مرد بیگانه به فریاد بلند داد میزد: آهای مردم! چه کسی غم دارد؛ غم او را بخرم؟! هیچ کس حرفی نزد. هیچ کس زمزمه ای ساز نکرد! نه بدان روی که غمگین کم بود ؛ یا که اصلا گم بود.! بلکه هرکس به طریقی میگفت: چه کسی قدرت این رادارد که چنین غم ها را که سترگند و بزرگ بخرد از مردم! مرد بیگانه بپنداشت غلط ، که همه خوشحالند! رفت تاجای دگر غم بخرد...
چرا تنها تر از شب ها شدم من...... چرا بي همدم و همتا شدم من...... در اين دنيا كه بود دوست بسيار...... چرا دلتنگ تو تنها شدم من...
ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ . . . ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ جایی به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمبگردد ! ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ ! ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ !
ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون باد به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد کوچ تا چند ، مگر میشود از خویش گریخت بال ، تنها غم غربت به پرستو ها داد اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد عاشقی چیست ، به جز شادی و مهر و غم و قهر نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد چشم ، بیهوده به آئینه شدن دوخته ای اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد .. { فاضل نظری }
بگذار که این باغ درش گم شده باشد گلهای ترش برگ و برش گم شده باشد جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ گر قاصدک نامهبرش گم شده باشد باغ شب من کاش درش بسته بماند ای کاش کلید سحرش گم شده باشد بیاختر و ماه است دلم مثل کسی که صندوقچهی سیم و زرش گم شده باشد شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش انگار که قرص قمرش گم شده باشد چاهیست همه ناله و دشتیست همه گرگ خواب پدری که پسرش گم شده باشد آنروز تو را یافتم افتاده و تنها در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد پیچیده شمیمت همهجا ای تن بیسر چون شیشهی عطری که درش گم شده باشد ..
سکوت و سکوت و سکوت سکوت میکنم در مقابل مردمانی که این روزها بی انصاف شدند سکوت میکنم در مقابل آنانی که عقل و خرد را بوسیده اند و گذاشتند کنار سکوت میکنم در برابر انسان هایی که از حرف ها و طرز تفکراتشان شرمم میشود سکوت میکنم در برابر تمام آدمیانی که این روزها شک کرده ام به آدم بودنشان دوست دارم فقط به آن ها بگویم " تا به حال شده است در خلوت به حرف هایت به رفتارهایت ، به شخصیتت فکر کنی ؟
شادی را از یاد مبر تا وقتی روی خاک ایستادهای تا وقتی نسیم چهرهات را نوازش میکند تا وقتی نفس تازه میکنی زیر آسمان آبی بیکران تا وقتی تبرها خفتهاند
گـاهـی بـرای او چـیـزهـایـی مـی نـویـسـی بـعـد پـاک مـی کـنـی . . پـاک مـی کـنـی . . . او هـیـچ یـک از حـرف هـای تـو را نـمی خـوانـد امـا تـو تـمـام حـرف هـایـت را گـفـتـه ای . . .