1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اين داستان واقعيست!

شروع موضوع توسط ATENA ‏22/11/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟

    ​


    يكي بود يكي نبود. يه علي آقايي بود از اون هفت خط هاي روزگار. چشمتو ميبستي جيبتو ميزد. كارش اين بود.
    حسابي حرفه اي شده بود. صبح تا شب توي اين مسجد، توي اون حسينيه، آدم نشون ميكرد، تا چراغارو خاموش ميكردن و ميرفتن توي حس، علي آقاي ما كارش رو شروع ميكرد. در آمدش بد نبود. روزانه خرج خودش و خواهر و مادرش رو در مي آورد. باباش مدتها بود عمرشو داده بود به شما. ننش هم به هواي اينكه بچش سر كاره كلي دعاش مي كرد:
    خدا خيرت بده ننه! ايشالا توي لباس دامادي ببينمت.
    چه ميدونست كه بچش يكي از جيب برهاي حرفه اي شهره .
    تا يه شب طبق برنامه ي هميشگي با همكاراش يعني همون جيب بر هاي وردستش ميرن يكي از مجالس شهر .
    ميشينن و همونجور كه داشتن مردم رو ورانداز ميكردن كه كي پول دار تره و كي سرش به تنش مي ارزه ميبينه اصلاً حس و حال دزدي رو نداره. به رفيقاش نگاه ميكنه ميبينه كه آره. امشب حسش نيست. شبهايي هم كه حسش نيست احتمال گير افتادنش بيشتره. تا ميبينه اوضاع به قول معروف "خيته" يه اشاره ميكنه كه برو بچ امشبو بيخيال!
    چراغارو خاموش ميكنن و شروع ميكنن به روضه خوني و سينه زني. يه لحظه علي آقا به خودش مياد ميبينه صورتش پر از اشكه و داره وسط جمعيت سينه ميرنه . انگار امشب اصلاً يه جوراي ديگست. حالا كسي كه براي جيب بري اومده توي مجلس شده گريه كن و سينه زن همون مجلس! بگذريم...
    اون شب علي آقا چيزي كاسب نميشه و مياد بره خونه، يادش مياد كه اي داد بيداد آبجي و ننم شام ندارن و منتظر منم. من هم كه كاسبي نكردم و پول ندارم. چه كنيم، چه نكنيم. ميگه پياده ميرم خونه تا خوابشون ببره و چشمام توي چشماشون نيفته.
    بعد از يكي دو ساعت ميرسه سر كوچشون و ميخواسته بره خونه كه همسايه دستاشو ميگيره و ميگه كجا بودي؟
    يك ساعته منتظرتم؟ بيا خونه ي ما.
    تا مياد به خودش بجنبه ميبينه يه ديس غذا با بهترين مخلفات جلوش هست و خونه ي حاج آقا افتاده.
    حاجي ميگه بخور كه دو ساعت پيش خواهرت و مادرت هم غذا خوردن و خوابيدن.
    ميگه حاجي تا بهم نگي چي شده لب به غذا نميزنم.
    از حاجي انكار و از علي آقا اصرار.
    تا بالاخره حاج آقا ميگه: سر شب خوابيده بودم. خواب ديدم امام حسين (ع) دارن دوون دوون ميان و بهم گفتن فلاني! امشب همسايتون مهمون ما بوده نتونسته براي خانوادش شام تهيه كنه. ميري شامشون رو ميدي. پسره هم كه اومد شامشو ميدي و از فردا صبح ميبريش در كارگاهت با حقوق ماهي ... تومن پيشت كار ميكنه!!!!!!




    [​IMG]

    يا حسين(ع)،
    حاجت ها و گناه هاي من بزرگ تره يا رحمت و كرم شما؟​

    ​
     
    19 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/11
    ارسال ها:
    564
    تشکر شده:
    1,557
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    دانش اموز
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    خیلی جالب بود از این اتفاق هازیاد میافته خوش به حالشون که امام اینقدر دوستشون داره:gol3:
     
    5 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏19/12/11
    ارسال ها:
    1
    تشکر شده:
    1
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    bikaria
    :blinksmiley::jaro:
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    2,305
    تشکر شده:
    583
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    جالب بود.
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    2,305
    تشکر شده:
    583
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    ازی لطفا فارسی تایپ کن....
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/11
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    5
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    جالب بود
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/11
    ارسال ها:
    4
    تشکر شده:
    5
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    جالب بودمرسی
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7/1/12
    ارسال ها:
    204
    تشکر شده:
    404
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    دانش اموز
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    واقعا" با حال بود خیلی جالب بودددددددد
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    665
    تشکر شده:
    116
    امتیاز دستاورد:
    0
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    اجركم عندالله
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اين داستان واقعيست!

    لطفا اسپم نزنید دوستان