روز سختی تازه میفهمی هوادار تو کیست؟ بی کس و درمانده وقتی میشوی یار تو کیست؟ مشتری وقتی که بسیار است٬ سرگرمی ولی- در کسادی تازه میفهمی خریدار تو کیست؟ دست و پایت نه، در آن روزی که قلبت بشکند - تازه در آن موقع میدانی مددکار تو کیست؟ هرکسی آید عیادت آخر شب میرود تازه آن هنگام میفهمی پرستار تو کیست؟ میرسد روزی که اطرافت نمی ماند کسی! آن زمان پی میبری یار وفادار تو کیست! پیش پایت یک نفر خود را به آتش میکشد! تازه میفهمی که دهقان فداکار تو کیست؟ میروی یک روز از این شهر و می میرد کسی! تازه در آن روز میفهمی گرفتار تو کیست؟!
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد .... یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت .... یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع.. او خود گذر به ماچو نسیم سحر نکرد گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم .... در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
دست و پــا گر بشکند با نسخه درمان می شود چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می شود سیــل بــاران گــــر ببــــارد از نسیـــــم صورتی غــم مخـــور با خنده ای از دیده پنهان می شود مختصــــر گــویم اگـــر ویــران شـود کاشانه ای جــای هــر ویــرانه ای کاخــی نمایـان می شود یــا کـه آیـد ســوز غـــم تــا بشکند خـُم خانه را گـــر کـه بـاشد همتی میخــانه بنیان می شود چـون مـریدی می کشد رنــج ریــاضت سـال ها عـاقبت بــا پیــر خود هم سوی رندان می شود ای خــدا هــرگز نبینـــم بشــکند قلـــب کسی دل شکسته باطنش از ریشـه ویـــران می شود
اینجا که من رسیده ام … ته دنیای بدون تو بودن است!! همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم! ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام! خوب تماشا کن… دلم هم تنگ نشده! یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم … تو باش و دل من و همه فریادهایی دل من …
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم من-به-دنبال-تو-با-عقربه-ها-می-چرخم عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم عشق یعنی که تو از آن دگری باشی و من عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم ! چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی بشود-دور-و-برت-باشم-و-جرات-نکنم... عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد... بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم ! بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم... قول-دادم-به-کسی-غیر-تو-عادت-نکنم...
شاید تمام قصه مـا ایـن ســـه جــــمله بود آشوب بـودی آمـدی و رد شـدی ، همـــین من سطحی از تـرک شـده بودم که بشکنم تو آخـریـن تلنگر این سـد شـدی ، همـــین هـرگـز تـو انـتـخاب نکـردی مـرا ، فـقـط گاهی بر این دو راهه مردد شدی ، همین حـذف بـیـای قـافـیه هـا کــــــار تـو نـبـود تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شـدی ، همـــین حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـظـــار تـیـر خــلاص را بــه دلــم زدی ، همـــین بـا ایـن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم تنها قبول کن که کمی بد شدی...همـــین !
ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﻭﺳﻌﺖ ِ ﻧﺒﻮﺩﻥ ِ ﺗﻮ ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﻡ ، ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻣﺪﻧﺖ ، ﺩﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ !! ﻧﯿــــﺎ !! ﻣﺪّﺗﻬﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺠــﺎﯼ ِ ﺗـــﻮ ، ﺑــﺎ ﺟــﺎﯼ ِ ﺗــﻮ ، ﺍُﻧﺲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ !!!
این قصه ی دلدادگی ام درد شد ،اما این فصلِ پر از حادثه هم سرد شد ،اما آن مرد که دل را ، به دو چشمان تو داده این رهگذرِ خسـته و شبگرد شد ، اما با ، آن همه دل دادن و فرهادِ تو بودن این آتشِ یخ کرده ی دلسرد شد ،اما با این که دلت معنیِ ایثار و وفا بود معشوقه ی هر جاییِ نامرد شد ،اما ما بودن ما هم شدنی بود ، که اکنون این هجرتِ سوزنده ی پر درد شد ،اما در عاقبت قصه به جز اشک چه مانده است؟ این شاعر دلخسته که دق کرد شد ،اما…