من جایی را ترک کردم که در آن خوشحال نبودم و ترک آنجا نیز مرا خوشحال نکرد... اما میدانستم انسان در مکانی که بیمار شده هرگز درمان نمی شود
يك روز فكر ميكردم اگر او را با غريبه اي ببينم شهر را به اتش ميكشم اما امروز براي ديدنش حاضر نيستم حتي كبريتي روشن كنم
گفتم تو شيرين منی، گفتی تو فرهادی مگر؟ گفتم خرابت می شوم، گفتی تو آبادی مگر؟ گفتم ندادی دل به من، گفتی تو جان دادی مگر؟ گفتم ز کويت می روم، گفتی تو آزادی مگر؟ گفتم فراموشم مکن، گفتی که در يادی مگر؟ گفتم که خاموشم مکن، گفتی که فريادی مگر...؟
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران خواجه بفروختیم صد ره و باز به یکی حلقه غلامم کردی برو ای دوست حلالت نکنم زندگی را تو حرامم کردی عمر هجران تو هم گشت تمام لیک روزی که تمامم کردی باده به جامم کردی ، باده به جامم کردی