1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    سرم سنگینی حرفی را دارد
    که توان گفتنم نیست
    زبانم دنبال فرصتی... و چشمم
    دنبال محرم رازی می گردد
     
    نگار، z!ma، !Negarin! و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺘﮑﺎﻥ .......


    ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿـﻦ .....


    ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ .....


    ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻫﺎﯾﺖ،ﯾﮏ ﺗﺠﺮﺑـﻪ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ


    ﺑﮑﺶ .......


    ﻗﺎﺏ ﮐﻦ ....ﻭ ﺑﺰﻥ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻟﺖ ......


    ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ .........


    ﺩﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ ......
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    همه ی قراردادها را که روی


    کاغذهای بی جان نمی نویسند!


    بعضی را


    روی قلب های هم می نویسیم...


    حواست به این عهدهای غیر کاغذی باشد...


    شکستَن شان


    یک آدم را میشکند!
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    گـاهـى …


    دلـت”بـه راه” نیسـت !!


    ولـى سـر بـه راهـى …


    خـودت را میـزنـى بـه “آن راه” و میـروى …


    و همـه ،


    چـه خـوش بـاورانـه


    فکـر میکننـد … کـه تــــو … “روبـراهـى”….!
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، z!ma و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    وقت رفتن است
    یکی از این مهتاب شبهای آرام
    آرام میروم
    میگذارم
    زمان پر شود
    از هیاهویِ کر کننده ی تنهاییِ به جا مانده از هجرتِ زنی
    که تمامِ سرمایه اش چشمهایی بود در انتظارِ تبلور واژگانی نو
    من ... هوس مژگان سیاه تو را در هوای بدیهه سازیِ دیگری ترک میکنم
    من ... حضور شتاب زده تو را ترک میکنم
    من ... تو را ... لیلی ... مثل یک مجنون ترک میکنم
    میروم
    و تو ... فی البداهه به زندگی ادامه میدهی
    تقصیر کسی نیست
    ما ، در کنار هم بودن را ، نیاموخته ایم
    ما ، عشق را ، آنگونه که باید ، نیاموخته ایم ..

    { نیکی فیروز کوهی }
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، میترا و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار

    نگران چی هستی؟

    گاهی خدا درها و پنجره ها را قفل میکنه

    زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه

    و

    خدا

    میخواد از تو محافظت کنه

    پس بخند
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    یه وقتا دلت طوری تنگ میشه که مغزت کاملا فلج میشه
    بدی هاش یادت میره
    نامردیش یادت میره
    بی محبتی و رفتار سرد و تلخش یادت میره
    وقتی با بی رحمی تنهات گذاشت یادت میره
    فقط میگی خدایا یه دقیقه ببینمش این دل وامونده آروم شه
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    گـاهــی نمـی دانــی
    از دسـت داده ای ..
    یـــا
    از دسـت رفـــتـه ای…
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    1,273
    تشکر شده:
    7,811
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    پرستار
    آدمهافراموش نمیکنند…فقط دیگر ساکت میشوند…همین !

     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
    بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

    یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
    یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن


    شوق سفرم هست در اقصای وجودت
    لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

    دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
    یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

    عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
    از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

    صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
    باران من خاک شو و بارورم کن

    افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
    با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

    پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
    تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

    شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
    بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن
     
    Mastaneh، AɱïŗRεẕą، jila_s و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.