همیشه برای “ماندن ” دلیل هست … و برای “رفتن” بهانه. همیشه برای “خواستن” نیاز هست … و برای “رد کردن”، مصلحت. همیشه برای “داشتن” فضا هست … و برای “نداشتن” تقصیر.این که سوار بر کدام کوپه این قطار شوی، به پای ماندن و دست خواستن و عشق داشتنت، بر می گردد اگر داری که بسم الله … اگر نه، جهان پر است از “بهانه” و “مصلحت” و “تقصیر” بی صاحب !
آهسته از كنارشان ميگذرم . هر كدام نشانه اي... هر كدام تصوير مبهمي ......دوستانم....شناسنامه هاي سنگي كه با قطعه شعري آذين شده است ... چه غريب هستم در اين دنيا و چقدر در گورستان آشنا هستند. همچنان كه از لابلاي گورها ميگذرم صدايي در گوشم زمزمه ميكند.....ديگر وقتت در اين دنيا تمام شده پدر جان...كوله بارت را بردار و بيا
مـــَن تـــمـام عـمــرم را کــنارِ هــفـت ســـین نــشســتــه ام. . . امــا عـــید نـدیــدمســین اول: سکـــوت سیــــن دوم :ســایـه ی تنهــاییــم سیــن سـوم : ساعــت بی حرکــت مـانــده بــه دیــوار اُتــاق ســیـن چــهـارم : ســردیِ دسـتانـم سـیــن پـنجـم: ســر درد هایِ تـکراری که مــُزمـِن شده اسـت ســیــن شـشـم: سـرخیِ چشــمــانِ همیشــه بــی خــوابــم سـیـن هفــتم:ســَجده هایِ هــر شـبم رو بــه خــدا و قــرمــزیِ چشــمــانــم همــان مـاهـــی ِسـُرخـیسـت کــه زنـدگی میبخشـد بــه این سـفــره ی غــم زدهـــ . . .
دلــم خـیـلــی بــیــشــتــر از حـجـمــش پـــُر اســت ؛ پــُـر از جــایِ خــالـیِ تـــو پــُـر از دلــتــنـگی بـرای نگــاهِ تـــو پــُـر از خــاطـراتِ قــدم زدن در کـوچــه پــس کــوچـه هـــای شــهـر بـا تـــــو پــُـر از حــس پــرواز پــُـر از تـــــــــــــــــو
بعضی غصه ها هیچ وقت از خاطر آدم پاک نمیشه.. .. .. بعضی زخمها هیچ موقع اثرشون از بین نمی ره... .. .. به نظرم بایست بعضی زخم ها باز کرد... روی اونها نمک.. .. .. پاشید تا مثل داغ دل همیشه تازه بمونه... .. .. و فراموش نکنی اونی که تو رو اینطور رها کرد...
عاشقم اهل همین کوچه ی بن بست کناری که تو از پنجره اش پای به قلب من دیوانه نهادی تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقت اغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی من دلداه به اهی بنشستیم تو در قلب و من خسته به چاهی گنه از کیست؟! ازان پنجره ی باز؟! ازان لحظه ی اغاز؟! ازان چشم گنهکار؟! .... @Mastaneh
رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد جان ِ حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز با همه زخم که سیمین به دل از او دارد می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...
باید بروم ... نه اولش پیداست و نه آخرش . . . با ایـــــــن همه باید تا آخـــــــرش بـــــروم ! بگذار بنشینم و نفس تازه کنم ؛ نتـــــــــــــــرس ! تصمیم من عوض نمیشود ، به سنگــــــی بدل نمــــــیشوم که کنار راه افتاده باشد ! نتـــــــرس ... این بـــــــار هم که تاول پاهایم خشک شـــــود دوباره عاشقت مــــــــــیشوم ؛ دوبــــــاره راه می افتم ؛ دوباره گــــــم میشوم .... هـــــــــرطور شده این راه را ....... تا آخــــــــــــــــر میـــــروم ! { کیکاووس یاکیده }