ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺘﮑﺎﻥ ....... ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿـﻦ ..... ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ ..... ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻫﺎﯾﺖ،ﯾﮏ ﺗﺠﺮﺑـﻪ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺶ ....... ﻗﺎﺏ ﮐﻦ ....ﻭ ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻟﺖ ...... ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ ......... ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ......
همه ی قراردادها را که روی کاغذهای بی جان نمی نویسند! بعضی را روی قلب های هم می نویسیم... حواست به این عهدهای غیر کاغذی باشد... شکستَن شان یک آدم را میشکند!
گـاهـى … دلـت”بـه راه” نیسـت !! ولـى سـر بـه راهـى … خـودت را میـزنـى بـه “آن راه” و میـروى … و همـه ، چـه خـوش بـاورانـه فکـر میکننـد … کـه تــــو … “روبـراهـى”….!
وقت رفتن است یکی از این مهتاب شبهای آرام آرام میروم میگذارم زمان پر شود از هیاهویِ کر کننده ی تنهاییِ به جا مانده از هجرتِ زنی که تمامِ سرمایه اش چشمهایی بود در انتظارِ تبلور واژگانی نو من ... هوس مژگان سیاه تو را در هوای بدیهه سازیِ دیگری ترک میکنم من ... حضور شتاب زده تو را ترک میکنم من ... تو را ... لیلی ... مثل یک مجنون ترک میکنم میروم و تو ... فی البداهه به زندگی ادامه میدهی تقصیر کسی نیست ما ، در کنار هم بودن را ، نیاموخته ایم ما ، عشق را ، آنگونه که باید ، نیاموخته ایم .. { نیکی فیروز کوهی }
نگران چی هستی؟ گاهی خدا درها و پنجره ها را قفل میکنه زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه پس بخند
یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه بدی هاش یادت میره نامردیش یادت میره بی محبتی و رفتار سرد و تلخش یادت میره وقتی با بی رحمی تنهات گذاشت یادت میره فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه
راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن شوق سفرم هست در اقصای وجودت لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری از صافی عشقم ده و عین هنرم کن صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست باران من خاک شو و بارورم کن افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن شرح من و او را ببر از خاطر و در بر بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن