ایستادگی کن ، ایستادگی کن ؛ و ایستادگی کن … و به یاد داشته باش که لشکری از کلاغها جرات نزدیک شدن به مترسکی که ایستادگی را فقط به نمایش می گذارد ندارد . . .
سیــــــــــر شدم . . . بس که ســـــــرد و گـــــــــــرم روزگار را … چشیدم ! ! خدایـــــــــــــا . . . چرا تا زنده ایم روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ ! همیکنه مردیم . . . شادروانمان می کنی ؟ !
بگذار سر به سینهی من در سکوت ، دوست ! گاهی همین قشنگترین شکل گفتگوست بگذار دستهای تو با گیسوان من سربسته باز شرح دهند آنچه موبهموست .. دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق چیزی که دیر میبرد از آدم آبروست ! آزار میرسانم اگر ... خشمگین نشو از دوستان هر آنچه به هم میرسد ، نکوست ... من را مجال دلخوشی ِ بیشتر نداد ابری که آفتاب دمی در کنار اوست آغوش وا کن ، ابر مرا در بغل بگیر ! بارانیام شبیه بهاری که پیش روست ..
به خانه ام که می آیی در مسیر خانه ام دستی بر گیسوان آفتاب بکش و بگو : اینجا مردی اسیر سایه هاست ، سایه ای پر شده از حجم پریشانی من . به خانه ام که می آیی خوب من ! اینجا بوی حسرت می دهد . اینجا همه کس و همه چیز ، سرما خورده است ؛ ترسم که ویروس دلتنگی من تو را هم بگیرد ... و به خانه ام که می آیی بوسه ای طولانی ، آغوشی ممتد و یک بغل لبخند بیار ... این روزها دلم تنگ است . بگذار در و دیوار تنهایی من بوی تنت را بگیرد !
دیدن عکست تمام سهم من است از " تـــو " ان را هم جیره بندی کرده ام تا مبادا توقعش زیاد شود دِل اســت دیـــگر ... ممکن است فردا خودت را از من بخواهد ....
دم هر بازدمـــــــم گرم ، که جز آه نبود زندگــی غیر ِ همین واژه ی ِ کوتاه نبود پیله در حسرت ِ پروانگی ات شعر شدم هیچ کس را به شب ِ " منزوی " ام راه نبود گوشه ابروی ِ هلـال ِ تو حرامم شد و باز خبری از به زمیـــن آمــــــدن ِ ماه نبود من عزیزت نشده پیرهنم خونی شد ! حق ِ یوسف شدن ِ من به خدا چاه نبود با نخستین حرکت ، راه به رویم بستند مات ِ شطرنج ِ جهانی که در آن شاه نبود حل نشد جدول ِ دلتنگی ِ من بعد از تو جای ِ خالی ِ حروف ِ تو به دلخواه نبود من همان نقطه ی ِ آواز ِ فرو ریخته ام که فرو ریخت تنم ، جز غم ِ جانکاه نبود از ازل قسمت ِ من " ما " نشدن بود ، ولی چه کنم ، عشق از این مسئله آگاه نبود