پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني روشنفكري مشروطه، روشنفکران آن زمان این عکس تغییر سایز داده شده است. روی این جایگاه کلیک کنید برای دیدن عکس کامل. تصویر اصلی دارای اندازه 658x491 یا سنگینی میباشد 94کیلو بایت. کمی از توالی تاریخ بدور شده و نگاهی داریم به وقایع دوران مشروطیت و روشنفکران آن زمان.... در تاپیک بعد دنباله سلطنت احمد شاه پی گرفته خواهد شد صنيعالدوله، روشنفكري از تبار تكنوكراتها مرتضي قليخان صنيعالدوله، روشنفكر تكنوكرات عهد مشروطه و يكي از نمايندگان گرايش ليبراليسم تكنوكراتيك ميانهروانه در ايران است. مرتضي قليخان صنيعالدوله دومين فرزند پسر مخبرالدوله و برادر حاج مخبرالسلطنهي هدايت و متولد سال 1273 ق در تهران ميباشد. تحصيلات متوسطه و دانشگاهي خود را در آلمان گذراند و پس از بازگشت به ايران مورد توجه و حمايت ناصرالدين شاه و سپس مظفرالدين شاه قرار گرفت. صنيعالدوله داماد مظفرالدين شاه و عضو لژ فراماسونري و اولين رئيس مجلس مشروطه بوده است.(59) صنيعالدوله صاحب اولين كارخانهي ريسندگي در ايران بود.(60) به لحاظ طبقاتي صنيعالدوله را ميتوان روشنفكر سخنگوي تمايلات سرمايهداري صنعتي در ايران دانست. صنيعالدوله پس از فتح تهران توسط قواي بختياري و گيلان و آذربايجان و مسلط شدن اعضاي «لژ فراماسونري بيداري» بر اوضاع كشور به همراه منورالفكران فراماسونري چون تقيزاده، سردار اسعد بختياري، سپهسالار تنكابني، ميرزا محمد علي تربيت، سليمان خان ميكده و وثوقالدوله و چند فراماسونر ديگر در جايگاه رهبري و «هيأت مديرهي انقلاب مشروطيت» قرار گرفت.(61) صنيعالدوله پيش از آن بارها در كسوت وزارت در دولتهاي مختلف ظاهر گرديده بود. از نقاط تاريك كارنامهي صنيع الدوله، رياست او در «كميسيون تدوين نظامنامه» يا به عبارتي تدوين اولين قانون اساسي مشروطه ميباشد. اعضاي اين كميسيون [صنيعالدوله، محتشمالسلطنه، مخبرالسلطنه، ميرزا حسن و ميرزا حسين پيرنيا] كه همگي فراماسونر بودند به تدوين يك قانون اساسي 51 مادهاي و ملهم از روح سكولاريسم و آراء فراماسونري پرداختند. تدوين اين قانون اساسي حلقهي مهمي از زنجير اهداف سكولاريستي منورالفكران فراماسونر در انحراف نهضت عدالتخواهانه به يك رويداد غربزده بوده است. صنيعالدوله پس از فتح تهران و سقوط استبداد صغير در كابينهي سپهدار تنكابني فراماسونر نيز پست وزارت گرفت. صنيعالدوله در بعدازظهر شنبه چهارم صفر 1329 ق توسط دو كارگر روسي كه ظاهراً حقوق عقبافتادهي خود را از صنيعالدوله مطالبه ميكردند، كشته شد. هنگام مرگ در حدود 000/300 تومان سرمايه و باغ و ملك از او بر جاي ماند.(63) صنيعالدوله را ميتوان يكي از مظاهر پيوند عيني سرمايهداري و روشنفكري شبهمدرنيست در ايران عهد مشروطه دانست. ميرزا نصرالله مشيرالدوله، بوروكرات ـ روشنفكر دلال دارسي ميرزا نصرالله خان نائيني معروف به مشيرالدوله از تبار دولتمردان متجدد و فراماسونر دوران قاجاريه است. او در دستگاه امينالسلطان و با حمايت او ارتقاء مقام يافت و در سال 1313 ق به سمت وزيرخارجه تعيين گرديد. سال بعد وزير جنگ شد. در دوران وزارت او اولين استقراض از روسها صورت گرفت و در پي آن روسها عملاً بر سرنوشت بخشي از كشور حاكم شدند. ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله به سال 1317 ق «مدرسهي علوم سياسي» را تأسيس كرد كه به كانون تربيت كادر سياسي مورد نظر فراماسونري در ايران آن زمان بدل گرديد.(64) در مدرسهي علوم سياسي فراماسونرهايي چون «محمد علي فروغي» و «اردشير ريپورترجي» و «ولي الله نصر» تدريس ميكردند. يك نقطهي بسيار سياه در كارنامهي ميرزا نصرالله خان مشير الدوله، دلالي او به همراه امينالسلطان در واگذاري امتياز نفت جنوب ايران به «ويليام ناكس دارسي» انگليسي است. مشيرالدوله در ازاي دريافت 000/10 ليره سهام شركت نفت براي واگذاري اين امتياز دلالي كرده است. مشيرالدوله كه در زمرهي فراماسونرهاي شبهمدرنيست ايراني بود در زمينهسازي براي تحقق مشروطهي غربزده و تغيير مسير حركت جنبش مردمي به نفع تحقق سيطرهي غربزدگي شبهمدرن نقش مهمي داشته و پس از صدور فرمان مشروطيت به عنوان اولين نخستوزير مشروطه تشكيل دولت داده است. مشيرالدوله در تاريخ 13 بهمن 1285 ش برابر با 19 ذيالحجه 1324 ق كابينهاي را تشكيل داد كه از هشت وزير آن، چهار نفرشان رسماً فراماسونر بودهاند. مشيرالدوله يك نظريهپرداز يا تئوريسين نبود بلكه به طيف بوروكرات ـ تكنوكراتهاي كاست روشنفكري شبهمدرن ايران تعلق داشته است. دو فرزند مشيرالدوله [حسن و حسين پيرنيا] كه هر دو فراماسونر بودند در زمرهي روشنفكران تئوريسين رژيم پهلوي اول فعاليت كردهاند. ميرزا نصرالله مشيرالدوله غفاري به سال 1328 ق درگذشت. ميرزا عبدالرحيم طالبوف، روشنفكر التقاطي عصر مشروطه «عبدالرحيم طالبوف تبريزي» متولد سال 1250 ق و متوفي به سال 1329 ق است. او در زمرهي روشنفكران نظريهپرداز و ايدئولوگ نسل دوم مشروطهي ايران ميباشد. او تمايل آشكاري به تفسير مدرنيستي برخي مفاهيم ديني و نيز اعتقادي به رويكردهاي سوسيال ـ دموكراتيك داشت. از آثار معروف او ميتوان «مسالك المحسنين» (سال 1323 ق)، «مسائل الحيات» (سال 1324 ق)، «كتاب احمد» (سال 1312 ق) و «سياست طالبي» (1329 ق) را نام برد. فريدون آدميت اركان انديشهي طالبوف را اين گونه برميشمرد: «او از مروجان علوم طبيعي و افكار اجتماعي و سياسي جديد است و نمايندهي جريانهاي فكري زمان خويش: از پيروان اصالت عقل و فلسفهي تجربي است، به قانون ترقي و تحول تكاملی اعتقاد دارد. او از معتقدان ليبراليسم فلسفي است».(65) جوهر آراء طالبوف سكولاريستي است اما او همچون آخوندزاده ستيز صريح و افراطي با اسلام ندارد بلكه خواهان نحوي بازتفسير [و به عبارت دقيقتر تحريف] مفاهيم اسلامي بر پايهي مشهورات مدرنيستي و اومانيستي است. طالبوف در واقع نمايندگي شاخهي به اصطلاح ديني و يا به تعبير دقيقتر شاخهي التقاطي روشنفكري نسل دوم مشروطهي ايران را بر عهده دارد. طالبوف به دليل ترويج رويكرد التقاطي به دين در آثارش توسط آيتالله شيخ فضل الله نوري تكفير گرديده است. يكي از آثار مهم طالبوف، داستان «مسالك المحسنين» او است، طالبوف در اين كتاب به ستايش از كشورهاي غربياي چون انگليس و فرانسه و ايتاليا و به دفاع ضمني از مدرنيته ميپردازد.(66) طالبوف در اين كتاب به تخطئهي احكام اسلامي پرداخته و ميگويد احكام شرعي ما براي هزار سال قبل خوب بوده(67) است. او در اين كتاب از ضرورت عصري كردن احكام و تغيير حكم زكات و قرباني سخن ميگويد(68). طالبوف در «قسمت رابع» همين كتاب به تخطئهي روحانيت ميپردازد.(69) طالبوف نيز همچون ملكم و آخوندزاده علت به اصطلاح «عقبماندگي» ما را در «الفباي مندرس» ما جستوجو كرده و از تغيير الفبا سخن ميگويد.(70) «كتاب احمد» حكايت گونهاي است كه به توصيف و آموزش برخي مفاهيم علوم تجربي مدرن به زبان ساده اختصاص دارد.(71) طالبوف از ستايشگران مشروطهي غربي و دولت استعمارگر انگليس ميباشد.(72) جهانبيني طالبوف را ميتوان نحوی ليبراليسم سوسيال دموكراتيك مبتني بر معرفتشناختي پوزيتيويستي دانست. طالبوف به گونهاي از غرب و تجدد سخن ميگويد كه حكايتگر مسحوريت و مجذوبيت نسبت به آن ميباشد. اگرچه برخي توجهات نسبت به وضع خاص آسيا در برابر هجوم مدرنيتهي غربي در آثار طالبوف ديده ميشود اما در كل و در يك جمعبندي فراگير، آراء طالبوف چيزي نيست مگر صورتي از تجددگرايي سطحي و غربزدگي شبهمدرن كه فيالمثل در مقايسه با آراء آخوندزاده داراي وجه التقاطي و تا حدودي به ظاهر ديني بوده و توجه بيشتري به آراء سوسياليستي نشان ميدهد. آراء طالبوف در شكلگيري مشروطهي غربزده در ايران نقش مؤثري بازي كرد. حاج سياح، جهانگرد غربزده «محمدعلي سياح» جهانگرد ايراني متوفي به 1304 ش يكي از چهرههاي كاست تجددطلبان روشنفكري شبهمدرن ايران است. سياح، روستازادهاي است كه پس از آموختن اندكي از دروس حوزوي ميل به سفر و جهانگردي پيدا ميكند و به بسياري از شهرهاي اروپا و هند و عثماني سفر ميكند. او با برخي روشنفكران غربزدهي آن دوره و نيز بعضي شاهزادگان تجددگراي قاجاري و همچنين با شاهزادهي سنگدل «ظلالسلطان» مرتبط بوده است. سياح از طرف اين شاهزادهي قاجاري تحريك ميشود تا با برادر كوچك شاهزاده يعني «كامران ميرزا» [وليعهد] و اهل زدوبند و رابطه بازي سياسي و مالاندوزي بوده است. «ميرزا رضا كرماني» در بازجوييهاي خود پس از قتل ناصرالدين شاه، سياح را «فردي مذبذب و خودپرست» كه در فكر جمع كردن «مال و مكنت» است معرفي مينمايد.(73) سياح اگرچه الحاد آشكار و مغرضانهاي ندارد اما در كل با تجددطلبان سطحي و جريان غربزدهي شبهمدرنيست همسويي و همراهي دارد. در جاي جاي اثر معروف او، «سفرنامهي حاج سياح»، نسبت به غرب و مدرنيسم و ملل اروپايي ستايشهايي ابراز ميگردد. رفتار سياسي او نشاندهندهي گرايشهاي ليبراليستي وي ميباشد. سياح در بخشهايي از اثر خود به ستايش چهرههاي ليبرال و ناسيوناليست اروپايي نظير گاريبالدي(74) و مردم انگليس ميپردازد. او صراحتاً ميگويد: «ما بايد انسانيت و مآلبيني را از اين مردم [انگليسيها] بياموزيم.»(75) مجذوبيت نسبت به جاذبههاي غرب مدرن در همهي بخشهاي اين سفرنامه به چشم ميخورد. سياح پس از خلع محمدعلي شاه از سلطنت به عنوان «للـهي احمدشاه» برگزيده ميشود. آن گونه كه گفته ميشود، ظاهراً سياح با محافل ماسوني در ارتباط بوده و حتي عضو «لژ بيداري» بوده است. از ديگر همراهان او در لژ بيداري ميتوان از «ارباب كيخسرو و شاهرخ»، «مرتضي قلي صنيعالدوله»، «سردار اسعد بختياري»، «ميرزا علي اكبر دهخدا» و ميرزا محمدعلي خان فروغي نام برد.(76) ظاهراً حاج سياح، «عضو انجمن ملي» [كه در محرم 1322 ق و تحت سيطرهي فراماسونرها تشكيل گرديد] نيز بوده است. اعضاي انجمن ملي نقش فعالي در انحراف نهضت عدالتخواهانه به مشروطيت غربزده بر عهده داشتهاند.(77) سياح در سفرنامهي خود به گونهاي ناجوانمردانه به تخطئهي روحانيت شيعه و خرافهپرست و جاهل و فريبكار نشان دادن آن پرداخته است.(78) 16ـ روشنفكري به نام وثوقالدوله و خيانتي بزرگ! «ميرزا حسنخان وثوقالدوله» فرزند يك خانوادهي اشرافي قاجاري و خواهرزادهي «امينالدوله» منورالفكر ميانهروي نسل دوم مشروطه به سال 1292 ق برابر 1254 ش به دنيا آمد(79) و از كودكي با زبان فرانسه آشنا شد و تحت تأثير مشهورات شبهمدرنيستي رايج قرار گرفت. وثوقالدوله با فلسفه و ادبيات غرب آشنايي داشت و در تيرماه 1274 پس از ديدار با ناصرالدين شاه به دليل معلومات زياد از طرف شاه قاجار لقب وثوقالدوله گرفت و مستوفي آذربايجان گرديد. حسن وثوقالدوله از جمله متجدديني بود كه به فراماسونري پيوست و عضو لژ بيداري گرديد.(80) از آغاز حركت مشروطهخواهي در زمرهي طرفداران آن درآمد و پس از تشكيل مجلس اول شوراي ملي به عنوان نايب رئيس مجلس [رئيس مجلس، منورالفكر فراماسونري به نام صنيع الدوله بود] تعيين گرديد. وثوقالدوله در دولتهاي مختلف پس از مشروطه عضويت داشت. پس از فتح تهران و غلبهي اعضای لژ فراماسونری بیداری بر کشور (1327ق)، میرزا حسن وثوق الدوله به عضویت «هيأت مديره»ي فراماسونرياي كه اداره كشور را بر عهده گرفته بود، درآمد. وثوقالدوله در كابينهي سپهدار، وزير دادگستري بود و در سالهاي 1334 و 1336 ق دو بار نخستوزير گرديد. در سيزدهمين كابينهي پس از مشروطه كه با رياست وثوقالدوله تشكيل گرديد، يك اتفاق بسيار تلخ و دردناك و به ويژه از منظر بررسي كارنامهي سيطرهي شبهمدرنيستها عبرتآموز رخ داد و آن انعقاد قرارداد 1919 م با دولت انگليس توسط حسن وثوقالدوله در ازاء دريافت 000/130تومان ليره رشوه ميباشد. ماجرا از اين قرار است كه ايران در حد فاصل سقوط تهران به دست فراماسونرها در 1288 ش تا كودتاي 1299 ش در يك وضعيت بلبشو و هرج و مرج گسترده به سر ميبرد. با پايان گرفتن جنگ جهاني اول و وقوع انقلاب بلشويكي در روسيه، مجموع توافقات استعماري انگليس و دولت تزاري در سال 1907 كان لم يكن تلقي گرديده و دولت انگليس نگران نفوذ بلشويكها در ايران بود. در چنين شرايطي جناحي از هيأت حاكمهي انگلستان تصميم گرفتند با تحتالحمايه قرار دادن ايران و نفي استقلال نسبي و شكنندهي آن به طور كامل بر كشور مسلط گرديده و از خطر نفوذ شوروي به ايران و هند جلوگيري نمايند. زيرا هندوستان در آن دوره منبع اصلي تغذيهي دولت انگليس بود و ايران نيز به واسطهي اكتشاف نفت در آن بيش از پيش براي دولت انگليس اهميت مييافت. در چنين وضعيتي وثوقالدوله در مرداد 1298 ش برابر با اوت 1919 م حاضر گرديد در ازاي دريافت رشوه، قرارداد تحتالحمايگي ايران را امضا نمايد. در پي انجام اين خيانت بزرگ، امواج گستردهي اعتراضات مردمي در كشور به راه افتاد و دولتهاي شوروي و آمريكا و برخي دول اروپايي نيز به اين قرارداد اعتراض كردند و مجلس شورا نيز از پذيرش آن سرباز زد و احمدشاه نيز حاضر به پذيرش آن نشد. امضاء اين قرارداد، وثوقالدوله را به چهرهاي منفور در سراسر ايران بدل نمود. «نورمن» سفير وقت انگليس در ايران در تاريخ 15 ژوئن 1920 در تلگرافي به لرد كرزن وزير خارجه و در پي گسترش نفرت عمومي از وثوقالدوله ميگويد: «رئيس الوزرا اكنون نزد مردم به قدري منفور است، كه ديگر وجود او براي دولت پادشاهي انگلستان فايدهاي نخواهد داشت و صلاح در اين است كه كابينهي ديگري بر سر كار آيد».(81) وثوقالدوله تجسم تام وتمام يك منورالفكر دوران پاياني قاجاريه است. او در امضاي قرارداد ننگين 1919 م با دو منورالفكر دیگر به نامهاي «نصرتالله فيروز» و «صادمالدوله» كه هر دو متجددمآبهاي آن دوره بودند، همراهي داشت. نصرتالدولهي فيروز بعدها در رژيم استبدادي رضاخان به وزارت رسيد و سرانجام هدف خشم بدگمانيهاي آن مستبد بيمار قرار گرفت و كشته شد. پس از گسترش موج مخالفتهاي مردمي با قرارداد 1919م و استعفاي اجباري وثوقالدوله، سياست دولت انگلستان از استعمار مستقيم و تحتالحمايه قرار دادن ايران به استعمار غيرمستقيم و روي كار آوردن يك دولت وابستهي به ظاهر مستقل تغيير يافت. كودتاي 1299 ش و روي كار آمدن رضاخان محصول همين سياست دولت انگليس بود. وثوقالدوله به سال 1329 ش درگذشت. احزاب و گروههاي روشنفكري دورهي مشروطه در آستانهي مشروطه و مدتي پس از آن فعالترين تشكلهاي روشنفكري را انجمنها و محفلهاي فراماسونري تشكيل ميدادند. اما از هنگام گشايش مجلس دوم و پس از آن چند تشكل كوچك و بزرگ روشنفكري تأسيس گرديد كه به لحاظ ايدئولوژیک پيرو آراء و ايدئولوژيهاي مدرنيستي بودند. در مجلس شوراي دوم دو جريان عمده در دل روشنفكري اين مقطع در قالب تشكلهاي سياسي جداگانه مقابل هم قرار گرفتند: 1ـ «حزب اجتماعيون عاميون» يا «حزب دموكرات» كه همان جريان تندروي درون مجلس بودند. 2ـ «حزب اجتماعيون اعتداليون» يا «حزب اعتدالي» كه نمايندهي گرايش ميانهروانه در منورالفكران مجلس دوم بود. حزب اجتماعيون عاميون داراي مرامنامهاي سوسياليستي بود و نشريهي ارگان آن «ايران نو» نام داشت. حسن تقيزاده، سليمان ميرزا، حسينقلي نواب، وحيدالملك و مساوات كه همگي از غربزدههاي شبهمدرنيست بودند از اعضاي حزب دموكرات بودند. حزب اجتماعيون عاميون در مجلس خود را با نام «حزب دموكرات» معرفي ميكرد. اين حزب رويهاي كاملاً سكولاريستي داشت. مرامنامهي اين حزب را «محمد امين رسولزاده» به سال 1328 ق به نگارش درآورده بود. حيدرخان عمو اوغلي از چهرههاي منسوب به اين حزب بود. رسولزاده از دومين سال انتشار نشريهي «ايران نو» به عنوان سردبير آن انتخاب گرديد. رسولزاده همچنين داراي گرايشهاي ناسيوناليستي پان توركيستي بود. در اين حزب و با حضور چهرههاي معروف سرسپردهي فراماسونري انگليس [نظير تقيزاده، حسينقلي نواب و سليمان ميرزا اسكندري] ردپاي روشني از نفوذ دولت انگليس ديده ميشود. حزب دموكرات مواضع شديداً ضدروسي داشت.(82) حزب اعتداليون در مجلس دوم حائز اكثريت بود. اينان تجددطلبانه ميانهروي بودند كه تمايلي به ايدئولوژي سوسياليستي نداشتند. «وقت» و «مجلس» از نشريات اعتداليون بود. افرادي چون «محمدصادق طباطبايي»، «عليمحمد دولتآبادي»، «ناصرالملك» و در يك مقطع «علياكبر دهخدا» از چهرههاي اصلي حزب اعتداليون بودند. در اين حزب نيز فراماسونرهاي فعالي چون «نصرالله اخوي» و «سپهدار اعظم» نفوذ و نقش محوري داشتند. اين حزب را ميتوان بيشتر نمايندهي گرايشهاي ليبراليستي جريان منورالفكري ايران در اين مقطع دانست. جوهر ديدگاه اينان نيز سكولاريستي بود. در مجلس سوم كه عمر كوتاهي داشت، دموكراتها داراي اكثريت بودند. اما پس از انحلال مجلس اين دستهبنديهاي سياسي تضعيف گرديد. از ديگر احزاب تجددطلب و منورالفكري اين دوره ميتوان از «حزب اتفاق و ترقي» به رهبري «مستعان الملك» نام برد و نشريهي ارگان آن «استقلال ايران» نام داشت. «حزب اتفاق و ترقي» يك تشكل مدرنيستي بود كه لايههاي سرمايهداري متوسط ايران در آن دوران را نمايندگي ميكرد. اين حزب در صفر سال 1329 ق با حزب اعتداليون ائتلاف كرد. از ديگر احزاب اين دوره ميتوان از «حزب ترقيخواهان ليبرال» نام برد كه ارگان آن «روزنامه جنوب» بود و توسط نمايندگان جنوبي مجلس تأسيس گرديده بود. اين حزب آشكارا از سرمايهداري ليبرال طرفداري ميكرد و در ميان خوانين منطقه نفوذ داشت. در سال 1296 ش (1917 م) حزبي با تمايلات سوسياليستي به نام «حزب عدالت» در باكو تأسيس گرديد. مدتي بعد از دل حزب عدالت، جريان كمونيستياي به نام «حزب كمونيست» در بندر انزلي به سال 1299 ش تشكيل گرديد. در رأس اين حزب، حيدرخان عمو اوغلي قرار داشت و جعفر جوادزاده معروف به پيشهوري و كامران آقازاده معروف به آقايف از ديگر اعضاي آن بودند. اين حزب را ميتوان نطفه و هستهي مركزي گرايش ماركسيستي در كاست روشنفكري شبهمدرن ايران دانست. در مجلس پنجم كه در فروردين 1302 ش تشكيل شد، طيف طرفداران رضاخان تحت عنوان «فراكسيون دموكرات مستقل» [متجدد] قدرت را در دست داشت و دو حزب اعتدالي و اجتماعيون عاميون ديگر منحل گرديده بودند. فراكسيون مذكور نقش مهمي در انحلال سلطنت قاجار و انتقال سلطنت به پهلوي بازي كرد. روشنفكران و كميته مجازات كاست روشنفكري ايران از آغاز تأسيس خود به دليل خصيصهي بيگانگي از هويت تاريخي و قومي جامعهي ايراني و نيز تشريفاتي و آمرانه بودن فرايند تأسيس آن، بالذات تمايلات خشونتمدارانه داشت. يكي از نمودهاي اين خشونتطلبي ذاتي را ميتوان در تشكيلات مشكوك و مرموز «كميته مجازات» و عملكرد آن به خوبي مشاهده كرد. «كميته مجازات» نام تشكيلات تروريستياست كه به سال 1334 ق توسط سه تن از چهرههاي متجددمآب مرتبط با محافل ماسوني تأسيس گرديد و اقدام به چند ترور و عمليات مسلحانه نيز نمود. ظاهر امر از اين قرار بود كه سه جوان روشنفكر مشروطهخواه سرخورده از تحولات و ناكاميها اقدام به تشكيل يك هستهي كوچك مسلح ميكنند. دو نفر از اين سه تن يعني «اسدالله خان فتحالله زاده» و «منشيزاده» بهايي بودند و نفر سوم گروه يعني «محمد نظرخان مشكوه الممالك» از اعضاي لژ فراماسونري بود».(83) كميته مجازات به نحوي مرموز و غيرمستقيم توسط «اردشير ريپورترجي» [جاسوس فعال انگليسي و كسي كه مانيفست رژيم پهلوي را تهيه كرد و رضاخان را به انگليسيها معرفي نمود] و يك جناح از هيأت حاكمهي انگليس كه با قرارداد 1907 م روسيه و انگلستان در مورد ايران مخالف بودند؛ رهبري و حمايت ميشد.(84) پس از قرارداد 1907 م و تقسيم ايران به دو منطقهي نفوذ روسيه در شمال و انگلستان در جنوب و يك منطقهي بيطرف بين آنها، عدهاي از سياستمداران انگليسي و كارگزاران آنها در ايران [نظير اردشير ريپورترجي] با اين قرارداد مخالف بوده و آن را به ضرر انگلستان ميدانستند. اردشير ريپورترجي معتقد بود به جاي تجزيهي ايران بين روسيه و انگليس بايد يك دولت به ظاهر ايراني و ناسيوناليست و وابسته به انگلستان در ايران بر سر كار آيد كه متضمن تأمين منافع انگلستان به طور تمام عيار باشد. در امتداد چنين بينشي است كه اردشير ريپورتر با قرارداد تحتالحمايگي ايران توسط انگلستان به سال 1919 م نيز مخالفت ميكرد و سرانجام نيز با واداشتن دولت انگليس به حمايت از رضاخان، ايدهي خود در مورد ايران را عملي و محقق نمود. كميته مجازات در واقع اهرم فشار اردشير ريپورتر براي اعمال فشار بر عمال ايراني جناح مقابل ريپورتر در هيأت حاكمهي انگليس [جناح طرفدارد قرارداد 1907و 1919 م در دولت انگليس] و ابزار زمينهسازي براي يك كودتاي خزنده به نفع نظر خود بود. كميته مجازات بخشي از برنامهي دراز مدت اردشير ريپورنز در ائتلاف با يك جناح هيأت حاكمهي انگليس به منظور پيشبرد هدف خود [يعني تأسيس دولت ناسيوناليست وابسته به انگليس در ايران] بود. يكي از نكات عجيب و قابل تأمل دربارهي كميتهي مجازات، ارتباط تنگاتنگ و نزديك حيدرخان عمواوغلي [منورالفكر ماركسيست روسي ـ ايراني] با اردشير ريپورتر در كميتهي مجازات و فعاليتهاي آن ميباشد كه عميق شدن در آن شايد حكايتگر لايههاي عميقتري از وابستگي كاست روشنفكري ايران و محافل آن در مقطع مشروطه به استعمار بورژوايي مدرن و به ويژه انگليس باشد.
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني وام ها در دوره انحلال مجلس دوم دولت مشروطه جزء از دولت روس و انگلیس نمی توانست وام بگیرد. به همین جهت پس از گفتگوهای کشاکشهای بسیار دو فقره وام یکی از روسیه به وسیلة بانک استقراضی و دیگری از دولت انگلیس بوسیله بانک شاهی دریافت کرد. وام اول به مبلغ 100/111/1 لیره انگلیسی نقره (معادل 60 میلیون تومان) به مدت 15 سال با فرع هفت درصد ضمانت شده روی عایدات گمرکات کلیه ایران به استثنای فارس و خلیج فارس. این وام را بانک استقراضی روس به دولت دارد. وام دوم به مبلغ 000/250/1 لیره انگلیسی طلا با ربع 5 درصد به مدت 50 سال از بانک شاهنشاهی ضمنانت شده روی عایدات گمرکات خلیج فارس و بنادر بوشهر و بندر خرمشهر و بندر عباس و شهر اهواز وهمچنین عایدات تلگرافخانه تا شعبان 1347 قمری درگرو این وام قرار گرفت. جنایات روسها در مشهد 1- پس از انحلال مجلس و سرکوب دموکراتها، روسیه تزاری روز به روز بر دامنة نفوذ خود در ایران و مداخله در امور ایران افزود. 2- در مشهد به تحریک مفسدین آشوبی به راه انداخت و جمعی را واداشت که در مسجد وصحن رضوی گرد آمده علیه حزب دموکرات و مشروطه خواهان و سرانجام بر ضد حکومت مرکزی و به هواداران محمدعلی میرزا قیام کردند. 3- این گروه عده ای بیگانه از مردم را کشتند و بهانه اینکه حکمران مشهد ونیروی دولت از خلع سلاح آشوبگران درمانده اند، خود روسها دست به کار شدند. 4- پس از تبعیدن سران حزب دموکرات انقلابی که ملک الشعرای بهار از آنجمله بود. روسها صحن آستان رضوی را با نیروی خود اشغال و گنبد آستانه را گلوله باران کردند. 5- این امر بر کینة مردم نسبت به روسها بیش از پیش افزود و این کینه در خلال جنگ جهانی اول به صورت هواداری ملت ایران از نیروی عثمانی جلوه گر شد. [
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني حکومت مشروطه در میان تودة مردم و طبقه دهقانان تحولات عمیق به جای نگذارد . چرا که حوادث و وقایع شوم دوران سلطنت ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه چنان آثار عمیقی در روحیه مردم و اموال اجتماعی ملت ایران باقی گذاشته بود که تنها با تغییر رژیم سیاسی و برطرف کردن آن آثار امکان پذیر نبود. ایران زیربار قروض کمرشکن و قیود سیاسی و اقتصادی دول استعماری به سختی می نالید و در آن ایام تنها یک حکومت مقتدر ملی و متکی به افکار عمومی می توانست علاوه بر اصلاح امور داخلی به سیاست خارجی ایران نیز سرو صورتی بدهد و قیود سیاسی واقتصادی را از دست و پای مردم بردارد ولی حکومت مشروطه ایران، هر چند رکن اعظم آن، یعنی مجلس شورای ملی را مردی پرشور و وطن دوست و با ایمان تشکیل داده بودند. اما آن امتیاز را نسبت به حکومتهای سابق نداشت که از عهده انجام چنان اصلاحاتی برآید. در واقع جزء از جنبة قانونگذاری، در ماهیت حکومت ایران نسبت به دوران استبداد و در ماهیت عناصر تشکیل دهند آن نسبت به هیئت حاکمه دورة استبداد تغییر اساسی روی نداده بود.
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني به توپ بستن مجلس به توپ بستن مجلس به دلخواه روسیه به دست لیاخف بود. زبونی محمد علی میرزا در برابر افسران قزاق دولت روسیه که از گسترش افکار آزادیخواهانه در کشور خود می هراسید بر آن شد که مشروطیت ایران را بر هم زند تا الهام بخش مبارزان سیاسی کشور نشود. دو هفته ای بود که محمد علی میرزا با « لیاخوف» درباره از بین بردن مجلس در حال مذاکره بود. این گفتگو ها حالت رسمی به خود گرفت. به این معنی که محمد علی میرزا و لیاخوف و سفارت روس مذاکرات را دنبال می کردند و چگونگی به پترسبورگ و تفلیس گزارش می شد. پترسبورگ پایتخت روسیه و تفلیس کانون لشگری قفقاز بود. ........... لیاخوف در گزارش محرمانه شماره «59» به مافوق های خود نوشت « شاه ضمن قبول تبدیل کردن حکومت مشروطه به استبداد قدیمی گفت خواهشش این است که هر قدر ممکن است خونریزی کمتر باشد ولی من در جواب گفتم خونریزی در این جنگ مجبوری و ضروری است. چون از باغشاه برگشتیم همان شب از سفارت ترتیبی دادیم جهت عملی که در آینده با آشیانه دزدان که در این شهر باطنطنه عظیم«مجلس» نامیده می شود، انجام خواهیم داد. قرار گذاشتیم تا دم آخر باید مجلس و طرفداران آن را به کلی غافلگیر کنیم تا یکدفعه کار را به مخالفت کشانده و با استعمال قوه قهریه ارتش آشیانه دزدان و رشوه خواران را خراب و حامیانشان را که مقاومت کنند بکشیم و کسانی را که زنده مانده اند در عدلیه محکوم و با جزاهای بسیار سخت مجازات دهیم. چون مأمورین شاه همیشه در هر کاری اعم خوب و بد مسامحه و عیب جوئی می کنند و تمام کارها را ناتمام می گذارند لازم دیدیم بعد از آنکه ترتیباتی معین کردیم و شاه آن را پذیرفت به من اختیار کامل بدهد تا کار را پایان برسانم. مقصود این است که هیچ کس حتی شاه حق نداشته باشددر اجرای طرح تصویب شده در کار من مداخله کند.» شاه هنوز در زیر سیطره ترس از مردم شهر هائی بود که در تلگراف های خود او را از سلطنت خلع کرده بودند. بیم او این بود که اگر خونریزی مردم را به خشم آورد یکی از دو رقیبش ظل السلطان یا سار الدوله جای او را خواهد گرفت. از این رو از لیاخوف خواهش کرد که خونریزی به حداقّل برسد که تقاضایش پذیرفته نشد. انگیزه اینهمه زبونی شاه در برابر لیاخوف آن بود که او به جای تکیه به مردم و بهره مندی از عزّت و احترام، متکی به روسیه شده و می پنداشت روس ها سلطنتش را برای همیشه تضمین خواهند کرد. این همان اشتباهی بود که محمد رضا شاه کرد و چون پیوشته از توطئه انگلیس می ترسید متکّی به آمریکا شد و این گوش بفرمانی به یک دولت خارجی مردم را به انقلاب کشانید. لیاخوف در گزارش محرمانه شماره(60) اعتراف می کند که « شاه مانند یک ایرانی بسیار تردید نشان می دهد و می ترسد خونریزی به ضرر او تمام شود. می گوید بهتر است سخن از صلح به میان بیاوریم. با ملاحظه این وضع مجبور شدیم به او بگوییم این برنامه از سوی دولت روسیه قبول شده. اگر شما قبول نکنید دولت روسیه دیگر به هیچ وجه از شما حمایت نخواهد کرد و هر چه هم بعد از این به شما واقع شود خودمان را مسؤل نمی دانیم. شاه بدون تأخیر قبول کرد و به من آزادی کامل برای اجراو اتمام کار را داد. طرح ما به شرح زیر است!1 اوّل- با پولی که از طرف سفارت و شاه داده خواهد شد با رشوت دادن به وکلای مهم مجلس و وزرا، آنان را به قبول برنامه ما راضی خواهد کرد. دوّم- تادقیقه آخر، یعنی حاضر شدن کلیه ترتیبات به طور دوستانه با مجلس رفتار نمودن و چنین وانمود کردن که شاه با مجلس صلح کند و همچنین داخل مکالمه ی صلح شدن شاه با مجلس. سوم- سعی کردن با رشوه یا وسایل دیگر به جهت خارج کردن مردمان مسلح از مجلس و مسجد و انجمن های نزدیک. چهارم- انجام اقدام هائی که رؤسای انجمن ها را با رشوه و غیره طرفدار خود نموده تا روزاجرای برنامه اعضای انجمن خود را نگاه داشته و نگذارد بیرون بروند. پنجم- یک یا دوروز پیش از اجرای کار فرستادن قزاقان با تبدیل قیافه به مجلس و مسجد تا از آنجا به هوا شلیک نموده تا بهانه برای هجوم و خراب کردن مجلس به دست بدهند و کسانی را که در مجلس و مسجد مقاومت خواهندکرد بکشند. ششم- کمال دقت و جهد کردن برای اینکه مبادا کسی به سفارت دول اروپا خاصه انگلیس داخل شود. هفتم- وقتی تمام ترتیبات حاضر شد در یک روز معیّن مجلس و اطراف آن را با قزاق بریکاد و توپ محاصره و خراب کردن و کشتن کسانی را که مقاومت کنند. هشتم- تسلیم کردن خانه های رؤسای مشروطه طلبان و و کلا را بعد از تخریب مجلس به سرباز و عوام ناس که غارت کنند. نهم- گرفتار کردن رؤسای مشروطه خواه و وکلا و طرفداران مجلس را به دار زدن و نفی بلد کردن آنها نظر به اهمیت موقع و شخصی ایشان. دهم- به جهت آسوده کردن خیال جمهور و دول اروپا اعلان کردن که مجلس دوباره باز خواهد شد. شاه موافقت خود را با این برنامه بیان کرد و گفت بهتر است سرباز و سوار ایرانی هم در این کار اشتراک کنند ولی بنده به ملاحظه اینکه این وقت برای بریکاد قزاق بهترین اوقات است که رسوخ کامل خود را در حیات سیاسی دولت ایران محکم و اجرای خیالات آینده را آسان تر کند قطعاً و مصراً رد کردم...31 مه(روسی) کلنل لیاخوف.» کلنل لیاخوف در اجرای هدف های خود قزاق ها را وارد خیابان ها کرد و آنان در همه جای شهر می گشتند و هر گونه اسلحه ای را از دست مردم می گرفتند و جیب هایشان را هم خالی می کردند. با وجودیکه دو سال از عمر مشروطیت می گذشت و مجلس و مردم با توطئه های ناگسستنی محمد علی میرزا و درباریان روبرو بودند، انجمن ها ی محّلی در سطح تهران تشکیل یک شبکه ارتباطی ندادند تا به محض وقوع امر غیرعادی اعضای خود و دیگران را آگاه می سازند. قزاق ها اسلحه را از اعضای انجمن ها و آزادیخواهان می گرفتند. اگر سازمانی وجود داشت، فوری دیگران را آگاه می ساختند تا با سلاح بیرون نیایند تا اسلحه خود را از دست ندهند. هر انجمن خر خود را می راند. هنگامی نیز که برای دفاع از مجلس در مسجد سپهسالار گردمی آمدند هر یک نام انجمن را بالای اطاقی می نوشت و بدین ترتیب تکروی را مشخص می کرد. توطئه لیاخوف و وظایفی که برای محمد علی میرزا تعیین کرده بود به طور خزنده از مرحله ای وارد مرحله بعدی می شد. روز جمعه 12 جمادی الاول 1363 غلامرضا خان، سرهنگ قراقخانه از سوی شاه به مجلس پیام آورد که گرد آمدن انجمن ها در مجلس و مدرسه سپهسالار تحمّل پذیر نیست. خاصه آنکه بیشترشان مسلّح هستند. آنان را پراکنده کنید تا خودمان با مجلس گفتگو را دنبال کنیم. در همان حال شاه دستور داد توپ هائی در دروازه دوشان تپه و شمیران مستقر سازند. آشکار است که شاه تاکتیک نظامی نمی دانست و تنها دستور لیاخوف را اجرا می کرد. برای فرونشاندن خشم شاه ، بهبهانی و طباطبائی و تقی زاده و ممتاز الدوله و مستشار الدوله و چند تن دیگر از نمایندگان به مدرسه سپهسالار شتافتند و از مردم خواستند پراکنده شوند. آنا ن امتناع ورزیدندو غو غا بر پا کردند. بهبهانی دو دل شده ولی تقی زاده پافشاری کرد و به آنان فهمانید که راز هائی در کار است. اعضای انجمن ها و مردمی که برای دفاع از مجلس آمده بودند با ناراحتی پراکنده شدند.«یوزباشی مهدی»2 که در زمان صدر اعظمی عین الدوله مأمورین شبانه به خانه اش حمله ور شدند و کودکش را در حوض خفه کردند و آزار بسیار به خودش و اعضای خانواده اش رسانیدند، از اینکه نگذاشتند از مجلس که پناهگاه مظلومان بود دفاع کند تریاک خورد و جان سپرد. مجلس که از راز پشت پرده آگاهی نداشت هنوز امید آشتی با شاه را از دست نداده بود و کسی نمی پنداشت که شاه مجلس را به توپ ببندد. این عقب نشینی شتابان، شاه را جسور ساخت. فردای آن روز از مجلس خواست هشت تن از سران آزادی را در اختیار قرار دهند یا مجلس آنان را به خارج از کشور بفرستد. آنان عبارت بودند از صور اسرافیل، سید محمد رضا شیرازی مدیر مساوات، بهاءالواعظین، ملک المتکلمین، سید جمال واعظ، میرزا داود خان، سلطان العلما مدیر روح القدس، وقاضی ارداقی. چند نماینده معتقد بودند آن هشت نفر را در اختیار شاه بگذارند تا او احساس رضایت کند. ولی مجلس زیر بار نرفت. آیت الله بهبهانی نیز گفت ما هر پیشنهاد دربار را بپذیریم، درخواست دیگری خواهد کرد. در این احوال ، انجمن تبریز با انجمن های شهر ها و استان ها تماس می گرفت و در خواست اقدامی هماهنگ در قبال سرکشی محمد علی میرزا می کرد. تقی زاده اصرار می ورزید که شهرها افراد مسلح خود را برای حفظ مجلس بفرستند. او در نظر نمی گرفت حرکت دادن یک عده مسلح از راه های دور چه مشکلاتی در بر دارد. از همه جا تلگراف هائی به مجلس مخابره می شد که رونوشت آن به دربار نیز می رسید و مردم جوش و خروش نشان می دادند که مردان جنگجو آماده حرکت هستند و از مجلس کسب اجازه می کردند. مردم ایران از نقشه های لیاخوف و محمد علی میرزا غافل بودند و حدود سی سد(300)تلگراف به مجلس مخابره کردند. شاه بر عکس گذشته از اینکه پیام ها حاکی از خلع او از سلطنت بود اعتنائی نداشت و شاید می دانست که اگر افراد مسلحی هم حرکت کنند به تهران نمی رسند و اگر هم برسند مجلسی وجود نخواهد داشت و در برابر قوای قزاق روسی و اسلحه سنگین آنان از قبیل توپ و مسلسل قادر به مقاومت نخواهند بود. طرز رفتار شاه به مجلس فهمانید که خطر نزدیک است . نمایندگان به تکاپو افتادند. جبهه آزادیخواهان در تهران نیرومند بود. نیروی سیلا خوری و سربازان کسانی نبودند که در برابر آزادیخواهان که تعداد زیادی آذربازیجانی شجاع بین شان بود شکست بخورند. مشکل عمده این بود که فاقد سازمان و رهبری بودند. از سوی دیگر مجلسیان می پنداشتند شاه متکی به سیلاخوری و سربازان است. به همین جهت روزنامه حبل المتین نوشت«ترسی به خود راه نده. از سربازی که پس از چند سال هیزم شکنی 3 لباس پوشیده و هیچ تیر اندازی نمی داند چه می هراسی؟ هفتاد نفر از همان سیلا خوری ها در این صد روزه تفنگ ها را برداشته، فرار کرده اند. آسوده باش که نزدیک است به اصطلاح عوام کفگیربه ته دیگ بخورد و پول هائی که برای اعمال شنیع تهیه شده عنقریب تمام می شود. قاطر چیان و اشرار و اوباش هم پس از ته کشیدن پول متفرق خواهند شد.» اینان می پنداشتند با محمد علی میرزا و سربازانش طرف هستند، از توطئه سفارت روس و طرح کامل و دقیق لیاخوف ناآگاه بودند. لیاخوف مخالف بود که سربازان یا قزاق های دولتی وارد معرکه شوند. زیرا امکان داشت عرق ملّی آنان را بی طرف سازد. محمد علی میرزا ترس زیادی از آذربایجان داشت. در ایام ولیعهدی آنجا بود و مقاومت و سرکشی مردم را بارها تجربه کرده بود. یک اقدام مؤثرش این بود که به تحریک او مجتهد تبریز، امام جمعه، میرزا صادق، میرزا محسن و چند تن دیگر از علما تلگرافی بر ضد مشروطه و مجلس به تهران مخابره کنند. متداول بود که ملایان هر مخالفی را «بابی» می شمردند. بعد از کودتای 28 مرداد عده ای از مخالفان خود را در گزارشی به حکومت نظامی توده ای معرفی می کردند. این تلگراف در جامعه ای که مجتهدان و علما مورد تکریم زیادی هستند تأثیر عمیق گذاشت. محمد علی میرزا هم متن آن را چاپ کرد وبین مردم منتشر نمود. میر هاشم نیز که قبلاً از آزادی خواهان و عضو انجمن تبریز بود، تفنگچیانی ترتیب داد و در انجمن اسلامیه طرح خنثی نمودن فعالیت های آزادیخواهان را می ریخت. ثقة الاسلام و حاجی میرزا ابوالحسن انگجی نیز بی طرفی بر گزیده و خانه نشین شدند. روز 22 جمادی الاولی شاه به فرمانروایان و حکمرانان کشور تلگرافی فرستاد و در آن گفته شده بود« این مجلس بر خلاف مشروطیت است. هر کس من بعد از فرمایشات ما تجاوز کند مورد تنبیه و سیاست سخت خواهد بود.» شبانگاه مشیر الدوله و مؤتمن الملک به مجلس آمدند و به نمایندگان آگاهی دادند که شاه برای بر انداختن مجلس فردا اقدام خواهد کرد. همان شب مشیر السلطنه کابینه جدیدی را جایگزین کابینه پیشین نمود. ترکیب کابینه نشان می داد که شاه بر مجلس چیره شده است. اعضاء کابینه عبارت بود ند از مشیر السلطنه ریئس الوزرا و وزیر داخله، علاء السلطنه وزیر خارجه، امیر بهادرجنگ وزیر جنگ، قوام الدوله وزیر مالیه، محتشم السلطنه وزیر عدلیه، مخبر الدوله وزیر پست و تلگراف، مؤتمن الملک وزیر فواید عامه و تجارت، مشیر الدوله وزیر علوم و اوتاف. از تبریز قوائی به سرداری ستارخان، باقر خان و محمد قلی خان برای نگهداری مجلس به سوی تهران حرکت کردند. اما تؤطئه ملایان چنان گسترش یافت که انجمن برای سران قوا پیام فرستاد که وجودشان در تبریز لازم تر است. مردم چنان به خروش آمدند که یک سخنران در تبریز گفت:« سگ چون خون بخورد هار می شود. این ملایان از بس خون شما را خورده اند هار گردیده اند و مردم را می گزند.» آزادیخواهان در آخرین روز توانستند (600) تن مسلح را گرد آورند که افراد کار کشته بین آنان بودند. سرتیپ ابوالفتح زاده که از دو سال پیش از قزاقخانه کناره گرفت و به صف آزادی خواهان پیوست، یکی از آنان بود. عده ای از افسران سابق قزاقخانه نیز با اوهمراهی کردند. فرد دیگر میرزا صالح خان وزیر اکرم حکمران سابق تهران بود که با نوکران مسلح خود برای همکاری آمد. عده ای از آزادیخواهان در بالا خانه های شمالی مجلس که بعد به محل چاپخانه اختصاص یافت مستقر شدند. همچنین پشت بامها ی مجلس ومسجد سپهسالار و انجمن آذر بایجانیها در اختیار جنگجویان مشروطه خواه قرار گرفت . خانه ظّل السلطان ( که بعد به وزارت فرهنگ واگذار شد) نیز سنگر بندی شد. اشکال مهم این بود که کسی را به فرماندهی تعیین نکردند و در نتیجه هماهنگی در عملیات وجود نداشت. گروه زیادی شبها به خانه می رفتند و از (600) نفر تنها هفتاد نفر در سنگر های خود باقی ماندند. بامدادان که جنگ آغاز ید از این عده هم کاسته شد.4 پانویس ها 1- یک بلغاری تبعه روسیه به نام پانوف که از آزاردی خواهان روسیه بود در تهران به آزادی خواهان مشروطه طلب پیوست. وی نماینده روزنامه رچ بود. به همین جهت نزد لیاخوف رفت و آمد داشت.او توانست نسخه ای از گزارش های محرمانه لیاخوف را به دست آورد. آن را به یک انگلیسی مقیم پترسبورگ داد. او نیز متن روسی و ترجمه انگلیسی آن را جهت ادوارد براون فرستاد. براون هر دو متن را در کتاب انقلاب ایران چاپ کردو از آنجا به روزنامه ها راه یافت. شخصی مقیم استانبول به نام شیخ حسن تبریزی متن انگلیسی را ترجمه کرد، که در روزنامه های فارسی به چاپ رسید. این ترجمه چندان روان نیست و ما نخواستیم درمتن آن تصرف و اصلاحی کنیم. لذا ناهمواری بعضی از جمله ها از متن مترجم است. 2- یوز باشی به کسی می گفتند که فرماندهی 100 نفر را بر عهده داشته باشد. 3- در زمان قاجاریه به وی
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني [h=2][/h] بهارستان نمادى است از تلاش ايرانيان معاصر براى تحقق آرزويى كه يكصد سال از شروع آن مى گذرد. شايد از تشكيل اولين مجلس شوراى ملى كه بلافاصله پس از امضاى فرمان تشكيل دارالشورا از سوى مظفرالدين شاه قاجار در تاريخ ۱۳ مردادماه ۱۲۸۵ تا به توپ بسته شدن همان مجلس در تاريخ سوم تيرماه ۱۲۸۷ كسى فكر نمى كرد عمر اين نهاد در ايران به يكصد سال بعد از اين ماجرا طول بكشد و البته شايد باز هم محمدعلى شاه كه با به توپ بستن مجلس شوراى ملى درصدد احياى قدرت خود بود شايد هرگز فكر نمى كرد استبداد آن قدر كوتاه باشد كه در تاريخ معاصر ايران از آن تحت عنوان «استبداد صغير» ياد شود و يكصد سال پس از وى پارلمان همچنان وجود داشته باشد. مجاهدان آزاديخواه از تبريز و شمال و بختيارى به سمت تهران حركت كردند. روز جمعه ۲۵ تيرماه ۱۲۸۸ به بساط حكومت محمدعلى شاهى پايان دادند. سردار اسعد و سپهدار تنكابنى بر ويرانه هاى مجلس بهارستان كرسى نهادند و مردم هم به ديدن آنها آمدند. فاتحان تهران بار ديگر بناى پارلمان را در ايران احيا كردند. محمدعلى شاه كه به دشمن سرسخت دموكراسى و حكومت پارلمانتاريستى در ايران مشهور است مجلس را با انتشار اعلاميه اى تحت عنوان «راه نجات و اميدوارى ملت» به توپ بست. اين اعلاميه مقدمه اى تبليغاتى بود براى گلوله باران مجلس بهارستان توسط نيروهاى استبدادطلب تحت امر لياخوف روسى. محمدعلى شاه در اين اعلاميه خود را به صيانت از مجلس و مشروطه موظف دانست ولى در عين حال از تنبيه مفسدينى كه در امور كشور اخلال به ميان آورده بودند، سخن راند. مفهوم اين سخن چيزى نبود جز اينكه مجلس بايد نابود شود. روزنامه ها تعطيل و مشروطه خواهان قتل عام شدند. روز پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۲۷۸ محمدعلى شاه به بهانه ترور نافرجام خود در دوشان تپه نقشه نهايى خود را براى نابودى نهال نوپاى پارلمان در ايران آغاز كرد. سربازان به فرمان مستقيم شاه مستبد در شهر راه مى رفتند و هر كسى را كه به حمايت از مجلس سلاحى داشت، خلع سلاح كرده يا مى كشتند. سرانجام در روز يكم تيرماه محمدعلى شاه طى تلگرافى كه متن آن براى تمام حكمرانان شهرها مخابره شد تصميم نهايى خود را گرفت و روس هاى مستبدپرور تحت امر لياخوف هم چراغ سبز را از شاه مستبد براى به توپ بستن مجلس بهارستان دريافت كرد. شاه در متن تلگرافى خود نوشت: «اين مجلس خلاف مشروطيت است. هر كس منبعد از فرمايشات ما تجاوز كند، مورد تنبيه و سياست سخت خواهد بود.» در كنار اينها شاه دائماً وانمود مى كرد كه از دموكراسى و حكومت قانون و نظام پارلمانتاريستى حمايت مى كند و فقط قصد دارد برخى مفسدين را كه مورد حمايت وكلاى مجلس هستند تنبيه كند. در همان روز قزاقان روسى مجلس را به توپ بستند. برخى از نمايندگان از جمله بهبهانى و طباطبايى گريختند و برخى از نمايندگانى كه به آزاديخواهى و قانونگرايى شهرت بيشترى داشتند و سخت مورد غضب شاه و دستگاه استبدادى قاجاريه قرار داشتند، به همراه معدود مجاهدان مسلح مدافع دموكراسى و پارلمان مقاومت كرده ولى سرانجام دستگير و در باغ شاه به طرز فجيعى به قتل رسيدند. ملك المتكلمين و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل روزنامه نگار آزاديخواه از جمله وكلايى بودند كه كشته شدند و جان خود را در راه استقرار پارلمان و حكومت قانون فدا كردند. ساختمان بهارستان درهم كوبيده شد و گلوله هاى آتشين توپ هاى روسى بود كه ديوارهاى ساختمانى را كه ايرانيان به ستوه آمده از استبداد و ديكتاتورى به آن دل بسته بودند، درهم كوبيد. ظاهراً استبداد پيروز شد و حكومت محمدعلى شاهى بار ديگر مستقر شد. اما اين تمام ماجرا نبود. جنگ عليه استبداد صغير آغاز شد. مجاهدان تبريز به رهبرى ستارخان و باقرخان به يارى تهرانى ها شتافتند و جنگى را كه قريب به ۱۸ ماه طول كشيد آغاز كردند و نهايتاً مجلس دوم را در همان ساختمان بهارستان افتتاح كردند. اين در حالى بود كه شاه نگران بازتاب سوء اقدامات خود در به توپ بستن مجلس بود. لذا باز هم به تبليغات پرداخت و مجلس را به لانه اى براى حمايت از مفسدين و اخلالگران متهم ساخت. شاه اعلام كرد كه مى خواستيم عده اى از مفسدين را بگيريم كه مجلس حمايت كرد. اشرار مجلس را پناهگاه كرده و آلات جنگى به كار بستند لذا تا سه ماه ديگر پارلمان به وسيله وكلاى مجلس و دولت دوست گشوده مى شود. شاه اين اعلاميه را در حالى منتشر كرد كه روز بعد ميرزا جهانگير خان و ملك المتكلمين را به عنوان دو تن از آزاديخواهان اعدام كرد. پارلمان در ايران به صورت اسمى چنان نهادينه شد كه حتى «رضاشاه» كه علناً مجلس را به طويله اى تشبيه مى كرد كه نمايندگان مانند احشام در آن چرا مى كنند، جرات نكرد آن را تعطيل كند و براى حفظ ظاهر هم كه شده بود يك مجلس فرمايشى را تشكيل مى داد. در دوران محمدرضا شاه پهلوى هم همين گونه بود.
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني مختصری در مورد به توپ بستن مجلس و مشروطیت جنبش مشروطه ایران مجموعه کوششها و رویدادهائی است که در دوره مظفرالدینشاه قاجار و سپس در دوره محمدعلیشاه قاجار برای تبدیل حکومت استبدادی به حکومت مشروطه رخ داد و منجر به تشکیل مجلس شورای ملی و تصویب اولین قانون اساسی ایران شد. از اوائل سلطنت ناصرالدین شاه قاجار نارضایتی مردم از ظلم وابستگان حکومت رو به رشد بود. تأسیس دارالفنون و آشنائی تدریجی ایرانیان با تغییرات و تحولات جهانی اندیشه تغییر و لزوم حکومت قانون و پایان حکومت استبدادی را نیرو بخشید. نوشتههای روشنفکرانی مثل حاج زینالعابدین مراغهای و عبدالرحیم طالبوف و میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی و سید جمالالدین اسدآبادی و دیگران زمینههای مشروطهخواهی را فراهم آورد. سخنرانیهای سیدجمال واعظ و ملکالمتکلمین توده مردم مذهبی را با اندیشه آزادی و مشروطه آشنا میکرد. نشریاتی مانند حبلالمتین و چهرهنما و حکمت و کمی بعد ملانصرالدین که همه در خارج از ایران منتشر میشدند نیز در گسترش آزادیخواهی و مخالفت با استبداد نقش مهمی داشتند. اگر چه از مدتی قبل شورشها و اعتراضاتی در شهرهای ایران علیه مظالم حکومت رخ داده بود اما شروع جنبش را معمولا از ماجرای گران شدن قند در تهران ذکر میکنند. علاءالدوله حاکم تهران هفده نفر از بازرگانان و دونفر سید را به جرم گران کردن قند به چوب بست. این کار که با تائید عینالدوله صدراعظم مستبد انجام شد اعتراض بازاریان و روحانیان و روشنفکران را برانگیخت. اینان در مجالس و در مسجدها به سخنرانی ضد استبداد و هواداری از مشروطه و تأسیس عدالتخانه یا دیوان مظالم پرداختند. خواست برکناری عینالدوله و عزل مسیو نوز بلژیکی و حاکم تهران بهمیان آمد و اعتصاب در تهران فراگیر شد. عدهای از مردم و روحانیان بهصورت اعتراض به حضرت عبدالعظیم رفتند. مظفرالدینشاه وعده برکناری صدراعظم و تشکیل عدالتخانه را داد. هنگامی که به وعده خود عمل نکرد علما از جمله آقا سید محمد طباطبائی و آقا سیدعبدالله بهبهانی به قم رفتند و تهدید کردند که کشور را ترک میکنند و به عتبات عالیات خواهند رفت. عدهای هم در سفارت انگلیس متحصن شدند. عینالدوله با گسترش ناآرامیها در شهرهای دیگر استعفا کرد و میرزا نصراللهخان مشیرالدوله صدراعظم شد. بالاخره مظفرالدین شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد. علما و دیگرانی که به حضرت عبدالعظیم و قم رفته بودند بازگشتند و تحص در سفارت انگلیس پایان یافت. مردم صدور فرمان مشروطیت را جشن گرفتند. ....... مجلس یکم در ۱۸ شعبان ۱۳۲۴ هجری قمری در تهران گشایش یافت. نمایندگان به تدوین قانون اساسی پرداختند و در آخرین روزهای زندگی مظفرالدینشاه این قانون نیز به امضای او رسید. کشته شدن ناصرالدینشاه به دست میرزا رضای کرمانی که آشکارا انگیزه خود را قطع ریشه ظلم و نتیجه تعلیمات سیدجمالالدین دانسته بود، کوشش بیشتر در روند مشروطه خواهی را سبب شد. پس از مرگ مظفرالدینشاه، ولیعهد او محمدعلی میرزا شاه شد و از همان ابتدا به مخالفت با مشروطه و مجلس پرداخت. او در مراسم تاجگذاری خود نمایندگان مجلس را دعوت نکرد. میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان (اتابک اعظم) را که سالها صدراعظم دوره استبداد بود از اروپا به ایران فراخواند و او را صدراعظم کرد. از امضای قانون اساسی سر باز زد. پس از اعتراضات مردم به ویژه در تبریز، ناچار دستخطی صادر کرد و قول همراهی با مشروطه را داد. ولی هم شاه و هم اتابک اعظم همچنان به مخالفت با مشروطه و مشروطه خواهان مشغول بودند. اتابک اعظم را جوانی بهنام عباسآقا تبریزی با تیر زد و کشت. نشریه هفتگی صوراسرافیل در این دوران منتشر میشد و نقش مهمی در تشویق مردم به آزادیخواهی و مقابله با شاه و ملایان طرفدارش داشت. با توجه به ناقص بودن قانون اساسی که با عجله تهیه شده بود مجلس متمم قانون اساسی را تصویب کرد که در آن مفصلا حقوق مردم و تفکیک قوا و اصول مشروطیت آمده بود. محمدعلیشاه به مجلس رفت و سوگند وفاداری یاد کرد. پس از چند روز او و دیگر مستبدان با همراهی شیخ فضلالله نوری عدهای را علیه مجلس در اطراف آن جمع کردند و به درگیری با نمایندگان و مدافعان مجلس پرداختند. با بمبی که یاران حیدر عمواغلی به کالسکه حامل محمدعلیشاه انداختند به مقابله جدی با مجلس پرداخت و به باغشاه رفت و بریگاد قزاق را برای مقابله با مجلس آماده کرد. توپبستن مجلس بالاخره با فرستادن کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق حمله به مجلس را آغاز کرد. لیاخوف با نیروهایش مجلس را محاصره کردند و ساختمان مجلس و مدرسه سپهسالار را به توپ بستند. عده زیادی از مدافعان مجلس در این حمله کشته شدند. محمدعلیشاه لیاخوف را به حکومت نظامی منصوب کرد. و به تعقیب نمایندگان و دیگر آزادیخواهان پرداخت. ملکالمتکلمین و میرزا جهانگیرخان و قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابر محمدعلیشاه کشتند. پس از حمله به مجلس و دستگیری و اعدام آزادیخواهان، جنبش مشروطهخواهی با شکست روبرو شده بود. بسیاری از مشروطهخواهان مخفی شدند و برخی به خارج از ایران رفتند. پس از حمله به مجلس و پخش خبر آن، در شهرهای دیگر ایران شورشهائی برخاست. مردم تبریز با شنیدن خبرهای تهران به هواداری از مشروطه و مخالفت با محمدعلی شاه برخاستند. شاه نیروهای دولتی را برای سرکوب تبریزیان به آنجا فرستاد. ستارخان،باقر خان و حیدرخان عمواوغلی به بسیج مردم و سازماندهی نیروی مسلح برای مقابله نیروهای دولتی دست زدند. گروهی از ایرانیان قفقاز نیز به مردم تبریز پیوستند و به مجاهدان قفقاز معروف شدند. علی موسیو از یاران حیدرخان عمواوغلی و یارانش هم دستهٔمجاهدان تبریز را تشکیل دادند. محمدعلیشاه از تزار روسیه نیکلای دوم درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی درآمد. در اصفهان اعتراضات به بست نشینی عدهای انجامید و با پیوستن بختیاریها کار بالا گرفت. صمصامالسلطنه ایلخان بختیاری با نیروی مسلح زیادی به اصفهان وارد شد. برادر او علیقلی خان سردار اسعد نیز از اروپا به اصفهان آمد. در رشت انقلابیون گیلان به مقر حکومت حمله کردند و با کشتن آقا بالاخان شهر را گرفتند. در تهران هم دوباره کوششها بالا گرفت. بالاخره نیروهای گیلان به فرماندهی سپهدار اعظم از شمال و نیروهای بختیاری به فرماندهی سردار اسعد از جنوب به سمت تهران آمدند و در نزدیکی تهران به هم پیوستند. نیروهای مجاهدین گیلان و بختیاری در ۲۷ جمادیالاخر ۱۳۲۷ هجری قمری وارد تهران شدند و شاه و اطرافیانش به سفارت روس پناه بردند. انقلابیون مجلس عالی تشکیل دادند و محمدعلیشاه را از سلطنت خلع کردند و ولیعهد او احمد میرزا را به تخت نشاندند. بار دیگر مجلس شورای ملی تشکیل شد و ظاهرا دوره استبداد به پایان آمد و مشروطه خواهان پیروز شدند.
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني پاسخ سردار ملی ایران به روس من ميخواهم هفت دولت زير پرچم ايران باشد در تاريخ مشروطه، دورهاي كه با به توپ بستن مجلس شوراي ملّي (در دوم تيرماه 1278) از جانب محمد علي شاه و به فرماندهي سرهنگ لياخوف افسر روسي و برافتادن مشروطه از همة شهرهاي ايران و حتي از بسياري از محلات تبريز به جز محلهي امير خيز آغاز و با تسليم مجدد محمد علي شاه به خواستة آزاديخواهان تبريز و پذيرفتن دوبارة مشروطه از سوي او پايان يافت، به دورة «استبداد صغير» مشهور شده است. طي اين دوره كه كمابيش يازده ماه به طول كشيد، مجاهدان مشروطه كه در بخشي از تبريز از سوي قواي دولتي محصور بودند و در شرايط بسيار سختي با سماجت و رشادت عجيبي از آزادي و مشروطه دفاع ميكردند، حماسهها آفريدند. عاقبت نيز مشروطة بر افتاده از همة شهرهاي ايران را به آن بازگرداندند. در حالي كه دولت مستبد محمد علي شاه و عشاير و خانهاي مرتجع طرفدار دولت او با همة امكانات و همة قواي خود آن قسمت از شهر تبريز را مانند نگين انگشتري در ميان گرفته و راه ورود اسلحه و مهمات و آذوقه را به روي آنها بسته بودند و مجاهدان در محاصرة با همة قلت قوا و كمبود غذا و نبود اسلحه و مهمات كافي همچنان مقاومت كرده و در جنگهايي كه تقريباً همه روزه رخ ميداد، نه تنها نيروهاي مهاجم دولتي را به عقب ميراندند و تلفات زيادي بر آنها وارد ميساختند، حملات آنها را با شكست نيز مواجه مي كردند. بارها نيروهاي دولتي تا پاي ديوار كميتة حقيقت (ستاد ستارخان) پيش آمده و كار را يكسره يافته ميپنداشتند، ولي در اثر مقاومت سرسختانه ودقت شجاعت مجاهدان، به ويژه ستارخان شكست يافته و پاي به گريز مينهادند.در همة اين پيروزيها فرماندهي ستارخان و بيباكي و حسن تدبير و سرعت عمل او و تشويق و تشجيع مجاهدان از جانب وي عامل اصلي موفقيت آنان بوده است. براي درك صحيح آن شرايط و اثبات اين مدعا بد نيست نمونههاي چندي را به عنوان شاهد نقل كنيم. آغاز يورش نيروهاي دولتي به پايگاههاي آزادي خواهان تبريز در همان روز به توپ بستن مجلس در تهران نشانگر اين بود كه طرح اين حمله از پيش تنظيم شده بود. آنها فكر ميكردند همان طور كه مجلس شوراي ملي را در تهران در عرض چند ساعت مضمحل و حتي مشروطه را در همان روز در سرتاسر ايران برانداختند، كار تبريز را نيز با يك حمله يكسره خواهند كرد. ولي به زودي به اشتباه خود پي بردند. ديديم كه تا پايان كار نيز با اينكه از همة شهرها نيرو بر سر تبريز ريخته بودند، كوچكترين موفقيتي به دست نياوردند و حتي سرانجام شكست نيز خوردند. با رسيدن خبر به توپ بستن مجلس در تهران و برافتادن مشروطه در آنجا و حملة نيروهاي دولتي به تبريز، نمايندگان انجمن ايالتي تبريز نيز دست و پاي خود را گم كرده و عده اي مخفي و تني چند در سفارت خانهها بست نشستند، ولي مجاهدان بيباكانه در مقابل نيروهاي استبداد ايستادند و قدمي عقب ننهاده و به هر سختي كه بود ماندند تا شاهد پيروزي را در آغوش كشيدند. از همان روز بود كه ستار خان و باقر خان مانند دو گوهر تابناك درخشيدند و با حماسههاي خود دنيا را در حيرت فروبردند. در اين ميان پاخيتانوف كنسول روس در تبريز ظاهراً به عنوان ميانجيگري و دلسوزي به فعاليت پرداخته و مجاهدان را تشويق مي كرد كه دست از جنگ برداشته و از پادشاه ايران طلب بخشش نموده و امنيت خود را به دست آوردند. همين موضوع موجب اختلاف بين آزادي خواهان شد و عدهاي اسلحة خود را تسليم كردند و دايرة آزادي خواهان محدودتر شد و تنها محلّات اميرخيز و خيابان و دو گرد آزادي، ستارخان و باقر خان باقي ماندند. مجاهدان نوبر و مارالان نيز مرعوب شده، تصميم به تسليم اسلحة خود گرفتند و راه خيابان را به روي نيروهاي دولتي به سركردگي رحيم خان چلبياني قرهداغي باز كردند و او با دبدبه و كبكبه وارد شهر شده در باغ شمال اقامت گزيد (22 تير ماه 1287) و به جمع آوري سلاح پرداخت. مردم از ترس غارت شدن خانه رحيم خان خبر فتح تبريز را به محمد علي شاه تلگراف زد. بدين ترتيب محلة اميرخيز تنها نقطهاي بود كه هرگز حاضر به تسليم نشد. ستارخان كه از سالها پيش در تبريز به دليري معروف شده بود، در اين جنگها مردانگي و قهرماني زيادي از خود نشان داد. هيچ كس گمان نميكرد كه ستارخان با آن عده كم در مقابل آن همه نيروي دولتي تاب مقاومت داشته باشد و همه فكر ميكردند كه يكي دو روزه او نيز يا تسليم خواهد شد و يا فرار كرده جان خود را به در خواهد برد؛ ولي چنين نشد. ستارخان با دليري و كارداني خود در مقابل آن همه نيرو ايستاد و تسليم نشد دولتيان گمان ميكردند گرفتن يك محله كوچك و پيروزي بر چند مجاهد محصور و با كمترين امكانات كار سختي نخواهد بود، با تمام نيرو به اميرخيز حملهور شدند، ولي پس از يك روز جنگ شديد، كاري نكرده و عقب نشستند. فرداي آن روز پاخيتانوف كه از اين همه سماجت متعجب شده بود، به محلة اميرخيز آمده و به نصيحت ستار پرداخت و گفت بيرق از كنسول خانه فرستادهام، به بالاي در خانهي خود بزن و در زينهار دولت روس باش و حتي قرهسواراني تمام آذربايجاان را وعده داد كه از شاه به نام او بگيرد. در اين جا بود كه ستارخان آن جملة معروف خود را خطاب به كنسول روس گفت: «آقاي جنرال كنسول! من ميخواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايند، من زير بيرق بيگانه نروم.»
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني مشروطیت ريشه انقلاب مشروطيت را بايد در رفتار ظالمانه پادشاهان قاجار و تعدي و تجاوز شاهزادگان و وابستگان دربار و حكومت حاكمان ولايات و مداخله بيحد و حصر دولتهاي روس و انگليس در امور ايران و مخالفت مردم با آنها دانست. بر مسند كار، كساني حضور داشتند كه به جاي رسيدگي به امور مملكت و مشكلات مردم، با بذل و بخشش هاي بيدريغ به فكر استحكام موقعيت خويش بودند. با به سلطنت رسيدن مظفرالدين شاه، فساد در دربار و فقر و بيعدالتي در جامعه بيداد ميكرد. در ابتدا كليد حركت انقلاب مشروطه از اهانت به روحانيان شروع شد. از آن طرف، به دليل اهانت كارگران بانك روس به قبرستان مسلمانان و اجساد مردگان، مردم به ساختمان در حال احداث بانك روس حمله كردند و آن را ويران ساختند. از سويي جنگ روس و ژاپن باعث شد قيمت قند بالا رود و به اين بهانه دولت، دو تن از تجار و از مهمترين بازاريان تهران را به چوب بست. بازار تعطيل شد و مردم و روحانيون جمع شدند و به مسجد آمدند و مساجد به عنوان مهمترين پايگاههاي انقلابي وارد عمل شدند. در نهايت و پس از طي حوادث فراوان، حركت مردم با ارشادات و رهبري روحانيت آغاز گرديد و براي رسيدن به خواستههاي خويش كه يكي از آنها تأسيس عدالتخانه بود، ادامه مسير دادند و در اين راه، تحصن علما و مردم در صحن حرم حضرت عبدالعظيم در ري و سپس مهاجرت به قم باعث عقب نشيني دستگاه استبداد شد. نهضت به شيراز و تبريز و اصفهان نيز بسط يافت و مظفرالدين شاه که از هيجان مردم به وحشت افتاده و احساس خطر کرده بود، خواهی نخواهی در 14 جمادی الاخر سال 1324 ه.ق. به صدور فرمان مشروطيت و تأسيس مجلس شورای ملی مرکب از برگزيدگان ملت تن داد. با اعطای مشروطيت تحصن روحانيونی که خاک ايران را ترک کرده بودند با استقبال باشکوهی به پايان رسيد. هر چند در اين ميان، عدهاي آگاهانه و ناآگاهانه با پناه گرفتن در سفارت انگليس، براي استمرار سلطه غرب در ايران، شرط تحقق نظام مشروطه را به كارگيري قوانين و ارزشهاي غربي و آموزهها و دستاوردهاي رنسانس اعلام كردند و بر آن پاي فشردند. به طوري كه حاضر نشدند احكام حيات بخش اسلام و آموزههاي پيامبر اسلام (ص) و ارزشهاي حكومت علوي، معيار و شرط مشروطه باشد. اين مبارزه در مرحله بعد منجر به ايجاد نظام مشروطه و تأسيس مجلس شوراي ملي گرديد و به حكومت استبداد پايان داد. مجلس يکم در 18 شعبان 1324 ه.ق. با حضور شاه در کاخ گلستان گشايش يافت و در آخرين روزهای زندگی مظفر الدين شاه (14 ذيقعده 1324 ه.ق.) پنجاه و يک اصل قانون اساسی به امضای شاه رسيد. ================== محمد علی شاه از کار سودمند مجلس در تنظیم و تعادل بودجه سوء استفاده کرد. گفتیم که مجلس 380 هزار تومان از دریافت سالانه دربار کم کرد. این کاهش با محاسبههای منطقی، شامل مخارج ولیعهد که با پدر می زیست و سازمان جداگانه و مستقلی نداشت، هزینه خلعت بخشی که رسمی متروک بود، بخشش های غیرلازم دربار و افراطکاری های شاه می گردید. شاه با راهنمائی های سعدالدوله، به قاطرچیان و شترداران و فراشان و سرایداران و دیگر کارکنان دربار اعلام داشت که مجلس مواجب آنان را حذف کرده است و باید اعتراض کنند. این جماعت که افرادی جاهل و ماجراجو بودند، کار خود را با دشنام دادن به مجلس و نمایندگان آن آغاز کردند و هر چه به آنان گفته می شد که از مقرری آنان چیزی کاسته نشده، نمی پذیرفتند و حتی به منزل ناصر الملک رفتند و او را مورد اهانت قرار دادند.1 چون مجلس تیولداری را هم منسوخ کرده بود، تیولداران«خلع ید» شده،با تحریک آن اوباش از مشروطیت انتقام می گرفتند. پس از قتل اتابک، مخالفان مشروطیت از ترس، خود را طرفدار مجلس نشان می دادند و به تشکیل انجمن نیز دست یازیدند که یکی از آنها«انجمن فتوت» کنام حاج شیخ فضل الله نوری و سید علی یزدی و دیگر همراهانشان بود. در این احوال که عمله دربار به غوغا برخاستند، سردمداران آن انجمن هم به جنب و جوش افتادند و سعدالدوله نیز راهنمایشان بود. این سعد الدوله چه کسی بود؟ او مردی جاه طلب بود. حربه چنین اشخاص ایجاد نفاق، فساد انگیزی، تملق و طاووس صفتی است.وی ابتدا عشقی پرشور به مشروطه نشان می داد و در این راه تا جائی رفت که مردم او را «پدر مشروطیت» خطاب می کردند. اما او احترام مردم رانسبت به خود وسیله رسیدن به هدف قرار داد. می خواست رئیس دولت یا مجلس باشد. نمایندگان، یک شخصیت میهن پرست و کاردان یعنی صنیع الدوله را به ریاست مجلس برگزیدند. سعدالدوله با او به مبارزه پرداخت، ولی صنیع الدوله مردی خوش خوی و امین بود و با کسانی که با او ستیزه می کردندبا نرمی و استدلالی متین سخن می گفت. سعدالدوله که از ریاست مجلس و نخست وزیری مأیوس شد، منتظر نوبت نماند و از نمایندگی کناره گیری کرد و به دربار رفت و به محمد علی شاه درس سیاست و کشور داری می داد. اما همه تلاشش این بود که مشروطیت از بین برود وبا استفاده از تسلط معنوی خود بر شاه، در حکومت استبدادی آینده به صدر اعظمی برسد.2 بنا به تحریک سعدالدوله، سیدبحرالعلوم رشتی و سید محمد تقی هراتی و شیخ حسین قزوینی و یکی دو نفر دیگر چون نماینده بودند، فرصت کافی داشتند تا به تخریب استحکام مجلس بپردازند. نمایندگان مجلس نتوانستند آنان را از بدخواهی باز دارند و چاره ای جز این ندیدند که از عضویت مجلس عزلشان نموده، طردشان کنند.3 تحت تأثیر تعلیمات سعدالدوله، شاه نمایندگان مجلس را به دربار احضار کرد. مجلس هم چند نفر را فرستاد. شاه دستخطی را که تعلیمات معلمش بود ارائه داد. در آن دستخط آمده بود که مجلس باید قانون وضع کند و حق دخالت در امور مجریه و امور مردم را ندارد. موضوع دیگر آن که انجمن ها آسایش و آرامش شهر را به هم زده اند و در همه کار ها ،اعم از سیاسی و دولتی دخالت می نمایند. اگر غرض آنها نگهداری مجلس است که من سوگند خورده ام که در حفظ آن کوتاهی نکنم. این ایراد ها درست بود ولی در شرایطی که شاه پیوسته توطئه می چیند و وزیران را خود بر می گزیند و آنان حاضر نمی شدند توضیحی درباره کارشان به مجلس بدهند، اگر مجلس کوتاه می آمد، از بین می رفت.مجلس دستخط شاه را مورد بررسی قرار داد و در پاسخ نوشت مجلس هیچگاه از مرز خود تجاوز نکرده و این دولت است که مرزی برای خود نمی شناسد و برای کار مجلس مشکل ایجاد می کند. انجمن ها نیز طبق قانون اساسی آزادی فعالیت دارند، ولی هر گاه عملی بر خلاف قانون انجام دهند وظیفه دولت است که جلوگیری کند. کودتا به طور خزنده ای شکل می گرفت. شاه به امیر بهادر عنوان«کشیک چی باشی» داد. این واژه ترکی به معنی رئیس و فرمانده پاسداران است. وی بلافاصله هفت سد تن سوار از آذربایجان احضار نمود. وزیر جنگ در جریان این دو کار قرار نگرفت. زیرا از نظر قانون هر دو کار باید از مسیر وزیر جنگ انجام می گرفت. از این عمل دو هدف استنباط می شد. یکی اینکه محمد علی شاه نمی خواست به قانون تن در دهد و این اهانتی به مجلس بود. احضار سواران نیز خبر از توطئه می داد. قرار بود قزاق و سواران مسلح به ساوجبلاغ فرستاده شوند تا فرمانفرما، حکمران آذربایجان با غارتگران و آدمکشانی که در روستا ها غارت و قتل مرتکب می شدند، بجنگد. اما او را بدون قزاق و سوار رها کردند. شاه تمام قدرت خود را صرف به راه انداختن عشایر و سران آنان به غارتگری روستا ها و ایجاد ناامنی می کرد. یکی از کسانی که به اشاره شاه به دشمنی با مجلس نیروی چند سد نفری به راه انداخت، شیخ محمود ورامینی بود. شاه برای این شخص خلعت فرستاد. در همان ایام قاصدی را تفتیش کردند و نامه ای به خط شاه نزد او یافتند که به تنکابن برای پسران سپهدار نوشته شده بود که مردم را به آشوب برانگیزند. نایب حسین کاشی با پسران، گروهی را دور خود گرد آورده به غارت و آزار مردم و تجاوز به زنان و دختران پرداختند وچون دولت به شکایت های ملتمسانه مردم بی اعتنا بود، علما علیه نایب حسین و همراهانش فرمان جهاد دادند. نه کسی را یارای برداشتن اسلحه و جنگ با او بود و نه آن اشرار به آن فتواها ترتیب اثر دادند. حال ببینیم محمد علی شاه چه نیرو های مسلحی داشت. تشکیل نیرو ی قزاق بر می گردد به زمان ناصرالدین شاه . در آن زمان طبق قرارداد بین روس و ایران، یک هنگ تعلیم یافته مرکب از سوار و پیاده و توپخانه در تهران تشکیل شد. افراد و افسران جزء این هنگ ایرانی و فرماندهان آن به نام «مشاّق» یک سرهنگ و دو سروان روسی بودند. چون لباس افراد از روی لباس قزاقان روس تقلید شده بود، هنگ را فوج قزاق نامیدند. افراد را از بین ماجراجو و گستاخ و بی باک بر می گزیدند. افسران ایرانی نیز بیشتر از بقایای مهاجرین قفقاز که بعد از جنگ ایران و روس به این کشور آمده بودند انتخاب می شدند. دلیل آن این بود که افسران جزء ایرانی، زیر بار افسران روسی نمی رفتند.کلنل روسی رئیس قزاقخانه بود. اگرچه تحت امر وزارت جنگ بود، ولی به طور عملی دستور های خود را از سفارت روس می گرفت. در زمان مظفرالدین شاه، به سبب تمایل امین السلطان (اتابک اعظم) به روسها اختیار های کلنل زیاد شد. افسران به خرید گندم می پرداختند و در موقع قحطی و گرانی نان، دکان نانوائی باز می کردند و با گرانفروشی ثروتی بر هم می زدند. در آغاز مشروطیت، عده ای از قزاق ها خود را آزادیخواه می خواندند، ولی مردم به آنان اعتماد ی نداشتند و معتقد بودند که قزاقان از صدر تا ذیل جاسوس روس هستند. علاوه بر این، قزاق بودن شغل آبرومندی نبود و افراد با سواد و خانواده دار وارد این رسته نمی شدند و تنها افراد بی سرو پا که گستاخی زیاد ی داشتند وارد جرگه قزاق ها می شدند. در زمان محمد علی شاه، رئیس قزاقخانه کلنل لیاخف بود و یک روسی دیگر به نام شاپشال معلم روسی شاه بود و او را به اعمالی تشویق می کرد که سفارت روس مصلحت می دانست. محمد علی شاه می دانست که كنترل قزاق ها به دست او نیست، از اینرو درصدد برآمد هنگی از سربازانی تشکیل دهد که بسیار خشن و مردم آزار باشند، ولی به او وفاداری را از حد بگذرانند. محمد علی شاه با توجه به ارزیابی هایی که مشاورانش از نیروی قزاق می کردند قبول کرد که نمی تواند به این هنگ که زیر دست روس بود اطمینان کند. او متوجه شد که روسها با وجودی که ضد مشروطه بودند نمی خواستند در دنیا خود را به دشمنی با مشروطه ایران بدنام کنند. به ویژه اینکه قوای عمده آنزمان عبارت بودند از عثمانی، انگلیس، اسپانیا و آلـمان. کشورهای دیگر اروپائی نیز قدم به میدان سیاست آسیا گذاشته بودند که نیرومند ترین شان فرانسه بود. روسیه یک بار از اتحاد انگلیس و عثمانی دچار شکست شده بود و به همین جهت نمی خواست بار دیگر موقعیت خود را در معرض خطر قرار دهد. مسئله مهم دیگر این بود که عده ای از افراد و افسران و قزاق خود را طرفدار مشروطه می خواندند. در چنین شرایطی سرکوب مشروطیت با قزاق ها نه تنها اطمینان بخش نبود، بلکه امکان داشت نیرو های قزاق با محمد علی شاه وارد جنگ و مبارزه شوند. محمد علی شاه و یارانش در جستجوی یک نیروی با وفا بودند. پس از مطالعات وکسب آگاهی از آگاهان به این نتیجه رسیدند که فوجی از سیلاخوری ها که نامی از آزادی و مشروطه نشنیده اند، تشکیل دهند. سیلاخوری ها طوایفی لفر بودند که در بخش شمالی بروجرد زندگی می کردند. این فوج تشکیل شد و در تعلیماتی که به ایشان داده می شد، نمایندگان مجلس و آزادیخواهان را بابی و بی دین می خواندند و سربازان سیلاخوری این ادعا ها را با همه وجود فراگرفتند و آرزو داشتند خداوند به آنان سعادت کشتن عده ای از این «بابی» ها را ببخشد.5 در قبال اینهمه توطئه چینی دربار، مجلس با بی اعتنائی روز ها را می گذرانید. در یک جلسه خصوصی، ناصرالملک که نخست وزیر بود گفت:«در پشت پرده به طور نهانی بر نامه هائی به زیان مجلس در حال اجرا است؛ با اینهمه مجلس خود را آماده دفاع از موجودیت خویش نمی کرد. امیر بهادر چند سد سوار احضار کرد، ولی مجلس جزء ایراد یک سخنرانی تند کاری انجام نداد. ظل السلطان در تهران برای به دست آوردن تاج و تخت به هر دری می زد. مجلس می توانست با ایجاد رابطه با او محمد علی شاه را بترساند و هر طرح کودتا را بی اثر سازد. بی گمان افراد باهوش در مجلس بودند که عقلشان به اینگونه بنیان افکنی ها می رسید، ولی شاید اشکال هائی در کار بوده است. هر چه منبع در اختیار داشته باشیم چون در مجلس حضور نداشته ایم نمی توانیم موقعیت نمایندگان را درک نماییم. اگر فرض کنیم در مجلس افراد ی برای شاه جاسوسی کرده اند برای طرح دوستی با ظل السلطان ریختن، نیاز به جاسوس بود که شاه را آگاه می ساخت و دل او را خالی می کرد. پس مشکل های دیگری در کار بوده است که ما از آنها آگاه نیستیم.» درباره بی تفاوتی مجلس یکی از نمایندگان گفته بود طرح آنان مظلوم نمائی است . این نشان می دهد که مظلوم نمائی یکی از هدفهای مجلس بوده. این روش مذهبی شیعه است، نه راه و رسم سیاسی نمایندگان مردم.صائب تبریزی گفته است: اظهار عجز پیش ستمگر روا مدار اشک کباب مایه طغیان آتش است در همان زمان انجمن های تهران در یک جلسه عمومی نامه ای به شاه نوشته و از او خواستند تا سعدالدوله 6 وامیر بهادر را از دربار بیرون کند و اگر به این درخواست ترتیب اثر ندهد مردم این کار را بر عهده خواهند گرفت. به دنبال این نامه هر روز در مدرسه سپهسالار ملک المتکلمین و سید جمال از بالای منبر از شاه و دربار بدی ها می گفتند و به ذهنشان خطور نمی کرد که شاه می تواند در چند ساعت انجمن ها و مجلس را دود هوا سازد. این کار انجمن ها را که بدون مجهز کردن افراد مسلح و گماشتن آنان در جا های حساس از بد طینتی شاه در امان نمی گذاشت. آنان یک بفعد قضیه را در نظر می گرفتند و آن پشتیبانی افکار عمومی از مجلس بود، اما از خام طبعی در نظر نمی گرفتند که افراد بی سلاح نمی توانند در برابر توپ و تفنگ مقاومتی کنند. ناصر الملک که احساس می کرد مردم روزهای سختی را در پیش خواهند داشت، استعفاء کرد. مجلس از شاه علت استعفای ناصر الملک را جویا شد. در ضمن لازم دانست دسته قراولان مخصوص برای تأمین نظم بهارستان برقرار شود. شاه چنین پاسخ داد:« ناصر الملک نوکر محترم دولت است. بر حسب استدعای خود، او مرخص شد حالا هم دستخط تلگرافی صادر شد که درمسافرت مجاز است و در هر نقطه که باشد در جرگه محترمین رجال دولت محسوب و مورد مرحمت خواهد بود. مستحفظ مجلس مقدس از لوازم است. قرار و ترتیب این کار را مجلس با وزیر جنگ بدهد»7 ادامه دارد. 1- کسروی، احمد تاریخ مشروطه ایران ص 492 2- خاطرات حاج سیاح صفحه های 568- 569 3- همانجا ص 569 4- مستولی- عبدالله، شرح زندگانی من جلد دوم صفحه 259 5- همانجا ص 260 6- مهدی قلی هدایت در صفحه 162 خاطرات و خطرات می نویسد«سعدالدوله را اوایل اب الملت(پدر ملت)گفتند بیجا و حال ام العلت(منشاء بلاها) می خوانند بجا. 7- هدایت، مهدی قلی. خاطرات و خطرات صفحه 160
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني تفنگداران طرفدار مشروطیت علاوه بر پشت بامهای مجلس ، مدرسه سپهسالار ، انجمن آذربایجان، انجمن مظّفری خانه ظلّ السلطان و خانه بانوی عظمی خواهر ظلّ السلطان، خیابان چراغ گازرا هم سنگر بندی کرده بودند. یک خبرنگار روسی که از طرفداران آزادی کشورش و علاقه مند به مشروطه خواهان بود، به نام « مامانتوف» به بیشتر جبهه ها سر می زد و گزارش تهیه می کرد. درباره توطئه چینی قزاقان روسی و محمد علی شاه می نویسد:« در ساعت هشت شب، شاه لیاخوف را به باغشاه خواست و دستور کار فردا را داد. [size= 3 ] او چون به خانه خود در نزدیکی قزاقخانه بازگشت، افسران روسی را احضار کرد و چگونگی را با آنان در میان نهاد، سپس دستور داد که فردا میرپنج 1 علی آقا( سر لشگر نقدی بعدی)با (120)تن از قزاقان تحت فرماندهی خود مدرسه سپهسالار را فرا گیرد.چهار توپ در میدان جلو مجلس گزارده شد.میدان مزبوردر قدیم دارای درختان بسیار بوده است. سواران زیر دست میر پنج قاسم آقا( برادر علی آقا) در خیابانها ی پیرامون مجلس مستقر شدند تا مردم را از انبوه شدن باز دارند. ساعت پنج صبح روز بعد میر پنج علی آقا با قزاقان خود روانه گردید. بیم آن بود که مجاهدین آنان را هدف شلیک قرار دهند، امّا او پروا ننمود. به حیاط مدرسه رفت و آنجا را گرفت و اجرای امر را به لیاخوف اطلاع داد. چند دقیقه بعد یک دسته از آزادیخواهان از درون مدرسه بیرون ریخته با فشار خود قزاقان را پس رانده از مدرسه بیرون کردند و در را بستند. قزاقان که دستور تیر اندازی نداشتند در پشت در صف کشیده، ایستادند. چون لیاخوف بر این رویداد آگاه شد، فرمان داد ازدسته های دیگر قزاق 250 سوار، 25 پیاده و چهار توپ برابر مجلس بیاورند. ساعت هفت صبح این عده جلو مجلس رسیدند و لیاخوف با شش تن از افسران روسی با درشکه به آنجا آمد. لیاخوف میدان بهارستان و پیرامون آن را بازدیدکرد و دستور داد از چهار توپ یکی را در خیابان دروازه دولت، دیگری را در خیابان روبروی آن و سوم و چهارم را در خیابان شاه آباد نهادند و دهانه همه آنها را به سوی مجلس گردانیدند و گرداگرد هر توپ دسته ای از قزاق ، سوارو پیاده جا دادند. سپس لیاخوف با درشکه به باغشاه رفت تا شاه را آگاهی دهد .» علاوه بر اینها تعداد دو هزار قزاق موضع گیری کرده بودند. یک فوج سرباز سیلا خوری را نیز لیاخوف به مراقبت درهای شرقی مسجد و مجلس گمارد. علی خان ارشد الدوله که تا چندی پیش از آزادیخواهان سرشناس و ریئس انجمن مرکزی بود از سوی شاه در جنگ شرکت داده شد. قراقان و سربازان از ورودو خروج نمایندگان و دیگران به مجلس جلوگیری می کردند. شماری از نمایندگان و شخصیت ها مانند بهبهانی، امام جمعه خوئی، مستشار الدوله، ابراهیم آقا، ممتاز الدوله، حکیم الملک و محمد صادق طباطبائی و عده ای از پیروان دو سیّد در مجلس بودند. افزون بر انان، میرزا جهانگیر خان صو راسرافیل مدیر روزنامه صور اسرافیل و ملک المتکلمین و قاضی ارداقی به مجلس پناهنده شده بودند. گروه انبوهی برای حمایت از آزادی روبروی مجلس بودند. سید جمال الدین افجه ای هم با کهولت سن با چند سد تن از پیروان از خانه خود به سوی مجلس به راه افتاد، هنگامی که مقابل منزل ظل السلطان( وزارت فرهنگ بعدی) رسیدند، افسران روسی خواستند آنان را باز گردانند.امّا چوموفق نشدند برای ترساندن آن جماعت دهانه توپی را به سوی آنان گردانیدند و بدون گلوله به هوا آتش کردند. از صدای آن، خرافجه ای به زمین خورد و مریدان به یاری افجه ای شتافتند. یک افسر رروسی برای آنکه آنان را بیشتر بترساند با تپانچه خود گلوله ای به هوا شلیک کرد. سربازان و قزاقان پنداشتند شلیک تپانچه فرمان حمله است. قزاقان به شلیک پرداختند و آزادیخواهان هم که مجاهد نامیده می شدند به سوی قزاقان به تیر اندازی پرداختند. از پیروان بی اسلحه افجه ا ی آموزگار جوانی به قتل رسید و یک تن دیگر هم زخمی شد. افجه ای در این هنگامه مانده بود. وزیر اکرم خانه بانوی عظمی( خواهر ظل السلطان) را باز کرد، افجه ای و پسران و همراهانش را به داخل برد. قزاقان سنگری نداشتند و تیر اندازان مجاهد تلفات زیادی بر آنان وارد ساختند و به عقب نشینی مجبورشان کردند. در این احوال یک افسر روسی با توپ به شلیک پرداخت. جنگجویان دستور داشتند به سوی افسران روسی تیز اندازی نکنند.2اگر این دستور داده نشده بود توپچیان روسی کشته می شدند. حتی لیاخوف که با افراد ستاد خود به میدان بهارستان آمده بود نابودیشان کار ساده ای بود.اگر چنین روی می داد اوضاع تغییر می کرد. تنها تدبیری که مجاهدان اندیشیدند این بود که اسبها و قاطر هائی را که گلوله های توپ حمل می کردند وزیر درختان پنهان بودند ازپا در آوردند تا گلوله به توپ ها نرسد. لیاخوف قراقانی را به باغشاه فرستاد تا توپهای بیشتری به میدان بیاورند. توپ ها پیاپی به ساختمان مجلس و گنبد و گلدسته های مسجد سپهسالارآتشباری می کردند. در پشت ساختمان مجلس شکافی در دیوار ایجاد شد. بهبهانی و طباطبائی و همراهان از آنجا خارج شدند و خود را به پارک امین الدوله رسانیدند. تفنگداران که تعدادشان کم بود و امید کمکی نداشتند سنگر ها را ترک کردند. نحستین کسی که مجلس را به توپ بست ارشد الدوله بود و اول کسی در مجلس را برو روی قزاقان باز کرد. همین ارشد الدوله بود. به پاداش آنهمه«خدمت» لقب سردار ارشدو آجودانی شاه را باهم گرفت.3 انجمن آذربایجان و میرزا صالح خان وهمراهانش به جنگ ادامه دادند. لیاخوف دستور داد توپ ها انجمن و خانه بانوی عظمی را هدف قرار دهند.«مامانتوف»خبرنگار آزادیخواه روسی در گزارش خود چنین می نویسد:« توپ چند گلوله انداخت. از خانه بانوی عظمی تیر انداز زبر دستی توپچیان را یکی پس ازدیگری به خاک هلاک افکند. میر پنج فرمانده توپخانه پهلوی لیاخوف به سختی زخمی گردید. پس از برگرداندان توپ به این خانه و گلوله باران ها توانستند تیر انداز هراس انگیز را که بیش از ده تن را زده بود، دور کنند.»4 پس از چهار ساعت جنگ ،آزادیخواهان شکست خوردند و صداهای رعد آسای توپ ها و شلیک تفنگ ها خاموش شد. سربازان سیلا خوری و دسته های اوباش، مجلس، خانه های بانوی عظمی و ظل السطان و انجمن آذربایجان و انجمن مظفری را وحشیانه غارت کردند. حتی در و پنجره ها را هم کندند و با خود بردند.«مامانتوف» نتیجه جنگ را چنین ارزیابی می کند.بیش از 450 تن از قراقان پا در میان جنگ نداشت. از این شماره 24 تن از جمله دو افسر کشته شد، 35 قزاق و پنج افسر سخت زخمی شدند. چهل قزاق و یک گروهبان روسی رخمهای سبک برداشتند. سی اسب کشته شد. این اندازه نابودی برای چهار ساعت جنگ سنگین است.» 5 قضاوت همه درباره قزاقان این بود که رفتار وحشیانه ای نداشتند و به غارت دست نمی بردند و طبق فرمان مافوق مردانه می جنگیدند. یک قزاق که درجه گروهبانی (وکیل باشی) داشت پس از پایان جنگ روانه قزاقخانه شد، ولی در خیابان چراغ گاز( امیر کبیر بعدی) به دست دو مشروطه خواه بر خاک افتاد. گروهی از تفنگداران طرفدار مشروطیت در آن خیابان با نیروی استبداد می جنگیدند. برادر مقتول که قزاق بود برروی نعش او می افتند و گریه و زاری می کند. بعد قمه خود را با خون آلوده می سازد و می گوید تا انتقام نگیرم آرام نخواهم ماند. پس از دقایقی سه قزاق دو آزادیخواه را دست بسته و طناب به گردن حضور فرمانده تیپ آوردند. قزاق دیگری دو تفنگ شکاری متعلق به اسیران رادر دست داشت. فرمانده تیپ گفت به خدا سوگند بخورید که اشتباه نگرفته اید. آنان سوگند خوردند که آن دو در خیابان چراغ گاز آنقدر جنگیدند که فشنگ هایشان تمام شد. این دو تن همان هائی هستند که وکیل(گروهبان) راکشتند. فرمانده تیپ گفت آنان را ببرید در میدان مشق دار بزنید تا باعث عبرت همگان شود. اسیران را با توسری و ضربت قنداق تفنگ به راه انداختند. آنان بدون آنکه ضعف از خود نشان دهند به سوی مرگ قدم بر می داشتند. اما در میدان در پیش چشم انبوهی ازمردم چند قزاق به همراه برادر مقتول قمه ها را بیرون کشیدند و به قطعه قطعه کردن آن دو آزادیخواه پرداختند. اوباش در کوچه ها و خیابان ها به مشروطه و آیت الله بهبهانی بد می گفتند. دو سیّد و امام جمعه خوئی و دیگران به پارک امین الدوله پناه برده بودند. امین الدوله که می ترسید پناه دادن به مجلسیان برایش درد سر به بار آورد ازپناهندگان اجازه خواست تا به خانه نیر الدوله برود و برگردد. اما از آنجا به باغشاه تلفن زد. دیری نپایید که مردم بی سرو پا و سرباز و نوکر و جلو دار به پارک ریختند و با هیاهو به سوی پناهندگان شتافتند.اول به عمامه داران حمله بردند. بهبهانی و طباطبائی و امام جمعه خوئی را با مشت و قنداق تفنگ و سیلی چنان زدند که رمقی برای آنان نماند. در این احوال تنها سخنی که از دهان بهبهانی بیرون می آمد لا اله الاّ الله بود. مهاجمان پس اززدن به کندن ریش سه مجتهد پرداختند. حاج میرزا ابراهیم آقا نماینده تبریز در مجلس ششلول خود را بیرون آورد تا از علما دفاع نماید ولی پیش از آنکه بتواند کاری کند کشته شد. پناهندگان را از پارک بیرون آوردند. در میدان مقابل پارک قاسم6 آقا با قزاق ها ایستاده بود. قزاقان که خویشانشان کشته شده بودند به آنان حمله بردند. قاسم آقا فریاد زد کاری نداشته باشید. ولی چون قزاقان اطاعت نکردند خود شوشکه کشید و به افسران هم دستور داد جلو آنان را بگیرند. همینکه آرامش برقرار شد، قاسم آقا پرسید آقایان را کجامی برید ؟ اعلیحضرت اینان را نخواسته اند. کسی پاسخی نداد. قاسم آقا گفت با این حالی که در آقایان می بینم گرسنه هستند. جائی را پیدا کنید تا غذا و چای به آنان بدهند و استراحت کنند. دو خانه ای را که در زدند حاضر نشدند آنا ن ر ا بپذیرند. درخانه سومی به محض دیدن سر و و ضع مجتهدان شروع کردند به بدگوئی به قاسم آقا که چرا با مجتهدان مااینطور رفتار کرده ای.قاسم آقا با متانت گفت خانم ها فعلاً وقت این حرفها نیست. غذا و چای را برای آقایان حاضر کنید ، و ترتیبی برای استراحت شان بدهید. پس از آن قاسم آقا به قزاقان گفت تا آنجا که می توانید درشکه بگیرید تا آقایان را به خانه هایشان برسانند. شخصی که مأمور نظمیه بود گفت اینها همین جا باشند تا از باغشاه کسب تکلیف کنیم.برای تماس تلفنی از خانه خارج شد و پس از بازگشت گفت دستور این است که آقایان را به باغشاه ببریم. قاسم آقا به ناچار تنوانست مخالفت کند. درشکه هائی که حاضر بودند آنان را به باغشاه بردند. به محض پیاده شدن، از طرف قزاقان سربازان مورد حمله قرار گرفتند. ولی حشمت الدوله که قصد خروج از باغشاه را داشت متوجه شد. برگشت و از درباریان کمک خواست و هجوم آورندگان را دور کردند. هر کس را به جائی برده زنجیر بر دست و پا و گردن نهادند. ملک المتکلمین و قاضی ارداقی و جهانگیر خان صور اسرافیل هر یک ترک اسبی نشستند. در بین راه در مقابل سفارت انگلیس جهانگیر خان فریاد زد ما آزادی خواهیم. قزاقی از پشت باشوشکه فرق او را مجروح ساخت. خون سراسر بدنش را آلوده ساخت. قاضی ارداقی نیز وسیله شوشکه سرش شکاف برداشت. در باغشاه هر دو را مورد مداوا قرار دادند. قزاقان به همه دشنام می دادند. ملک المتکلمین با صدای رسا گفت تا آنجا که شنیده بودیم قزاق ها تابع انضباط هستند و خود را خدمتگزار مردم می گویند. چه شده که اینهمه فحاشی می کنند؟ طولی نکشید که قزاقی به هم قطاران خود گفت فرمانده تیپ می فرماید اینها تا تکلیف شان روشن شود مهمان ما هستند و باید از آنان پذیرائی شود. قزاق ها با محبت سیگار به اسیران تعارف می کردند .شب همگی را به اتاق بزرگی بردند وپس از صرف شام میخ های زنجیرشان را به زمین کوبیدند و گفتند بخوابید. آیت الله بهبهانی را پس از سه روز زندانی در باغشاه، زنجیر از گردنش برداشتند و ده هزار تومان در اختیارش گذاشتند تا به عتبات برود. سعی می شد او را ازبیراهه ببرند تا مردم بر حالش آگاه نگردند. یکی از ملاهای کهنه پرست درباری برای امیر بهادر جنگ پیغام فرستاد که «پول دادن به آقا سید عبدالله(بهبهانی)صلاح نبود. می بایست مأخوذی او را از بابت موقوفه و تعارفی که از مردم گرفته است بکشید و از او بگیرید و او را گدا کنید تا دیگر قوه زندگی در او نباشد و عبرت دیگران باشد که احّدی جرأت نکند بر خلاف دولت اقدامی کند.»7 آیت الله طباطبائی مورد سفارش همسر شاه (دختر کامران میرزا) قرار گرفت و شاه او را با احترام آزاد کرد. او در«درکه» که متصّل به «اوین» بود اقامت گزید. این محل در آن زمان 12 کیلومتر با تهران فاصله داشت. شاه متقبل شده بود ماهی هزار تومان برای او بفرستد تا در حوالی تهران بماند. زیرا از حضور او در تهران واهمه داشت. اعضای خانواده طباطبائی نیز به زودی به او پیوستند. ظاهراً به اشاره محمد علی شاه ، امام جمعه تهران دعوتی از وکلای مجلس به عمل آورد که منزل امام جمعه خوئی که خودنماینده مجلس بود گرد آیند تا به حضور شاه بروند. مؤیدالدوله حاکم تهران با کالسکه شاهی آنان را به باغشاه برد. ابتدا در چاد ر امیر بهادر وزیر جنگ وارد شدند و بعد به حضور شاه رفتند. شاه در چادر خود ایستاده بود . به حاضران تعارف نشستن کرد. امام جمعه تهران طرف راست و امام جمعه خوئی در سمت چپ شاه نشستند و بقیه روبرو قرار داشتند. شاه از وقوع حوادث ناگوار اظهار تأسف کرد و افزود حاضر شده بودم سلطنت خود را روی این کار بگذارم. لکن چون دیدم دین اسلام ضعیف شده راضی نشدم در تاریخ بنویسیددر عهد محمد علی شاه اسلام از ایران رفت!!بعدوعده داد که پس از سه ماه انتخابات مجلس شورا و سنا به عمل آید.8 در مقاله بعدی درباره سرنوشت اسیران و فراریان بحث خواهیم کرد. به تاریخ 31 اکتبر 2005، سندیه گو- کالیفرنیا پانویس ها و یاد داشت ها 1- میر پنج فرماندهی بود که پنج هزار سرباز را فرماندهی می کرد. اما لزوماً این تعداد سرباز زیر فرماندهی او نبوده. 2- به یاد حکایت دهم از باب «درفوائد خاموشی» گلستان سعدی می افتیم که می گوید دزدان شاعری را برهنه و در هوای یخ زده آزاد کردند. در بین راه سگان به او حمله کردند. خم شد که سنگی بردارد. سنگ یخ زده بود. گفت«سگ را گشاده اند و سنگ را بسته.» 33- ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری نوشت«فتح این جنگ را ارشد الدوله نمود. چه جنگ با ملّت را مگر این سردار ارشد قبول کند والاّ آدم با شرف قبول نخواهد کرد.ص 159 جلد چهارم 4- تمام گزارش های «مامانتوف»از تاریخ مشروطه شادروان کسروی گرفته شده. 5- تاریخ مشروطه ص 606 6- قاسم آقا برادر سر لشگر نقدی بود. او نیز مانند برادرش خوش فطرت بود و در پی آزار مردم نبود. تا آنجا که می توانست با مجاهدان مدارا می نمود.
پاسخ : ظهور و سقوط پادشاهان قاجار و تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني تهران از خبر های آذربایجان مضطرب بود . از این رو پیاپی به وسیله تلگراف از رحیم خان طلب خبر می کرد. رحیم خان که از شاه مطالبه پول می کرد، می کوشید او را دلگرم سازد. از این رو خبر از پیروزی خود می داد. اما نمی توانست دم خروس را پنهان سازد. [size= 3 ] وی در تلگراف خود به شاه یاد آور می شود که «هزار سوار و دویست سرباز به محله امیر خیز(سنگر ستارخان) به اسلامیه آمده یازده محله هم هجوم آوردند، جنگ مغلوبه شد، آنچه که غلبه و شکستی بود به آنها دادم و چند نفر از آنها به قتل رسید. از سوار غلام(یعنی خودش) حسین پاشا خان سرهنگ، بهرامقلی سلطان(سروان) که صاحب منصب کافی و کارآمد بودند تصدق خاکپای همایونی شدند و چند نفر هم مجروح است...از طرف دیگر سوار که پنج روز است به مراغه فرستاده ام منتظر م که قورخانه توپ را برساند. بیشتر از این نبودن فشنگ و جیره است، قسم به نمک با محک، الان معطل فشنگ هستم. فشنگ و جیره، جسارت عرض می نمایم مرحمت نمی فرمایند. خود غلام آنقدر که می توانست از خود صد هزار دانه فشنگ گرفته به سوار دادم. همه را در این دعواها تلف کردند. استدعا از خاکپای مبارک این است عاجلافشنگ و پول مرحمت فرمایند... و تلگرافاً امر و مقرر فرمایند امیر معزّز از هزار سوار اردبیل و فوج اردبیل که به غلام مرحمت شده عاجلاحرکت بدهد. مقصد سوار و فوج پنجم ایلات در باغ صاحبدیوان اردوست. اردوی اهر امروز به آنها ملحق شود...»1 از محتوای تلگراف رحیم خان استنباط می شود که برای کسب پول و فشنگ و توپ و اعزام نفرهای بیشتر در جنگها طلب کمک می کنند زیرا «چند نفر» آنان را کشته ولی از تلفات سواران خود و سربازان را مسکوت می گذارد و تنها از کشته شدن سرهنگ و سروان سخن می گوید. ضعف قوای دولتی از آنجا معلوم است که از یک سو سواران و سربازان حمله می کنند و از سوی دیگر جنگجویان یازده محله هجوم می آورند ولی ستارخان همچنان سنگر خود را حفظ کرده است و رحیم خان نیز ادعّا نمی کند که از تکاوران ستارخان کسی را کشته است. درباره قتل«چند نفر» کسانی را می گوید که در خیابان با هزار و دویست سوار و سرباز جنگیده اند. اینهمه نگرانی شاه درباره تبریز نگرانی شاه محدود به تبریز نبود. بلکه از هر گوشه خبرهای اضطراب آور به او می رسید. خبری از تهران حکایت از آن داشت که«سی سد(300) نفر قزاق پیاده وسوار از میان شهر با موزیک به طرف آذربایجان حرکت می کردند. قزاقان گریه می کردند. معلوم نبود برای اینکه آنان را به جنگ مردم مسلمان می بردند ناراحت بودند یابرف و سرمای تبریز دل توی دلشان نگذاشته بود، یا از مردم آذربایجان می ترسیدند. به هر سبب بود 25 تن از آنان استعفا کردند.2 از خراسان هم خبرمی رسید که اوضاع مغشوش است و از سوی دیگر مأموران روس گمرک های شمال را تصرف کرده اند و بهانه این است که دولت ایران قسط وام های خود را نپرداخته است. این وام ها عبارت بود از تعهدات ناشی از قرار دادهای ننگ آور جنگهای زمان فتحعلی شاه بخش دیگر وام هائی بود که در زمان ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه برای مسافرت آنان به اروپا گرفته شده بود. آنچه بر نگرانی های شاه می افزود این بود که راه های شیراز و اصفهان و کرمانشاه ناامن بود و طبعاً داد و ستد های بازرگانی راکد بود. محمد علی شاه که خزانه اش خالی بود برای فریب افکار عمومی تولد امام رضا را جشن گرفت و در باغشاه توپ شلیک می کرد و مراسم آتش بازی به جا می آورد. در حالی که شاه می پندارد با اینگونه تظاهر های دینی می تواند خود را از مخمصه رهائی بخشد، در رشت و طالش و خراسان مردم قیام کرده بودند و در بعضی جاها دارالحکومه را هم اشغال کرده بودند. آصف الدوله از حکومت فارس برای نجات جان خود کناره گیری کردو شاه فرمانفرما را برای جانشینی او تعیین کرد ولی او نیز در رفتن تعلل می کرد. در این احوال سفرای کشور ها طی نامه ای از شاه خواستند تا مشروطه را به مردم برگرداند. شاه که روسیه را تکیه گاه خود می دانست پاسخ تندی داد و تصریح کرد که نباید در امور داخلی ایران دخالت نمایند. شاه مخارج خود را از راه فروش مشاغل مهم تأمین می کرد. یکی از اینگونه موارد برگرداندن سردار مسعود به پستخانه بود که شست هزار تومان از او «پیشکش» گرفت. این همان سردار مسعودی است که شاه از ریاست پستخانه معزولش کرد و روانه زندان نمود. کسی که در تحکیم استبداد تأثیر داشت شیخ فضل الله نوری بود، اما آشفتگی اوضاع موقعیت او را هم بین علما و هم در نظر شاه متزلزل ساخته بود. در انجمنی که شیخ مرتضی مجتهد حضور داشت، سخن از شیخ فضل الله به میان آمد و شیخ مرتضی گفت او مسلمانان را به جان یکدیگر انداخته. این چطورمجتهدی است که شاه را تشویق می کند برای خاتمه دادن به اغتشاش مردم مشهد، گنبد حضرت رضا را به توپ ببندند؟ شاه هم گفته بود مذهب شیخ فضل الله پول است.3 در هر گوشه ای از کشور رفتار سربازان قشر های بیشتری را از استبداد بیزار می کند. در اصفهان سرباز ی میوه می خرد ولی به میوه فروش پول نمی دهد. در نزاعی که بین سرباز و دکاندار روی می دهد مردم هم دخالت می کنند و سرباز را کتک می زنند. بعد طرفین شکایت به حاجی معدل معاونی دارالحکومه می برند. او حق به سربازانی دهد و دکاندار را چوب می زند. بازاریان دکان ها را می بندند و در مسجد شاه متحصن می شوند. اقبال الدوله هر چه اصرار می کند کسی حاضر به باز کردن دکان نمی شود. او نیز دستور می دهد مسجد و گلدسته آن را به توپ ببندند. عده ای دکان ها را می گشایند اما سرباز ها به غارت دکانها می پردازند. چند ساعت بعد ضرغام خان بختیاری با (300) سوار بختیاری وارد شهر می شود و بیش از سد سرباز و توپچی و اعضای حکومت را به قتل می رسانند و اقبال الدوله فرار می کند و به کنسولگری انگلیس پناهنده می شود. روز بعد صمصام السلطنه بختیاری وارد شد و مردم اصفهان از او استقبال به عمل آوردند. وی در ساختمان چهل ستون، محل جلوس شاهان صفوی استقرار یافت. زنان در بازار با قزاق ها طرف شدند، قزاقی گیسوی زنی را گرفت و او را کتک زد. مردم دکانها رابستند ولی بعضی از دولتیان با نرمش و خوش زبانی کاسبان را تشویق به گشودن دکانها کردند. 4 اکنون برگردیم به جنگهای سرنوشت ساز تبریزیان با نیروهای چند هزار نفری دولتیان. در تبریز دوگونه جنگ جریان داشت. یکی جنگ با تفنگ و توپ بین یازده محله با یک محله که ستاد ستارخان بود. دیگری با ادامه این گونه آتشبازی، سواران نیز با سرو صدا و غوغا حمله می کردند و اگر می توانستند پیشروی کنند بازار را غارت می کردند و به محل خود بر می گشتند. در این میان باقر خان هم از حملات همه جانبه در امان نبود. او سنگرهای جنگجویان خود را در خیابان قرار داد تا بتواند از فشار سواران و سربازان بر ستارخان بکاهد. روزهای چهارم و پنجم امرداد 1286 سواران تاخت و تازی نکردند وجنگ بین سنگرها ادامه داشت. روز چهارم امرداد پاشا بیگ از دلیران فداکار درنگهبانی ازبازار به شدت زخمی شد و پس از دوروز درگذشت. مجاهدان تبریز عمیقاً غمناک شدند زیرا او چنان دلاور بود که همه جنگجویان مجاهد دوستش داشتند. پس از مرگ او ستارخان نگهبانی از بازار را بر عهده مشهدی محمد علی خان سپرد. روز ششم امرداد نبرد از خیابان آغاز گردید. این بار فرماندهی دولتیان بر عهده شجاع نظام بود. وی بالای مناره صاحب الامر با محسن خان گوژپشت به تیر اندازی پرداختند و تیر هیچکدام از آنان به خطا نمی رفت و تعداد زیادی از مردم تبریز را از پا در آوردند. دولتیان از راه سید حمزه وششکلان حمله کردند ولی مجاهدان در پیشروی هشت تن از سواران را کشتند و تعدادی را هم زخمی کردند. به سواران نیروی کمکی رسید و چند تن از دلیران مجاهد به قتل رسیدند اما سواران درعقب نشینی بازار را غارت کردند و رفتند. دو روز جبهه ها آرام بود ولی روز دهم امرداد ستارخان جنگ را آغاز کرد. دو روز بعد سواران به امید تاراج از راه بازار به جنگ و فشار برخاستند. ولی حسین خان جوان، با سرو پای برهنه ازسنگری به سنگری می رفت و هر جا کار سخت بود به جنگ می پرداخت. او پس از چند ساعت دشمن را عقب راند. در همین روز مژده پیروزی آزادیخواهان عثمانی و مشروطه شدن کشور همه آزادیخواهان را شادمان کرد. 5 روز سیزدهم امرداد نیروهای دولتی تنها با توپ شهر را گلوله باران می کردندو مجاهدان نیز با غرش توپ ها آنان را پاسخ می دادند. حدود عصر سواران به قصد تاراج حمله کردند. مجاهدان با تفنگ به جلوگیری پرداختند و آنان را فراری دادند. کتاب بلوای تبریز تلفات سواران را نوزده تن شمرده است.6 دور روز بعد عده ای از روستاهای اسپران و گیوی داوطلبانه نزد ستارخان رفتند و در شمار مجاهدان درآمدند. آزادیخواهان تلگرافهائی محرمانه ازمقتدرالدوله و میرهاشم و رحیم خان به دست آوردند که برای شاه یا امیر بهادر مخابره کرده بودند، خلاصه هائی از بخش های مهم تلگرافها را در پائین می آوریم. مقتدر الدوله در تلگراف خود به شاه می گوید:«تبریز و اطراف به کلی خراب شده. شجاع نظام سفید مرندی راقبله عالم کامل می شناسند. دو نفر عالم بیچاره را که از مقتضیات سیاسی و مملکت داری بی اطلاعند آلت اجرای مقاصد فاسده و منافع شخصیه قرار داده...» میر هاشم در تلگراف خود به تهران می نویسد«نه حاکم با کفایتی و نه وزیر لشگر با سیاستی است.» به طور کلی تلگراف ها نشان می دهد که بین مقامات مؤثر اختلاف شدید وجود دارد و هر یک دیگران را جاهل و نادان می شمارد و خرابی کار را بر درستی دیگری می اندازد. رحیم خان و شجاع نظام که در مکاتبات خود با شاه ادعای بی فشنگی و بی پولی می کنند دروغ می گویند و تنها قصد دارد روی شکست ها و بی عرضگی خود پرده ای بکشد. یازده ماه جنگ تحمیلی را آزادیخواهان گذرانیدند. تا آن زمان هدف، نگهداری سنگرها و عقب راندن مهاجمان بود. مجاهدان پولی نمی گرفتند و حتی بهای فشنگ را از جیب خود می پرداختند. خبرهائی به ستارخان می رسید که از تهران گروه های تازه به آذربایجان فرستاده می شود. از شهر های آذربایجان نیز حاکمان دولتی کمک هائی برای جنگ با مجاهدان تدارک می دیدند. همه شواهد نشان می داد که جنگ به درازا خواهد کشید. انجمن تبریز که پیش از جنگ اداره شهر را بر عهده داشت و به کارها سامان می داد ، دیگر کار نمی کرد. اعضایش خود را پنها ن کرده بودند. سواران نیز پرچم آن را از سر در کندند و اثاثیه را غارت کردند. ستارخان به فکر افتاد که سرو سامانی به کارها بدهد. نخستین کارش انتخاب نمایندگانی برای انجمن بود. در آن شرایط انجام انتخابات آزاد امکان نداشت؛ لذا نمایندگان موقت برگزیده شدند. پرچمی هم برا ی نصب بر سر در فرستاد. گروهی زبده نیز برای دفاع از آن اعزام داشت. قبض هائی چاپ شد و اعانه گردآوری گردید. برای هر مجاهد روزی چهار قران مواجب تعیین شد. کسانی که از قفقاز به مجاهدان پیوسته بودند روش ساختن نارنجک را به دیگران آموختند. سواران و سربازان که هنوز نارنجک ندیده بودند از آن سخت می ترسیدند. برای اینکه در مضیقه فشنگ قرار نگیرند ستارخان سفارش کرد هیچ کس تیر هوائی و بی هدف خالی نکند. افزون بر این فشنگ های خالی را بدهند و در برابر فشنگ های پرشده بگیرند. زیرا به دستور ستارخان محلهای ویژه ای برای پر کردن فشنگ های خالی تعیین شده بود. کار دیگر ستار خان این بود که سنگر هائی در بازار ساخت تا بازاریان و بازرگانان را از تاراجگران در امان نگاه دارد. به تاریخ اول مارچ 2006، سان دیه گو، کالیفرنیا زیر نویس ها کتاب شناسی یاد شده در مقاله های گذشته با اختصار ذکر می شود. 1- به نقل ازتاریخ مشروطه کسروی صفحه 648 روانشاد کسروی نیز از کتاب«بلوای تبریز» به قلم حاجی محمد باقر ویجویه ای نقل کرده است. 2- تاریخ بیداری ایرانیان جلد چهارم صفحه 221 3- همانجا صفحه های 264و 266 4- همانجا صفحه 274 5- تاریخ مشروطه کسروی صفحه 650 6- همانجا به روایت کتاب بلوای تبریز صفحه 651 [/size] هرچه زمان می گذشت روزهای سخت تری پیش می آمد. فشار شاه برای در هم شکستن مقاومت تبریز رحیم خان و شجاع نظام و مقتدرالدوله را که برای تصرف تبریز عاجز بودند خشمناک می ساخت از اینرو بر تعداد افراد و مقدار اسلحه افزودند. دولتیان انبار مهمات مراغه را به لشگر خود انتقال دادند. هنگامی که فرمانفرما حکومت آذربایجان را برعهده داشت برای سرکوب کردها لشگر و مهمات سنگینی با خود به مراغه برد. اکنون همان مهمات شامل توپ ها و تفنگها و فشنگ کافی را به تبریز آوردند. افزون براین نصرالله یورتچی با چند سد نفر از سواران جنگ آزموده شاهسون به یاری دولتیان آمد. روز هفدهم امرداد را برای نابود کردن ستارخان تعیین کردند، بامداد آن روز سران نیروی دولتی یعنی رحیم خان، شجاع نظام، موسی خان مرندی، علی خان هجوانی، ضرغام و نصرالله یورتچی خود را آماده کردند . یک دسته را به خیابان فرستادند تا باقر خان را مشغول دارند تا او نتواند به کمک ستارخان بیاید. هفت هزار نفر از کوچه ها و بازارچه های مختلف به سوی امیر خیز، سنگر ستارخان به حرکت درآمدند. این مردان ، همه جنگ آزموده، بلند قد و تناور بودند. آنا ن شلیک را آغاز کردند. هر دسته کلنگ به دستانی با خود داشتند تا دیوارها را سوراخ سازند و از درون آنها خود را به سنگر ستارخان برسانند. حمله از جلو، سمت راست و سمت چپ آغاز شد تا کسی نتواند به یاری بیاید. انبوهی از سواران و سربازان قره داغی به فرماندهی ضرغام و یک دسته از تفنگداران دو چی به سردارای کاظم خان و نایب حسن دوسنگر را در دست راست ستارخان برداشتند. سواران یورتچی که پیشاهنگ بودند خود را به بازارچه استانبول یعنی نزدیک ستارخان رسانیدند. توپی را هم با خود آورده به شلیک پرداختند. مجاهدان ناگهان دشمن را نزدیک خود دیدند. با آنکه بیست و پنج تن بیشتر نبودند خود را نباختند و به جلو دروازه استانبول شتافته به تیر اندازی پرداختند. ستارخان که خونسردی خود را حفظ کرده بود، دلاورانه دستور داد توپ را از میدان اسب فروشان به جلو آورده به شلیک بپردازند. سواران جنگ آزموده دشمن تاریکی ناشی از دود را غنیمت شمرده،، هر چه توانستند جلو آمدند و ناگهان باران تیر بر سر مجاهدان فروریختند. از پشت سر هم سوراخی باز کرده از آنجا هم شلیک را شدت دادند. مجاهدان دربرابر آنهمه سوار پیاده تاب مقاومت نداشتند. توپ را که برایشان خیلی کارساز و از نظر جنگی باارزش بود ، رهاکرده راه فرار در پیش گرفتند. اما دو جوان از مردم «ویجویه» توپ را پناهگاه خود قرار داده به زد و خورد پرداختند. این قهرمانان نباید گمنام بمانند. نام یکی عباس و دیگری ستّار بود. نامشان را که بدانیم کسی آن دو را نمی شناسد. نمی دانیم پدر و مادرشان کیستند. اما می دانیم که آنهمه رشادت ها تحت تأثیر وطن پرستی و عشق به مشروطه در ضمیرشان به وجود آمده. داستان دلاوران گمنام را باید زنده نگاه داست و در هر محفلی که سخن از آزادی و دموکراسی پیش می آید نامی از آنان ببریم. در این جنگ که دو جوان با چند هزار برابر ایستاده اند ستار با گلوله کسانی که حامل «رأفت ملوکانه» بودند از پا افتاد. اما عباس به جنگ ادامه داد و چون فشنگش تمام شد دست به خنجر برد و با سواران در آویخت ولی آنان دستگیرش ساختند. آشکار بود با اسیران چه می کردند. آنان را با سنگدلی در حضور یاران خود سر می بریدند. سواران توپ را برداشته و از این پیروزی شادی کنان بازارچه استانبول را که نزدیک سنگر ستارخان بود آتش زدند. آنان با انجمن حقیقت به جنگ پرداختند. از هر طرف هزاران گلوله بر سر انجمن می بارید. توپها نیز غرش کنان هم ویرانی به وجود می آوردند هم رعب آور بودند. سران جنگجویان دولتی خود را در چند قدمی پیروزی نهائی می دیدند. ستارخان دوازده نفر بیشتر در اختیار نداشت. اما خونسرد باقی ماند و حتی در چنین وضعی می اندیشید که چگونه بر نیروهای دولتی که در نزدیکی سنگرش رسیده بودند پیروز شود. نبوغ نظامی این مرد بی سواد به او می فهماند که چگونه باید پاسخ گلوله های دشمن را بدهد. هیچ سرداری در این موقعیت جنگی مقاومت نکرده تا چه رسد به اینکه پیروز شود، هفت هزار نفر مجهزبه همه ابزار جنگی در برابر ستارخان و دوازده نفر همراه! دوست و دشمن پایان کار ستارخان را مسلم می دانستند. مردم محله امیر خیز دست زن و فرزندان خود را گرفته، خانه ها را ترک کرده به محله های دیگر می رفتند. سواران دشمن دم دروازه استانبول هشت کاروانسرای بزرگ راسنگرخود قرار دادند. دسته ای نیز از پشت بام مسجد کاروانسرا سنگر ستارخان را هدف قرار می دادند. در چنین وضع بحرانی حسین خان باغبان با دسته خود به یاری رسید. مجاهدان ویجویه نیز که فرار کرده بودند در دل نپذیرفتند ستارخان را تنها بگذارند. پس با جمعی دیگر همگی به یاری آمدند. حسین خان نگهبان سنگرهای بازار بود تا اجازه ندهد سواران بازار را غارت نمایند. مشهدی محمد علی خان نیز با افرادی خود را به یاری ستارخان رسانید. این ستاره نباید خاموش شود. مشکل این بود که دشمن سنگر ستارخان را احاطه کرده بود و اینان نمی توانستندبه سنگر راه یابند، به ناچار از پشت سر سنگر گرفته سواران را گلوله باران کردند. با شکافتن دیوار موفقیت دفاعی بهتری پیدا کردند. ظرف نیم ساعت دروازه استانبول را پس گرفتند. سواران یورتچی که در هشت کاروانسرا بودند به تنگنا افتادند. لابه می کردند که «شما را به حضرت خودتان قسم می دهیم» سبب اینگونه سوگند این بود که سواران گفته بودند مشروطه طلبان «بابی» هستند و آنان باور کرده بودند. حتی وقتی چند نفری که اسیر شده بودند می پنداشتند مشروطه خواهان نیزمانند دولتیان اسیران را سر می برند. از اینرو پیاپی لابه می کردند که «ما هم بابی می شویم!» به هر حال، جنگجویان آزادیخواه مسلمان بودن خود را برای آنان بیان می کردند و سواران قول می دادند که دیگر به جنگ آنان نخواهند آمد. نویسنده «بلوای تبریز» نوشته است ده ساعت تمام جنگ بود. حدود بیست تن از مجاهدان و هفتاد تن از دولتیان کشته شدند. نزدیک سد دکان در آتش سوزی از بین رفت و چند خانه در محله امیر خیز نیز تاراج گردید. دسته دیگری از دلیران محله «ویجویه» تفنگ برداشتند و به مجاهدان پیوستند. روز بعد رحیم خان، شجاع نظام و حاجی موسی خان به خیابان و نوبر یعنی سنگر های باقر خان (سالار ملی) حمله بردند. سبب فشار روزافزون این سران آن بود که محمد علی میرزا پیوسته آنانرا نکوهش می کرد. آمدن عین الدوله وسپهدار سران را دچا ر ترس کرده بود که مبادا آنان کار را یکسره کنند و آن لکه ننگی برای آنان باشد. آنان می خواستند پیش از رسیدن عین الدوله و سپهدار کار را به پایان برسانند. با همه خستگی دسته های متعدد نیز از راههای مختلف به سوی امیر خیز سنگر ستارخان آمدند چون یکی از سنگر های مجاهدان در مسجدی بود با گلوله توپ آن را ویران کردند و مجاهدان از آن سنگر عقب نشینی نمودند. دسته ای که از بستر خشک رودخانه می آمدند آن سنگر را گرفتند. جنگ شدت گرفت و سواران خود را تا نزدیکی انجمن حقیقت رسانیدند. ستارخان دستور داد با توپ دیوار پشت مسجد را بشکافتند و مجاهدان با گلوله باران دسته ای از سوارانی را که سنگر مسجد را اشغال کرده بودند از پا انداختند. دولتیان تصمیم گرفتند ستارخان را یا بگیرند یا به قتل برسانند. از سه سو انجمن حقیقت را محاصره کردند و پیش می آمدند. میزان تلفات سربازان و سواران خیلی بالا بود با وصف بر این به این تلفات اعتنا نکرده جلو می آمدند. چند بمب به سوی دولتیان پرتاب شد و گروهی از آنان کشته شدند. حسین خان هم به یاری ستارخان رسید و از پشت سر گزندهای سنگینی بر دولتیان وارد آورد. سر انجام هنگام غروب سواران و سربازان شکست خورده به جای خود برگشتند. در خیابان نیز رحیم خان با انبوهی از سواران خود تا غروب جنگید ولی بدون آنکه کاری از پیش ببرد به عقب نشینی پرداخت. به نوشته کتاب «بلوای تبریز» آن روز دویست و چهل و دو تن از دولتیان نابود شدند. از مجاهدان شش تن کشته و پنج تن زخمی شدند. فشار دولتیان در روز دوم موجب شد که افراد تازه ای تفنگ به دست به مجاهدان بپیوندند. محمد علی میرزا که هر روز در جریان خبر ها قرار می گرفت، هر چه نسبت به سران دولتی در تبریز توبیخ و تلخی نمود سودی ندید. به ناچار تصمیم گرفت سربازان و سواران و تجهیزات بیشتر بفرستد. با وجودی که با عین الدوله روابط بدی داشت مصلحت دید که از ظرفیت شرارت او سود جوید.لذا او را از راه دریای خزر به تبریز فرستاد تا به عنوان «فرمانفرمای کل» آذربایجان عملیات را زیر نظر بگیرد. از سوی دیگر نصر السلطنه معروف به «سپهدار تنکابنی» را نیز که جنگجویان زیادی در اختیار خود داشت مأموریت داد که زیر نظر فرمانفرمای کل به قیام ستارخان و باقر خان خاتمه دهد. سپهدار به سمت «رییس نظام آذربایجان» برگزیده شد تا به عنوان پرطمطراق خود برای نابودی مشروطیت دلخوش باشد. عین الدوله که به اردبیل رسید آوازه اش در آذربایجان پیچید. زیرا سالها صدراعظم مظفرالدین شاه بود که بیماری شاه را وسیله ای برای استبداد سیاه خود قرار داد و بر مردم ایران سخت گرفته بود. چنانکه رسم بود سران ایلات فرصتی به دست آوردند که با نزدیک شدن به او قدرتی به دست آورند. لذا آماده شدند که با او به میدان جنگ بروند. یکی از سران شاهسون پیش از رسیدن فرمانفرمای کل در «دوچی» به دولتیان پیوست که گفته اند «لینظر نفس ماقدمت لغد»(هر نفس باید ببیند برای فردا چه پیش فرستاده است.) عین الدوله که کسی او را در جریان اوضاع تبریز نگذاشته بود می پنداشت با چند وعده و وعید و مذاکره می تواند مشکل را حل کند و به شاه بفهماند که به سبب دانائی بدون جنگ کار را فیصله داده است. از این رو چند تن از شخصیت های مشهور را فرستاد تا با ستارخان گفتگو کنند. مغز گفتار او چنین بود که اسلحه خود را تسلیم نمایند و از «رأفت» اعلیحضرت، تقاضای عفو نمایند تا بتوانند به زندگی آرام و عادی خود نایل آیند. این پیشنهاد خود مبین این است که عین الدوله هیچ اطلاعی از اوضاع نداشت. همیشه رسم بر این بود که اگر کسی صاحب مقامی می شد، آگاهان ابتدا او را در جریان وضع طبیعی، اقتصادی، نظامی و روحیه مردم قرار می داد. اما در دربار قاجاریان هیچگاه چنین رسمی نبوده و به همین سبب پیوسته شکست خورده اند. ستارخان و باقرخان و سران انجمن پاسخ دادند، رحیم خان، ضرغام و شجاع نظام بر مردم تبریز تاختند و جمعی را کشتند و خانه ها و مغازه ها را غارت کردند. اگر عین الدوله والی آذربایجان است باید آنان را دستگیر نموده و به مجازات برساند. اگر چنین نکند ما او را به عنوان والی نمی شناسیم. با وصف بر این عین الدوله رشته گفتگو را پاره نکرد و می خواست وقت گذرانی کند تا نیرو و تجهیزات با سپهدار ازتهران برسد. مشروطه خواهان این ترفند او را می دانستند. عین الدوله دستور داده بود که سپاه ماکو نیز به تبریز بیاید و تا رسیدن نیروهای کمکی پیوسته از «رأفت ملوکانه» سخن می گفت. مشروطیت عثمانی کمک بزرگی به مبارزان آذربایجان می کرد. در سراسر ایران همه خاموش بودند جز تبریز. از این جهت ایرانیان مقیم عثمانی، هند و اروپا ازنظر مالی یاری های مؤثر به انجمن تبریز می رسید. در ضمن خبر های تبریز وسیله «انجمن سعادت ایران» که در استانبول تشکیل شده بود به پارلمان های اروپا در روزنامه های آن سامان می رسید. درقفقاز ایرانیان زیادی بودند که عده ای از آنان با سازمان های انقلابی برای سرنگونی حکومت تزارها همکاری داشتند. به طور کلی آزادیخواهان روسی با ایرانیان مقیم قفقاز برای کمک به مجاهدان تبریز می کوشیدند. یک دسته از مجاهدان قفقازی وارد تبریز شدند و در صف مجاهدان قرار گرفتند . کمک آنان بسیار مؤثر بود، چراکه هم در جنگ آزموده بودند و هم در ساختن بمب مهارت داشتند. حزب سوسیال دموکرات روسیه نیز که هر گونه مبارزات آزادیخواهانه را تقویت می کرد، دسته ای از افرادی را که در سپاهیگری سوابقی داشته اند به کمک تبریزیان فرستاد. سه تن جنگجوی گرجی نیز از بیراه با پاهای پیاده خود را به تبریز رسانیدند. در اینجا باید افسوس خورد که جوانان روسی و گرجی و قفقازی و عثمانی همه گونه یاری به مجاهدان تبریزی می رسانیدند ولی مردم شهرهای ایران اعم از نزدیک یا دور کمترین همدردی از خود نشان ندادند. نباید فراموش کرد که علمای نجف تلگراف هائی زننده به محمد علی میرزا فرستادند و فتوا صادر کردند که کسی با شاه همکاری نکند و مردم نباید مالیات بدهند و سربازان تحت فرمان او باید از خط فرمان خارج شوند. آنان چون بیسواد بودند ومقامات بالا اجازه نمی دادند متن فتواها به گوش آنان برسد تأثیری نداشت، اما مردم تبریز انجمن شهر را جانشین مجلس دانستند و اعلام داشتند تا مشروطیت به مردم پس داده نشود. انجمن تبریز جانشین مجلس شورای ملی خواهد بود. این تصمیم در پارلمان ها و روزنامه های اروپا منعکس شد و ضربت سختی بر اعتبار محمد علی میرزا وارد آمد. در ضمن درتبریز دو روزنامه منتشر می شوند. یکی «نامه ملت» و دیگری «روزنامه انجمن». چون چاپخانه ها را عوامل محمد علی میرزا از بین برده بودند این دو روزنامه با چاپ سنگی تهیه و منتشر می شد. در شماره آینده اتحاد سپاد ماکو و سپاهیان تهران و سواران عشایر همگی به سنگر ستارخان حمله می کنند در حالی که تنها 12 نفر در سنگر بودند.