یارمرا غار مرا عشق جگر خوار مرا يار تويي خار تويي خواجه! نگه دار مرا نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي سينه ي مشروح تويي بردر اسرار مرا نور تويي سور تويي دولت منصور تويي قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا حجره ي خورشيد تويي خانه ي ناهيد تويي روضه ي اميد تويي راه ده اي يار مرا روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي آب تويي کوزه تويي آب ده اين بار مرا دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا اين تن اگر کم تندي راه دلم کم زندي راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا
اینروزها دیگر به هیچ چیز ایمان ندارم حتی به نگاههایی که روزی نقطه ی اتصال دلهایمان بود کوه یخ تا بهار فرسنگها فاصله دارد فرسنگها... MITRA
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست. چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…
دلم میخواست بهتر از اینی که هست سخن میگفتم وقتی که دور از همگان ، بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست! آسوده باش، حالم خوب است .. فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جائی دور هی دل بیقرارم را پیِ آن پرنده میخواند ! به خدا من کاری نکردهام فقط لای نامههائی به ریرا گلبرگ تازه ای کنار میبوسمت جا نهاده و بسیار گریستهام .. { سید علی صالحی }
در قاب این آیینه ها خود را نمی بینم چیزی به جز یک بهت بی معنا نمی بینم دنیا به زشتیهای پلک فهم من خندید شاید شبــیه مردم دنـیا نمی بینم گنجشک روحم لابلای شاخه ها یخ زد نه ! سنگ هم در دست آدمها نمی بینم تصویری از تبعیض سرد چشمها آری در این برودت ذرهای گرما نمی بینم در منطق این نیمه آدمهای قلابی جایی برای عشق هم حتی نمی بینم