غروبا تو چشم مردم ‚ كه دارن می رن به خونه یه ترانه هست كه هیچوقت ‚ كسی اون رو نمی خونه غروبا تو دل مردم پر از حرف نگفته قصه ی این همه دیو و این همه زیبای خفته بگو به جز تو چه كسی رفیق بغض لحظه هاس ؟ میون این همه سكوت ‚ آوازه خون ما كجاس؟ چه بی حیا می چرخن ‚ عقربه های ساعت پشت چراغ قرمز‚ پیر می شن این جماعت غروبا تو راه خونه ‚ آدما رو خوب نگاه كن واسه دلتنگی این شهر ‚ یه ترانه دست و پا كن كی باید غزل بخونه ‚ توی بن بستای بسته ؟ كی باید آینه باشه ‚ واسه این دلای خسته ؟ بگو به جز تو چه كسی رفیق بغض لحظه هاس ؟ میون این همه سكوت ‚ آوازه خون ما كجاس؟ چه بی حیا می چرخن ‚ عقربه های ساعت پشت چراغ قرمز‚ پیر می شن این جماعت
قامت می بندم نمازعشقت رابه شکوفه های سرخ سیب وایمان می آورم به چشمانت زمان دیدار حالا اذان یک شهر حی الا خیرالعمل وفقط "من" اینجا بی تاب تر حا لا که قلم تند تر می دود وضو می گیردآب وآئینه اش تمام سپیدی آسمان چادرم می شود وآبی اش جانمازم آن وقت تنها ماه می تواند شود مُهر پیشانی ام چه منظره ای! تسبیح دستانم تمام ستاره هاست
ای تمام غزل ها فدایت پشت اندیشه ها رد پایت مانده بر شانه شعر هایم بار سنگین افسانه هایت با همین بیت های مه آلود می سرایم دلم را برایت هستیم جز همین شعر ها نیست باز می ریزم آن را به پایت جای صد زخم در سینه دارم از تو اما ندارم شکایت خلوت سرد و سنگین دل را پر کن از موج گرم صدایت از توچیزی نمی خواهم آری جز همین خلوت بی ریایت با تو باید شبی بود تا دید غیرت سبزت،ای بی نهایت
باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه زنانی که در آرامش رود باد را می نوشند و برای تو برای تو و باد آبهایی دیگر در گذرست شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد رفت بادها در گذرند م ازاد
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود دادم در این هوس دل دیوانه را به باد این جست و جو نبود هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار مشتاق کیستم رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت این است آن پری که ز من می نهفت رو خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت در خواب آرزو هر سو مرا کشید پی خویش دربدر این خوشپسند دیده زیباپرست من شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار بگرفت دست من و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان در دورگاه دیده من جلوه می نمود در وادی خیال مرا مست می دواند وز خویش می ربود از دور می فریفت دل تشنه مرا چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب دیدم سراب بود بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟ کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟ بنما کجاست او
می خواهم به شانهء تو باز آیم با کوله بار سنگین تجربه های میانسالیام. میخواهم شانهای باشی شانهای باشی آن شانهای باشی که بر آن بغض سالیانم بترکد و مرغان دریاییٍ گریه هایم هق هقٍ ترس و تردید را در آوازی بخوانند می خواهم چتری باشی چتری باشی بر اندام برهنهء اندوهم و مرا در آرامشی هزارساله پنهان کنی می خواهم به شانهء تو باز آیم با کوله بار سنگین تجربه های میانسالی ام.میخواهم آسمانی باشی آسمانی باشی آسمانی باشی گسترده و فراخ که ستارهء کوچکٍ تنهایی ام در وسعت آبیٍ آن بشکفد. میخواهم یاری باشی یاری باشی آن یاری باشی که مرا بشنوی و از تلخیٍ کلامم به لبخندی در گذری. میخواهم به شانهء تو باز آیم با کوله بار سنگین تجربه های میانسالیام. میخواهم کسی باشی کسی باشی آن کسی باشی که اعتماد مرا در نگاهی به من باز میگرداند.میخواهم امیدی باشی امیدی باشی آن امیدی باشی که روزم ادامهء کابوسٍ شبان دلتنگم نباشد میخواهم شانهای باشی شانهای باشی آن شانهای باشی که بر آن بغض سالیانم بترکد و مرغانٍ دریاییٍ گریه هایم هق هقٍ شبان ترس و تردید را در آوازی بخوانندمیخواهم به شانهء تو باز آیم به کوله بار سنگین تجربه های میانسالی ام.
همراه تنها در بی چراغی شبها می رفتم دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم ایینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند درها عبور غمناک مرا می جستند و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید خوشه قضا رافشردم قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم میان ما سرگردانی بیابان هاست بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست
چه سکوتی چه شبی.. جای یک عابر شب گرد غزل خان خالیست. جای مهمان خالیست.. جای عطر گل سرخ توی ایوان خالیست.. جایت ای دوست خوب زیر باران خالیست. روی قالیچه دل جای مهمان خالیست. جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست.. جای پای تو در این برف زمستان خالیست.. جای مهمان خالیست جای مهمان خالیست.. خواستم که فال بگیرم که تو کی می آیی.. دیدم که ای بخت که??فنجان خالیست. روی این برکه آب جای نیلوفر عریان خالیست.. جای مهمان خالیست
آبی بپوش وقت عــزا هم بــرای من خندان بیا به بدرقه ام ، پابه پای من هرچند ، تو که کوه دماوند نیستی تا نشکنی درون خودت در هوای من روزی که می برند مرا روی دستــها دنبال دست توست فقط چشمهای من حتی نخوان زدفتر شـــــعرم حکایتی تا در دل تو هیــچ نیـفتـــد بــلای من نذری بکن که آتش دوزخ نســــوزدم یک آسمان پرنده رها کن به جای من