برای نَفَسی آسوده زیستن، چارهیی نیست جز مِهی فشرده را گرداگرد خویش انگارکردن؛ مِهی که درون آن، هرچیزِ غمانگیز، محو و کمرنگ شود...
دلتنگی هایم را با هیچکس تقسیم نمی کنم... بگذار درین جاده پرپیچ و خم زمان دیروز ، امروز ، فردایم را در لابلای این جنگل تاریک جا بگذارم.
واژه ها چه رقصی میکنند میان انگشتانم! همچون تسبیحی در حال ذکر برای همین است که نوشته هایم بوی تو را میدهند برای همین است برایت آواز میخوانند همین چند واژه بی کلام و بادبادک وار از لمس ِ لبخندت اوج میگیرند.... تو هم پرواز واژه و نور هستی ....
گاهی نیاز است کمی برای خودت باشی قدم بزنی میان کافه ای که دوست داری چایت را بنوشی عاشق درو دیوار باشی موسیقی گوش کنی بخندی بغض کنی بخوانی خودت را بغل کنی فقط نگذاری میان این شلوغی ها از یاد رفته باشی همـــــــــین....
قهوه هاے ترڪ سیگارهاے انگلیسی میزهاے روسی آهنگ هاے فرانسوے همه حرف مرا می فهمند بغض هاے ایرانی ام را ڪجا ترجمه ڪنم