لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم کاش میشد که شما نیز خبردار شوید لحظه ای از من و از درد کهنسال دلم از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر غم دنیای شما نیز شود مال دلم عاشق نان و زمین نیستم این را حتما بنویسید به دفترچه ی اعمال دلم آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم ولی انگار زبانم شده پامال دلم مردم شهر ، خداحافظتان من رفتم کسی از کوچه ی غم آمده دنبال دلم ...
بگذار هرچه بدی هست درین خاک بماند من و تو رهگذر کوچه ی عشقیم و همین بس که تو را دوست بدارم نکند خسته شوی یا که ببازی من کنار تو نشستم که تو برعشق بنازی واین حس سراغاز قشنگی ست که اغاز شود بودنو بی عشق نماندن به من اهسته بگو هستی و هستم...
چون قلب پر از شعله هر ثانیه بی تابم می خوانم و می رقصم می خندم و می تابم نوری به لب و دیده در قلب و سرم آتش من قطره ی سوزانی از نقره و سیمابم در جام نگاه من سرمستی اندیشه من بیت خوش آهنگی از یک غزل نابم شمعم که شرر پا شد بر سینه ی تاریکی خورشید فروزنده در هیئت شب تابم هر لحظه کنار تو پر شور ترین شعله دور از تو فقط عکسی در خاطره ی قابم ای شاعر بی تابی در شام دو چشمانت من شب زده و مستم بیدارم و بی خوابم گه پشت حجاب ابر گاهی لب بام تو یک لحظه سر شاخی یا در ته مردابم هم گریه ی پاییزی از دیده ی غمگینی هم خنده ی بارانی بر غنچه ی نایابم گر ماه شب افروزم یا شعله جان سوزم صیاد اگر باشی ماهی سر قلابم ای رود خروشنده آرام دمی بنگر من چون گل شادابی بر آینه ی آبم پروانه بی پروا شمع شب ظلمانی یک باغ گل رویا من بانوی مهتابم
دل به هـــر کـــس مسپار !!! گــــرچه ، عاشــــق باشد حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ... او بجــــز عشــق باید لایق عمق نگاهت باشد و کمی هم بیــــــمار تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را ... دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار با تار و پود این شب باید غزل ببافم وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست بار ترانه ها را از دوش عشق بردار بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد... یا آن که گدایی محبت شده باشد... خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است... بگذار که آیینه نفرت شده باشد . . .
چگونه روزها از پی هم می آیند و می روند آهسته رو به پایانم اما چنان غرق زندگی که گویا این راه را پایانی نیست عادت کرده ام به تنهایی به نگفتن بهندیدن و درناکتر از همه به سکوت .......!
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته