دلگیر که می شوم .... اما نه .... دیگر نه ، دریای آبی چشمانت پیداست و نه حتی ، قاب شیشه ای هراس و تردید ... کویر گونه هایم تَرک برداشته و نسیم روح نوازِ گیسوانت را ندارم که بوته های حسرتم را بنوازد .. به کدامین ساحل دل بستی ، که اینچنین بیــــــزار ، از احساس خروشانم شده ای ؟! { زهره طغیانی }
تلخ منم ، همچون چای سرد که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی . تلخ منم ؛ چای یخ ... که هیچکس ندارد هوساش را...
تنها مرز میان ما همین پیراهنیست که بر تن کردهام ... مرا فتح کن ... این جغرافیا را تغییر بده ! { مهران پیرستانی }
لیلی! تو بزرگ ترین اشتباهِ تاریخ را مرتکب شده ای مردی را آواره ی کوچه و بیابان کردی که مردانه پایِ تو ایستاد این روزها هیچکس پایِ هیچکس نمی ایستد چه برسد مردانه!!
مخترع چراغ خواب اگر کار مهمی هم نکرده باشد در حق کسانی که از تاریکی می ترسند لطف بزرگی کرده است. در حق کسانی که بر عکس بقیه باید چراغ را روشن کنند تا بخوابند. چراغ خواب کارهای عجیب زیادی بلد است. می تواند یک هیولای شال و کلاه پوشیده را بدل به چوب لباسی کند یا مانع ورود اشباح به اتاق شود. می تواند دید به بیرون پنجره را محدود و موجودات بیرون از خانه را محو کند. می تواند سقف بالای سرت را سر جایش نگه دارد. می تواند در نقش قرص خواب هم عمل کند. حتی گاهی می تواند صداهایی را که در تاریکی شنیده می شوند قطع کند. شاید صدای ساعت هم از نور چراغ خواب حساب می برد. اینها را فقط کسانی می فهمند که شب ها را به امید چراغ شان می گذرانند. امیدی که گاهی به رشته های تنگستن داخل حباب لامپ بسته است. کاش آدم هایی هم که گاهی به آنها امید می بندیم بلد باشند کارهای خارق العاده ای انجام دهند و در عین حال به سستی رشته های تنگستنی نباشند تا در لحظه هایی که ترسیده ای خاموش نماند.
از دست های تو کارهای خارق العاده ای بر می آید همانجا که هستی، بمان اجازه بده شعرها از من برایت بنویسند اجازه بده برایت بخوانم، تا چه اندازه از بَدوِ دوست داشتنت پیراهنِ فصل ها زیباتر شده است. کنارِ لبانت، کناره میگیرم وَ تمامِ حرفهای دلم را از دهانات میشنوم در فاصلهی پیشانیِ تو تا سایهات جنگلِ سبزیست که پرندههای من آنجا آرام میگیرند.
ﺑﺎ ﮐﺮﺍﻭﺍﺕ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺯ ﺍﺩﺏ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺗﯿﻎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﻕ ﻭﺻﻔﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺣﺮﻭﻑ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ ... *ﻧﻨﻤﻮﺩﻡ ﺯ ﺗﻪ ﺣﻠﻖ ، ﺍﺩﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﺟﺒﺎﺭ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺨﻨﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺯ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺻﻔﺎ، ﻣﻬﺮ ﻭ ﻭﻓﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ ﻫﻤﭽﻮ ﻭﺍﻋﻆ ،ﻧﻪ ﻋﺼﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻧﻪ ﻧﻌﻠﯿﻦ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻭﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ ﻣﺪﻋﯽ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﯽ ﻭﮐﯽ؟ ﻣﻦ ﺩﻟﺒﺎﺧﺘﻪ، ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺷﺪ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺒﺎﻥ ﺧﻢ ﺷﺪ ﻭﺭﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﺷﺪ * ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ
بگذر از،نی 'من'حکایت میکنم وزجدایی ها شکایت میکنم نی'کجااین نکته هاآموخته؟ نی کجا داند،نیستان سوخته؟ بشنو،از،من بهترین راوی منم' راست خواهی،هم نی وهم نی زنم، نشنو،از،نى، نى حصیرى'بیش نیست! بشنوازدل، دل حریم دلبریست' نى'چو،سوزد خاک و خاکستر شود دل'چوسوزد،لایق دلبر شود.