پاسخ : رمان « عشق و عطش» فصل 1 به آرامی گفتم: «چهعاشق پیشه! چه دستاویزها که برای عاشق شدن نمی یافتید! علامتها و اشارههایی که مفاهیمشان را از دست داده اند. همانطور که گفتید، همه ی دغدغه یما زنده ماندن و زندگی کردن است. نه عاشق شدن و عاشق ماندن!» پیرزن نالید: «زندگی کردن فقط زنده ماندن و جور کردنسور و ساطش نیست. زندگی کردن یعنی حیات و شادابی روح و آن زمان کهخوشبختی، به راستی زندگی می کنی و معنای خوشبختی دریافتن عشق حقیقی است!عشقی که تو را به شکوه می رساند و حکماً همیشه آن چیزی نیست که تو باورشداری، بلکه نیاز شریفی است که از قلبی پاک برخاسته و به جانی محتاج مینشیند!» احساس می کردم که با من حرف نمی زند، بلکه خاطره هایگذشته اش را مرور می کند. خاطره هایی را که موجب شناخت بیشتر و پختگیش شدهبود. خاطره هایی که هر با با دیدن عکس های آلبوم قدیمیش در او زنده شده ودگرگونش می کردند. فرصت مناسبی دست داده بود تا ماه بانو، بانوی خیالانگیزی که همه ی حواسم را به خود معطوف داشته بود را بهتر بشناسم، ماهبانویی که از تکرار اسمش دچار احساسی غریب و ناشناخته می شدم! انگار چیزیما را به هم پیود می داد! همان نطقه ی مشترکی که او یافته و حالا نیز مرامقابل هم صحبتی با خویش می دید. در شگفت بودم چرا هیچ وقت عکس های آلبومشرا به کسی نشان نمی داد و به عکس بیشتر سالمندان آن آسایشگاه، با به نمایشگذاشتن عکس های جوانیش به ایامی که در او به سرزندگی و نیرو گذشته بود،نمی بالید! پاهایش را قدری از نیمکت سنگی باغ جدا کرد و آنها راروی هم انداخت. حالا ساق پاهایش را بهتر می دیدم. ستون پاها تراشیده و بینقص بودند! آه که چقدر دلم می خواست عکسی از جوانی آن پیرزن موزون می دیدم! پیرزنی که از کت و دامن فلانل خاکستریش، بر عکس ژاکت بافتنی کهنه یمادربزرگم که همیشه بوی گلاب و نفتالین مانده می داد، بوی تجمل و اشرافیتخاصی برمی خاست! بدون تأمل گفتم: «کاش عکسی از جوانیتان نشانم میدادید! مطمئنم که خیلی هم زیبا و برازنده بوده اید. زیبای عاشق پیشه وسوسهگری که زندگیش سراسر غوغا و هیاهو بوده!» بی آنکه بخندد یا حالت چهره اشعوض شود، پرسید: «چرا هیاهو؟!» با اطمینان گفتم: « خوب برای اینکه هر که خوشگل ترباشد، دردسرهایش هم بیشتر است! اگر خودش بی اعتنا باشد، دیگران دست از سرشبر نمی دارند. و اما این آلبوم! باید خیلی باریتان عزیز باشد، آنقدر کهبیشتر اوقاتتان به ورق زدن و تماشای عکس هایش می گذرد!»
پاسخ : رمان « عشق و عطش» بی درنگگفت: «خوب معلوم است! همه ی خاطره های جوانیم، چه تلخ و چه شیرین در آنثبت شده. وقتی که به عکس هایش نگاه می کنم، انگار بار دیگر آن روزها باهمه ی حوادث و هیجاناتش برایم زنده می شوند. اینگونه تحمل روزهای ملالانگیز کهولت آسانت تر است!» آلبوم را به سینه اش چسباند و به دوردست ها خیرهماند. انگار گنج گرانبهایش با تماشای دیگران از دست می رفت و تمام می شد.من به فراست می دانستم که عزیزترین گنجینه ی زندگیش تنها همان آلبوم کهنهو قدیمی است که به هیچ تا آن روز اجازه ی رؤیتش را نداده بود! به آرامی و طمأنینه، آلبوم را روی پاهایش گذاشت. مرددبود، اما عاقبت تصمیم خود را گرفت. آلبوم را ورق زد و صفحه ی نخست آن رانشانم داد. بوی کهنگی و قدمتی که از صفحه های مقواییش برمی خاست، به دلمآشوب می انداخت! گویی هزاران حادثه و خاطره ی مرموز در کمینم نشسته بودند.عکس های سیاه و سفید آلبوم که در زردی نشأت گرفته از مرور ایام نشستهبودند، با گیره های کاغذی نقره فام سه گوش به صفحه های سیاه و مقوایی آنچسبیده بودند. صفحه هایی که هر یک با کاغذ مومی سفیدی که آنها هم به زردیمی زدند، از یکدیگر جدا می شدند. چشمانم مشتاقانه به سرعت در کندوکاوعکسها می چرخید. صفحه ی نخست مزین به چند عکس تکی از او بود. حیرت انگیزبود. زیبایی و فریبندگیش بیش از آن چیزی بود که به تصورم می آمد! درست مثلزنان مینیاتوری نقاشی شده بر صفحه های کتاب حافظمان. همان نقاشی ها که تکتک اجزای صورت و اندامشان غیر قابل وصف و خیال انگیز بودند! چشمان مست وخمارش منقلبم می کرد! با آن که پیرزن برازنده بود، اما بعید می دانستم کهآن عکسها متعلق به او باشند. یعنی گذشت ایام و سرپنجه های بی رحم پیری تااین حد می توانستند زیبایی و طراوت وصف ناپذیر انسانی را بربایند؟! آلبوم را بی اختیار از او گرفتم و در سکوت محض کهنشان دهنده ی اوج حیرتم بود، مقابل دیدگانم قرار دادم. حقیقت داشت، با آنکه خزان زندگی طراوتش را به یغما برده بود، اما شباهت های چهره ی در همشکسته اش به عکس های مینیاتوری آلبوم نشان می داد که این پیرزن تنها هماندخترک مه روی آلبوم است! صدای مادرم در گوشم زنگ می زد: خوشگلی که آب و ناننشد! خوشگل ها بدبختند دختر، حرفم را باور کن! هر قدر که خواستنی ترباشند، گرگان آدم نمای درنده خوی بیشتر به کمینشان می نشینند، برو خدا راشکر کن که سر و شکلی معمولی داری. نه زشتِ زشتی، نه زیبای زیبا! آدم زشتیک جور غصه دارد و آدم زیبا هزار جور دردسر! تازه از یک جهت زشت ها خوشاقبال ترند، چرا که اگر ذات خوبی هم نداشته باشند کسی آن چنان در اعمالشاندقیق نمی شود و از بدجنسی هایشان به سادگی می گذرند. اما آدم زیبا همیشهمورد خشم و تنفر حسودان تنگ نظر است. از کاه رفتارشان کوهی می سازند و باهزار بوق و کرنا به گوش همه می رسانند. اگر ساکت باشند می گویند افاده ایاست و اگر با همه خوش و بش کنند می گویند جلف و سبکسر است! خلاصه هزار جورصفت ناروای جلفی و تکبر و قساوت و بددلی و ده دلی و غرور و خشونت را به اومی چسبانند! با خود اندیشیدم: درست مثل همان احساسی که تا چنددقیقه پیش نسبت به ماه بانو داشتم و او را پیرزنی اشرافی، سرد و مغرور وغیر قابل نفوذ و از دماغ فیل افتاده می دانستم! همان که برای احدی از عوامتره خرد نکرده و کسی را داخل آدم به حساب نمی آورد! پیرزن متکبری که حتیبا هم سن و سالان خود نیز رابطه برقرار نمی کرد. اما حالا کنارم نشسته وآنقدر گرم و با هیجان از عشق و سیب و انار و زیبایی و روح سبز گیاهان میگفت که هرگز تا آن زمان چنین مطالبی را از زبان کسی نشنیده بودم. پیش خودآرزو کردم ای کاش او هم مثل اغلب کتاب هایی که تا آن موقع خوانده بودم،مثل شخصیت اصلی داستان که می نشست و همه ی سرگذشتش را برای کسی تعریف میکرد، بنشیند و با من از گذشته هایش بگوید.
پاسخ : رمان « عشق و عطش» محصورافکارم بودم که به آرامی با آرنجش به دستم ضربه ای زد و تأکید کرد تا بهعکس های آلبوم توجه کنم. او تک تک عکس های تکی و دسته جمعی را با انگشتانقشنگش نشانم می داد و نامشان را برایم می گفت. «این آقابزرگه، شوهر عمه ام و این همه عمه ملوک و این یکی هم دختر عمه ام شوکت» آقا بزرگ، چه اسم دهن پُرکنی! مردی درشت هیکل وبلندقامت که روی کت و شلوار و جلیقه ی راه راهش عبایی پوشیده و از دستراستش تسبیح دانه درشتی آویزان بود و عمه ملوکی که از فرط کوچکی قامت درکنار شوهرش چون دختر بچه ی مؤدبی راست و مستقیم ایستاده و به عدسی دوربینزل زده بود. و اما آنکه ماه بانو شوکتش می خواند، دست در گردن دخترداییزیبارویش انداخته و با انگشت اشاره ی دست دیگرش پایین گونه را به تأسی اززنان هندی قدری می فشرد. و ماه بانو که در نهایت دلربایی لبان غنچه وارشرا به لبخندی ملیح زینت داده بود. به راستی که زیبا بود و فریبندگی اندامشچون زنان مینیاتوری کتاب حافظ در بلندی متناسب قامت، باریکی و گودی کمر،افراشتگی گردن و ستون تراشیده و بی نقص پاها خلاصه می شد. اشاره ی او بهآن سه نفر در عکس دسته جمعی که بیش از ده پانزده نفر را نشان می داد، حاکیاز اهمیت آن سه تن در زندگیش بودند. به نظرم آمد که انگشتش بر قامتافراشته ی جوانکی که در گوشه ای از عکس راست و مستقیم ایستاده بود کشیدهشد. مرد جوان متناسبی که چکمه های سیاه چرمی و لباس نظامی بر تن داشت و باکلاه نظامی شیر و خورشید نشانی که بر سر گذاشته بود از دیگران بلندتر بهنظر می رسید! دقیق تر شدم، نگاه نافذش از عکس بند دلم را پاره می کرد! بیدلیل از ابهت نگاهش ترسیدم. گویی پس از گذشت آن همه سال و قدمت و رنگ ورورفتگی کاغذ عکسها هنوز از نگاهش برق و بُرندگی می بارید. آری مطمئنم کهنگاهش چون شمشیری بران بند دلم را پاره می کرد! با همه ی توجهش به مردنظامی تمایلی به معرفیش نداشت! گویی از همه ی کسانی که از میان عکس به مازل زده بودند، شرمش می شد! باید طوری به حرفش می آوردم و نمی گذاشتم سررشته ی سخنی که مابینمان برقرار شده بود از هم گسیخته شود. به عمد پرسیدم: «این آقا باید برادرتان باشد، مگرنه؟» باز سکوت کرد. آه خدای من اگر حرفی نمی زد با آن همهعکس هایی که دیده و اینک نام هر کدامشان برایم دنیای از رمز و راز بود، چهمی کردم! دلم می خواست بدانم که آقابزرگ و ملوک و شوکت چه نقش و تأثیری درزندگیش داشتند که تنها به آنان اهمیت داده بود و این جوانک نظامی که بودکه تا این حد او را به شرم و سکوت وامی داشت! بی آن که سکوتش موجب سردی و عقب نشینیم گردد دوباره پرسیدم: «آها، تازه فهمیدم، او باید پسرعمه تان باشد!» سماجتم آزارش می داد. با بی حوصلگی گفت: «نه او پسر عمه ی شوکت است» مشتاقانه ادامه دادم: «و شوکت دختر دایی اوست، همانطور که شما دختردایی شوکتید. شوکت، آقا بزرگ، ملوک و ماه بانو! چه اسمهایقدیمی و زیبایی! و اما آن آقا، باید از نظامیان دوره ی پهلوی و شاهنشاهیرضاخان باشد، درست فهمیدم؟» کلافه شده بود، اما پاسخ داد: «بله درست فهمیدی، در این عکس چند سالی از برکناری احمدشاه و روی کار آمدن رضاخان میرپنج می گذشت». هیجان زده گفتم: «آه خدای من هیچ وقت تاکنون این قدرذوق زده نشده بودم و به هیجان نیامده بودم. بدتان نیاید، اما شما یک کتابتاریخ زنده اید. تاریخ هفتاد هشتاد سال پیش این مملکت. همه ی آن سالهاییرا که در کتابها خوانده ایم، شما به چشمتان دیده اید! دختری که از اواخرقاجار گذشته و نوجوانی و جوانیش در دوره ی پهلوی طی شده!»
پاسخ : رمان « عشق و عطش» ملتمسانهدستهایش را در دستانم گرفتم و تمنا کردم: «آه ماه بانو خانم، تو را به خداکمی از آن روزها بگویید، کشف حجاب را به خاطر می آورید؟ جنگ جهانی راچطور؟» باید مثل موش به افکارش رخنه می کردم و از پرس و جودرباره ی تاریخ و گذشته ها به آن جوانک و همه ی آنچه از گفتنش ابا داشت میرسیدم. پرسشم بجا بود. گفتن از تاریخ و وقایع گذشته عذابش نمی داد. بهآرامی چون معلم تاریخ دوره ی دبیرستانمان شروع کرد. «خوب پس از کودتای 1299 رضاخانی بود که سید ضیاءالدینروی کار آمد و رییس الوزرا شد و قوانین محکم و جدیدی در مورد بلدیه وزندگی مردم وضع و با شدت و خشونت هر چه تمامتر به مرحله ی اجرا گذاشت. اولبگیر و ببندِ اعیان و اشراف بود و پشت سرش هزار جور قانون دیگر! گویا درمجلس شورا نیز قانوین به جهت یکسان پوشی و اتحادِ لباس مردان به تصویبرسیده بود که کت و شلوار و کلاه پهلوی، که کلاهِ لبه داری بود را جانشینالبسه ی بلند و کلاه های پوستی و نمدی مردان می کرد. آژانها هر که را کهبر خلاف رفتار کرده و هنوز قبا و لباده می پوشیدند، با چوب و چماق تهدیدکرده و لباس ها را به تنشان می دریدند و دامن بلندش را قیچی می کردند!متعاقب آن نیز قانون کشف حجاب و آزاد گذاشتن زنها در خوش پوشی و کنارگذاشتن پیچه و روبنده ها و بزک نمودن بود. با آن که معنایش را به درستینمی فهمیدم، اما از سر و صدایی که به پا کرده و موجب خشم بزرگترها شدهبود، خوشم می آمد! دستوری که توسط رضاخان صادر شده و به موجب آن بلواییعظیم در گوشه و کنار مملکت به وقوع پیوسته بود، همه چیز به سرعت و اجبارتغییر می یافت. مردان مجبور به تراشیدن ریش و آراستگی و پوشیدن کت و شلوارو استفاده از کروات و پاپیون و عصا و عینک و عطر بودند و دکاکین پزندگی وقهوه خانه ها و چلویی ها و دیزی پزی ها که باید سکوی مغازه های خود رابرمی داشتند و میز و صندلی می گذاشتند. دستور رنگ کردن در و دیوار مغازهها و خانه ها و دواخانه ها صادر شد. داروخانه ها باید به رنگ سفید و مابقیدکانها به رنگ سبز درمی آمدند. حتی عصرها در میدان توپخانه دسته ی موزیکیبه جهت تفریح و تفرج مردم فراهم آورده بودند. تغییراتی که به گفته یآقابزرگ فرنگی مآبانه و اجنبی پسند بود.» با نوکِ کفش ورنی پاشنه کوتاهش با سنگریزه های رویزمین بازی می کرد. گویی حرف دیگری برای گفتن نداشت. و اما آقابزرگ؛ چقدرنامش را با صلابت ادا می کرد! به سختی و به کمک عصا بلند شد. اندکی خمیدهقامت روبرویم که هنوز به نیمکت سنگی باغ تکیه داده بودم، ایتساد. فهمیدمکه منتظر است تا آلبومش را بگیرد. با آن که راضی به قطع گفتگویمان نبودم،اما به اجبار بلند شدم و با همراه شدنش به او فهماندم که در بردن آلبوم وخودِ او کمکش خواهم کرد. با احتیاط پرسیدم: «ماه بانو خانم چرا کسی برای دیدنتان به اینجا نمی آید؟!» با اندکی تأمل، در حالی که متأسف به نظر می رسید گفت: «برای اینکه کسی را ندارم که به دیدنم بیاید» با حیرت گفتم: «یعنی دختری، پسری، نوه ای، هیچ کس؟!» با آه سوزناکی گفت: «هیچ کس، سالهای سال است که تنهای تنها هستم» در حالی که لحن کلامم معترضانه بود پرسیدم: «آخرشوهری، فامیلی، آشنایی، همسایه ای، کسی نباید از شما سراغی بگیرد؟! یعنیبا آن فامیل بزرگی که عکسشان را نشانم دادید، کسی نیست که به دیدنتانبیاید؟!» با لبخند محو و متأسفی گفت: «مثل اینکه تصمیم داری سیر تا پیاز زندگیم را بدانی، اما باور کن که حوصله ی درددل کردن ندارم» لکنت زبانم نشان دهنده ی شرمشاریم بود. «نه به والله،قصدم فضولی نیست. اما نمی دانم چرا همیشه اُبهت رفتار و منشتان دگرگونم میکند. به خصوص امروز که با دیدن یکی دو صفحه از آلبومتان دیگر نمی توانم ازفکر کسانی که نشانم داده اید، بیرون بیایم. انگار همه در حالی که دست وپاهایشان به کاغذ کهنه و کاهی عکسها میخکوب شده چشمشان با من سخن میگویند! به خصوص پسر عمه ی دخترعمه تان! منظورم به آن جوانک نظامی است!» دردمندانه گفت: «لابد تو هم از طرز نگاه کردنش ترسیدی، هان؟!» با بازویش چنگ انداختم: «آه بله ماه بانو خانمهمینطور است! نگاه ناغذ و بُرانش بند دلم را پاره کرد. از او برایمبگویید. دیدم که با سر انگشتانتان تصویرش را لمس می کردید».
پاسخ : رمان « عشق و عطش» به پشت درِاتاق خصوصیش رسیده بودیم. می ترسیدم مثل همیشه با سکوت و بی اعتنایی مانعاز ورود مراجعان ناخوانده اش شود. اما بر خلاف تصورم تعارف کرد. این برایمن یعنی اوج سعادتی که در انتظارش بودم. به آرامی کلید را در قفل اتاقشچرخاند و در را باز کرد. وارد شدیم. اتاق پر از سکوت و تندگلی بود وتزئیناتش آدم را به هفتاد هشتاد سال پیش از این هل می داد. آن زمان کهسردار سپه روی کار آمده بود و با اقتدار حکم می راند! اسباب اثاثیه ی اتاقهمراه با عطر سنتی خاصی که از آن متصاعد می شد به دلم شور می انداخت. هیچنفهمیدم چطور شد که احساس سرگیجه و دوران، همه ی تنم را به سستی و ضعفنشاند. گویی اتاق دور سرم می چرخید. در خیال و توهم آژانهایی را می دیدمکه به ضرب و زور چادر را از سر زنها کشیده و دامن بلند قبای مردان را قیچیمی کردند. جسم سنگینم تلوتلوخوران اطراف میدان توپخانه و دسته ی موزیکعصرگاهیش سرگردان مانده و وحشت زده به نوازندگانی نگاه می کرد که چون دلقکها گریم شده بودند. صدای بلند و مستبدانه ی قدمهای مردی چکمه پوش برسنگفرش خیابان موجب هول و هراسم شد! دیگر ماه بانو را نمی دیدم، حتینفهمیدم کجای اتاق ایستاده یا نشسته است. روی میز خراطی شده ای که بی شکعتیقه بود، ظرف بلور پایه بلند لاجوردی رنگی پُر از سیب و انار سرخ به چشممی خورد. یکی از آنها را برداشتم و همانطور که ماه بانو گفته بود، بوییدم.عطر غریبی که تاکنون به مشامم نخورده بود، دلتنگم کرد. گویی سیبها نیزمتعلق به سالها پیش از این بودند. همان سالها که به گفته ی او هر چیزی رنگو لعاب دیگری داشت و بهانه ای می شد برای وقوع معجزه ی بزرگی به نام عشق!قادر به تسلط بر اعصاب و سیر تفکراتم نبودم! دستی نامردیی در آن اتاقجادویم می کرد. بی شک دچار اوهام شده بودم. چرا که درست روبروی در ورودیاتاق، آن جا که ماه بانو مشغول انداختن پرده ی مخملی متصل به دو طرف پنجرهبود، پسر عمه ی شوکت با لباس نظامی راست و عصا قورت داده بر صندلی چوبیکنار همان میز خراطی شده نشسته و پاهای بلندش را روی هم انداخته و محوتماشای ماه بانو بود! برق و جلای چکمه های بلند چرمیش به دلم خوف میانداخت. به سماجت و اجبار خود قاطی جریانی شده بودمکه اینک موجب هراسم می شد! چطور می توانستم باور کنم که غیر از من و ماهبانو موجود زنده ی دیگری، آن هم متعلق به سالها پیش و مُلبس به لباس نظامیکه مدتها از اقتدارش می گذاشت، محکم و استوار روی صندلی نشسته و با سردی وخشونتی ظاهری اما تمایل و تمنایی عمیق در نگاه به ماه بانو زل زده و لحظهای از او چشم برنمی داشت! صدای پیر و لرزان ماه بانو بی آن که متوجه باشم، روحمتحیر و سرگردانم را از هیاهوی دسته ی موزیک عصرگاهی میدان توپخانه و آناتاق خصوصی در آسایشگاه سالمندان با خود به سفری خیال انگیز تا گذشته هایدور می برد. بله حقیقت داشت، ماه بانو پس از مدتها سکوت و بیاعتنایی به همه، لب به سخن گشود و برای پرستاری که هیچ وقت به حسابش نمیآورد، از گذشته ها و روزهای جوانیش گفت، ایامی که چه خوب و چه بد، دیگر ازدست رفته بودند و هرگز بازنمی گشتند! همان روزها که سیب عطر دلدادگی میداد و انار دانه های سرخ عشق بود و خانه های کوچک و بزرگی که مأمن هزارانسینه ی تفته و منتظر عشق!
پاسخ : رمان « عشق و عطش» فصل 2 قسمت 1 روی صندلی جلوی اتومبیل فوردآقاجانم لم داده و بی خیال به محشری که ساعتی پیش در خانه میان او و عزیزرخ داده بود، به مناظر اطراف نگاه می کردم. آژانِ اداره ی عبور و مرور کهبرای فرمان دادن به اتومبیل ها در آژان دانیش ایستاده بود، با کلیدی که دراختیار داشت فانوس چهار طرفه ی شیشه ای را که به رنگ های سبز و سرخ بود،روشن کرد و فرمان ایست داد. در صفِ اندک ماشین ها متوقف و منتظر فرمانحرکت بودیم. پشتِ سرِ آژان خیابان چراغ برق و سمتِ چپش ناصریه بود. آقاجانبرزخ و عصبی به نظر می رسید و با انگشتان دستش روی فرمان ضرب می گرفت.گویی انتظار کلافه ترش می کرد. با روشن شدن چراغ و دستور حرفکت، از میدانتوپخانه که عمارت بلدیه و اداره ی نظمیه نیز در آنجا واقع شده بود،گذشتیم. میدان را با نگاه بلعیدم. شنیده بودم که عصرها در آنجا برای تفریحو تفرج مردم دسته های موزیک عصرگاهی به پا می کردند. خلوتِ شهر، آن هم درمرکزی ترین و شلوغ ترین نقطه اش، مرا که عاشق شلوغی و هیاهو بودم افسردهمی کرد. تنها انگشت شماری سواری شخصی و کرایه ای و درشکه و چند عابر پیادهدر تنهاترین خیابان آسفالت شده ی تهران دیده می شدند. با آن که متمول و دررفاه بودیم و آقاجان خود را جزء متجددان شهر می دانست، اما تجدد و فرهنگیمآب شدن را برای خانواده، بخصوص دخترانش ننگ می دانست. او در خیابان چراغبرق کمپانی فروش سواری های فورد، پونتیاک، کادیلاک، هودسن و فیات را داشت.می دانستم که گهگاهی با بعضی از کله گنده های شهر برای صرف شام به رستورانگراند هتل می رود یا پاره ای از وقت ها اوقاتش را در تماشاخانه ها میگذراند، اما حتی یکبار هم اجازه نداده بود که به میدان توپخانه رفته ودسته ی موزیک عصرگاهی یا نمایش آکروبات و بندبازی و تئاتر باغ ملی را کهدر میدان مشق دایر شده بود ببینیم. درحالی که خودش از کت و شلوار و کلاه وعصا و پاپیون استفاده می کرد، از پوشیدن کت و دامن و به پا کردن کفش هایظریف پاشنه بلند برای ما و عزیز رنج می برد. از افکار خودخواهانه و ملونشدر شگفت بودم و روز به روز عقده و حسرت بیشتری برای دیدن یک نمایش درتماشاخانه، یا قدم زدن در اطراف گراندهتل و برانداز آدمهای خوش پوشی که درآن حوالی پرسه می زدند به دلم می ماند! شاید اگر از لج عزیز نبود هرگز حاضر نمی شد که مراهمراه خود به خانه عمه و آقابزرگ ببرد. اتومبیل فقط شده بود درشکه ی زیرپای خودش، دوست نداشت ما را در حالی که جوان های وِلِ فُکل کراواتی محوتماشایمان بودند، در شهر بچرخاند. چرخش چرخهای اتومبیل بر سنگفرش خیابانسپه و سپس پهلوی شمالی و اندک ارتعاشش چون ننو، در آن روز فرح بخش بهاریخوب آور و رخوت انگیز بود. قدری در نرمی صندلی فرو رفته و در حالی که بهآرامی چشمهایم را می بستم مرافعه ای را که در خانه به پا شده بود را باردیگر از نظر گذراندم. آقا جان به وضوح فریاد می کشید. لرزش و بمی صدایشنشان دهنده ی اوج خشمش بود. دیوانه وار هوار می کشید. - مزخرف نگو خانم! هفت هشت روز از سال نو گذشته وهنوز برای سلام عید نزد آبجی خانم اینها که از ما بزرگترند نرفته ایم، بههوای اینکه عروسی آفاق نزدیک است و تبریک عید و عروسی را با هم می گوییم.اما حالا چه، چه مرگت شده، چه بهانه ای برای نیامدنت داری؟! چقدر خصومت وبددلی؟! مگر این آبجی خانم بیچاره ام چه هیزم تری به تو فروخته که چشمدیدنش را نداری؟! چه گفته که به تریج قبایت برخورده و غرولندت صد محله آنطرفتر را برداشته؟ چطور آن زمان که برای عروسی ما پا پیش گذاشت و نزد همهسینه سپر کرده بود، ملوک خانم ملوک خانم بود، اما حالا که خرت از پل گذشتهو به قدر کافی ریشه دوانده ای آه و پیف شده! حرفهایی می زنی که آدم شاخدرمی آورد. هر که نداند خیال می کند آبجی خانمم لولوست! تصور می کنی پچ پچهای بدگویانه ات را که مکرر در گوش داماد و دخترهایت زمزمه می کنی، نشنیدهام. چرا از فامیلِ من نزدشان غولهای بی شاخ و دم می سازی؟! مگر غیر از اینیک خواهر دیگری هم برایم مانده؟! او هم که سرش به کار و زندگی خودش گرماست. هیچ شده به کارِ تو و دخترانت دخالت کرده و خواهرشوهربازی درآورد؟!
پاسخ : رمان « عشق و عطش» عزیز بیمهابا میان حرفش پرید و فریاد کشید: آره ارواح خاک باباش! شما کجا هستیدکه ببینید؟! تازه آنقدر زرنگی دارد که بداند چگونه باید ما را بچزاند.آبجی خانم نگویید، بگویید مارمولک خانم. یک بار نشده با او روبرو شوم ودلخوش از هم جدا شویم! یا مرا می چزاند یا دخترهایم را. مدام سرکوفت میزند. آخر مگر می شود که همه بد باشند و تنها او خوب و بی نقص باشد؟! خدامی داند که برای همین دامادی که به تازگی می آورد چقدر باید فخر بفروشد ومنم منم کند! دامادهای ما حمالند، الا داماد او که حکماً یا شاه است یاوزیر! شب بله بران پریچهر یادت رفته که چظور مهریه ی دخترش را به رخم میکشید و کبکش خروس می خواند. یا عید پارسال که یک من به خانه اش رفته و صدمن بازگشتم! حرف همیشگی اش را که گویی هنوز جای زخمش تازه بود راتکرار کرد: با لباس نو و بهترین روسری که خریده بودم برای عیددیدنی بهخانه شان رفتیم. آن وقت دیدم که برای کوچک کردنم و اینکه مورد تمسخر قراردهد لنگه ی روسری را که خریده بودم توی خانه به سرش انداخته تا به منبفهماند که روسری مهمانی من لچک دم دستی توی خانه اش به حساب می آید. آقاجان با کلافگی گفت: بس کن زن حوصله ام را سر بردی!هزار بار گفتی و من هم هزار بار نالیدم که آخر آن بیچاره ای که سالی یکبارهم تو را نمی بیند و از خانه و زندگیت خبر ندارد چطور باید می فهمید روسریرا که توی خانه به سرش می اندازد همان است که خانم برای مهمانیهای شب عیدشخریده. چرا می گذاری یک تصادف ساده میانتان را به هم بریزد؟! عزیز با غضب گفت: خوب این یک بار تصادفی بود، شب ختنهسوران پسرش چطور؟ آن همه تو را برای آن پسر نداری تحریک کرد، باز هم چیزینبود؟! آقاجان حرفش را برید: تو اصلاً حرف حساب سرت نمی شود.می خواهی بیا، نمی خواهی هم نیا! اما من می روم! خودم تنها می روم و اگرشب برنگشتم، که احتمالاً هم تا دو سه روز برنمی گردم، دلخور نشوی ها. عزیز غرید: همین که گفتم! هزار جور آیه و دلیل هم کهبیاوری حاضر نیستم به دست بوسی ملوک خانم جانت بیایم. مگر عقلم پریده؟!خودم را سبک کنم که چه؟! تملق گویی و بدعنقی های آقاجان فایده ای نداشت. عزیزحاضر به شرکت در عروسی آفاق نبود. پیش از آن که آقاجان چند دست لباس تویچمدان چوبی کوچکش بگذارد، خودم را به او رساندم و با هر کلک و قر و اطواریکه بود راضیش کردم مرا هم با خود به خانه عمه ملوک و عروسی آفاق ببرد. مثلاینکه خیلی هم بدش نمی آمد که یکی از دخترانش را بر ضد رأی و نظر عزیز میدید، چون بی درنگ از لج او دستور داد تا حاضر شوم و همراه او راهی شمالشهر و عمارت قلهک شوم. اخم و تخم و خط و نشان کشیدن های عزیز تأثیری درتصمیمم نداشت. دلم می خواست قدری پرکشیده و از حصار تنگ خانه مان دور میشدم. آقاجان خانه را به قفسی فولادی مبدل کرده بود! وضع مملکت تغییر یافتهو بند همه چیز در رفته بود، آن وقت آقاجان هنوز حاضر به شل کردنِ افسارماننبود! گفتم افسار، برای اینکه همیشه خودش از همین اصطلاح استفاده می کرد.می گفت اگر افسارتان را ول کنم خدا می داند که فردا باید از کدامتماشاخانه های پخش و پلای توی شهر جمعتان کنم. خلاصه بر خلاف میل عزیز کهاز فرط خشم کبود شده بود، خودم را توی اتومبیل اشرافی آقاجان انداختم و بههوای رهایی از امرو نهی و غرولندهای عزیز و خوش بودن و بزن و بکوب درعروسی آفاق پرکشیدم! پیش از آن که حرکت کنیم، عزیز سرش را از شیشه یاتومبیل که آن را پایین کشیده بودم داخل کرد و با توپ و تشر، غرید: مگربرنگردی ماه بانو، کارت به جایی رسیده که مرا نزد عمه ملوک سکه یک پول میکنی، هان! دُم به دُمِ آقا جانت دادی که چه، مرا ضایع کنی؟!
پاسخ : رمان « عشق و عطش» آقا جانفرصت پاسخگویی نداد. پا روی گاز گذاشت و در طرفة العینی عزیز را در غباربجا مانده از حرکتمان جا گذاشت. حالا که چیزی به باغ قلهک و منزل عمه ملوکباقی نمانده بود، احساس می کردم که دلم برای عزیز، هم سوخته و هم تنگ شدهاست. افسوس گذشته ها آه از نهادم برآورد. آن زمان که هنوز خواهرانم ازدواجنکرده و همگی دور هم بودیم، عزیز برای دخترانش غش و ضعف می رفت، اما ازوقتی که داماد و نوه دار شده بود، تغییر کرده بود. دیگر به من و آقاجاننمی رسید. همه ی همّ و غمش شده بود جلب رضایت دامادها و رسیدگی به نوههایی که مرتب توی خانه ی ما پخش و پلا بودند. محض خاطر آنان آسایشم سلبشده بود و توپ و تشر عزیز نثارم می شد. بچه هایی که آن هم دوستشان داشتمبرایم از هوو بدتر شده بودند! حوصله ام را سر می بردند و در کارهایی کهنمی باید دخالت کرده و سروصدایم را در می آوردند. اکثر اوقات مثل موی دماغکلافه ام می کردند! گویی جز چسبیدن به دامنم کار دیگری نداشتند و حالا کهدوران بلوغ احساساتم را عوض می کرد مثل گذشته ها حوصله ی بازی و قصه گوییبرایشان را نداشتم. کلافه و عصبی بودم. با پرخاش و تندخویی همه را از خودمی راندم. همزبان می خواستم، هم سن و سالی که به دردِ دلم گوش کرده و حالمرا بفهمد ... و چه کسی بهتر از شوکت! باید عزیز و خط نشانهایی را که کشیدهبود فراموش می کردم تا عروسی آفاق به کامم خوش می نشست. چند بوق ممتدِاتومبیل پشت دروازه ی عمارت قلهک نشان دهنده پایان راه و قطع اجباریافکارم بود. مثل همیشه آقاسید در را باز کرد و با تعظیم حق شناسانه ایتعارفان کرد. منظره ی شکفته ی حیاط و درختانی که در هجوم شکوفه ها غرقبودند، نشان می داد که صاحبخانه به گل و گلکاری علاقه ی بسیار داشته وبرای پرورش باغچه مشجرش زحمت زیادی را متحمل شده است! یکی از ویژگی های بارز حیاط وسیع عمارت، حوض طویل ومستطیل شکلی بود که از ابتدا تا انتهای آن را پوشانده بود. از اتومبیلپیاده شدم. همیشه از قدم زدن در اطراف حوض که در هر فصلی انعکاسی بدیعی ازتصویر درختان را در خود نمایان می ساخت، لذت می بردم. گویی بجای آب پاکیزهقنات، حوض را از شکوفه های بهاری پر کرده بودند. آب قنات به آرامی رودیکوچک از هفت حوض تو در تو که به بلندی یک وجب از یکدیگر ارتفاع داشتند،سرریز شده و از دل حیاط می گذشت. عمارت و حیاط بیرونی آن برعکس همیشه شلوغپلوغ به نظر می رسید و این ازدحام یعنی تدارک مهمانی شب که جشن عروسی آفاقبود. با دیدن عمه و آقابزرگ و شوکت که به سرعت برای استقبال از ما میشتافتند، از اینکه برخلاف میل عزیز در خانه نمانده و یکی دو روزی را درجمع گرم و صمیمی آنان می گذرانم، بسیار خوشحال شدم. شوکت مثل همیشه دوستداشتنی و آقابزرگ مهربان و بااقتدار و عمه پذیرا و گرم بود! با همه ی تلاشی که در پنهان نگهداشتن کدورتش ازنیامدن عزیز داشت، اما نشان می داد که دلخور است! اما به روی آقاجاننیاورد. شاید هم نگاه های نافذ و مراقبِ آقابزرگ که هوشیارانه لحظه ای چشماز او برنمی داشت، مانع از ابراز شکوه هایش می شد. همانطور که پای پله هاایستاده بودم و شوکت را در آغوش گرفته و می بوسیدمش، چشمم بر جوانکبلندقامتِ چکمه پوشی خیره ماند که بر فراز ایوان مجلل عمارت ایتساده بود.بند دلم پاره شد و بی اختیار به لرزه افتادم. خوف از یک نظامی! این نقطهضعف همیشگی و ناخودآگاهم بود! بی اختیار از همه ی چکمه پوشانِ نظامی که بهنوعی به شاه مقتدر و رعب انگیزشان مرتبط می شدند، می هراسیدم. کلمه ی قزاقرا با ترس و در حالی که آب دهانم خشکیده بود، زیر لب زمزمه کردم. نگاهنافذ و خیره ی مرد چکمه پوش بی شباهت به نگاه گستاخ و رعب انگیز اربابشنبود! تیر سهمگین نگاهش تا عمق جان می نشست و از چشمان براقش نوری میتراوید که بی اختیار محصور اقتدارش شدم. خنده ی بی قید شوکت، هول دیدارجوانک را از میان برد. با لبخندی شیرین گفتارم را تصحیح کرد. «قزاق؟! ایشان صاحب منصب نظمیه اند، نه قزاق!» شیوایی کلام و لبخند دلنشین شوکت نشان می داد که سعیدارد نظر مطلوب جوانک را به خود جلب کند. اما در چهره ی ثابت و سردِ اوتغییری حاصل نشد! او همانطور بی حرکت سرجایش ایستاد و برای آشنایی با من وآقاجان قدمی به جلو نگذاشت. در دل از بی اعتناییش متنفر شدم. گویی به عمدکوچکمان می کرد. در محفوظاتِ ذهنم پی نشانی از شوهر آفاق می گشتم. با خودمگفتم نکند که این جوانک پر فیس و افاده همان داماد جدید عمه باشد. همانبهتر که عزیز نیامد وگرنه از همین جا حالش به هم خورده و روترش می کرد! صدای آقابزرگ خطاب به پدرم هوشیارم کرد: «ببینم بشیرالملک، عبدالرضا پسرِ خواهرم را به یاد دارید، یا نه؟» آقا جان با تردید گفت: «همان عبدالرضایی که از کبابکوبیده و ریحان تازه متنفر بود و به جای نان و کباب، نان و نارنجش را میخورد؟ آه خدای من چند سال است که او را ندیده ام! هزار ماشاءالله جوانبرومندی شده اند!» جوان متکبر به جانب آقاجان رفت و با او دست داد.
پاسخ : رمان « عشق و عطش» فصل 2 قسمت 2 آقابزرگ در حالی که به او می بالید، با صدای رسایی گفت: «برای خودش مرد مهمی شده! حالا او صاحب منصب نظمیه است!» آقاجان با تحسین نگاهش می کرد. گویی میان کلمه قزاق وصاحب منصب اقیانوسی فاصله بود که من درکش نمی کردم! آقاجان برای آن که بایادآوری گذشته ها به او نزدیکتر شده و برودتی را که مابینمان سایه افکندهبود از میان بردارد گفت: «همیشه از خودم می پرسیدم، آخر چطور ممکن است کهشخصی از نان سنگک داغ و کباب کوبیده ی پرسماق و ریحان تازه بدش بیاید و بهجای آن نان و نارنج سق بزند. اما شما اینطور بودید». کلمه ی شما منقلبم کرد. می دانستم که آقاجان بی جهتبه کوچکتر از خودش شما نمی گوید! خاطره ای به سرعت صاعقه دلم را سوزاند.عبدالرضا! همان پسرک چهارده پانزده ساله ی مغرور که روزی از آنطرف سفره یعریض و طویل ناهارِ خانه عمه ملوک، نارنجی به طرفم پرت کرد تا مدتهاپیشانیم درد می کرد و به شدت ورم داشت! انگار همین دیروز بود. عمه ملوککلی مهمان داشت. همه اقوام شوهرش و البته ما به باغ قلهک دعوت شده بودیم.فصل بهار بود و عمه برای ناهار تدارک کباب کوبیده دیده بود. ده پانزده تختچوبی را بغل به بغلِ هم توی حیاط کنار حوض که آبش پله به پله روان بود،چیده و رویشان را گلیم و قالیچه ترکمنی انداخته بودند. دودی که از منقلبزرگ کباب به هوا برمی خاست نصف حیاط را پوشانده بود. وقت ناهار که شد یکیاز پسرها ادا و اصول درآورد و از خوردن کباب و ریحان تازه که لذیذ و مطلوبطبع همه بود، طفره رفت. او در بشقابش یکی دو نارنج چلاند و آبش را قاتقنانش کرده بود. آنقدر من و شوکت که بیش از شش هفت سالمان نبود خندیدیم کهعاقبت کفر پسرک درآمد و نمی دانم به هوای کداممان نارنجی چرت کرد که درستوسط پیشانی من نشست. آنقدر شیون و واویلا کردم و عمارت را روی سرم گذاشتمتا عاقبت ننه اش برخاست و با لنگه ی ارسی به جان پسرک افتاد و سیر کتکشزد! با خودم گفتم: بی دلیل نبود که برایم به هیبت قزاقها درآمده. از هماناول خشن و قسی القلب بود! نگاهش کردم. نگاه تلخی که بی شک برای او یادآورضربه های محکم لنگه ارسی مادرش بود. آخ که چقدر دلم خنک شده بود. اما مثلاینکه چیزی به بزرگی یک نارنج روی پیشانیم سنگینی می کرد. با خنکی دستمالتهاب پیشانیم را لمس کردم. اما ای کاش دستم می شکست و این کار را نمیکردم، چون او نیز با زهرخندی محو مرا به یاد روزی انداخت که بی رحمانهمضروبم کرده بود. گویی جنگ سختی مابینمان درگرفته بود که غرور و تکبر بیشاز حدِ او آتشش را شعله ورتر می ساخت! با عزمی راسخ با خود عهد بستم کهشیرینی عروسی آفاق را زهرت خواهم کرد، مطمئن باش رضا قزاق! تا غروب او را ندیدم. اما آنقدر شوکت عبدالرضاعبدالرضا می کرد که مرتب نفرت حضورش را احساس می کردم. عمه با همه ی شلوغیو انبوه کارهایی که به سرش ریخته بود، هر وقت که چشم آقابزرگ را دور میدید با حرص و غضب از عزیز می پرسید و با شکوه هایش دلخوریش را ابراز میداشت.