- داری به چی فکر میکنی؟ - به تو.... نه کسی منتظر است نه کسی چشم به راه… نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه! بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه
با همه فرق داشتم، شبیه به هیچکس نبودم، برای همین با انگشت اشاره مرا به هم نشان میدادند و سرخی لباسم را وسط سیاهی یکدست لباسشان انگشتنما میکردند. من تنهایی را انتخاب کردم، چون لباسی بود که به قامتمدوخته بودند، پیش از آنکه به دنیا بیایم.
کافهای تاریک بیست و چهار دقیقه روبروی هم بیست و چهار دقیقه سکوت رنگهای رفته را مجسم کن رویاهای گمشده در مه را راست میگفت نبودن بیشتر از بودن بود بلند شدم قهوه را حساب کردم و بیرون آمدم از دنیا
آدم ضعیفی نیستم.کسی که دیگران بخوان دستش و بگیرن و راه و نشونش بدند هیچ وقت نبودم.و هیچ چیز تو این دنیا خب نمیتونه خم به ابروم بیاره. اما ...یه وقتایی هست که میشینم فکر میکنم و میبینم که یه خستگی ای نامفهومی که ناشی از یه خلآ پیچیده و مرموز که هر کاری میکنم که از این حالت بیرون بیام و نمیشه ،وجود داره. من خودم میدونم که مشکل چیه.من خودم میدونم که باید یه کاری انجام بدم،اما نمیتونم.شرایط یه طوری دست به دست هم داده که مجبورم کرده بشینم و نگاه کنم . حس ضعیف بودن بهم دست میده.میخوام برم ولی پاهام بستس.نه اینکه نتونم،ولی عامل رفتنم،نرفتنه. این جور زندگی کردن مثل یه اتفاق بدیه که قراره لحظه به لحظه رخ بده. کاش میشد، برای ساعتی مُرد!
کاری که باید خیلی وقت پیش اتفاق میفتاد.ولی درست و غلطش نامعلوم بود. راهی و که به یک پیچ و خم میشد رفت،الان باید روزها برای رفتنش نقشه کشید. خیلی وقته خسته ام.ولی یه نور امیدی همیشه هست که بهت قوت بده،از جا بلندت کنه. از سخت شدن اوضا معلومه که یه مرحله جلوتر رفتم.
هر چند که بدترین و سخت ترین مشکل این راه ، بی انگیزه گی و دل سردی ونبودن شوق هستش وگرنه بقیش حل شدنیه.