1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    از تو تنها شدم

    شوق بازآمدن سوی توام هست
    اما
    تلخی سرد كدورت در تو
    پای پوینده ی راهم بسته
    ابر خاكستری بی باران
    راه بر مرغ نگاهم بسته
    وای ، باران
    باران ؛
    شیشه ی پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
    ...
    رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوگواران تو اند
    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینك ، اما آیا
    باز برمی گردی ؟
    چه تمنای محالی دارم
    ...
    من گمان می كردم
    دوستی همچون سروی سرسبز
    چارفصلش همه آراستگی ست
    من چه می دانستم
    هیبت باد زمستانی هست
    من چه می دانستم
    سبزه می پژمرد از بی آبی
    سبزه یخ می زند از سردی دی
    من چه می دانستم
    دل هر كس دل نیست
    قلبها ز آهن و سنگ
    قلبها بی خبر از عاطفه اند
    ...
    و چه امید عظیمی به عبث انجامید
    در میان من و تو فاصله هاست
    گاه می اندیشم
    می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
    تو توانایی بخشش داری
    دستهای تو توانایی آن را دارد
    كه مرازندگانی بخشد
    چشمهای تو به من می بخشد
    شور عشق و مستی
    و تو چون مصرع شعری زیبا
    سطر برجسته ای از زندگی من هستی
    ...
    تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
    من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
    چه امید عبثی
    من چه دارم كه تو را در خور ؟
    هیچ
    من چه دارم كه سزاوار تو ؟
    هیچ
    تو همه هستی من ، هستی من
    تو همه زندگی من هستی
    تو چه داری ؟
    همه چیز
    تو چه كم داری ؟
    هیچ
    ...
    آرزو می کردم
    که تو خواننده شعرم باشی
    راستی شعر مرا می خوانی؟
    نه، دریغا،هرگز
    باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
    کاشکی شعر مرا می خواندی
    ...
    چه كسی باور كرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
    ...
    حرف را باید زد
    درد را باید گفت
    سخن از مهر من و جور تو نیست
    سخن از
    متلاشی شدن دوستی است
    و عبث بودن پندار سرورآور مهر
    آشنایی با شور ؟
    و جدایی با درد ؟
    و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور ؟
    سینه ام آینه ای ست با غباری از غم
    ...
    من چه می گویم ، آه
    با تو اكنون چه فراموشیهاست
    ...
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
    در تمام در و دشت
    سوگواران تو اند
    در دلم آرزوی آمدنت می میرد
    رفته ای اینك ، اما آیا
    باز برمی گردی ؟
    چه تمنای محالی دارم
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    دردل من چیزی ست ...

    مثل یک بیشه ی نور...

    مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ...

    بروم تاسرکوه دورها آوایی ست ...

    که مرامی خواند
     
    *Mitra* از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    كاش توقحطی شقایق
    باز بشیم سوار قایق
    بشینیم بریم تودریا
    من وتو تنهای تنها
    ماهیا خیلی امینن
    نمیگن اگه ببینن
    انقدر میریم كه ساحل
    از من وتو بشه غافل
    قایق وباهم می رونیم
    میریم اونجاها می مونیم
    جایی كه نه آسمونش
    نه صدای مردمونش
    نه غمش نه جنب وجوشش
    نه صدای گلفروشش
    مث اینجا آهنی نیست
    خوبن اما گفتنی نیست
    پس ببین، یادت بمونه
    كسی ام اینو ندونه
    زنده بودیم اگه فردا
    وعده ء مالب دریا
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    عمري است كه با باده و مي واله و مستيم


    ما مي زدگان با سر زلف عهد ببستيم


    هرگز نرود از سر ما خاطر دلدار


    زيرا كه فقط آن بت عيار پرستيم.
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه من فقط یه چیزی از خدا می خوام واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه
     
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113


    در پس این پیچهای ِ سنگلاخ ِ ناگهان،

    ناگهان کلبه آرامش ، در باز می کند

    به میزبانی زخمهایی که یادگار سالیان ِ من است...



    سفر،عبور از زمان است نه زمین!...

    و برای من،

    که دستهای تو را در آغاز این زمان جستجو کرده ام،

    زمین سنگواره جاده ایست به قدمت سالهای تنهایی...



    بر رد پایم،

    بوته های سرما زده جوانه خواهند زد

    از بخار نفسم،

    ابرهای تکه تکه دشت را سایبان خواهند شد

    و پرندگان،

    بر تابوت قفسها غزل عاشقانه خواهند خواند...



    هیچ خاطری،خاطرات مرا باور نخواهد کرد

    که هیچ ستاره ای این همه سال در آرزوی سحر بیدار نمانده است...



    دیگر دستهایم خالی نیست...

    دستهای تو را که داشته باشم،

    تمام دنیا در دست من است!...
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    هر چند از آينه بي رنگ تر است،
    از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است،
    بشكن دل بينواي ما را اي عشق
    اين ساز شكسته اش خوش آهنگتر است!...
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    آخرین ستاره
    از کدامین کهکشان بود
    که آمدن یا نیامدنش را
    شرط ماندن یا مردن دلم کرده بودم
    میان آن هزار کوچه تو در توی بی انتها
    دست ودلم
    همه چشم بود و انتظار
    هر ستاره ای که دمید گفتم
    آی مردم
    این ستاره بخت من است که می دمد
    هر عابری که می آمد فریاد می زدم
    ای جماعت ناباور
    ترنج و کارد بدست بگیرید
    دلیل هزار بار مردن مرا ببینید
    این ماه من است که می آید
    ماندن یا مردن دلم را
    شرط آمدن یا نیامدنش کرده بودم
    یوسف نیامد
    و دستی بریده نشد
    و دلم . . . ! ؟
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    شب خوش زمستان
    خودم را تکه تکه کردم
    یک تکه درون واگنی به شرق می رفت
    که شاید ترا فراموش کند
    یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان
    می خندید و می رقصید
    و ترا می نوشید و زنده می شد
    یک تکه درون اتوبوسی که به غرب می رفت
    شاید ترا برای همیشه رها کند
    یک تکه از من بی پروا به شهر تو می آمد
    گریبان هر کسی را که بوی ترا داشت
    می بوسید و دلتنگی اش
    تمام می شد و باز می گشت
    یک تکه از من به روی اسبی رمیده
    شیهه می کشید و چهار نعل تا شمال می تاخت
    تا نقشت را به روی شن
    رو در روی دریا بکشد نا پایدار
    یک تکه از من مجنون وار
    چون فرهاد
    نقشت را به رخ تمام تاریخ می کشید
    یک تکه از من درون هواپیما به جنوب می رفت
    در کویر بذر گل رویت را سترون می کاشت
    مادر را می بوسید
    انکار و ناله ات را سر می داد و باز می گشت
    یک تکه از من
    ترا در مزرعه عشق می کاشت
    و خدا را می بوسید
    که زیبایی را در تو خلاصه کرده بود
    یک تکه ترا می شکافت
    هزار تکه با تمام توان ترا رج می زد
    یک تکه ترا تکذیب می کرد
    هزار تکه ترا تایید می کرد
    یک تکه خنجر صیقل می داد
    هزار تکه ترا وحشت زده مرهم می ساخت
    خودم را خودم را خودم را