دلم گرفته مثل آسمانِ غمگین تهران که به جای نیلگون اَبرها همدمِ مرگ و یاس است بوی باروت می دهد آغوشَش و به جای باران بُمب و موشک می بارَد کاش می شُد دوباره دید دید آن طلوع درخشنده خورشید و طنازی دلبرانه ماه را نمِ نمِ دلنشین باران و ترنم عشق در کوچه باغ ها را
حق حق تلخم و بشناس توی کوچه های خلوت این خود عشق عزیزم نه بهانست نه یه عادت غصه هام وبه تو گفتم اما چی ازت شنوفتم یه نفس هم نفسم باش نذار از نفس بیافتم گریه هامو تو ندیدی هر چی گفتم نشنیدی من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بریدی وقتی نیستی لحظه هامو با خیالت می گذرونم حتی تا آخر دنیا من برای تو می خونم وقتی نیستی حتی خورشید میشه مثل لحظه هام سرد با توام آهای مسافربا همین ترانه برگرد
زخم برداشتم اما نمردم ترک برداشتم اما نشکستم خمیده شدم اما له نشدم خسته شدم اما ادامه دادم این بود خلاصهٔ جوانیِ مان
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو همآغوشی یا نگاه گیج رهگذری باشد که از تو آب میخواهد و کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
گاهی دل می رود؛ برای دیدار کسی که در دیده نیست. بی هوا، درست وقتی که فکر می کنی همه چیز را به فراموشی سپرده ای. اگر چشم ها راضی شوند به نبودن و ندیدن، دل را که نمی شود راضی کرد. هرگاه دلتنگ شد، می رود سرکی می کشد و دلتنگ تر بازمیگردد.. گاهی دل می رود برای دیدار کسی که در دیده نیست، اما از دل نرفته و هنوز هم پیش رویش راه می رود، حرف میزند، می خندد، و بغض می کند. کافیست دل کوچکت برای کسی بتپد، آنگاه همه چیز، تو را یاد او می اندازد، حتی اگر خودش جلوی دیدگانت نباشد
گاهی دلت میخواهد دنج ترین گوشه دنیا بشینی و با خیال راحت دلتنگی هایت را پهن کنی دوستت دارم ها را فریاد بزنی برای کسی که قرار نیست هیچوقت بفهمد که دوستش داری …