ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﺧﻢ ﮐﻨﺪ، ﻫﻔﺖ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺕ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ، ﮔﺎﻣﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭﺗﺮ ﺑﺮﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ . ﺍحساس ﻗﺪﺭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺣﺲ ﺭﻫﺎﯾﯽ، ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ
ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم… شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم!!! اما روزی … برای کامل کردن نقاشیمان به دنبال هم خواهیم گشت .. به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم….
ﺩﻟــــــــــــــــــﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ، ﺳـــــــــــــــﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑـــــــــــــﺎﻻ !.. ﺗﻼﻓﯽ ﻧﮑﻦ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺰﻥ ، ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺵ. ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ؛ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺰ ﺍﺳﺖ .. ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺪﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩ ﺯﺧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺎﺩﯾﺶ، ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﺑﻮﺩ… ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ. ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ،ﺭﻧﺠﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺗﺮ !.. زمین گرد است !!!!……..
گـــاهی بـاید به دور خـود یک دیــوار تنهایی کشید نـه بـرای اینکه دیگران را از خـودت دور کنی نه…. بلکـه بـرای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...
یه وقتایی باید رفت اونم با پای خودت باید جاتو تو زندگی بعضی ها خالی کنی درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه ولی بدون؛ یه روزی... یه جایی... بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده؛ خیلی...
آهی کشید غمزده پیری سپید موی افکند صبحگاه ، در آیینه چون نگاه در لابلای موی چو کافور خویش دید یک تار مو سیاه! در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد. در خاطرات تیره و تاریک خود دوید. سی سال پیش ، نیز، در آیینه دیده بود : یک تار مو سپید! در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای! اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان بگریست های های! دریای خاطرات زمان گذشته بود هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را از دور می شنید. طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر می رفت باز در دل دریا به جستجو در آب های تیره ی اعماق خفته بود: یک مشت آرزو...!
کاش می دانستی من سکوتم حرف است حرف هایم حرف است خنده هایم حرف است کاش می دانستی می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم .. کاش می دانستی کاش می فهمیدی کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند .. من کمی زودتر از خیلی دیر مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد .. تو نترس سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد .. کاش می دانستی چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت در زمانی که برای غربت ات ، سینه دلسوزی نیست تازه خواهی فهمید مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست ..
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که این جا بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است .. مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست ؛ زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد .. مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که دنیایش را ، همه هستی و رؤیایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد .. مهربانم ، ای خوب ! یک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور ! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم، ای یار ، یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی ..
حضورم را نمی خواهی ؟ دگر هرگز نمی آیم برایت هیچگاه دیگر شعری نمی گویم آوازی نمی خوانم برای آنکه شاید به رویایم نیامیزی دوچشمم را نمی بندم نمی خوابم مرا با تو پر است از خاطرات پر غبار گرد بگرفته مرا با تو درختان پر از یادیست کز حسرت و از ناکامی با تو خشکیدند و مردند و دگر هرگز نمی رویند دگرراهی به سوی تو مهال است بازبگشایم آری آری دگر هرگز نمی آیم ..