ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رويای وارونه ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران .................................................. ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران
پنج وارونه چه معنا دارد ؟! خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي - پنج وارونه چه معنا دارد پینوشت: من 1دونم خواهر ندارم ولی خب پیش میاد
یک چشم من از روز جدایی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم گفتم نگریستی نباید نگریست
یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط به اندازه دشت افسانه زندگی چنین است در سایه کوه باید از دشت گذشت
یا مقلب ، قلب ما را شاد کن یا مدبر ، خانه را آباد کن یا محول ، احسن الحالم نما از بدیها فارغ البالم نما .
هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است این زن صدایش آشناست؛ای وای بر من او زینب است
طبع من این نکته چه پاکیزه گفت سهل بود خوردن ِ افسوس مُفت مردمِ این مُلک ز که تا به مه هیچ ندانند جز احسنت و زِه هر کسی اندر غمی جانِ خود است فارغ از اندیشه نیک و بد است بعد که مُردم ،همه یادم کنند رحمتِ وافر به نهادم کنند گر برِ کناس بَری یاس را رنجه کنی شامه کَناس را زانچه پس از مرگ برایم کنند کاش کمی حینِ بقایم کنند دل به کفِ غصه نباید سپرد اول و آخر همه خواهیم مُرد
حاجیان رخت چو از مکه برند مدتی در عقب سر نگرند تا به جایی که حرم در نظر است چشم حجاج به دنبال سر است من هم از کوی تو گر بستم بار باز با کوی تو دارم سر و کار چشم دل سوی تو دارم شب و روز چشم بر کوی تو دارم شب و روز تو صنم قبله آمال منی چون کنم صرف نظر ؟ مال منی روی رخشنده تو قبله ماست مّردم دیدهء ما قبله نماست
یکی پرسید اندوه تو از چیست سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟ برایش عاشقانه مینویسم به مستی برای خاطر آنکه باید باشد و نیست