میخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم و نام مقدست را با وضو بر لب بیاورم . همیشه میتوان با پاکی اشکت , روشنی چشمانت , و با گرمی دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگیت عاشقانه وضو گرفت . پس تا ابد دوستت دارم
فتاده روي موجي سرد و خاموش به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان به قلب کوچکش انبوه غمهـــا در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز ز غم سر را نهان در زير پر کرد کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته ز پا افتاده و غمگـــين نشسته دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد اميد از خود دل از دنيا گسسته نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ چه بازيها که دارد دست تقديـر بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها دل افسرده غمين افتاده در زير در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا شده تنـــها که تنهــــايي بميرد رسيده وقت مـردن آه و افسـوس که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم باز هم نام ترا در دل خود حک کردم و محال است از اين ايده خود برخيزم باز سايه بالای سرم باش عزيزم مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم
اين کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم هيچی نمونده تا من دوباره زيرو روُشم آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ، ديدی که چه ها کرد ديدی که سراسيمه دل از سينه جدا کرد ديدی که چه ها کرد با خـود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد ديدی که فقط آمدو يک دَرد دَوا کرد خيال نميکردم که تو ،يه روز عزيز من بشی از اين خزون بی کـَسی ،راه گُريز من بشی به فکر من نميرسيد ،اصلا بدونی عــشـق چيه اُونی که دنبال هوس ،يا اُون که عاشقت کيه مگه ميَشه تورو ديدو ،به تو از دو رَنگيا گفت تورو بايد ديدو بايد به تو از قـَشنگيــا گفت مگه ميشه که دُروغ گفت ،به توئی که نازنينی تـو خودت ميشناسی عشقو ،هرکجا اُونو ببينی خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی شبهای درازيست که در خلوت دل بيدارم در بَزم غريبانه ای از عشق تو دعوت دارم
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .
اينروزا جوون و پيرا همه از جان خود سيرن ظاهر , همه ميخندن ولی تو دل اســــيرن اينروزا نان تو دروغه حرف راست کشکه و دوغه تو چشـا يه دنيـا خورشيد ولی حيف دل بيفروغه يکی تا خرخرو سيره يکی در پی يک لقمه گيره يکی تو پيری پـر از شوق , يکی تو جوونی پيره عده ای مست وصالن , عده ای غرق خيالن عده ای اون بالا بالا , عده ای تو قعر چاهن به يک عده عشق حرامه به يک عده پاک و طاهر قـهـقـه هـمه بـلنده ولـی بـاور کـن بـه ظاهــر
رو تابلو های جاده ها , سر گذر پياده ها برات پيغام گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم واسه يه دنيا آدم يکی يکی نامه دادم از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم بيابونا ميدونن , آسمونا ميدونن , جنگل و کوه و صحرا حتی اونا ميدونن مسافرا ميدونن , همه زائرا ميدونن , اونايی که تو غارن خبر اين عشقو دارن حتی پری درياها , شاهزاده های روياها , سنگ صبورم ميدونه , قلعه نورم ميدونه , پرنده های آسمون , فرهاد کوه بيستون ساربون های صحراها , ماهيگيرای درياها , پروانه های باغچه ها , عروسکهای طاقچه ها , کفتر گنبد دور دور دورم ميدونه واست پيغوم گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم
تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است سهم من از گردش دور زمان شادی نبود بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سايه سياه سرگشم اسير دست آب می شود نگاه کن . تو آمدی از دورها و دورها ز ســرزمين عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها , ز ابر هـا , بلورهـا چه دور بود پيش از اين زمين ما به اين کبود غرفه های آسمــان کنون به گوش من دوباره ميرسد صــدای تــو صدای بال برفی فرشتــــگان نگاه کن که من کجا رسيده ام کنون که آمديم تا به اوجها مرا بشوی با شــراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه در شبان دير پا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا مکن مرا دگر رهــا مکن مرا دگر رهــا مکن