایط منو دارن حق عاشقشدن رو ندارن.
    جیرانمتحیرانه گفت:
    _ این کهخیلی بده! کسی به خودش بقبولونه که حق نداره عاشق بشه و یا کسی رو دوست داشتهباشه.
    _ خوب دیگه روزگاراین جور خواسته با تصمیم سرد روزگار نمی شه مبارزه کرد.
    جیران هنوز امیدش را از دست ندادهبود:
    _ این جا خیلی هاهستند که شرایط تو رو دارن، پس اونا چی؟
    _ من کاری به بقیه ندارم، من به فکر درد بی درمان خودم هستم، همینقدر می دونم که من اجازه ندارم تو چشمای کسی نگاه بکنم و بهش بگم دوستتدارم!
    _ عاشق شدن خیلیسخته؟
    _ نه، اتفاقا عاشقشدن خیلی هم ساده است، اما ناکام موندن و با دلی پر حسرت از معشوق جدا شدن خیلیسخته برای همین من می گم عاشق شدن دل و جرأت می خواد، دلی مثل شیر باید داشته باشیتا عاشق بشی، راستش من اگر عاشق کسی هم شده باشم جرأت ندارم اون رو باهاش در میونبذارم!
    _ سهراب، من حاضرمبهت کمک بکنم به شرط این که بهم بگی تو هم عاشق شدی یا نه؟
    سهراب نگاهی به چشمان جیران انداخت وپرسید:
    _ تو چطور، تو همعاشق شده ای؟
    _ تو اولجواب منو بده، تا بعد!
    سهراب ناامیدانه جواب داد:
    _ به فرض این که عاشق شده باشم و جریان رو بهت بگم چه کاری ازت بر مییاد؟
    _ بهم بگو عاشق شدییا نه، شاید بتونم کمک ات بکنم!
    سهراب حرفی نزد، فقط به چشم های جیران نگاه کرد در عمق چشمهای جیرانرازی بود که سهراب مشکل می توانست به اسرار آن پی ببرد.
    جیران پرسید:
    _ چرا جوابم رو نمی دی؟
    سهراب دفتر و کتاب جیران را پیش خودش کشید وگفت:
    _ بیا تکلیف فردا روبرات تعیین بکنم، پدر و مادرت منتظر مااند که بریم با اونا شامبخوریم.
    جیران با دلخوریگفت:
    _ پدرم رفته مهمونی،شام نمی آد.
    سهراب بهانهآورد:
    _ مادرت گرسنه شه! بریم شام بخوریم.
    جیران همچنان که وسایلش را جمع می کرد، با ناراحتی گفت:
    _ آخرش جوابم رو ندادی.
    سهراب با تعجب پرسید:
    _ چه جوابی؟
    جیران نگاه تندی به او کرد وگفت:
    _ تازه بهم می گه چهجوابی!
    سهراب به خاطر اینکه دل جیران نشکند گفت:
    _ حالا عاشق شده باشم برای تو چه فرقی داره؟
    _ خیلی دوست دارم بدونم.
    سهراب بلند شد و قبل از جیران از چادر بیرون رفت وسپس جیران هم به او پیوست. آن شب مادر جیران شام را زودتر از حد معمول درست کردهبود و آنها بعد از صرف شام خوابیدند.فردای آن روز چهار بعد از ظهر چند نفر بهعنوان مشتری چند رأس از گوسفندان ارباب کریم به ایل و مال آنها آمده بودند، بعد ازاین که در باره قیمت گوسفندان به توافق رسیدند، ارباب کریم به ستارهگفت:
    _ می ری پیش سهراب واز قول من می گی عصری گوسفندا رو زودتر از روزهای دیگهبیاره!
    بعد ادامهداد:
    _ بهش بگو برایگوسفندا مشتری اومده!
    ستاره به محض شنیدن این دستور خودش را آماده کرد تا به صحرا برود ودستور ارباب کریم را به سهراب برساند، جیران امروز به طور عجیبی به حرکات ستارهتوجه می کرد، وقتی ستاره برخلاف گذشته، کمی به سر و وضع خودش رسید تا سوار اسب سفیدشود، جیران خودش را به او رساند و گفت:
    _ ستاره، کجا با این عجله؟
    _ ارباب خواسته برم به سهراب بگم عصری زودتر گوسفندا رو بیاره براشونمشتری اومده!
    _ دوست داریمنم همرات بیام؟
    _ ایخانم! دوست دارم همرام بیای، اما برات خیلی سخته!
    جیران پرسید:
    _ چرا برای تو سخت نیست برای منسخته؟
    ستاره که زین اسب رابرداشته بود تا پشت غزل بگذارد جواب داد:
    _ من مجبورم زود برم و برگردم، خانم جان شما خودتون رو به زحمتنندازید.
    جیرانپرسید:
    _ برای سهراب چیزینمی بری؟!
    ستاره برایاولین بار احساس کرد در این سؤال رازی نهفته است، اما خودش را نباخت و جوابداد:
    _ مثلا چی همرامببرم؟
    جیران که فهمید بیگدار به آب زده گفت:
    _ مثلا میوه ای، نان محلی ای، چیزی؟!
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _ جیران، مثل این که حواس ات نیست دارم می رم صحرا، پیش سهراب، میوهو چیزای دیگه برای چی ببرم؟
    _ آخه یکی برامون مقداری میوه آورده.
    _ لازم نیست برای سهراب از این چیزا ببرم، خودشوقتی اومد اگه دوست داشت می خوره!
    بعد روی اسب پرید، جیران چیزهایی را قبلا توی بقچه ای پیچیده بود کهبه سهراب بدهد، اما از این کار پشیمان شد. وقتی ستاره آماده رفتن شد صورت خودش رابه طرف جیران کرد و پرسید:
    _ کاری نداری؟
    جیران لبخند معنی داری زد و جواب داد:
    _ نه کاری ندارم، مواظب خودتباش.
    _ اگه می خوای پیغومیبه سهراب برسونی بگو تا بهش بگم.
    جیران از این سؤال ستاره تعجب کرد، اما حرفی نزد فقطگفت:
    _ نه، بهسلامت!
    ستاره در یک چشم بههم زدن و با صدای سم غزل که چهار نعل چادرهای ایل و مالش را پشت سر می گذاشت جلویچشمان جیران ناپدید شد، جیران در حالیکه صدای پای چهار نعل غزل توی گوشش پیچیده بودبه سمت چادر برگشت.
    چیزیحدود یک ربع طول کشید که ستاره از دره ها و تپه ماهورها گذشت تا به جلگه وسیع وسرسبز دره زردماری رسید و در آن جا سهراب را دید که به تخته سنگی تکیه داده بود وهم چنان که مراقب گله ها بود با نواختن نی خودش را سرگرم کرده بود. وقتی صدای سماسب را شنید، دست از نی زدن کشید و به سمت راست برگشت تا اسب سوار را ببیند کهستاره را در فاصله نه چندان دور، دید. ستاره در یک چشم به هم زدن به او رسید و باچابکی از اسب به پائین پرید.
    سهراب از جا بلند شد و خودش را به او رساند، دهنه اسب را گرفت و بادست چپ پیشانی غزل را نوازش کرد، بعد وسط پیشانی اش را بوسید و سرش را به گردنشسائید.
    ستارهگفت:
    _ این طور که معلومهتو غزل رو از ما بیشتر دوست داری؟
    سهراب بدون توجه به صحبت او گفت:
    _ من اصولا اسب ها رو خیلی دوست دارم مخصوصا غزلرو که به اندازه انسان می فهمه!
    ستاره به حالت تمسخر گفت:
    _ تو مطمئنی بیش از انسان ها نمی فهمه؟
    _ حالا سؤال و جواب رو بذار کنار، تو کی می خوایحرف زدن یاد بگیری؟
    ستارهنیم نگاهی به او کرد و جواب داد:
    _ دست پیش می گیری، پس نیفتی؟
    سهراب زیر لب گفت:
    _ امان از دست زبان تو، خوب چهخبر؟
    _ خبری نیست اومدمببینمت.
    _ این وقت روز؟ میاومدم ایل و مال، منو می دیدی.
    _ وقتی ایل و مال اومدی جیران بهت فرصت نمی ده تا با من یک کلمه حرفبزنی!
    سهراب حرف های او رانشنیده گرفت و پرسید:
    _ ازاومدنت تعجب کردم.
    _ ازنظر تو اومدنم عیبی داره؟
    سهراب در حالیکه با یال اسب بازی می کرد،گفت:
    _ عیبی که نداره، فقطخودت رو خسته کردی.
    _ توغصه منو نخور.
    بعد ادایسهراب رو درآورد و گفت:
    _ "خودت رو خسته کردی!" اونم با غزل؟
    _ دختر، تو دست هرچه دختره از پشت بستی. تو ایل و مال دختری سراغندارم مثل تو سوار کاری بلد باشه. مثل پرنده ها پرواز میکنی!
    ستاره لبخند زد وگفت:
    _ اسب سواری منو دوستداری؟
    _ البته سوار کاریخوبه، چرا سوار کاری تو رو دوست نداشته باشم؟
    ستاره بقچه کوچکی را از پشت زین پائین کشید و آنرا به طرف سهراب دراز کرد و گفت:
    _ بگیر، مال توئه، آجیل و پسته است، دوستداری؟
    _ از کجا آوردهای؟
    _ ارباب رفته بود شهر،این ها رو خرید، کمی به هم داد که منم اونو برات آوردم به عنوانسوغاتی!
    سهراب بقچه را ازدست ستاره گرفت و گفت:
    _ دستت درد نکنه، چرا به خودت زحمت دادی؟ حالا چرا سهم خودت رو بهم می دی؟ تو سهمخودت رو می خوردی، عصری که بر می گشتم منم سهم خودم رو میخوردم!
    _ آخه ممکنه تااومدنت سوغاتی تموم بشه.
    سهراب بدون این که بقچه سوغاتی را هم باز بکندگفت:
    _ ستاره، تو فقط برایهمین این همه راه رو اومدی؟
    ستاره هم چنان که افسار اسب را از دست سهراب گرفته بود و به سمت خودشمی کشید گفت:
    _ حس کردمدلم گرفته اومد پیشت که دلم باز بشه. ناراحت که نشدی، شدی؟
    _ خوب کاری کردی، منم تنها بودم. حوصله ام سر رفتهبود برای همین داشتم نی می زدم!
    _ من تا حالا نی زدنت رو ندیده بودم.
    _ بعضی مواقع این کار رو می کنم، آخه از قدیم گفتهاند چوپون اگر نی زدن بلد نباشه، گرگ ها اونو تکه پاره می کنن. تو تا حالا دیده ایکه چوپونی نی زدن بلد نباشه؟
    _ ندیده ام، ولی چوپون باسواد هم ندیده ام. چقدر خوبه آدم با سوادباشه. منم می تونم سواد یاد بگیرم؟
    _ با سواد شدن خوبه، اما تو از کجا می خوای یادبگیری؟
    ستاره ناراحت شد وگفت:
    _ راست می گی همین کهگوسفندا رو به ایل و مال برگردونی جیران وقت تو رو می گیره، کجا می تونی به فکر منباشی؟
    بعد سرش را بلند کردتو چشمهان سهراب نگاه کرد و پرسید:
    _ بعد از درس دادن به جیران وقتی نمی مونه که به من هم درسبدی!
    _ جیران حسابش فرق میکنه، پدر اون ارباب منه، من به دستور پدرش این کار رو میکنم.
    ستارهپرسید:
    _ یعنی تو به خواستجیران بهش درس نمی دی؟
    _ نه، پدرش به هم دستور داده تا بهش درس بدم.
    _ به نظر تو الان جیران اون قدر سواد داره کهبتونه یه نامه بنویسه؟
    سهراب کمی مکث کرد و بعد گفت:
    _ فکر می کنم بتونه!
    _ تا حالا سعی نکرده یا نخواسته برات نامهبنویسه؟
    سهراب خنده ای کردو گفت:
    _ ستاره، تو چقدرساده ای! آخه آدم برای کسی نامه می نویسه که نتونه اونو ببینه. من و جیران هر شبهمدیگه رو می بینیم دیگه لازم نیست برام نامه بنویسه!
    _ بعضی از دخترها حرف هائی توی دلشون دارن که نمیتونن به زبون بیارن، شاید جیران از این دخترها باشه.
    _ مثلا جیران توی دلش چه حرفی داره که نمی تونه بهمن بگه و باید برام نامه بنویسه؟
    ستاره سری تکان داد و گفت:
    _ می دونم که جیران حرف های زیادی برات داره که می خواد بهت بگه، اماخجالت می کشه.
    _ مثلا چهحرف هائی داره که خجالت می کشه بهم بگه؟

    ستاره نگاهش را از سهراب گرفت و به دور دست ها خیره شد. آنچه را که می خواست به سهراب بگوید به زبان نیاورد، به پهلوی اسب دستی کشید و گفت:
    _ داشت یادم می رفت، ارباب گفته برای گوسفندا مشتری اومده، عصری زودتر گوسفندها رو بیار!
    سهراب حرکتی کرد و گفت:
    _ پس برای همین اومدی؟ منو بگو که فکر کردم دلت تو ایل و مال گرفته اومدی دلت باز بشه.
    _ مگه برای تو فرق می کنه که من دلتنگ باشم؟ من از این شانس ها ندارم!
    _ البته که فرق می کنه، اگه تو احساس ناراحتی بکنی، منم ناراحت می شم!
    _ تو برای چی از دلتنگی من ناراحت می شی، مگه برات اهمیت دارم؟
    _ البته که برای من اهمیت داری، این رو نمی دونستی؟
    ستاره گفت:
    _ من معنی حرفات رو نمی فهمم، ساده تر حرف بزن تا منم بفهمم!
    سهراب که از حرف زدن زیاد خسته شده بود گفت:
    _ حالا این حرفا رو ول کن، عصری زودتر می آم ایل و مال!
    ستاره با دو دستش زین اسب را چسبید و گفت:
    _ کمکم می کنی تا سوار بشم؟
    سهراب کمی خم شد، مچ پای ستاره را به طرف بالا هل داد تا او سوار غزل شود.
    ستاره بعد از این که سوار اسب شد پرسید:
    _ با من کاری نداری؟
    سهراب با لبخند گفت:
    _ نه به سلامت!
    ستاره بازهم سفارش کرد:
    _ درباره حرفایی که باهم زدیم به کسی چیزی نمی گی که؟!
    _ لازم نیست همه بدونن ما چی به هم گفتیم.
    _ من رفتم، خداحافظ!

     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    قسمتــــــــــ 7
    ​
    _
    ارباب کریم از خواب بیدار شد و بعد از اداء
    ​
    نماز، سهراب را بیدار کرد. همسرش برای سهراب مقداری نان و پنیر گذاشت. ارباب کریمسوار اسبش شد و از سهراب خواست گوسفندان را هِی بکند. آن ها راه زیادی را در پیشنداشتند زیرا بعد از این که گله ها از کوه ها سرازیر شدند به چمن زار مسطحی رسیدندکه تا چشم کار می کرد پوشش گیاهی داشت. این زمین در بین رشته کوهی محصور بود که بیشاز بیست هکتار وسعت داشت. پوشش گیاهی آن به حدی بود که تا کمر کوه مملو از سبزه وعلف بود. گوسفندان در حال چرا بودند که ارباب کریم به سهرابگفت:
    _ از این به بعد صبحزود گله ها رو هی می کنی می یاری صحرا، قبل از غروب آفتاب بر می گردی. یادت باشهقبل از این که غروب آفتاب رو ببینی باید گوسفندا رو به سوی ایل و مال حرکتبدی!
    ارباب کریم جهت اسبرا عوض کرد و به سهراب نزدیک تر شد و ادامه داد:
    _ نهارت رو امروز استثنائا من می آرم، روزهای بعدبا خودت می آری یا موقع ظهر یکی از کارگرا برات میاره، یادت باشه همیشه دو تا سگگله رو مثل امروز با خودت بیاری، اون ها خیلی بهت کمک میکنند!!
    سهراب کم کم گلهداری را یاد گرفت. مدتی گذشت و به او اجازه دادند که از اسب استفاده بکند. یکی دوسال گذشت و او صمیمیت بیشتری با خانواده ارباب کریم پیدا کرد. حتی قادر بود اسب هایوحشی و سرکش را رام بکند و این کار که در میان طوایف یک کار مردانه به حساب می آمدبرای او اعتبار زیادی کسب کرد.
    هر چند ماه یک بار مادرش از قلعه زنبوری می آمد تا پسرش را ملاقاتبکند.
    سهراب وقتی از صحرابرمی گشت با مادرش تنها می شد هر وقت مادرش می خواست به آّبادی خودشان برگردد اربابکریم مقداری پول و هدایایی دیگر به او می داد.
    مادرش هر وقت می آمد از ارباب کریم میپرسید:
    _ از پسرم راضیهستین، کم کاری که نمی کنه؟ دل به کار می ده؟
    ارباب کریم همیشه از سهراب تعریف می کرد و بهمادرش می گفت:
    _ عجب پسریتربیت کرده اید! من اون رو مثل پسر خودم دوست دارم.
    مادر سهراب ذوق زده میگفت:
    _ دفتر و کتاب هاش روآوردم تونست به جیران خانم چیزی یاد بده؟
    ارباب کریم خندید و گفت:
    _ دستش درد نکنه، دخترم تا اندازه ای خوندن و نوشتن رو یاد گرفته وهمین جور داره ادامه می ده.
    _ من خیلی نگران بودم و می ترسیدم نتونه خودش رو با شرایط این جاهماهنگ بکنه.
    _ اتفاقارفتارش طوریه که انگار این جا خونه خودشه اون مثل بچهخودمه.
    _ خدا از بزرگی کمتون نکنه.
    ارباب کریم دوتاکارگر هم داشت که آن ها مسن تر بودند، یکی از آن ها پدر و مادر ستاره بودند که درایل و مال ارباب کریم دائما حضور داشتند و دیگری یکی از اهالی روزوِه بود کهچندسالی می شد توی خانواده ارباب کریم در کارهایی از قبیل دوشیدن گوسفندان وریسندگی، زاد و ولد حیوانات دخالت می کرد.
    کار ستاره هم اغلب رسیدگی به دوشیدن گوسفندان تهیههیزم و آب و گاه بردن نهار برای کارگران از جمله سهراب بود.
    غروب اون روز وقتی سهرابکه حالا 19 سالش شده بود از صحرا برگشت ستاره خودش را برای دوشیدن بعضی از گوسفندانآماده کرده بود، سهراب به ستاره دستورات متفاوتی می داد:
    _ ستاره، مواظب بره ها باش که قاطی گوسفندانشن!
    _ مواظبم، چرا اینقدر دستور می دی؟
    سهرابدرحالی که به ستاره نزدیک می شد گفت:
    _ تو وارد کار نیستی. این کار مدتی طول می کشه تا رسم اون رو یادبگیری!
    _ سهراب، تو خیلیبداخلاقی! نمی دونم چرا دوستام درباره تو طور دیگه ای فکر میکنن؟
    _ دیگرون درباره منچی فکر می کنن؟
    ستاره صافایستاد و جواب داد:
    _ سهراب، تو رو خدا، این جوری نگام نکن!
    _ منظورت چیه، مگه این جوری نگاه کردن چشه،بده؟
    _ آره، انگار داری بهاین کوه نگاه می کنی، تو اسب غزل رو بهتر از من نگاه میکنی.
    سهراب جوابش را نداد،فقط گفت:
    _ به جای این کهبه فکر نوع نگاه کردن من باشی، بهتره به کارت برسی!
    ستاره به طور ناگهانیپرسید:
    _ جیران دخترخوبیه، نه؟
    سهراب در حالیکه پای یکی از بره ها رو گرفته بود تا به ستاره بدهد جوابداد:
    _ راجع به جیرانباهام حرف نزن.
    _ چرا مگهمی ترسی؟
    سهراب بره را بهستاره داد و گفت:
    _ موضوعترس نیست، من نمی خوام حرف من و جیران سر زبون ها بیفته.
    ستاره گفت:
    _ اُ...و...ه... تو کجای کاری؟ می گم آ تو خبرنداری، دخترای این آبادی از حسودی دارن دق مرگ می شن!
    سهراب با تعجب پرسید:
    _ حسودی؟ چرا؟ برای چی دارند حسوی میکنند؟
    _ اون ها فکر می کننکه با سواد شدن جیران فقط بهونه است.
    سهراب خواست سر و ته قضیه رو به هم بیاره:
    _ چرا بهونه؟
    _ اونا فکر می کنند که بین تو و جیرانخبرهائیه.
    _ مثلا چهخبرائی؟! اصلا دوستای تو چه کاره اند که این طوری فکر میکنن؟
    _ واقعیتش اینه کهاونا می گن حتما شما همدیگه رو دوست دارین!!
    سهراب که جوان پاک و ساده ای بود و نمی خواست ازاعتمادی که ارباب کریم نسبت به او داشت سوءاستفاده بکند جوابداد:
    _ اصلا همچین فکری توذهن ما نیست، یا حداقل تو ذهن من چنین چیزی نیست.
    _ تو مطمئنی تو فکر جیران هم چنین چیزینیست؟
    سهراب با حالتاعتراض گفت:
    _ تو چراامروز بند کردی به من، اصلا کی بهت اجازه داده چنین فکرائیبکنی؟
    _ این فکر من نیستخیلی ها می گن این چند سالی که سهراب اومده خونه ارباب محاله که سهراب و جیران عاشقهم نشده باشن!
    سهراب فهمیدکه موضوع به این سادگی ها نیست و خبرهای زیادی هست که او تا آن موقع آنها را نشنیدهو یا نخواسته بشنود، هر چند که جیران نگاه های معنی داری به سهراب می کرد، اما اوبه این نگاه ها اهمیتی نمی داد و همیشه سعی می کرد همه افراد این خانواده را مثلخانواده خودش بداند. ارباب کریم با وجود بعضی از زمزمه های تردید آمیز دیگران توجهیبه او نداشت حقیقتی که خواه ناخواه دربارۀ ایل و مال او بر سر زبان ها بود. البتهبعضی از حرف و نقل ها مانند این که " سهراب بزرگ شده دیگه اون نوجوون چند سال قبلنیست"، قصد داشتند تا اندازه ای ارباب را متوجه اوضاع بکنند، اما ارباب کریم باوجود شنیدن این حرف ها به خاطر اطمینانی که به این پسرک خوش قد و بالا داشت خم بهابرو نمی آورد.
    برخی ازدوستان ارباب به او یادآوری می کردند که وجود یک پسر جوان و غریبه در چادری کهدختری بزرگ زندگی می کند درست نیست. مخصوصا این که سهراب وظیفه درس دادن به جیرانرا هم برعهده داشت و این همنشینی در چادری که جدا از دیگران است با توجه به سن وسال آنها مشکل ساز خواهد بود، اما ارباب کریم سهراب را مثل پسر خودش می دانست و ازراه های مختلف او را امتحان کرده بود و فهمیده بود که سهراب همان جوانی است که بایدباشد و می تواند حق نمک خوردن را خوب ادا بکند و رفتارش با اهل خانه مخصوصا باجیران طوری است که کوچک ترین شکی نمی توان به او داشت. اما در آبادی که نصف مردم آنزیر چادر و بقیه در خانه های ساخته شده از سنگ و چوب و گل، زندگی می کردند، همهمردم مثل ارباب کریم فکر نمی کردند، آنها تصورات دیگری درباره این دو جوانداشتند.
    جایی که سهراب گلهها را در آن می چراند زیاد دور نبود، گاهی وقتها ستاره به خواست ارباب، با اسب برایسهراب نهار می برد. ستاره در اسب سواری آن قدر مهارت داشت که گاه مردهای قبیله همدر این کار به پای او نمی رسیدند. در دره های پر آب و علفزارهای جلگه کوه هایزردماری به آهوی بیابان معروف بود.
    هرچه را که ارباب کریم می خواست به سهراب برساند یا خبری از او بگیرداز ستاره کمک می گرفت.
    آنروز سهراب نزدیکی های ظهر وقتی از دور گرد و غباری را دید که در فضا پراکنده می شد،فهمید که تا چند لحظه دیگر ستاره را خواهد دید چون بلند شدن چنین گرد و غباری آن همبا اسب، فقط از عهده ستاره می آمد.
    ستاره با دلخوری برخی از وسایل را که آورده بود از زین اسب پائینکشید و هن هن کنان خودش را به درخت انجیر وحشی رساند. سهراب به نزدیکی درخت انجیررسید، ستاره با اعتراض به او گفت:
    _ نیومدی کمکم بکنی تا و سایل رو پائینبیاریم؟
    سهراب با تعجبپرسید:
    _ مگه چی بود کهانتظار داشتی به کمکت بیام؟
    ستاره به ظرف نهار و وسایل دیگر اشاره کرد وگفت:
    _ همین قدر وسایل همبرام خیلی سنگین بودند.
    سهراب بلند شد وسایل رو برداشت و سبک و سنگین کرد وگفت:
    _ تو به این ها می گیسنگین؟
    ستاره با تعجبنگاهی به سهراب کرد و گفت:
    _ تو پسری، من یه دخترم، زورم به اندازه تونیست.
    سهراب لبخندی زد وگفت:
    _ اگه این مقداراثاثیه برات سنگینه این دفعه که اومدی می آم کمک ات می کنم.
    ستاره کمی خودش را جا به جا کرد و سفره را بازنمود و غذا را چید. بعد ظرفی برداشت، کنار چشمه رفت و آن را پر کرد و برگشت و گوشهای نشست. سهراب که در حال غذا خوردن بود اشاره ای به ستاره کرد وپرسید:
    _ حالا چرا رفتیکنار نشستی؟ بیا جلو چند لقمه غذا با هم بخوریم!
    ستاره سرش را تکان داد و جوابداد:
    _ میل ندارم، می رمخونه ارباب نهارم رو می خورم.
    سهراب لقمه ای برداشت و گفت:
    _ این جوری غذا به دهنم مزه نمی ده، بیا حداقل یکیدو لقمه بردار تا غذا به دلم بشینه.
    ستاره که تقریبا حالت قهر به خودش گرفته بودگفت:
    _ این نهار مال توئه،زن ارباب سهم منو نگه می داره. اگه برگردم و غذا رو نخورم زن ارباب متوجه می شه کهپیش تو غذا خورده ام.
    سهراب دیگر حرفی نزد و به خوردن نهار مشغول شد مدتی که گذشت ستاره ازسهراب پرسید:
    _ می تونمچیزی ازت بپرسم؟
    سهراب نیمنگاهی به ستاره کرد و گفت:
    _ بپرس!ستاره مردد بود، اما سرانجام سؤالش راپرسید:
    _ به نظر تو کیموقع ازدواج توئه؟!!
    سهرابلقمه را به زحمت بلعید و گفت:
    _ برای چی همچین سؤالی رو می پرسی؟
    _ آخه وقتی ما از گرمسیر می اومدیم شنیدم که ممکنهبرای جیران خواستگار بیاد.
    لقمه غذا انگار در گلوی سهراب گیر کرده بود، به زحمت لقمه را بلعید،مقداری آب نوشید و پرسید:
    _ از کجا این قضیه رو شنیدی؟
    _ تو ایل و مال شایع شده وقتی تابستون تمام بشه وایل مجبور بشه از منطقه سردسیری به گرمسیری بره، کارها رو به راه میشه.
    سهراب از این جوابستاره حیرت کرده بود زیرا او همیشه همراه ایل و مال بود و از این بابت از کسی چیزینشنیده بود، گفت:
    _ من تاحالا چنین چیزی نشنیده ام.
    ستاره که با بوته علف ها بازی می کرد گفت:
    _ بعضی از حرف ها بین زن ها و دخترها زودتر میپیچه، تو مردی و از حرف هایی که بین زن ها زده می شه خبرنداری.
    سهراب در حالی کهآخرین لقمه نهارش را می خورد پرسید:
    _ این حرف تو واقعیت داره؟
    _ کم و بیش، تو که از شنیدن این موضوع ناراحت نشدی؟شدی؟
    سهراب به جای این کهجواب ستاره را بدهد پرسید:
    _ ارباب از این موضوع خبر داره؟ و راضی یه که دخترش ازدواجبکنه؟
    _ نمی دونم راضی یهیا نه.
    ستاره کمی صبر کردو دوباره از سهراب پرسید:
    _ حالا تو چرا تو فکری؟
    سهراب سرش را بلند کرد و گفت:
    _ راست می گی اصلا به من چه، اگه دختر ارباب بخوادازدواج بکنه چه ربطی به من داره؟
    ستاره که به بهانه جمع کردن سفره نزدیک سهراب آمده بود، پرسید:
    _ نگفتی، تو کی می خوایازدواج بکنی؟
    _ من؟ وضعیتمن هنوز معلوم نیست!
    ستارهوقتی سفره را جمع کرد پرسید:
    _ یعنی کسی رو هم دوست نداری؟!
    سهراب هم چنان که دور دست ها را نگاه می کرد جوابداد:
    _ ما رو چه به دوستداشتن؟ این حرف ها از سرمون زیاده!
    _ تو که سواد خواندن و نوشتن داری، می تونستی برای کسی که دوستش دارینامه بنویسی؟
    _ گفتم که منکسی رو دوست ندارم، برای کی باید نامه بنویسم؟
    ستاره با کمک سهراب سفره را گره زد و قبل از بلندشدن گفت:
    _ دربارۀ اینموضوع با جیران صحبت نمی کنی؟
    _ راجع به چی؟
    ستاره به اسب غزل نزدیک می شد می خواست سوراش شود کهگفت:
    _ همین حرف های چندلحظه قبل رو می گم!
    _ چهکار به این حرف ها دارم!
    ستاره در حالی که افسار اسب را به دست گرفته بودپرسید:
    _ خاطر جمعباشم؟
    سهراب دستی به موهاینسبتا بلند خود کشید و گفت:
    _ خاطر جمع باش.
    ستاره سوار اسب شد و در یک چشم به هم زدن از صحرائی که سهراب در آنگله داری می کرد، دور شد.
    سهراب با این که سن و سالی پشت سر گذاشته بود، هیچ وقت بزرگ شدن خودشرا احساس نکرده بود. احساس می کرد همان نوجوان 15 _ 16 ساله ای است که پدر بزرگش یکروز او را از قلعه زنبور به دره زردماری آورد و به ارباب کریم سپرد. پنج سال زمانکمی نبود، اما سهراب هیچ وقت احساس نمی کرد که بزرگ شده و می تواند لحظاتی به فکرخودش باشد.
    شاید یکی ازدلایلی که باعث شده بود سهراب به فکر خودش نباشد کار زیاد و مدامش بود که او را بهطرف خود می کشاند. هرچند کار او ظاهرا ساده بود، اما مسؤلیتش زیاد بود و او که میخواست ارباب کریم همیشه از کارهایش راضی باشد، همیشه احساس مسؤلیت میکرد.
    غروب آن روز یعنیدرست زمانی که آفتاب پشت کوه ها می رفت و تاریکی چادرش را بر سرتاسر چمنزارها میگستراند، او مثل همیشه به محض برگشتن از صحرا به چادر کوچکی که برای درس دادن بهجیران از آن استفاده می کرد، رفت و به درس دادنش ادامه داد. اما آن شب، آن شور وعلاقه را نداشت. در حال حاضر جیران برای او کسی جز یک غریبه نبود، غریبه ای که درآینده ای نزدیک خانه پدرش را رها می کرد و به خانه بخت میرفت.
    آن شب در حین تدریس،از جیران پرسید:
    _ جیرانهر چند که من حق ندارم چیزی ازت بپرسم، اما چون چند ساله که نون و نمک خونواده شمارو خورده ام و پدر و مادرت رو، مثل پدر و مادرم دوستدارم...
    جیران بدون این کهبه چشمهای سهراب نگاه کند گفت:
    _ خوب، آره، پدر و مادرم هم تو رو دوستدارن...
    سهراب سرش روپائین انداخت و گفت:
    _ ازوقتی که شنیده ام وقتی به گرمسیر بر گردیم پدر و مادرت می خوان تو رو شوهر بدن خیلیخوشحالم!
    جیران با تعجبپرسید:
    _ من رو شوهر بدن؟کی اینو بهت گفته؟
    _ ظاهراهمه می دونن.
    جیران همچنان که کتاب و قلم اش را مرتب می کرد، گفت:
    _ چند نفری درباره این موضوع حرف زده اند، اماپدرم اصلا رضایت نداد، برای همین برخلاف سال های گذشته پدرم ایل و مال خودشو جداکرده و به دره زردماری راهش رو کج کرد و اون خونواده ای که ازم خواستگاری کرده بهمرتع دیگه ای رفته و به اصطلاح با پدرم قهر کرده.
    _ پدرت برای چی راضی نیست؟
    _ پدرم بر خلاف خیلی از کسای دیگه، دوست دارهدخترش رو جائی شوهر بده که شوهرش رو بپسنده و دوستش داشتهباشه!
    سهراب کمی به خودآمد و دوباره پرسید:
    _ میتونم بپرسم پدرت چطور دربارۀ تو چنین تصمیمی گرفته؟ آخه این طرف ها این رسم ها زیادجا افتاده نست.
    _ حتمادلیلی داره. اون پدر منه، هر تصمیمی درباره ام بگیره من قبولشدارم.
    _ منم خواستم دلیلشرو بپرسم، نمی دونی چرا پدرت مخالفت می کنه؟
    _ وقتی چند خواستگار با پدرم صحبت کردند و پدرممخالفت کرد مادرم از اون علتش رو پرسید، پدرم تنها دلیلش این بود که دوست ندارهدامادش بی سواد باشه! از طرفی تنها شغل بعضی از خواستگارها فقط گله داری یه و ازآداب و رسوم اصلی قبیله ما هم چیزی نمی دونن، برعکس رفتارشون به قول پدرم مثل یاغیها است، به مردم زور می گن و با تکیه بر سرمایه پدرشون که گله های گوسفند زیادیدارن با مردم درگیر می شن، گاهی عمدا گله شون رو داخل مرتع غریبه می کنن و در نتیجهجنجال و دعوا به راه می اندازن، بیشتر اونا جوونای شروری اند. احترام کوچیک و بزرگسرشون نمی شه به درد زندگی مخصوصا به درد افراد خونواده ما نمیخورن...
    سهراب با شنیدنحرف های جیران خیالش راحت شد. او جیران را دختر سر به زیر و توداری می دانست که بادخترهای دیگر فرق می کرد. برای همین برایش احترام خاصی قائلبود.
    جیرانپرسید:
    _ سهراب تو اینحرفا رو از کی شنیدی؟
    _ حرفا دهن به دهن می گرده. بالاخره خبر به این مهمی رو همه میشنون.
    _ زیاد مهم نیستپدرم که زیاد جدی نگرفته.
    جیران هم چنان که به موهای بلند سهراب نگاه می کردپرسید:
    _ تو که از اینبابت ناراحت نشدی! شدی؟
    سهراب انگشتهایش را لای موهای پرپشت و قهوه ای رنگش فرو برد وپرسید:
    _ از چه بابتناراحت نشدم؟
    _ از این کهچند نفر به خواستگاری من اومدند؟
    سهراب جواب داد:
    _ پدرتون که مخالفت کرده برای چی من ناراحتبشم؟!
    _ یعنی اگه مخالفتنمی کرد، تو ناراحت می شدی؟!
    سهراب جوابی نداشت، سرش را پائین انداخت، جیرانگفت:
    _ امشب زیاد درسنخوندیم می خوای درس رو تعطیل بکنیم؟
    سهراب سرش روبلند کرد و جواب داد:
    _ نه، درس رو تعطیل نمی کنیم، اول یه کمی مثل شبهای گذشته بهت درس می دم، بعد برات تکلیف روز بعد رو تعیین می کنم. اون وقت دوتاییتمرینهای درس قبل رو انجام می دیم!یکی دو شب گذشت. آن شب سهراب و جیران درچادر کوچکی که متصل به چادر بزرگتر بود درس می خواندند. سهراب ضمن این که به او درسمی داد کتاب های کلاس های بالاتر را که مادرش اخیرا برایش آورده بود می خواند،استعداد او در این زمینه زیاد بود و خط خوبی هم داشت.
    بعد از این که جیران تکالیف شب گذشته را به سهرابنشان داد. پیش خود روی کاغذها چیزهائی می نوشت و بعد آنها را خط خطی می کرد، چنددقیقه ای مشغول این کار بود.
    سهراب زیر چشمی نگاهی به حرکات جیران انداخت وپرسید:
    _ چکار میکنی؟
    جیران بدون این که بهسهراب نگاه بکند گفت:
    _ هیچی، یه چیزی می نویسم، بعد خط می زنم.
    سهراب پرسید:
    _ می بینم که داری چی کار می کنی، منظورم اینه که اگه قراره بنویسی،پس چرا خط می زنی، اگه بخوای خط بزنی چرا می نویسی؟
    جیران سرش را بلند کرد و مثل بچه ها ادا در آورد وگفت:
    _ تو چی کار داری؟ میخوام خط خطی بکنم.
    و بعدبا کمی و سواس پرسید:
    _ سهراب، می دونی دیگرون در باره ات چی می گن؟
    سهراب به خودش اشاره کرد و با تعجبپرسید:
    _ دربارهمن؟
    جیران بدون اینکهدهانش را باز بکند سرش را به طرف پائین تکان داد و گفت:
    _ اوهوم!
    سهراب به یاد ستاره افتاد؛ او هم چنین سؤالی کردهبود. جوابی نداد. جیران نگاهی عمیق به چشمان سهراب انداخت. بعد نگاهش را به موهاینیمه طلائی و نیمه قهوه ای روشن سهراب دوخت، این جوان آن چنان جذابیتی داشت که بهراحتی می توانست افسانه ساز باشد. او ذاتا جوان خوش سیما و تمیزی بود و ارباب کریمهم وقتی به اصفهان می رفت مثل بقیه خانواده برایش لباس می خرید. توی ایل و مالجایگاهی برای خودش به دست آورده بود.
    جیران دوباره از سهراب پرسید:
    _ می دونی بعضی از دوستام چی میگن؟
    _ چی میگن؟
    _ از من می پرسند شمابه غیر از درس خواندن چه حرف هایی به همدیگه می زنید؟
    بعد ادامه داد:
    _ عقیده ای توی ایل و مال رواج داره، که خیلیجالبه!
    سهراب به او نگاهکرد و جیران ادامه داد:
    _ اونا می گن اگه پسری لباس های تمیز و مرتب می پوشه، حتما دختری رو دوستداره!
    سهراب لبخند کوچکیزد و جواب داد:
    _ پوشیدنلباس نو و تمیز چه ربطی به دوست داشتن دختر مردم داره؟ حالا اگه لباس مرتبی نداشتکه بپوشه و دختری رو دوست داشت چه طوری محبت خودشو به اون نشونبده؟
    جیرانگفت:
    _ من این چیزها رونمی دونم، اما از دوستام شنیده ام.
    سهراب که می خواست نشان بدهد توجهی به این حرف ها ندارد،گفت:
    _ حرفه دیگه، بذاربزنن.
    جیران دست بردارنبود:
    _ اونا که بی دلیلاین حرف ها رو نمی زنن.
    _ حالا با دلیل یا بی دلیل، یه چیزی می گن، نباید حرف های اونا رو جدیگرفت!
    جیران باز هم نگاهطولانی و معنی دارش را نثار سهراب کرد و پرسید:
    _ یعنی تو هیچ کس رودوستنداری؟
    سهراب که به گوشهچادر خیمه زل زده بود جواب داد:
    _ من در شرایطی نیستم که بخوام کسی رو دوست داشتهباشم!
    جیران کتاب هایش راجلو کشید و پرسید:
    _ بهنظرت دوست داشتن خوبه؟
    _ البته که دوست داشتن خوبه، هر کس اگه بخواد کسی رو دوست داشته باشه، حتما شرایطیداره. همین طوری که نمی یان عاشق بشن و کسی رو دوست داشتهباشند.
    جیران زانوهایش رابغل کرد و پرسید:
    _ عاشقشدن یعنی چی؟
    _ جواب اینسؤال رو همه می دونن، حتی در کتاب ها هم درباره اون نوشته اند، خیلی از شاعراندرباره عاشقی شعر گفته اند. دیگه احتیاجی نیست من عشق رو برات تعریف بکنم. تو اگهیه خورده بزرگ بشی خودت معنی اون رو می فهمی!
    _ معنی عاشقی یعنی این که کسی رو دوست داشته باشی،درسته؟
    سهراب که می خواستخود را بی حوصله نشان دهد جواب داد:
    _ آره، همین طوره، اما عاشق شدن به همین راحتی نیست، این طوری نیستکه هر کس شب بخوابه، روز که بلند شد ادعا بکنه که عاشق شده، عاشق شدن دردسر داره،بدنامی داره، سرشکستگی داره و از همه بدتر نتیجه ای جز حسرت و ناکامینداره!
    جیران دلسوزانهپرسید:
    _ تو چرا این قدرحرف های ناامید کننده می زنی، طوری حرف می زنی که آدم گریه اشمیگیره.
    _ علت اون شایداینه که من پدر ندارم، در حال حاضر به غیر از مادر و پدربزرگم هیچ کس رو ندارم،برای همینه که عشق برای من بی معنی یه همیشه جوون هایی که شرایط منو دارن حق عاشقشدن رو ندارن.
    جیرانمتحیرانه گفت:
    _ این کهخیلی بده! کسی به خودش بقبولونه که حق نداره عاشق بشه و یا کسی رو دوست داشتهباشه.
    _ خوب دیگه روزگاراین جور خواسته با تصمیم سرد روزگار نمی شه مبارزه کرد.
    جیران هنوز امیدش را از دست ندادهبود:
    _ این جا خیلی هاهستند که شرایط تو رو دارن، پس اونا چی؟
    _ من کاری به بقیه ندارم، من به فکر درد بی درمان خودم هستم، همینقدر می دونم که من اجازه ندارم تو چشمای کسی نگاه بکنم و بهش بگم دوستتدارم!
    _ عاشق شدن خیلیسخته؟
    _ نه، اتفاقا عاشقشدن خیلی هم ساده است، اما ناکام موندن و با دلی پر حسرت از معشوق جدا شدن خیلیسخته برای همین من می گم عاشق شدن دل و جرأت می خواد، دلی مثل شیر باید داشته باشیتا عاشق بشی، راستش من اگر عاشق کسی هم شده باشم جرأت ندارم اون رو باهاش در میونبذارم!
    _ سهراب، من حاضرمبهت کمک بکنم به شرط این که بهم بگی تو هم عاشق شدی یا نه؟
    سهراب نگاهی به چشمان جیران انداخت وپرسید:
    _ تو چطور، تو همعاشق شده ای؟
    _ تو اولجواب منو بده، تا بعد!
    سهراب ناامیدانه جواب داد:
    _ به فرض این که عاشق شده باشم و جریان رو بهت بگم چه کاری ازت بر مییاد؟
    _ بهم بگو عاشق شدییا نه، شاید بتونم کمک ات بکنم!
    سهراب حرفی نزد، فقط به چشم های جیران نگاه کرد در عمق چشمهای جیرانرازی بود که سهراب مشکل می توانست به اسرار آن پی ببرد.
    جیران پرسید:
    _ چرا جوابم رو نمی دی؟
    سهراب دفتر و کتاب جیران را پیش خودش کشید وگفت:
    _ بیا تکلیف فردا روبرات تعیین بکنم، پدر و مادرت منتظر مااند که بریم با اونا شامبخوریم.
    جیران با دلخوریگفت:
    _ پدرم رفته مهمونی،شام نمی آد.
    سهراب بهانهآورد:
    _ مادرت گرسنه شه! بریم شام بخوریم.
    جیران همچنان که وسایلش را جمع می کرد، با ناراحتی گفت:
    _ آخرش جوابم رو ندادی.
    سهراب با تعجب پرسید:
    _ چه جوابی؟
    جیران نگاه تندی به او کرد وگفت:
    _ تازه بهم می گه چهجوابی!
    سهراب به خاطر اینکه دل جیران نشکند گفت:
    _ حالا عاشق شده باشم برای تو چه فرقی داره؟
    _ خیلی دوست دارم بدونم.
    سهراب بلند شد و قبل از جیران از چادر بیرون رفت وسپس جیران هم به او پیوست. آن شب مادر جیران شام را زودتر از حد معمول درست کردهبود و آنها بعد از صرف شام خوابیدند.فردای آن روز چهار بعد از ظهر چند نفر بهعنوان مشتری چند رأس از گوسفندان ارباب کریم به ایل و مال آنها آمده بودند، بعد ازاین که در باره قیمت گوسفندان به توافق رسیدند، ارباب کریم به ستارهگفت:
    _ می ری پیش سهراب واز قول من می گی عصری گوسفندا رو زودتر از روزهای دیگهبیاره!
    بعد ادامهداد:
    _ بهش بگو برایگوسفندا مشتری اومده!
    ستاره به محض شنیدن این دستور خودش را آماده کرد تا به صحرا برود ودستور ارباب کریم را به سهراب برساند، جیران امروز به طور عجیبی به حرکات ستارهتوجه می کرد، وقتی ستاره برخلاف گذشته، کمی به سر و وضع خودش رسید تا سوار اسب سفیدشود، جیران خودش را به او رساند و گفت:
    _ ستاره، کجا با این عجله؟
    _ ارباب خواسته برم به سهراب بگم عصری زودتر گوسفندا رو بیاره براشونمشتری اومده!
    _ دوست داریمنم همرات بیام؟
    _ ایخانم! دوست دارم همرام بیای، اما برات خیلی سخته!
    جیران پرسید:
    _ چرا برای تو سخت نیست برای منسخته؟
    ستاره که زین اسب رابرداشته بود تا پشت غزل بگذارد جواب داد:
    _ من مجبورم زود برم و برگردم، خانم جان شما خودتون رو به زحمتنندازید.
    جیرانپرسید:
    _ برای سهراب چیزینمی بری؟!
    ستاره برایاولین بار احساس کرد در این سؤال رازی نهفته است، اما خودش را نباخت و جوابداد:
    _ مثلا چی همرامببرم؟
    جیران که فهمید بیگدار به آب زده گفت:
    _ مثلا میوه ای، نان محلی ای، چیزی؟!
    ستاره لبخندی زد و گفت:
    _ جیران، مثل این که حواس ات نیست دارم می رم صحرا، پیش سهراب، میوهو چیزای دیگه برای چی ببرم؟
    _ آخه یکی برامون مقداری میوه آورده.
    _ لازم نیست برای سهراب از این چیزا ببرم، خودشوقتی اومد اگه دوست داشت می خوره!
    بعد روی اسب پرید، جیران چیزهایی را قبلا توی بقچه ای پیچیده بود کهبه سهراب بدهد، اما از این کار پشیمان شد. وقتی ستاره آماده رفتن شد صورت خودش رابه طرف جیران کرد و پرسید:
    _ کاری نداری؟
    جیران لبخند معنی داری زد و جواب داد:
    _ نه کاری ندارم، مواظب خودتباش.
    _ اگه می خوای پیغومیبه سهراب برسونی بگو تا بهش بگم.
    جیران از این سؤال ستاره تعجب کرد، اما حرفی نزد فقطگفت:
    _ نه، بهسلامت!
    ستاره در یک چشم بههم زدن و با صدای سم غزل که چهار نعل چادرهای ایل و مالش را پشت سر می گذاشت جلویچشمان جیران ناپدید شد، جیران در حالیکه صدای پای چهار نعل غزل توی گوشش پیچیده بودبه سمت چادر برگشت.
    چیزیحدود یک ربع طول کشید که ستاره از دره ها و تپه ماهورها گذشت تا به جلگه وسیع وسرسبز دره زردماری رسید و در آن جا سهراب را دید که به تخته سنگی تکیه داده بود وهم چنان که مراقب گله ها بود با نواختن نی خودش را سرگرم کرده بود. وقتی صدای سماسب را شنید، دست از نی زدن کشید و به سمت راست برگشت تا اسب سوار را ببیند کهستاره را در فاصله نه چندان دور، دید. ستاره در یک چشم به هم زدن به او رسید و باچابکی از اسب به پائین پرید.
    سهراب از جا بلند شد و خودش را به او رساند، دهنه اسب را گرفت و بادست چپ پیشانی غزل را نوازش کرد، بعد وسط پیشانی اش را بوسید و سرش را به گردنشسائید.
    ستارهگفت:
    _ این طور که معلومهتو غزل رو از ما بیشتر دوست داری؟
    سهراب بدون توجه به صحبت او گفت:
    _ من اصولا اسب ها رو خیلی دوست دارم مخصوصا غزلرو که به اندازه انسان می فهمه!
    ستاره به حالت تمسخر گفت:
    _ تو مطمئنی بیش از انسان ها نمی فهمه؟
    _ حالا سؤال و جواب رو بذار کنار، تو کی می خوایحرف زدن یاد بگیری؟
    ستارهنیم نگاهی به او کرد و جواب داد:
    _ دست پیش می گیری، پس نیفتی؟
    سهراب زیر لب گفت:
    _ امان از دست زبان تو، خوب چهخبر؟
    _ خبری نیست اومدمببینمت.
    _ این وقت روز؟ میاومدم ایل و مال، منو می دیدی.
    _ وقتی ایل و مال اومدی جیران بهت فرصت نمی ده تا با من یک کلمه حرفبزنی!
    سهراب حرف های او رانشنیده گرفت و پرسید:
    _ ازاومدنت تعجب کردم.
    _ ازنظر تو اومدنم عیبی داره؟
    سهراب در حالیکه با یال اسب بازی می کرد،گفت:
    _ عیبی که نداره، فقطخودت رو خسته کردی.
    _ توغصه منو نخور.
    بعد ادایسهراب رو درآورد و گفت:
    _ "خودت رو خسته کردی!" اونم با غزل؟
    _ دختر، تو دست هرچه دختره از پشت بستی. تو ایل و مال دختری سراغندارم مثل تو سوار کاری بلد باشه. مثل پرنده ها پرواز میکنی!
    ستاره لبخند زد وگفت:
    _ اسب سواری منو دوستداری؟
    _ البته سوار کاریخوبه، چرا سوار کاری تو رو دوست نداشته باشم؟
    ستاره بقچه کوچکی را از پشت زین پائین کشید و آنرا به طرف سهراب دراز کرد و گفت:
    _ بگیر، مال توئه، آجیل و پسته است، دوستداری؟
    _ از کجا آوردهای؟
    _ ارباب رفته بود شهر،این ها رو خرید، کمی به هم داد که منم اونو برات آوردم به عنوانسوغاتی!
    سهراب بقچه را ازدست ستاره گرفت و گفت:
    _ دستت درد نکنه، چرا به خودت زحمت دادی؟ حالا چرا سهم خودت رو بهم می دی؟ تو سهمخودت رو می خوردی، عصری که بر می گشتم منم سهم خودم رو میخوردم!
    _ آخه ممکنه تااومدنت سوغاتی تموم بشه.
    سهراب بدون این که بقچه سوغاتی را هم باز بکندگفت:
    _ ستاره، تو فقط برایهمین این همه راه رو اومدی؟
    ستاره هم چنان که افسار اسب را از دست سهراب گرفته بود و به سمت خودشمی کشید گفت:
    _ حس کردمدلم گرفته اومد پیشت که دلم باز بشه. ناراحت که نشدی، شدی؟
    _ خوب کاری کردی، منم تنها بودم. حوصله ام سر رفتهبود برای همین داشتم نی می زدم!
    _ من تا حالا نی زدنت رو ندیده بودم.
    _ بعضی مواقع این کار رو می کنم، آخه از قدیم گفتهاند چوپون اگر نی زدن بلد نباشه، گرگ ها اونو تکه پاره می کنن. تو تا حالا دیده ایکه چوپونی نی زدن بلد نباشه؟
    _ ندیده ام، ولی چوپون باسواد هم ندیده ام. چقدر خوبه آدم با سوادباشه. منم می تونم سواد یاد بگیرم؟
    _ با سواد شدن خوبه، اما تو از کجا می خوای یادبگیری؟
    ستاره ناراحت شد وگفت:
    _ راست می گی همین کهگوسفندا رو به ایل و مال برگردونی جیران وقت تو رو می گیره، کجا می تونی به فکر منباشی؟
    بعد سرش را بلند کردتو چشمهان سهراب نگاه کرد و پرسید:
    _ بعد از درس دادن به جیران وقتی نمی مونه که به من هم درسبدی!
    _ جیران حسابش فرق میکنه، پدر اون ارباب منه، من به دستور پدرش این کار رو میکنم.
    ستارهپرسید:
    _ یعنی تو به خواستجیران بهش درس نمی دی؟
    _ نه، پدرش به هم دستور داده تا بهش درس بدم.
    _ به نظر تو الان جیران اون قدر سواد داره کهبتونه یه نامه بنویسه؟
    سهراب کمی مکث کرد و بعد گفت:
    _ فکر می کنم بتونه!
    _ تا حالا سعی نکرده یا نخواسته برات نامهبنویسه؟
    سهراب خنده ای کردو گفت:
    _ ستاره، تو چقدرساده ای! آخه آدم برای کسی نامه می نویسه که نتونه اونو ببینه. من و جیران هر شبهمدیگه رو می بینیم دیگه لازم نیست برام نامه بنویسه!
    _ بعضی از دخترها حرف هائی توی دلشون دارن که نمیتونن به زبون بیارن، شاید جیران از این دخترها باشه.
    _ مثلا جیران توی دلش چه حرفی داره که نمی تونه بهمن بگه و باید برام نامه بنویسه؟
    ستاره سری تکان داد و گفت:
    _ می دونم که جیران حرف های زیادی برات داره که می خواد بهت بگه، اماخجالت می کشه.
    _ مثلا چهحرف هائی داره که خجالت می کشه بهم بگه؟

    ستاره نگاهش را از سهراب گرفت و به دور دست ها خیره شد. آنچه را که می خواست به سهراب بگوید به زبان نیاورد، به پهلوی اسب دستی کشید و گفت:
    _ داشت یادم می رفت، ارباب گفته برای گوسفندا مشتری اومده، عصری زودتر گوسفندها رو بیار!
    سهراب حرکتی کرد و گفت:
    _ پس برای همین اومدی؟ منو بگو که فکر کردم دلت تو ایل و مال گرفته اومدی دلت باز بشه.
    _ مگه برای تو فرق می کنه که من دلتنگ باشم؟ من از این شانس ها ندارم!
    _ البته که فرق می کنه، اگه تو احساس ناراحتی بکنی، منم ناراحت می شم!
    _ تو برای چی از دلتنگی من ناراحت می شی، مگه برات اهمیت دارم؟
    _ البته که برای من اهمیت داری، این رو نمی دونستی؟
    ستاره گفت:
    _ من معنی حرفات رو نمی فهمم، ساده تر حرف بزن تا منم بفهمم!
    سهراب که از حرف زدن زیاد خسته شده بود گفت:
    _ حالا این حرفا رو ول کن، عصری زودتر می آم ایل و مال!
    ستاره با دو دستش زین اسب را چسبید و گفت:
    _ کمکم می کنی تا سوار بشم؟
    سهراب کمی خم شد، مچ پای ستاره را به طرف بالا هل داد تا او سوار غزل شود.
    ستاره بعد از این که سوار اسب شد پرسید:
    _ با من کاری نداری؟
    سهراب با لبخند گفت:
    _ نه به سلامت!
    ستاره بازهم سفارش کرد:
    _ درباره حرفایی که باهم زدیم به کسی چیزی نمی گی که؟!
    _ لازم نیست همه بدونن ما چی به هم گفتیم.
    _ من رفتم، خداحافظ!

     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان امشب با عشق تو می میرم

    _ خدانگهدار... غروب زودتر از حد معمول سهراب از صحرا برگشت، مشتری ها هم حدود پنجاه تا از گوسفنداها را خریدند.
    قسمتــــــ 8
    ​

    ​
    قبل از شام سهرابخودش را برای درس دادن به جیران آماده کرد، هر دو به چادر کوچک رفتند اول سهرابتکالیف شب گذشته رو مرور کرد و علامت زد وقتی به صفحه آخر رسید متوجه شد همه صفحهخط خطی شده، انگار چیزی در آن نوشته شده بود. سهراب اعتراض کنان به جیرانگفت:
    _ گفته ام دفترت روخط خطی نکن!
    جیران مدادشرا روی دفترش گذاشت و با عصبانیت جواب داد:
    _ بی کاری زده به سرم!
    _ وقتی بی کاری، به جای این که دفترت رو کثیف بکنیدوباره تکالیفت رو نگاه کن.
    جیران جواب داد:
    _ حوصله اش رو ندارم بعد از این که تکالیفم رو انجام می دم دوستندارم به درس و مشقم برسم.
    سهراب با تعجب گفت:
    _ چرا؟ چرا با خودت لج می کنی؟
    _ من همینم که هستم نمی خوام به حرفات گوشبدم.
    سهراب هیچ جوابینداد. جیران گفت:
    _ سهرابگوش می دی چی می گم؟
    _ معلومه که گوش می دم.
    جیران زیر چشمی نگاهی به سهراب کرد و گفت:
    _ می دونی دیشب پدرم چی به مادرم میگفت؟
    _ این موضوع چه ربطیبه منداره؟
    جیران که سعیمی کرد حالتی مخصوص به کلامش بدهد گفت:
    _ آخه اونا درباره تو باهم حرف می زدند.
    سهراب با تعجب گفت:
    _ درباره من؟
    جیران دستهایش را ستون بدنش کرد وگفت:
    _ این طور که معلومهپدرم تو رو خیلی دوست داره!!
    سهراب خندید و گفت:
    _ خدا رو شکر، بالاخره یکی پیدا شد که منو دوست داشتهباشه!
    بعد ادامهداد:
    _ شوخی کردم، دلخورنشو، ارباب همیشه به من محبت دارن، این که گفتن نداره، از روزی که پدربزرگم منو ازقلعه زنبوری به دره زردماری آورد تا به امروز ارباب به من همیشه محبتدارن.
    جیران که با دقت بهسهراب نگاه می کرد، گفت:
    _ پدرم وقتی از یکی خوشش بیاد، جونش رو هم براش می ده.
    _ من هر چه فکر می کنم نمی دونم ارباب از چی منخوشش اومده؟ وقتی اصفهان می ره خیلی چیزا برام می یاره مثل این که من پسرشم اصلااحساس غریبی باهاش نمی کنم.
    جیران گفت:
    _ مادرم هم تو رو خیلی دوست داره، طوری که بعضی از زن های همسایهصداشون درمی یاد. یکی دوبار هم چند وقت پیش زن عمو به مادرم گفته که پسر مردم،همیشه پسر مردمه، وصله تن آدم نمی شه، اما مادرم حرفشو قبولنداره.
    جیران ادامهداد:
    _ تو اگه بخوای یهوقت از پیش اونا بری، پدر و مادرم از دوری تو مریض می شن.
    سهراب خندید و گفت:
    _ من چرا باید از پیش شما برم؟ کجا بهتر از اینجا؟ کی می تونه مثل پدر و مادر تو با من رفتار بکنه؟
    جیران با ناامیدی گفت:
    _ بالاخره تو یه روز زن می گیری و از خونه ما میری.
    _ فقط من نیستم که میخوام تشکیل خونواده بدم، همه باید این کار رو بکنند.
    _ وقتی تو تشکیل خونواده بدی شاید همسرت نخواد تواین جا پیش ما بمونی؟!
    لبخندی مخفی روی لب های سهراب نشست:
    _ خودت چی؟ یادت رفته از خودت بگی، تو هم یه روزوقتی شوهر کردی از پیش پدر و مادرت می ری، ما باید بتونیم دوری از همدیگر رو تحملبکنیم.
    _ هنوز کو تا اونروز؟ هنوز که خبر نیست!
    _ یکی از دوستام قول داده که توی یکی از شرکت های اصفهان کاری برام پیدابکنه.
    نزدیک بود قلب جیراناز حرکت بایستد، رنگ از صورتش پرید، سهراب که متوجه تغییر حالت صورت جیران شد بادلواپسی پرسید:
    _ جیران توچته؟
    جیران که تلاش می کردخودش را عادی جلوه دهد جواب داد:
    _ نمی دونم یهو چه ام شد.
    _ می خوای برم یه لیوان آب برات بیارم؟
    جیران به دستش اشاره کرد:
    _ نه! نه! خودش خوب می شه.
    _ لااقل بذار چای نبات برات بیارم. انگار خیلیداری درد می کشی!
    جیراندستش را روی زانوی سهراب گذاشت و گفت:
    _ نمی خوام، ممکنه مادرم از درد زیر دلم ناراحت بشه نمی خوام مادرمنگرون بشه.
    سهراب وقتیدلیل جیران را شنید چیزی نگفت بعد از مدتی پرسید:
    _ نکنه تو از حرف های من ناراحت شدی، من اگر میدونستم حرف های من تو رو ناراحت می کنه هیچ وقت نمی گفتم.
    جیران که حالش بهتر شده بودگفت:
    _ من مهم نیستم، امامی دونم پدر و مادرم مخصوصا پدرم از رفتن تو خیلی ناراحت میشن!
    سهراب لبخندی زد وگفت:
    _ این جور نیست کهوقتی از پیش شما رفتم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم مطمئنا گاهگاهی تابستون ها مییام، چند روز مهمون تون می شم!
    _ وقتی از این جا رفتی و صاحب زن و زندگی شدی، دیگه مشکل بتونی اسمیاز دره زردماری بیاری. من مطمئنم تو اسم ما رو هم فراموش می کنی. همه چیز رو درکنار همسرت از یاد می بری. غیر از این چاره ای نداری!
    بعد زیر لب زمزمه کرد:
    _ لابد منم فراموش می شم!
    سهراب می دانست که حرف های او و موضوع رفتنش بهاصفهان جیران را ناراحت کرده، از این رو گفت:
    _ حالا دوستم یه پیشنهاد کرده من که هنوز قبولنکردم.
    بعد نگاهی به جیرانکرد و گفت:
    _ من هیچ جایدنیا رو به اندازه دره زردماری دوست ندارم. بهترین خاطره زندگی ام توی همین دره اس،این جا با خونواده شما آشنا شدم که مطمئن ام اگه جایی غیر از این جا بود از غصه دقمرگ می شدم.
    جیران نگاهجادوئی اش را به چشمان سهراب دوخت و گفت:
    _ این شعرها رو از کجا یاد گرفته ای؟
    _ دختر، من شعر نمی خوانم، دارم حرف های دلم رو میزنم، من پسر کوهستان هستم هر چه توی دلم هست به زبون می یارم، اگه یه دفتر بزرگداشتم توی اون همه حرف های دلم رو می نوشتم و بعد اونو دست کسی می دادم که دوستشدارم تا با خوندون اونا بفهمه که چی تو دلم می گذره!!
    جیران که از حرف های سهراب به وجد آمده بودگفت:
    _ تو بیا هر چه تودلته به زبون بیار، این کار اون قدرها هم مشکل نیست.
    _ یه روز مجبور می شم این کار رو بکنم، اما اگهبتونم حرف های دلم رو یه جائی بنویسم این خیلی خوب می شه، مهم تر از همه این کهوقتی بی کارم می تونم با خوندن اونا خودم رو سر گرم بکنم.
    جیران ذوق زده پرسید:
    _ می دی منم بخونم؟
    سهراب با خوشحالی جوابداد:
    _ البته که می دمبخونی.
    جیران توی دلش میگفت " ممکنه سهراب بعضی از حرفاشو به زبون نیاره، اگه تو دفتر بنویسه می تونم بفهممکه اون چی تو دلشه."

    به سهراب گفت:
    _ ممکنه تو بتونی همه حرفاتو به زبونبیاری؟
    _ گفتم که، این کاربرام سخته، هم حرفام یادم می ره و هم این که... هم این که بعضی از حرفا رو نمی شهگفت.
    _ یک کمی شو بگو رازترو به کسی نمی گم.
    _ اگهراز دلم قابل گفتن بود بهت می گفتم. نمی تونم راز دلم رو بهتبگم.
    جیرانپرسید:
    _ حتی به من؟ من کههر کسی نیستم!
    _ جیران تودختر خوبی هستی.
    _ فقطهمین؟
    _ آره، این براتکافی نیست؟
    جیران با حالتاعتراض گفت:
    _ من به اینچیزا اهمیت نمی دم، خونواده ام خوبه، پدرم ارباب این منطقه اس، اما من اینا رو نمیخوام.
    _ پس چی میخوای؟
    جیران به سمت راستشبرگشت، دست راستش را روی زمین گذاشت و گفت:
    _ سهراب، اگه یه چیزی بگم قول می دی به کسینگی؟
    _ تا حرفت چیباشه!
    _ من تو این همه مدتیه چیزی ازت خواستم نمی خوای به حرفم گوش بدی؟
    سهراب سرش را تکان داد وگفت:
    _ خوب قول می دم بهکسی چیزی نگم.
    _ تو کسی رودوست داری؟!
    _ منظورت ازکسی رو دوست داری چیه؟
    _ منظورم اینه که تو عاشق کسی هستی؟
    سهراب سرش را پائین انداخت و جوابی نداد، کمی گذشت، جیران دوبارهپرسید:
    _ اشتباه کردی بهمقول دادی؟
    _ نه، من روقولم هستم، اما تو چرا می خوای بدونی من عاشق کی هستم؟
    جیران لبش را گزید و گفت:
    _ همین جوری پرسیدم!
    _ جیران، می تونم ازت بخوام جواب این سؤال رو ازمنپرسی؟
    جیران سرش را جلوبرد و پرسید:
    _ آخهچرا؟
    _ من دروغ بلد نیستم،برای همینه که ازت می خوام از من نخوای که جوابت رو بدم.
    جیران خنده کوتاهی کرد وگفت:
    _ این یه سؤال معمولیبود، جواب تو هم یک کلمه است، آره یا نه!
    _ به فرض این که بگم آره، برات چه فرقی میکنه؟
    _ خیلی دوست دارمبدونم پسرک کوهستان دره زردماری عاشق کی شده؟!
    سهراب بدون این که جواب او را بدهد، تکلیف فردا شبرا علامت زد و از چادر بیرون رفت.
    آن روز سهراب از صحرا به ایل و مال برگشته بود که حس کرد آن جا بیشاز حد ساکت و آرام است. در چوبی آغل را باز کرد و گوسفندان را داخل آن هی کرد. بعداز این که خیالش از بابت گوسفندها راحت شد و در آغل را بست به این طرف و آن طرفشنگاه کرد. آغل های صحرائی چیزی جز دیوارهای چوبی نبود که شب ها گوسفندان را برایحفاظت در آنها جای می دادند و سگ های گله هم کنار آغل نگهبانی میکردند.
    سهراب به سمت چادربزرگ رفت آن جا هم کسی را ندید. به اطرافش نگاه کرد، متوجه پسر بچه 14 _ 15 ساله ایشد که داشت می دوید، دوید تا خودش را به پسرک رساند وپرسید:
    _ چه خبره، چرا ایلو مال این قدر ساکت و آرومه؟
    _ می گن کسی داره می میره!
    سهراب با دستپاچگی پرسید:
    _ کیه که داره می میره، برای چی؟
    _ یه زن می خواد بچه بیاره، نمی تونه، می گن دارهمی میره!
    سهراب هنوز ازجواب نوجوان منگ بود هنوز به خودش نیومده بود که صدائی از پشت سرششنید:
    _ سهراب، تو اینجائی؟
    او برگشت و چشمش بهمادر جیران افتاد و گفت:
    _ سلام خاله، چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟
    _ یکی از زنان همسایه، داره بچه به دنیا می آره، اما نمی تونه می گناین زن خیلی سخت زا است و می گن یا خودش یا بچه اش می میره!
    سهراب از جواب مادر جیران تعجب کرد وپرسید:
    _ حالا چه کار بایدبکنیم؟
    _ یکی باید بره واز ایل و مال " چهل چشمه" که اونور کوه زن قابله رو بیاره.
    سهراب کمی خودش را عقب کشید وگفت:
    _ خوب برنبیارن!
    _ آخه این موقع روزکسی نیست مردامون هم یکی دو ساعت دیگه بر می گردن!
    _ خاله، من برم چطوره؟ من برم به ایل و مال چهلچشمه قابله رو بیارم؟
    _ اشکال کار این جاست که زن قابله پشت سر مرد غریبه، سوار اسب نمی شه به تنهائی همنمی تونه اسب سواری بکنه!
    سهراب گفت:
    _ خوب یه زن با من بیاد، قابله پشت اون زن که سوار میشه؟
    _ الان کی حاضر می شهاین وقت روز که آفتاب داره غروب می کنه با تو بیاد؟
    در همین موقع جیران و ستاره از راه رسیدند قیافههر دو نشان می داد که ناراحت اند.
    مادر جیران رو به سهراب کرد و گفت:
    _ اگه کسی پیدا می شد که خیلی خوب میشد.
    جیران از مادرشپرسید:
    _ راجع به چه چیزیحرف می زنید؟
    _ راجع بهآوردن زن قابله؛ یه زن باید همراه سهراب بره تا قابله روبیارند.
    جیرانگفت:
    _ نه، تو کاری نمیتونی بکنی، باید کسی دنبال قابله بره که بتونه چهار نعل اسبش روبتازونه!
    ستارهگفت:
    _ خاله، پس من میرم!
    مادر جیران حرفی نزد. ستاره دوید و اسب غزل را از آغل بیرون آورد و گفت:
    _ جیران کمکم می کنی سوارشم؟
    جیران که از حرف هایستاره غافلگیر شده بود از مادرش پرسید:
    _ ستاره تنهائی بره چهل چشمه دنبال قابله؟
    _ نه، سهراب هم همراش میره.
    جیران که اصلا فکر اینموضوع را نکرده بود به طرف ستاره رفت مچ پای راستش رو گرفت تا او سوار اسبشود.
    ستاره روی زین غزلنشست رو به سهراب کرد و گفت:
    _ معطل چی هستی؟ تا دیر نشده بریم زن قابله روبیاریم.
    ستاره منتظر نماندتا از سهراب جوابی بشنود، سهراب اسب کهر را از بند باز کرد و با یک پرش سوار آن شدو خودش را به ستاره رساند. آن دو بدون خداحافظی از جیران و مادرش رکاب کشیدند ورفتند.
    بعد از دو ساعتقابله را به همراه خود آوردند و یک راست به خانه آن زن بردند. خوشبختانه زن قابلهبه موقع رسید و زن و بچه اش را نجات داد.
    آن شب فرصت نبود تا سهراب و جیران به درس و مشق برسند با این حالجیران دوست داشت با سهراب باشد.
    برای اولین بار بود که او نسبت به ستاره احساس حسادت می کرد و در دلشآرزو می کرد که پدر و مادر ستاره برای آنها کار نکنند.
    او ستاره را می دید که با چشمانی عاشق به سهرابنگاه می کند. جیران می فهمید که این طوری ستاره سهراب را اسیر خودش می کند. سهراب وستاره از لحاظ خصوصیات اجتماعی بیشتر به هم شبیه بودند، اما عشق و رفتار اجتماعی دوچیز جداگانه هستند. جیران عاشق سهراب بود، اما سهراب راز زیادی توی دلش داشت. بنابراین جیران تصمیم گرفت که از سهراب جواب قانع کنندهبشنود.

    دو سه روز از این جریان گذشت، همگی دور سفرهنشسته بودند ارباب کریم به سهراب گفت:
    _ پسرم، فردا می خوام برم اصفهان تو هم مواظب همه چیزباش.
    _ باشه ارباب، خیالتون راحت باشه.
    صبح زود،ارباب کریم از راه یانچشمه میان بر زد اول به داران و بعد به اصفهان رفت.
    سهراب هم صبح زود گله روکه حدود 1000 رأس گوسفند بود به سمت ضلع جنوبی دره زردماری برد. نزدیکی های ظهر گردو خاک کوچکی از دور دیده شد، سهراب از گرد و غباری که به هوا بلند شده بود سوار کاررا نشناخت چون وقتی ستاره سوار کاری می کرد، این گرد و غبار را به راه می انداخت وهمه می توانستند او را بشناسند، اما آن روز آن اسب سوار کسی جز جیران نبود. سهرابکه زیر سایه یک تخته سنگ بزرگ نشسته و مواظب گله ها بود توانست جیران راببیند.
    _ جیران! توی اینهوای گرم این طرفا چه کار می کنی؟
    _ این رسم مهمون نوازی یه که تو تازگی ها یاد گرفتهای؟
    سهراب لبخندی زد وگفت:
    _ دختر ارباب منظورینداشتم.
    جیران هنوز از اسبپائین نیومده بود که جواب داد:
    _ این قدر ارباب نگو!
    سهراب که از دیدن او خوشحال به نظر می رسید،گفت:
    _ پس چه طوری صداتکنم؟
    _ قبلا چطوری صدام میکردی؟ نکنه اسممو فراموش کرده ای؟
    سهراب از جواب جیران یکه خورد و گفت:
    _ هیچ کس نمی تونه اسم تو رو از یاد منببره!
    _ اسم من جیرانههمون طور که اسم تو سهرابه!
    _ باشه، اسم من سهرابه، اما تو دختر اربابی!
    جیران اخمی کرد و با حالت قهرگفت:
    _ تو داری کفر منودرمی آری، تو عمدا منو دختر ارباب صدا می زنی که اذیتمبکنی!
    سهراب خنده کنان بهاسب کهر نزدیک شد. دستی به سر و پایش کشید، افسارش را گرفت و به جیرانگفت:
    _ حالا چرا قهر کردهای نمی خوای پیاده بشی؟
    جیران بدون اینکه حرفی بزند از روی اسب پائین آمد، سفره نهار را تویدستش گرفت و با هم به طرف تخته سنگ رفتند و در آن جا روی علف هانشستند.
    سهراب دستش رادراز کرد که سفره را باز کند، ولی جیران با حالت تشر گفت:
    _ دست نزن! مرد چه حقی داره که سفره رو باز بکنه؟زنی گفته اند مردی گفته اند!
    سهراب خودش را جمع و جور کرد و گفت:
    _ تو طوری از سفره حرف می زنی که انگار می خواستمسفره دلم رو برات باز بکنم!
    جیران که مشغول چیدن سفره غذا بود گفت:
    _ تو از این عرضه ها نداری که بخوای سفره دلت روبرام باز بکنی.
    سهراب بابی حوصلگی گفت:
    _ من چقدربهت بگم رازی توی دلم نیست که بخوام باهات درمیون بذارم.
    _ به ستاره که می تونی راز دلت روبگی؟
    سهراب از حرف جیرانیکه خورد و گفت:
    _ جیران،خواهش می کنم ستاره رو قاطی این جریان نکن.
    _ چی شد وقتی اسم ستاره رو آوردم، یکهخوردی؟
    _ اصلا هم یکهنخوردم، آخه بین من و ستاره مسئله ای نیست که بخوام بکهبخورم!
    جیران با عصبانیتگفت:
    _ اون شبی که با همدنبال زن قابله رفته بودید چیزی به هم نگفتید؟
    _ ما اون قدر عجله داشتیم که وقتی برای حرف زدننبود.
    _ به فرض این که میخواستین با هم حرف بزنین، چی به همدیگه می گفتید؟
    سهراب با حالت اعتراض گفت:
    _ جیران، تو چرا توی این چند روز به من بند کردی؟دل تو چی می خواد؟ بهم بگو تا بتونم کمکت بکنم.
    جیران خوشحال شد و در حالی که موهایش را به عقب میزد گفت:
    _ همین قدر که توبه سوال هام جواب دادی کافی یه.
    _ جیران! تو دختر خوبی هستی، اما بعضی مواقع احساس می کنم که میخوایمنو برنجونی.
    جیران سرش راتکان داد و گفت:
    _ شاید،علتش اینه که من زود باورم بذار رو رواست بگم من دختر حسودیام.
    سهراب با تعجبپرسید:
    _ آخه حسودی کی رومی کنی؟
    _ احساس می کنمنگاه هایی بین شما رد و بدل می شه.
    سهراب که بی حوصله به نظر می رسید گفت:
    _ گاهی حس می کنم پشت این حرف های خسته کننده اترازی هست.
    جیرانگفت:
    _ اگه بدونم رازی تودلته، اما بهم نمی گی ازت قهر می کنم و دیگه باهات حرف نمی زنم، فقط اگه بدونم تودلت چی می گذره دیگه ازت سؤالی نمی کنم.
    سهراب که مشغول غذا خوردن بود چیزی گفت که جیران را به شکانداخت:
    _ آخه من چی بهتبگم؟ گیریمکه من راز زیادی تو دلمه به چه درد تو میخوره؟ مگه می شه جوونی به سن و سال من رازی تو دلش نباشه، از تو پنهون نیست منهمیشه به آبادی خودمون و به مادر تنهام فکر می کنم.
    جیران احساس کرد غمی تازه در دلش جایگرفت:
    _ نکنه غیر از مادرتکس دیگه ای منتظرته؟
    سهرابلبخندی زد و گفت:
    _ نه! توخاطرت جمع باشه.
    سهرابآخرین لقمه را توی دهانش گذاشت بعد به جیران نگاه کرد وگفت:
    _ من آرزوهای زیادیتو دلمه که نمی دونم چه طوری به اونا برسم.
    جیران لبخندی زد و در حالی که سفره را جمع می کردگفت:
    _ همه تو زندگی شونآرزوهای زیادی دارند بعضی ها بزرگ اند و بعضی ها کوچیک حالا بگو آرزوی بزرگ توچیه؟
    برق شادی توی چشمانسهراب نشست و با لبخندی آشکار گفت:
    _ راست می گی، من باید بدونم بزرگترین آرزوم چیه و اول به اون فکربکنم.
    جیران فکر می کرد درآن لحظه سهراب به او خواهد گفت بزرگترین آرزویش زندگی با اوست، اما سهراب نگفت چونمتوجه شد الان موقعش نیست.
    با خوشحالی به جیران گفت:
    _ وقتی با توآم و تو از آینده برام حرف می زنی هیچ وقت احساس نمی کنمکه بین ما و شما اختلاف طبقاتی هست. مطمئنم که خونواده ات به این چیزا بها نمیدن.
    _ حرف زدن با تو همخیلی لذت داره.

    ***
    صبح زود، قبل از این کهسهراب گله ها را به دره ببرد ارباب کریم به او گفت:
    _ بعد از ظهر امروز مسابقه اسب سواری یه دوست دارمتو هم باشی!
    غروب آن روزهنوز سهراب گله ها رو توی آغل شان جا به جا نکرده بود که صدای همهمه ای در میان ایلو مال پیچید. بعد از پایان کارش به طرف مردم رفت و به زودی فهمید که عده زیادی ازدختران که جیران و ستاره هم بین آنها بودند، می خواهند مسابقه بدهند. پشت سر آنهاعدۀ زیادی مرد و زن ایستاده بودند تا مسابقه را ببینند.
    مسابقه از محوطه ایل و مال شروع می شد و تا " کوهسرخ" ادامه داشت، فاصله ایل و مال تا کوه سرخ 5 کیلومتربود.
    بزرگ ایل و مال کهپیرمرد 75 ساله ای بود با شلیک گلوله ای مسابقه را شروع کرد، سوار کاران که همهدختران 13 تا 17 ساله بودند با شتاب حرکت کردند و پشت سرشان کوهی از گرد و غبار ازمحوطه ایل و مال به هوا بلند شد. بعد از این که سوارکاران محوطه را خالی کردند همهمردم به تپه های اطراف رفتند تا صحنه اسب دوانی را تا کوه سرخ بهترببینند.
    غلغله ای برپا بودکه تا کنون در ایل و مال سابقه نداشت، هر سال این مسابقه اجرا می شد، اما هر سالاین مسابقه توی یکی از ایل و مال ها انجام می شد. در بیشتر چادر نشین ها یک چنینمسابقه ای برگزار می شد، اما بعضی از چادرنشین ها این مسابقه را برای دختران جوانخودشان خوب نمی دانستند فقط به پسرها و مردهایشان اجازه مسابقه میدادند.
    معمولا توی این جورمسابقه ها، غیر از مهارت سوارکار، قیمت اسب ها هم محک زده میشد.

    در این مسابقه جیران سوار اسب کهر و ستارهسوار اسب غزل شده بود. اسب غزل در مسابقه، نقش خوبی داشت و سوارکار خودش را اذیتنمی کرد. سرعت آنها به اندازه ای بود که در یک چشم به هم زدن، به کوه سرخ رسیدند. حالا باید بر می گشتند و جایزه مسابقه را نصیب خودشان میکردند.
    همه می دیدند کهستاره با مهارت خاصی در اسب سواری دارد، ستاره تلاش می کرد که به پایان مسابقهبرسد. در همان حال تماشاچیان متوجه شدند که اسب کهر جیران با آنهانیست.
    مردم فریاد میزدند:
    _ اسب کهر رمکرده!
    بعضی میگفتند:
    _ شاید اسب کهرچیزی بین راه دیده و وحشت کرده.
    ارباب کریم و همسرش دچار دلهره شدند، اما کاری نمی توانستند بکنند وفقط دعا می کردند.
    بقیهسوار کاران متوجه جیران نشده بودند. فقط ستاره آن هم به طور اتفاقی متوجه رم کردناسب جیران شده بود، اما از دست او کاری بر نمی آمد. او با شتاب به طرف ایل و مالبرگشت و نفر دوم شد.
    وقتیمسابقه تمام شد سهراب به سمت اسب غزل رفت سوار آن شد و به سراغ جیرانرفت.
    سهراب با هدایت اسبجیران او را به طرف ایل و مال حرکت داد. یک کیلومتر به ایل و مال مانده بود کهجیران با وحشت فریاد زد:
    _ سهراب، کمکم کن دارم می افتم.
    _ جیران خونسرد باش. خونسردی تو حفظ کن.
    سهراب اسب غزل را به نزدیکی اسب کهر رساند. در اینموقع تمامی تماشاچیان متوجه شدند سهراب از پشت غزل کنده شد و با فداکاری فوق العادهای با دو دست به گردن کهر آویزان شد تا از سرعت او بکاهد، در نتیجه سر کهر به طرفزمین کشیده شد. در همین موقع یکی از پاهای اسب کهر به چاله ای فرو رفت به صورتی کهتعادل خود را از دست داده بود. سهراب متوجه شد اگر از اسب سقوط کند از جیران چیزینمی ماند. در همان حال دست خود را از گردن اسب رها کرد و با مهارتی باورنکردنیجیران را که از سقوط ناگهانی اسب کهر، در هوا پرت شده بود گرفت و از سقوط و مرگحتمی او جلو گیری کرد.
    اینلحظات نفس گیر که نفس را در سینه تماشاچیان حبس کرده بود، برای هیچ کس قابل باورنبود و آنچنان با مهارت و سرعت انجام گرفت که هر دوی آنها روی هم قرار گرفته و ازخود حرکتی نشان نمی دادند، به طوری که همۀ مردم از جمله پدر و مادر جیران کاملامطمئن شدند که آن دو بر اثر سقوط جانشان را از دست داده اند. ولی لحظه ای بعد درنهایت تعجب دیدند هر دو نفر صحیح و سلامت از زمین بلند شدند. در این موقع غزل خودرا به آن دو رساند و سرش را مرتب به بدن سهراب می سائید. سهراب سر او را در آغوشگرفت، دستی به پیشانی اش کشید و او را بوسه باران کرد.
    حدود یک ربع طول کشید تا آنها وارد جمعیت شدند. ارباب کریم به استقبال آنها رفت و از اینکه هر دو سالم بودند خدا را شکرکرد.
    سهراب زمانی که دهساله بودنظیر چنین کاری را در ایل و مال خود دیده بود؛ آن وقت که پدرش با نثار جانخود، زندگی یکی از افراد را از مرگ حتمی نجات داد.

    ***
    جیران یک دسته از گل هایوحشی را برای سهراب آورد. سهراب پرسید:
    _ جیران این شکوفه های معطر چیه؟
    جیران نگاهی به سهراب انداخت وگفت:
    _ جایزهتوئه.
    _ جایزه برایچی؟
    _ قهرمان بازی کهدیروز درآوردی!
    سهراب کهسعی می کرد کار دیروز را جدی نگیرد جواب داد:
    _ کار چندان مهمی نکردم.
    جیران با جدیت گفت:
    _ نزدیک بودخودتو از بینببری.
    _ تو داری زیادی سختمی گیری. من اون موقع یه هدف داشتم و اون هم نجات تو بود.
    سهراب برای این که جیران را زیاد ناراحت نکندادامه داد:
    _ خدا با کسانیاست که به دیگران کمک می کنند و فداکاری می کنند. من اگه این کار رو هم نمی کردم پسبه چه دردی می خوردم؟
    جیران با ناراحتی گفت:
    _ تو عمدا دوست داری منو ناراحت بکنی، من وقتی دیدم که تو برای نجاتمن خودت رو به خطر انداختی از خودم بدم اومد!
    _ حالا که چیزی نشده، تو هم این حرفا رو ول کن،باشه؟
    بعد از پایان درسجیران گفت:
    _ از دیروز تاحالا دوستام ولم نمی کنند، قضیه اسب سواری دیروز باعث شد که همه باور بکنند من و توهمدیگه رو خیلی دوست داریم.
    سهراب یکه خورد و پرسید:
    _ اگه به جای تو هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو میکردم.
    جیران با اخمپرسید:
    _ پس تو برای نجاتجون من این کار رو نکردی؟
    _ چرا جون تو برام خیلی عزیزه، اما این کار رو در حق هر کسی که شرایطتو رو داشت انجام می دادم.
    جیران حرفی نزد، سهراب ادامه داد:
    _ ما می تونیم برای مردم کاری انجام بدیم بدون اینکه اونا رو بشناسیم. اگه کاری از دست مون اومد و انجام ندادیم خدا ما رو نمیبخشه.
    _ چرا بقیه مثل توفکر نمی کنند؟
    _ من کاریبه بقیه ندارم، من حرف خودم رو می زنم.
    جیران تلاش می کرد ارتباطی بین خودش و سهراب برقرار کند او می دانستکه سهراب برایش احترام زیادی قائل است.
    جیران قبل از این که از چادر بیرون بیایدگفت:
    _ من از حرف مردمخسته شدم لااقل تو چیزی بهم بگو!
    _ موضوع من و تو یه کمی پیچیده است گاهی فکر می کنم چقدر خوب بود کهمن چوپون بابات نبودم اون وقت می تونستم تصمیم دیگری درباره ات بگیرم، اما این فقطیه آروزست.
    بعد سرش رابلند کرد و از او پرسید:
    _ عقیده تو چیه؟
    _ من مثل تواحساسی فکر نمی کنم تو بعضی از مسائل رو بزرگتر از اون که هست نشون می دی. موضوع منو تو اون قدرها هم که تو فکر می کنی پیچیده نیست بی جهت مسائل رو این قدر بزرگ نکنمن و تو همدیگه رو دوست داریم!!
    سهراب می خواست چیزی بگوید که جیران نذاشت:
    _ تو همین طایفه و حتی ایل و مال ما خیلی از پسراو دخترها هستند که همدیگه رو دوست دارند و منتظرند وقتی به گرمسیری رسیدند با همازدواج کنند.

    ***​