شب از مهتاب سر میره، تمام ماه تو آبه شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی تو رو آغوش میگیرم تنم سرریز رویا شه جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه تو رو آغوش میگیرم، هوا تاریکتر میشه خدا از دستهای تو به من نزدیکتر میشه زمین دور تو میگرده، زمان دست تو افتاده تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی تماشا کن، تماشا کن چه بیرحمانه زیبایی
من از زندگی تو هوات خستم ازت خستم و باز وابستم نگو ما کجاییم که شب بین ماست خودم هم نمیدونم اینجا کجاست بیا با هوای دلم سر نکن بهت راست میگم تو باور نکن از این فاصله سهم مو کم نکن بهت خیره میشم نگاهم نکن تو رنجیدی و دل ندادم بری خودم رو فراموش کردم تو یادم بری تو یادم بری، زندگیم سرد شه یه روز این پسر بچه هم مرد شه ولی هر شب از خواب من رد شدی به هر راهی رفتم تو مقصد شدی درست لحظه ای که ازت میبرم تحمل ندارم شکست میخورم نمیشه تو این خونه پنهون بشم بهم سخت میگیری آسون بشم اگه پای من جاده رو برنگشت فراموش کن بین ما چی گذشت
عشوه ات نقش جدیدی است که دیدن دارد ناز معشوق صواب است ... خریدن دارد رقص زلفت همه از کار جهانم انداخت این چه زلفی است چنین شور دویدن دارد گره از زلف دلم وا کن اگر دل داری رخ عیان کن ، دل من شور تپیدن دارد فارغ از هرچه طبیعت و جهانی دیگر این لبت میوه ی سرخی ست که چیدن دارد قصه ام گرچه که پایان ندارد اما آخرش فصل جدیدی ست ، شنیدن دارد من به دین تو نبودم ولی باور کن لب من بر لب تو ، عزم رسیدن دارد
ما هیچ گاه... همدیگر را به تامل نمی نگریم... زیرا مجال نیست... این گونه است که ... عزیزترین کسانمان را در چشم به هم زدنی... به حوصله ی زمان... از یاد می بریم...!!!
روزي عبور خواهي كرد از ذهن غبارگرفته ام در گذر از ميان خاكروبه ها نامي خواهي ديد (آشنا) و جمله اي كه هرگز به زبان نخواهم آورد...
ديگر نمي توانم بنويسم با وجود لرزش انگشتانم بغض درون سينه ام وآه آري آه نگاهي كه هيچگاه از ياد نخواهم برد من برگ برگ نوشته هايت را خواهم بوسيد و جايي نزديك انبوه كلاغ هاي يك باغ جان خواهم داد تا چشم هاي سياهم بفهمند محكومند به بي تو بودن محكومند به مرگ.
تمام زندگی ام را به خاک می بخشم تمام شوق کودکانه ام را شاید جسمم بید مجنونی شود و سخاوتش را با باد تقسیم کند.
گاهی دلت از سن و سالت میگیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه میبرد وآسوده اشک میریزد بزرگ که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی ..
عروسک کودکیم را باد برد عروسکی که گونه های کوچکش، مسموم بوسه های تلخ فراموشی شد عروسکی که تمرین مادرانگی بود در فضای بی مهری نیزارهای بیکران کودک شهر آفتاب سوزان، می خواست با تمام وجودش مادری باشد برای عروسک عریان ماههای بی مادری. حجم تو خالی عروسکم را باد برد و گوش های کودکیم هنوز صدای خنده های باد را می شنود.