1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان رویای واریا

شروع موضوع توسط ATENA ‏21/11/11 در انجمن داستان

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    [h=2][/h]
    فصل اول (بخش اول)
    واریا در حالیکه سگ سفید کوچکش با شور و شوق فراوان جست و خیز می کرد به او گفت:بیا فلاف باید عجله کنیم !بستن قلاده به گردن او کار مشکلی بود .بلاخره ،موفق شد و به سرعت از میان راه باریک بین ردیف قفسها گذشته ،به خیابان پررفت و امد رسید .به نظر می رسید تا تقاطع کنزکینگتون و رسیدن به پارک تنها چند دقیقه راه بود .ولی واریا عصبانی به نظر می رسید چون هر تاخیری یعنی دیر رسیدن او به محل کارش .او نمی دانست که این مرتبه چه طور خواب مانده بود زیرا معمولا او قبل از صدای زنگ ساعت در ساعت 5/7 صبح بیدار می شد .
    امروز صبح همه چیز غلط از اب درامده بود .او خواب مانده بود چون ساعت طبق معمول کار نکرده بود تا با صدای زنگش او را بیدار کند .پیش امدن همه این این اتفاقات به دنبال هم این حس را به او داده بود که زمان مثل یک قطار سریع السیر به سرعت عبور می کند و در حال مسابقه دادن است .به هر طریق انها به پارک رسیدند و او همراه فلاف سعی می کرد پابه پای صاحبش جست و خیز کنان بدود ،میدوید.واریا تصمیم گرفت قلاده او را ازاد بگذارد تا سگ بتواند آزادانه شیطنت های روزانه اش را انجام دهد .
    سایه روشن پریده رنگ نور آفتاب در صبح زود روی شاخه ها و درخت ها و بستر رنگارنگ گلهای لاله می درخشید و زیبایی چشمگیر ان جلب نظر می کرد .برخورد باد به موهای پریشان واریا و برق چشمانش جذابیت خاصی به او داده بود در حال دویدن ،نفس نفس زنان به سگش گفت :تند نرو فلاف!اما سگش توجهی به حرف او نداشت و همچنان به سرعت می دوید که ناگهان ان حادثه رخ داد (خاک بر سر داستان وارد شد ).
    مرد قد بلندی در مقابل انها ظاهر شد .درحالیکه واریا سعی می کرد سگ را کنترل کند ولی موفق نشد و سگ به راه دیگری رفت .این کار باعث شد قلاده به دور پاهای مرد قد بلند بپیچد و قبل از انکه واریا بفهمد که چه اتفاقی افتاده ناله ی دردناکی از سگ بلند شد و بدون معطلی به طرف چمنزار فرار کرد و در حالیکه قلاده اش را هم به دنبال خود می کشید به سرعت دور شد .واریا خیره و مات به مردی که جلو او به زمین افتاده بود ،نگاه می کرد .
    -من خیلی متاسفم !واریا دست پاچه جواب داد .من از شما معذرت می خوام .هیچ نمی فهمم این ماجرا چطور اتفاق افتاد .ایا شما صدمه دیدین؟
    مردقد بلند که با چشمان تیره و درخشانش به واریا خیره شده بود جواب داد:
    -معذرت خواهی نکنید مادموازل .صدای آرامش بخش او که با کمی لهجه خارجی همراه بود ادامه داد :
    -همه چیز روبراه است فقط من کمی گیج شدم .
    -خیلی متاسفم ،من و سگم داشتیم با عجله می رفتیم که دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد(ولی من که فهمیدم ....).
    مردکه شلوارش خاک آلود شده بود به آرامی روی پاهایش ایستاد و مشغول پاک کردن دستهایش از ریگ های کف جاده شد.
    واریا که با دیدن خراشهای دست او نگران شده بود فریاد زد:شما صدمه دیدید؟ببینم ایا می توانم در این اطراف برای زخم دستهای شما دارویی پیدا کنم.
    بعد چنان با دقت به اطرافش نگاه کرد تا بلکه داروخانه ای در وسط هاید پارک پیدا کند .مرد غریبه که خنده اش گرفته بود گفت:
    چیز مهمی نیست لطفا خودتان را به زحمت نیندازید .
    واریا گفت :اما شلوارتان کاملا خاکی شده .
    -این گرد و خاک با برس کشیدن پاک می شود .
    وقتی مرد از جایش بلند شد تازه واریا متوجه قد بلند و ظاهر اراسته او شد.پوست برنزه و آفتابی اش ،گونه های برجسته ،چشمان تیره با نگاه گیرایش و ان پیشانی صاف هیچ کدام در مقابل لبخند او جذابیت و اهمیتی نداشت واریا که سعی می کرد احساساتش را کنترل کند تکرار کرد :من فقط تکرار می کنم که از این اتفاق خیلی متاسفم .
    مرد غریبه جواب داد من هم با جرات می گم که از پیش امدن این اتفاق که باعث آشنایی با شما شد خیلی خوشحالم .در انگلستان که ملاقات ها باید بر طبق اصول و آداب معاشرت خاصی باشد ،این خود بهانه خوبی برای آشنایی ما می تواند باشد ،این طور نیست ؟(خفه شو مردک مزاحم الان یه جیغ می کشم همه بریزن رو سرت )
    واریا که از این حرفها خنده اش گرفت ولی عکس العملی نشان نداد .ومرد غریبه باز هم ادامه داد:حالا که فلاف باعث آشنایی ما شده و خودش هم ناپدید شده ،اجازه بدین منم خودم رو به شما معرفی کنم ،من پییر دوشالایا در خدممتون هستم .
    واریا سوال کرد :آیا شما فرانسوی هستین ؟
    او جواب داد :آیا تا حالا متوجه نشده بودین ؟باورم نمیشه انگلیسی من آنقدر کامل باشه که شما فکر کنین من هموطن شما هستم .
    واریا صادقانه گفت :نه من این فکر را نکرده بودم ،انگلیسی شما واقعا خوبه .
    -این به خاطر اینه که من عاشق انگلستان و البته مردم ان هستم .مرد بلند قد این جمله را با تعظیمی نامحسوس همراه با تعریفی ظریف ادا کرد .
    واریا گفت :اسم من واریا میلفیلد است و حالا اگر شما عذر خواهی من رو بپزیرید من باید فلاف را بگیرم .
    پییر روشالایا گفت:جای فلاف کاملا راحته .من می تونم اون رو در حال خوشگذرانی با دو سگ بسیار جذاب ماده ببینم .
    واریا دوباره خنده اش گرفت نه فقط به خاطر بیان شرح حال فلاف بلکه به خاطر احساس امید واری و لذتی که به او دست داده بود.بعد بلافاصله با شرمندگی از این احساس و برقی که در چشمانش می درخشید ناگها ن گفت :ساعت 10دقیقه به 9 شد و من باید برم وگرنه اداره ام دیر می شه .لطفا مرا ببخشید .ارزو می کنم دستهای شما به زودی خوب بشن .او این جملات را گفت و به سرعت دور شد و خودش را به فلاف که به سختی مشغول بود رساند ،وبه او دستور داد فلاف بیا .و در حالیکه قلاده او را دردست گرفته بود دوتایی به طرف خیابان روتن رو دویدند.
    یک ثانیه به ساعت نه بود که به اداره اش رسید .اگرچه نفس نفس زنان و عرق کرده بود ولی خوشحال بود از اینکه بموقع به اداره اش رسیده است .با عجله به طرف زیر زمین دوید .همسر سرایدار در حالیکه دستمالی به سرش بسته بود و سطلی در دست داشت از اتاقی بیرون امد و لبخند زنان گفت :
    -دوشیزه میلفیلد داشتم با خودم فکر می کردم امروز هم طبق معمول دیر می ایید .
    -همان طور که می بینید بازم دیرم شده .
    زن گفت :تد داشت از نیامدن سگ کوچولوی شما قصه می خورد .
    واریا سوال کرد :حال تد چطوره ؟
    زن جواب داد:خدا را شکر دیشب کمی بهتر بود .یواش یواش داره خودشو تطبیق می ده .نمی دونم چی بگم ولی فکر می کنم کم کم داره امید واری پیداه می کند.
    وایا گفت :از شنیدن این موضوع خیلی خوشحالم اما وقتی ندارم که اینجا بایستم و با شما حرف بزنم .خانم هاگینز من باید فورا یونیفورم اداره را بردارم و بپوشم !
    خانم هاگینز دستپاچه گفت :دوشیزه میلفیلد فقط یه چیزی می خوام بهتون بگم ،آیا قصد فروش سگتون رو ندارید ؟
    واریا جواب داد :اوه نه نه اصلا نمی تونم .فلاف که سگ من نیست .اون سگ مادرمه وچون مادرم خیلی مریضه و ضمنا عاشق فلاف هم هست ققط به من اجازه داده که او را برای هواخوری تا اداره بیارم و ظهر که برای ناهار برمی گردم خانه او راهم برگردانم. همین قدر برای تد خیلی بهتر و آسانتره که تو این مدت فلاف با او باشه و سرگرمش کند .خانم هاگینزلطفا به فلاف دل نبندین چون نمی تونم از مادرم بخوام که ازاین دلخوشی چشم پوشی کنه و اونو بفروشه .
    خانم هاکینز گفت:چون دیدم تد کم کم داره به این سگ کوچولو دلبسته می شه فقط یه پیشنهاد کردم .اما مهم نیست شما همیشه به ما لطف داشتین .حالا باید یه فکر دیگه بکنیم .
    -بله من یه راهی پیدا می کنم تا بشه تد را خوشحال کرد فعلا من باید برم .
    واریا این را گفت و به سرعت از پله ها بالا رفت و خودش را به آسانسور رساند .بعد از چند لحظه داخل دفتر اداره شد و تازه فهمید که باز هم آخرین نفری است که کارش را شروع می کند .با وارد شدن او سایر کارمندان یکصدا گفتند :باز هم دیر کردی .
    -می دانم ،می دانم امروز از ان روزهایی بود که همه چیز غلط ا ز آب درامد .
    -اوه، نگران نباش .یکی از دخترهای موقرمزاین را گفت :کرانکی پیر اینجا نیست .با شنیدن این خبر نفس واریا تازه شد چون خیلی از دوشیزه کرانک شافت ( فرض کنید ادم 60 سالش باشه بهش بگن دوشیزه وایییییییی.......)می ترسید .این پیر دختر بیش از سی سال در در کمپانی بلیک ول سابقه کار داشت و منشی مدیر کل بود .البته کسی اجازه نداشت از مدت سابقه خدمتی او سر در بیاورد .
    دوست مو قرمز واریا گفت :نمی خواهی خودت را کمی مرتب کنی ؟انگار از داخل علفزار بیرون امدی !واریا خنده اش گرفت و گفت :
    -اتفاقا این دقیقا همان کاری است که من کردم .
    همین طور که این جمله را می گفت از دفتر خارج شد و به طرف رختکن ته راهرو رفت و وقتی عکس خود را که بر روی شیشه پنجره افتاده بود ،دید تازه متوجه شد که چه بر سرش امده .موهای مرتب او به وسیله باد سیخ سیخ شده بود و وقتی چهره اش را در آینه نگاه کرد متوجه شد که فروغ و درخشش چشمانش را در پارک جا گذاشته است .پیش از این او چشم درشت به رنگ بنفش تیره داشت که حالا مثل دو نقطه کوچک به نظر می رسید .مژه های تیره اش که ماهرانه فر زده شده بود حالا دیگر فرم خود را از دست داده بود .همگی اینها دست به دست هم داده بود و او را مثل بچه های کنجکاو که از کشف چیز های جدید اطرافشان تعجب می کنند ،انگار شاخ در اورده بود.در دو طرف دهانش دو چال جالب بود که موقع خندیدن حالت جالبی به او می داد .صورت کوچکش حالتی شوخ و سرزنده داشت و اگر مشکلات و ناملایمات دنیا اجازه می دادند او انسان با طراوت و شادابی به نظر می رسید .موهایش را شانه زد ،لباسش را مرتب کرد ،کمی پودر به بینی اش زد و خلاصه خودش را رو به راه کرد و آماده کار شد.واریا با وقار خاصی به طرف دفترش رفت .میز کار او کنارمیز کار مو قرمزی که دوستش محسوب می شد ،بود .وقتی از جلوی میزش رد می شد ازدوستش پرسید :حالا بهتر شد سارا؟
    سارا پاسخ داد :آره خیلی بهتر شد .آخه چی بر سرت آمده بود؟
    می دونی چون دیرم شده بود ناچار تمام راه از خانه تا اداره را دویدم .صبح خواب ماندم بعد هم صبحانه مادرم سوخت چون مشغول تعویض ملافه اش بودم .بعد هم کتری برقی از کار افتاد .خلاصه همه چیز امروز صبح وارونه شد و غلط از آب درامد .
    سارا با هم دردی گفت :من هم با این نوع روزها آشنایی دارم .
    واریا ادامه داد :خلاصه هر طور بود مثل هر روز به طرف پارک دویدم که در آنجا هم فلاف باعث افتادن یه مرد خارجی شد و این هم به بقیه مشکلات اضافه کرد .
    سارا گفت :خوب اینم یه روش تازه برای آشنایی با دیگران می شه .
    حالا این آشنایی خوب بود؟واریا جواب داد :او یک فرانسوی بود .
    سارا به حالت نصیحت گفت :باید حواست جمع باشد چون هیچ وقت نباید به مردهای فرانسوی اعتماد کرد .راستی مرد جذابی بود ؟
    آره خیلی جذاب بود .
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    سارا فریاد زد وای دیگه بد تر !من به تو قول می دهم که فلاف در این ماجرا اصلا تقصیری نداشته واین مرد خودش این صحنه ها را درست کرده بود .
    واریا که خنده اش گرفته بود گفت :اوه نه اصلا چنین چیزی نیست من به تو قول می دم .حالا دیگه هرچه بود گذشت و من دیگه او را نمی بینم .
    سارا گفت :اینقدر مطمئن نباش ،این فرانسویها روش های مخصوصی دارند (به این فرانسویها عجب شهرت خوبی هم دارنا)
    واریا با لبخند ادامه داد:سارا چقدر مزخرف می گی !
    بعد از این گفت گو واریا مشغول تایپ نامه هایی که دیروز به او دیکته شده بود ،شد ولی نمی توانست افکارش را که راجع به مرد فرانسوی بود منحرف کند و روی کارش متمرکز بشود .
    پییر دوشالایا !چه اسم قشنگی ،اسمی که نمی شد به آسانی فراموش کرد .آیا او هم به واریا فکر می کرد ؟
    -فکر می کنم دوشیزه میلفیلد مشغول رویاهای روزمره خودشان باشند !
    با شنیدن ناگهانی این صدا،واریا ناخودآگاه سرش را بالا برد و دوشیزه کرانک شافت را دید که طبق معمول بالای سرش ایستاده بود و به او چشم غره می رفت .
    -متاسفم دوشیزه کرانک شافت ،من ،من نداشتم کارهایی که قرار است امروز اننجام بدهم در ذهنم مرور می کردم .
    -ولی این اولین مرتبه نیست که من شما را در این حال می بینم و همین طور این جملات را می شنوم دوشیزه میلفیلد .صدای دوشیزه کرانک شافت ناشی از عصبانیت او بود .و البته فکر نمی کنم که آخرین بار هم باشه !در این اداره شما بیش از هر کارمند دیگری وقت تلف می کنید .لطفا بامن بیایید .
    واریا با ترس و نگرانی پرسید :با شما بیایم ؟اما به کجا ؟
    -جناب ادوارد می خواهند شما را ببیند .
    -جناب ادوارد !آخه برای چی ؟واریا از ترس به نفس نفس افتاده بود .
    بی شک به زودی خواهید فهمید .ایشان می خواهند شما رو ببیند نباید منتظرشان بگذارید .
    دوشیزه کرانک شافت با احساس خاصی حرف می زد .واریا که مضطرب شده بود به سختی توانست روی پاهایش بایستد و حرکت کند .آیا بهتر نبود که یونیفرم اداره را زا تنش بیرون بیاورد؟در این لحظه فکرش اصلاً کار نمی کرد و کاملاً گیج شده بود .آیا جناب ادوارد با او چه کار داشت ؟در حالی که سعی می کرد اعتماد به نفسش را زیاد کند و آرامش خود را حفظ کند ولی خیلی در این کار موفق نبود.او به خوبی می دانست که جناب ادوارد معمولا وقتش را صرف ملاقات با کارمندان نمی کرد واین قبیل کارها را به عهده مدیر اداره می گذاشت .او با خودش فکر می کرد و هرچه بیشتر فکر می کرد بیشتر گیج می شد .افکار مختلف در سرش مسابقه گذاشته بودند و جسمش به طور اتوماتیک بدون هیچ اعتراضی به دنبال دوشیزه کرانک شافت در حرکت بود .از دفتر خارج شدند و به طرف پله های طبقه اول رفتند .دوشیزه کرانک شافت هیچ گاه از آسانسور استفاده نمی کرد و معتقد بود این وسیله غیر ضروری است و این مد جدید فقط سرمایه اداره را هدر می دهد ،در صورتی که پله یک چیز همیشگی بود .وقتی نزدیک در اتاق رسیدند واریا با صدایی که حاکی از کمرویی وخجالت او بود سوال کرد :
    -آنها برای چه می خواهند مرا ببینند ؟
    -به زودی می فهمی !وقتی دوشیزه کرانک شافت این جمله را گفت به صورت واریا نگاه کرد و متوجه پریدگی رنگ او شد .این بود که بالحن مهربانی ادامه داد:
    -باور کن من نمی دونم چی شده ،امانگران نباش من تجربه دارم معمولاً پارس کردن هایش به مراتب بد تر از گاز گرفتنش است .فکر نمی کنم چیز مهمی باشه .
    واریا پرسید آخه من چه خطایی کردم ؟
    دوشیزه کرانک شافت با صدایی نرم و صادقانه جواب داد :من هم نمی دونم .
    قبل از اینکه وارد نشیمن بشوند از گوشه چشم نگاهی دقیق به واریا انداخت تا مطمئن بشود که سرو وضع مرتبی داشته باشد و بعد هم ضربه ای به در زد و آن را باز کرد .
    -دوشیزه میلفیلد قربان
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    فصل اول بخش دوم
    دوشیزه کرانک شافت این را گفت و به این ترتیب واریا را به یک اتاق بزرگ و باشکوه هدایت کرد .جایی که هرگز مثل ان را ندیده بود .دیوارها ،مبلمان و دکوراسیون اتاق به طرز چشم گیری تزئین شده بود و دو میز بسیار شیک نیز در ان قرار داشت .در پشت یکی از میزهای جناب ادوارد نشسته بود و در کنارش پسر او یان بلیک ول ایستاده بود .
    چون یان بلیک ول هر روز به اداره سرکشی می کرد واریا او را به خوبی می شناخت و می دانست که او بیست و هشت سال سن دارد (اره دیگه دخترا حتماًشناسنامشم در اوردند ) و شخصیت بسیار باهوش و دست نیافتنی دارد و به هیچ وجه به پدرش شباهت ندارد .واریا تمام این اطلاعات را از کارمندان قدیمی شنیده بود .حتی این را هم می دانست که اگرچه جناب ادوارد رئیسی پرخاشگر می باشد ولی همیشه کلمات امید وار کننده اش برای کارمندان خیلی جالب است او کارمندانش را خیلی بهتر از خودشان می شناخت .از وقتی که واریا مشغول به کار در این اداره شده بود خیلی کم جناب ادوارد را دیده بود ،زیرا او تمام زمستان را در خارج بود .در طول چهار ماهی که از استخدام واریا می گذشت او فقط دو الی سه مرتبه جناب ادوارد را دیده بود .در این ملاقات رودررو که رئیسش پشت میز نشسته بود و او را از نزدیک میدید فهمید که او اصلاً آدم ترسناکی نیست و تجسم غلطی در مغزش راجع به او داشته .او یک مرد نسبتاً لاغر و رنگ پریده به نظر می رسید که دوچشم نافذو بسیار زیرک در صورت داشت ،و هیچ وقت چیزی از نگاهش پنهان نمی ماند .
    با ورود واریا برای چند دقیقه سکوتی سنگین در اتاق حکم فرما شد و دو مرد به او خیره شده بودند .ناگهان یان بلیک ول گفت :غیر ممکن است پدر !من فقط این را میدانم که این کار غیر ممکن است !
    -ومن هم به تو می گویم که تنها راه حل همین است .
    -ولی من موافق نیستم و از این به بعد هیچ دخالتی در ماجرا نمی کنم .
    جناب ادوارد محکم دستش را روی میز کوبید و با تمام قدرت فریاد زد به طوری که انگار تمام اتاق لرزید .در اینجا واریا کاملاًمتوجه قدرت تصمییم گیری او شد .
    -منظورت چیه که هیچ دخالتی در ماجرا نمی کنی ؟تو فقط کاری را می کنی که من به عنوان رئیس اداره به تو دستور میدهم .ایا من رئیس هستم یا نه ؟ایا غیر از این است که نظریات من در جهت زندگی بهتر و در نهایت به خاطر آینده تو بوده و هست و یا به عکس فکر می کنی من آن کسی هستم که باعث از بین رفتن اهداف بزرگ و سازنده شرکت هستم ؟
    پسرش جواب داد :پدر من همه چیز رو می دونم ولی به نظر من میشه راه حل دیگه یا به غیر از این پیدا کرد .هرچیزی به غیر از این .-تنها راه چاره ما فقط و فقط همین راه است و بس .جناب ادوارد با فریاد این جملات را ادا کرد .یان بلیک ول هم که حوصله اش از اینهمه جر و بحث سر رفته بود به طرف پننجره رفت و خودش را با تماشای بیرون سرگرم کرد .
    واریا با خودش فکر می کرد که عجب مرد لجوج و یکدنده ایست !
    واریا که تازه وارد جر و بحث آنها شده بود بیشتر با جناب ادوارد همدردی می کرد ،چون فکر می کرد نظریاتش باید به خیر و صلاح باشد چون تجربه بیشتری نسبت به مرد جوان داشت .ولی مرد جوان سعی می کرد با او مخالفت کند .
    ناگهان جناب ادوارد با تواضع و شرمندگی رو کرد به واریا و گفت :
    -من از شما معذرت می خوام دوشیزه میلفیلد .من و پسرم آنقدر مشغول جرو بحث بودیم که هیچ کدام متوجه حضور شما نشدیم .
    امیدوارم این بی ادبی ما رو ببخشید .ایا نمی خواهید بیایید و بنشینید؟
    واریا که دستپاچه شده بود فوراً یک صندلی انتخواب کردو نشست .جناب ادوارد و واریا هر دو غرق تماشای یکدیگر بودند .پدر و پسر هردو به او لبخند زدند و جناب ادوارد به آرا می و ملایمت ادامه داد
    -تو چقدر شبیه مادرت هستی عزیزم!
    واریا با تعجب سوال کرد :مادرم ؟
    تا این لحظه او فکر می کرد که چه خطایی از او سرزده که جناب رئیس مایل به ملاقات او شده .ولی با شنیدن این جمله حیران شده بود .
    -بله ،کاملاًدر حقیقت باید بگم که اورا بسیار خوب می شناسم .شاید او هم مرا به خاطر داشته باشد .
    -من باید از او بپرسم جون وقتی به او گفتم در چه اداره ای کار می کنم چیزی راجع به اینکه شما را میشناسد نگفت .
    -این طور که پیداست او مرا به نام بلیک ول نمی شناسد .می دونی پنج سال بعد از دوستی من و مادر تو ،دائی من ارث قابل ملاحظه ای رو برای من گذاشت و به همین خاطر من هم اسمم را عوض کردم و اسم دایی ام را انتخواب کردم .
    -حالا فهمیدم !
    سکوت سنگینی در اتاق حکم فرما شد و ادوارد به طرز خاصی به واریا نگاه می کرد به طوری که واریا احساس کرد که او واریا را نمی بیند بلکه به مادرش خیره شده است .واریا سخت متعجب شده بود که این حرفها چه ربطی به او کارش در اداره دارد .یان بلیک ول که کنار پنجره ایستاده بود و گوش می کرد یک دفعه چرخید و گفت :
    -پدر من فکر می کنم بدون حضور دوشیزه میلفیلد بهتر می توانیم به بحث خودمون ادامه بدیم .(ساکت شو پسره پررو )
    -باید بهت بگم که چون این موضوع به دوشیزه میلفیلد هم مربوط می شه مایلم که او هم اینجا باشه .
    واریا حیران و سرگدان از یکی به دیگری نگاه می کرد بدون اینکه چیزی دستگیرش بشود .یان که می دید پدرش به حرفهای او توجه نمی کند اخم کرده با ترش رویی به حرفهای او گوش می کرد و وقتی چشمش به واریا می افتاد اخمش بیشتر می شد .ان قدر که برای وایا کاملاًمشخص شد که یان از او خوشش نمی اید .اما چرا ؟جناب ادوارد که سعی می کرد این سکوت سنگین را بشکند گفت :
    -دوشیزه میلفیلد می خوام برم سر اصل مطلب ،آیا شما حاضرید برای اداره خدمتی انجام بدید ؟واریا بدون معطلی پاسخ داد :البته اگه کاری از دستم بر بیاد با کمال میل حاضرم.
    -مطمئنم که شما می تونید به ما کمک کنید و مشکل ما توسط شما قابله حله .
    -پدر خواهش می کنم .یان بلیک ول به التماس افتاده بود
    -می تونی ساکت باشی تا من بتونم با فکر خودم این مسئله را حل کنم .
    -بسیار خوب فقط برای اخرین دفعه می گم که با شما کاملاًمخالفم و به هیچ وجه راه حل شما رو تائید نمی کنم .
    -حالا اجازه می دی کارم رو بکنم ؟و بعد در حالیکه به سمت وایا برمی گشت ادامه داد:
    -در این چند ماهی که توی این اداره مشغول به کار شدی دیگه این رو فهمیدی که ما به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین وارد کننده ابریشم کشور به حساب می اییم گرچه کارخانه دار نیستیم ولی در آینده نزدیک باید بشیم .حدود ده سال پیش یه آزمایشگاه مجهز ساختیم که در اون بتونیم روی مرغوبترین نوع ابریشم و نحوه به وجود آوردنش و بهبود انواع مختلف ان کار کنیم و همین طور به وسیله آزمایشات مختلف توانستیم راه جلوگیری از فساد آن را پیدا کنیم .من همیشه در آرزوی چنین روزی بودم .البته این کارها از نظر مدیران شرکت مخصوصاًپسرم فقط هدر دادن پول تلقی می شد .
    در این موقع نگاهی به یان انداخت و او را سرگرم نوشتن روی کاغذ دید .البته یان ظاهراً نشان می داد که هیچ توجهی به حرفهای پدرش نمی کند در حالیکه با تمام هوش خود اما با نفرت و انزجار از حرفهای پدرش ،با دقت به آنها توجه می کرد .
    -با وجود پیش بینی های مآٌیوس کننده ای که درباره تلاش های من می شد داسرد نشدم و با سعی و تلاش خودم و کارشناسانی که براین کار استخدام کرده بودم ريالعاقبت موفق شدیم و توانستینم به وسیله تحقیقاتشان به کشف جدیدی دست پیدا کنیم که با به کار گیری ان انقلاب جدیدی در صنعت ابریشم به وجود خواهد امد .عزیزم اگه بختوام ساده تر بگویم ،باید بگویم که از طریق این کشف جدید ،ابریشم دوام بیشتری پیدا می کند و در اثر مرور زمان از پوسیدگی و تغییر رنگ ان جلو گیری خواهد شد ،حتی به وسیله ان از چروک شدن و چین خوردن ابریشم هم می توان جلو گیری کرد .
    واریا حیرت زده گفت:چقدر فوق العاده !
    -بله واقعاً فوقالعاده است .این موفقیت ما سبب نگرانی افرادی شده که از ابتدا با ما مخالفت می کردند .در صورتی که العان طور دیگری به ان نگاه می کنند .
    با گفتن این توضیحات زیر چشمی نگاهی به پسرش انداخت و به حرفش ادامه داد :
    -دوشیزه میلفیلد خواهید دید که چه رقابتی بین سایر تجار ابریشم پیش امده
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    فصل اول (بخش سوم)
    -دوشیزه میلفیلد خواهید دید که چه رقابتی بین سایر تجار ابریشم پیش آمده .ولی من در نظر دارم این کشف گرانبها را به بزرگترین تاجر ابریشم دنیا که تقریبا قسمت اعظم واردات من از طریق او انجام می شود ،پیشنهاد کنم .
    -اوه بله فکرمیکنم اسم ایشان را قبلا شنیده باشم
    -مطمئنا شنیدی حتی اگر اولین روز کارت در اداره بود بازهم اسم اورا می شنیدی .چون ما از ابتدای کارمان با کارخانه آنها همکاری صمیمانه داشتیم .درواقع نزدیک ترین ارتباط ممکن بین دو تا تاجر...مسیو فرانسوا دوفلوت یکی از همکاران صادق و وفادار ماست من احترام خاصی برای افکار و توانی هایش قائل هستم.
    -بله البته .
    واریا با کنجکاوی و دقت به حرفهای جناب ادوارد گوش می کرد تا بفهمد نقش خودش کجای این ماجراست ؟
    -حالا بریم سر اصل مطلب .مسیو دوفلوت با این پیشنهاد که از کشف جدید ما در کارخانه هایش استفاده کند و حق انحصار کلیه ابریشم های به دست آمده را به ما واگذار کند ،کاملا موافق است .تومی دونی این معامله چه معنی دارد؟
    واریا مردد جواب داد:بله فکر می کنم...
    در اینجا جناب ادوارد با هیجان برایش توضیح داد :این یعنی اینکه ما به عنوان تنها وارد کننده ابریشم از جنس اعلا و بسیار مرغوب در کل جزیره بریتانیا خواهیم شد و من اطمینان دارم که این مسئله برای مشتریان عمده ما که همیشه خواهان بهترین نوع ابریشم هستند ،ایده آل خواهد بود .
    واریا با لبخند اضافه کرد :و این چقدر عالی است .
    ادوارد هم موافق با او ادامه داد:واقعا عالی ،اما فقط یک مانع در سر راهمان است .
    یان حرف پدرش را قطع کرد و بلافاصله گفت :پدر از شما خواهش می کنم ...
    جناب ادوارد که حرف او را نشنیده گرفت و این طور توضیح داد:
    -حالا مانع چیه ؟برای اینکه فرمول و اساس کار فقط و فقط در انحصار دو کمپانی ما باشد و هرگز قابل دسترسی برای نفر سومی نباشد،دوفلوت معتقد است که بین خانواده ما دو نفر یعنی پسر من و دختر او وصلت صورت بگیرد .
    ناخوداگاه واریا آهی کشید و تازه متوجه جر و بحث پدر و پسر شد .
    -می بینی عزیزم ،دو کشور که در قاره اروپا قرار دارند ولی از لحاط آداب و رسوم کاملا با یکدیگر متفاوتند .باشناختی که من از فرانسویها پیدا کردم و خوشبختانه اینم بگم که نسبت به گذشته کمی فرق کرده اند ولی به طور کلی آنها معتقدند که فامیل شدن و ازدواج کردن در بین طرفهای قرارداد اعم از تجارتهای مختلف تا حتی در سلسله های اشرافی و دربار تنها عامل اثبات بخشیدن به استحکام قرارداد فی مابین انها می شود.به عقیده انها تنها وصلت است که مسائل و مشکلات دو تا تاجر را از بین می برد . و اگر ازدواجی صورت نگیرد حتما روزی ان فرارداد از بین خواهد رفت .چرا؟چون بدون ریشه و پایه و اساس می باشد .
    واریا لکنت زبان و زیر لب نجوا کنان گفت :اما اگر انسانها عاشف یکدیگر نباشند...ادوارد ادامه داد :عشق ار دید ما انگیلیسی ها معمولا رمانی به وجود می ایدکه دو نفر از هر نطر مناسب یکدیگر بوده وعالایق مشتر داشته باشند .رصورتی که فرانسوی ها عقیده داندکه در ازدواج عشق اهمیت جندانی ندارد و شاید بعد از ازدواج خودبه خود پیش بیاید .
    واریا بلافاصله گفت:ولی به نظر من این طرز فکر درستی نیست(اره دیگه یه ملت منتظر طرز فکر تو ان تا فرهنگشون رو عوض کنن .....ای تهاجم فرهنگی !!!!!این انگیسی ها از اولم این جوری بودن)
    ادوارد در تایید حرفهیا او این طورد ادامه داد:شاید حف با تو باشد و من هم با این عقیده آنه امافق نیستم .ولی به هیچ طریقی نمی توام به دوستم دوفاترا مجاب کنم که پسرم به هیچ وجه حاضربه ازدواج با دختر او نمی باشد .میدونی چرا ؟چون می دونم که او دلگیر خواهد شد.
    واریا پرسید:آیا واقعا دلگیر می شود ؟
    -نه تنها دلگیر می شود بلکه اصلا نیم توان سر در بیاورد که این حرفها چه معنی دارد.(این همه صغری کبری چید که بگه طرف خره )
    اینجا بود که یان به میان حرف پدر آمد و گفت :بنیابراین شما باید او را متقاعد کنید .
    جناب ادوارد پاسخ داد:عزیز من یان ،فراموش نکن دوفلوت یک مرد فرانسوی بسیار زیرک وباهوشدر زمینه تجاری است ..آنقدر که روشنفکرترین و پیشرفته ترین ایده ها از او بوده و هست .ولی در موردمسائل خانارکی و در محیط خانواگی شخصیتش فرق می کند و طرز فکرد عجیبی از خود نشونم می ده . به طور کلی نه او می تواند عادات ،رسم و رسوم و طردر فکر مارا درک کند و نه ما می توانیم .منهم نمی توانم به او بفهمانم که تو حاضر به ازدواج با دختر اونمی شوی .جون ای موضوع را حمل بر توهین به خود و خانواده اش می داند و درنتبیچه روی تجارت ما دو نفر تاثیر گذار خواهد بود .یان که فوق العاده عصبانی شده بود با فریاد گفت :واقعا عالیه ،ولی غیر ممکنه !
    پدرش با خونسردی جواب داد :وقتی او را در محیط خانواده اش ببینی مسلما خودت خواهی فهمید . و حالا دوشیزه میلفیلد ،چون آشنای قدیمی مادر شما هستم به من اجازه بدهید شما را واریا صدا کنم ،حالا بهتره بریم سر اصل مطلب .
    -اصل مطلب!
    -بله اینجاست که من به کمک تو احتیاج دارم .پسر من به جهت انجام این معامه و عقد قرارداد باید به فرانسه برد و من از تو می خوام که همراه او به فرانسه بروی.
    -آیا به نظر شما من برای این کار مناسب هستم ،چون فکر می کنم تجربه کافی در زمینه منشی گری نداشته باشم ؟
    -ولی تو در این سفر به عنوان منشی پسرم نمی روی بلکه به عنوان همسر آینده اش او را همراهی می کنی .(یان همسرم بیا تو بغلم ...)واریا می خواست چیزی بگویدولی از دهان بازش هیچ صدایی شنیده نشد .بدون هیچ حرفی خیره به جناب ادوارد نگاه می کرد وقتی جناب ادوارد متوجه گیجی وپریدگی رنگ او شد اضافع کرد :
    -البته این رو متذکر بشم که این نامزدی دروغین و مصلحتی است (ای یان دروغگو برو از بغلم بیرون )ولی من ایمان دارم که نتیجه ثمر بخشی داشته باشد .به محض عقد قرارداد و امضا طرفین ،بعد از یک هفته اقامت شما دونفر در شهر لیون ،به کشور خودمان بر می کردید .در ضمن من قبلا به آنها اطلاع داده ام که پسرم به اتفاق همسر آینده اش که البته نامزدی انها هنوز به طور رسمی اعلام نشده ،همراه خواهد بود .بعدا هم من یک یا دو ماه دیگر طی نامه ای برایشان توضیح خواهم داد که ازدواج شما بهم خورده و منتفی است به عنوان مثال برای هم مناست نبودید.حالا عقیده تو چیه ؟
    دو مرد کنجکاوانه به واریا نگاه می کردند .واریا پس از مکث کوتاهی پاسخ داد :من نمی دونم چی بگم !
    یان بلافاصله گفت :همانطور که من قبلا گفتم شما هم همصدا با من به پدرم بگوئید که راه حلش بسیار مسخره است چون این راه حل مضحک یک توهین به من و شما می باشد .فرانسوا دوفلوت یک فرانسوی با افکار قدیمی و فناتیک است که اصلا قدرت درک این مطلب را نداه تا بفهمه که یک زن و مرد برای ازدواج فقط و فقط باید خودشون یکدیگر رو انتخاب کنند .ولی بلاخره زمان این را به او می فهمونه که آدمها عقیده های مختلفی دارند .
    -یان ،یان ،قبلا راجع به این موضوع حرف زدیم . من خودم گفتم که او قدرت درک این مطالب رو نداره .از طرفی ما نمی تونیم مصالح و منافع شرکت رو تنها به خاطر تعصبات احمقانه تو که نمی خواهی در این پروژه سهیم باشی ،نادیده بگیریم .
    می تونی بفهمی که عقد این قرارداد برای ماچه معنایی داره ؟
    فقط سعی کن اینو بفهمی که عقد این قرارداد یعنی شریک شدن با بزرگتری و با نفود ترین کارخانه ابریشم فرانسه .هیچ کس دیگر در مقابل مقام و موقعیت فرانسوا دوفلوت نمی تونه مطرح باشه .فقط اونه که مناسبترین فرد برای این پروژه هست .
    در این موقع یا هیچ جوابی نداد و ساکت ماند .جناب ادوارد رو کرد به واریا و پرسید :
    -حالا آیا تو به خاطر منافع اداره حاضر به همکای هستی ؟آیا به خاطر من و از همه مهم تر مادرت حاضری به این سفر بروی ؟
    -به خاطر مادرم ؟
    ادوارد مکثی کرد و برای چند ثانیه واریا متوجه دستپاچگی او شد
    -من در جریان زندگی سخت و مشکل تو هستم . وقتی به استخدام این شرکت در امدی همان روز تو را شناختم .به طور اتفاقی تو را در راه پله ها دیدم واز شباهت تو به مادرت خیلی زود تو را شناختم .وقتی پیگیری کردم متوجه شدم که پدرت فوت کرده و مادرت هم مریضه این رو هم فهمیدم که مادرت زندگی راحتی نداره .
    -متاسفانه مخارج زندگی زیاده و ما نمی تونیم به راحتی ار عهده این بر بیاییم .
    -من کاملا موقعیت شما رو درک می کنم و این را هم می دونم که در فامیل شما همه مشغول مشکلات و گرفتاری های خودشون هستند و کسی پیدا نمیشه که بتونه قدرت کمک به شما رو داشته باشه .به همین دلیل پیش خودم فکر کردم اکر موافقت کنی که همراه پسرم به این سفر بروی در عوض من هم مبلغ 1000پوند به صورت بلا عوض به تو خواهم پرداخت .
    واریا ناخود اگاه گفت :به این زیادی؟!
    -گرچه این رقم برای رفاه تو میتونه کار ساز باشه ولی در مقابل سودی که عقد این قرارداد برای ما خواهد داشت رقم بسیار ناچیزی است حتی تو می تونی با این پول ،مادرت رو به برای معالجه به سوئیس بفرستی .واریا که داشت نفسش بند می امد گفت :اتفاقا دکترش هم همین نظر رو داره ،ولی این موضوع به واسطه مخارج زیادی که داره اصلا امکان نداره .
    ادوارد که در تایید حرفهای واریا ادامه داد :بله اما حالا دیگه این مسئله امکان پزیده و او می تونه به راحتی به سوئیس بره .
    واریا که انگارچیزی به یادش امده باشد گفت :ولی من هیچ فکر نمی کنم او به من اجازه رفتن به این سفر را بدهد حتی اگر خودم هم تمایل داشته باشم .
    جناب ادوارد گفت :ایا تو باید همه چیز را برایش تعریف کنی ؟
    یان بلیک ول عصبانی شد و فریاد زد :واقعا که من همیشه فکر می کدم رشوه دادن کار زشتیه و دور از شان شماست .چرا یان تا این حد سرسختی و لجاجت می کرد ؟در صورتی که در این ماجرا واریا بود که ضربه سختی می خورد .چون بهم خوردن نامزدی برای یک مرد مسئله مهمی نیست در حالی که این دختره که آبرو و حیثیتش صدمه می بیند و برای جواب گویی زیر سوال میره.
    از اینها گذسته یک حس انزجاز و نفرتی در نحوه برخود یان با اوبه چشم می خود و مرتب سعی در توهین به واریا می کرد.
    از طرف دیگر واریا بدون توجه به اظهارات یان از پیشنهاد جناب ادوارد بسیار خوشحال شد واز اینکه می توانست مادرش را برای معالجه به سوئیس بفرستد در پوست خود نمی گنجید.هر روز با گذشت زمان حال مادرش وخیم و وخیم تر می شد.اصلا چه لزومی داشت که مادرش بفهمد چگونه و از چه طریقی به سوئیس خواهد رفت.مثلا دروغی مثل گرفتن وام قابل توجهی از اداره به عنوان مساعده،می تواند جلوی شک و تردید مادرش را بگیرد.حال او انقدر خراب بود که دسگر قدرت چندانی برای پرسش و مکالمه نداشت .یک هزار پاند!یک شانس بزرگ!او با دیدن صورت مهربان و لبخند جناب ادوارد تمام دلواپسیهاو نگرانی هایش را فراموش کرد و کمی دلگرم شد.
    ادوارد یان را هم به حرفهایش اضافه کرد:شاید متوجه این موضوع شده باشی که سالها قبل من عاشق مادرت بودم.ولی او بامن ازدواج نکرد چون قبلا عاشق پدرت شده بود.بی شک پدرت لیاقت و شایستگی بیشتری نسبت به من داشت .بااین وجود من هرگز نتوانستم اورا فراموش کنم،هرگز.
    او این جملات را بسیار اهسته وملایم بیان می کرد به طوری که برای پسرش قابل شنیدن نباشد.یان بلیک ول که تا این لحظه خودش را مشغول نوشته های بی هدف و بیهوده نشان می داد ناگهان از شدت عصبانیت قلمبش را چنان پرتاب کرد که باعث ریختن جوهر روی کف اتاق تمیز و براق شد و این حرکت به ناگاه همه جا را کثیف کرد.و تعد چجنان با غیظ به واریانگاه کرد که انگار او مسبب تمام این مسائل و مشکلات است.اوتمام تلاش خود را در جهت تغییر عقیده واریا به کار گرفت و اینجا بود که واریا متوجه شد با چه حریف وحشتناکی مواجه شده است .این بود که بسیار قاطع رو کرد به جناب ادوارد و گفت:
    از پیشنهای که به من کردید متشکرم،من هم با کمال میل انرا قلول می کنم و همراه پسرتان به فرانسه می روم.
    پایان فصل یک
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    فصل دوم (بخش اول )
    واریا وقتی که وارد خانه اش شد فضای آنجا به نظرش مثل قفس کوچک و خالی امد.در صورتی که انها شش سال آنجا زندگی کرده بودند و قبلا چنین احساسی برایش پیش نیامده بود.
    ان روز صبح مادرش با هواپیما به طرف سوئیس پرواز کرده بود و او تک و تنها با چشمانی گریان تا انجا که قابل رویت هواپیما در آسمان بود ،مادرش را بدرقه کرد .از طرفی او بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسید که بالاخره موفق شده بود تا به قول دکتر مخصوص مادرش از این اخرین شانس هم برای نجات جان مادرش استفاده کند .مادر واریا ان قدر مریض احوال بود که بدون چون و چرا و هیچ تردیدی توصیه های دکتر و دخترش را پذیرفت .او آن قدر رنجور شده بود که درباره نحوه به دست اوردن این پول ،ان هم به این مقدار زیاد ،هیچ بحث و سوالی نکرد .انها او را مجاب کرده بودند که این پول از طریق صندوق خیریه اداره برای رفع مشکلات مالی کارمندان به صورت وام تامین شده است .به این ترتیب واریا که از طرح این مسئله وحشت داشت به طوری که اصلا فکرش را نمی کرد خود به خود تمام قضایا به آرامی پیش رفت او خطاب به مادرش گفت :عزیزم می دانم که به زودی حالت خوب می شود،برای هیچ چیز نگران نباش .اصل قضیه سلامتی توست فقط به بهبودی فکر کن چون من به تو احتیاج دارم .
    مادرش که سعی می کرد لبخند بزند با صدایی ضعیف گفت :در غیاب من چه کسی از تو مراقبت می کند ؟
    وایا جواب داد:به تو قول می دهم که خودم مراقب خودم باشم .
    اوسوال کرد :تو که نمی توانی اینجا تنها باشی .
    تنها نمی مانم چون دوستانی مثل بلیک ول دارم (خدایا از این دوستان خوش تیپ و با کلاس نسیب ما بگردان )و پیش انها خواهم رفت .
    در اینجا او منتظر اعتراض مادرش بود و یا اینکه حد اقل پرس وجو کند که انها کی هستند؟ولی مریضی اش قدرت این سوال و جوابها را به او نمی داد.
    -مادر عریزم تا زمانی که هر چه زودتر بهبودی پیدا کنی و حالت خوب بشه نگران هیچ چیز نباش.دکتر مخصوص مادرش بدون وقفه و با سرعت هرچه بیشتر ترتیب همه چیز را داده بود .از نظر رزرو جا در بیمارستان اوزان ،تهیه پاسپورت و بلیط هواپیما و تهیه امبولانس برای انقال به فرودگاه و غیره ...
    واریا کار چندانی نداشت بجر اینکه چند تکه چیزهای مادرش را در چمدان بگذارد و او با به دست پرستار جوانی که برای مراقبت از مادرش در طول این سفر استخدام شده بود و او را همراهی می کرد بسپارد.
    چقدر واریا خوشحال بود و چه قدرتی را حس می کرد از اینکه می دید بدون هیچ دغدغه فکری و نگرانی به خاطر بی پولی ،ترتیب سفر راحتی را برای مادرش داده است و هر کار که لازم بوده انجام داده است .یک هزا پاند زندگی او را کاملا دگرگون کرده بود انقدرکه هیچ اهمیتی نمی داد که باید مدت یک هفته با یان به فرانسه برود و او را تحمل کند .با اینکه می دانست مسولیت سختی را پذیرفته حداقل خوش را با این نکته تسکین می داد که تمام طول این سفر مدت یک هفته خواهد بود هرچه باشد بالاخره می گذرد و او دوباره ازادی گذشته اش را به دست می اورد .حتی اگر دلش بخواهد می تواند شغل جدیدی پیدا کند .
    وقتی به اپارتمانش بر گشت قلبش از تنهایی و کوچکی اپارتمان گرفت همه چیز انجا او را ازار می داد و باعث افسردگی اش می شد یه دفعه یادش امد که ساعت سه بعد از ظهر با جناب ادوارد بلیک ول قرارملاقات دارد و حالا ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود .سعی کرد در این ملاقات قدری شیک تر و منظم تر باشد این بود که تصمیم گرفت کلاه سفید کوچکش را روی سر بگذارد و کت و دامن طوسی را که در مراسم خاصی استفاه می کرد ،بپوشد .ان قدر اتفاقات مختلف پشت سرم هم پیش امده بود که او گیج شده بو د و یادش امد تا برگشتن مادرش از سفر ،فلاف را باید به تد هاگینزبسپارد و هرچه زود تر برگردد تا خودش را برای قرار مالقاتی که دارد آماده کند .از تصور خوشحالی تد بریا این موضوع خودش هم احساس خوشحالی می کرد .
    بیا فلاف بریا مدتی باید پیش تر بمانی .تو که تد را دوست داری مگه نه ؟فقط می ترسم تو این مدت بیش از حد لوس بشی ،می دونم که چاق می شی ولی چاره ای نیست وقتی بر گردم ،خودم وزن تو را کم می کنم .حالا بدو واکیز .سگ کوچولو که سرش را کج کرده بود با دقت به صاحبش نگاه می کرد تا حرفهای او را بفهمد .با شنیدن کلمه "واکیز"فلاف با هیجان بالا و پایین می پرید و پارس می کرد چون می دانست که الان موقع گردش و پارک است .واریا قلاده اش را بست و دوتایی از خانه خارج شدندن و به صرف پارک رفتند .باز هم فلاف شروع به شیطنت و بازیگوشی کرد.پارک جایی بود که واریا را به بار مرد فرانسوی که اول هفته دیده بود ،می انداخت چهار روز از ان می گذشت ودراین مدت چه اتفاقاتی که برایش پیش نیامده بود .این چند روز مثل یک قرن برایش گذشته بود او سعی کرده بو که تمام دستورات جناب ادوارد را مو به مو انجام بدهد . او به واریا گفته بود :
    -به خانه برو و ترتیب کارهای لازم برای فرستادن مادرت به سوئیس را بده .روز پنج شبنه ساعت سه بعد از ظهر به ملاقات من بیا .
    واریا به یاد نگاه کنجکاوانه دوشیزه کرانک شافت و بقیه همکارانش افتاد و سوال کرد:
    -ایا می توانم.... درباره این موضوع .....در اداره ....حرفی بزنم؟
    -به هیچ وجه دلم نمی خواد شایعاب بی اساس از خودشان درست کنند .
    واریا به فکر افتاد فکر اینکه چه شایعات و حرفهایی که پشت سرش درست کنند.راستی برای این غیبت ناگهانی و بی مقدمه اش چه توضیحی بدهد او در مقابل کار بسیار مشکلی قرار گرفته بود .بدون هیچ حرف و اعتراضی دفتر جناب رئیس را ترک کرده و خارج شده بود .
    او نمی دانست به دوستانش چه چیزی بگوید.تاره اگر هم اجازه حرف زدن داشت غیر ممکن بود که انها حرفش را باود کنند.
    دوستان همکارش از یان بلیک ول خوششان نمی امد و از او به عنوان یک ادم از خود راضی و پر افاده یاد می کردند و برای او لقبها و اسامی مسخره و متعددی گذاشته بودند.یان بلیک ول هم هیچ اهمیتی به انها وحرفهایشان نمی داد چون اصلا بریش مهم نبود.سارا هم مثل همه برای یان لقبی مضحک انتخاب کرده بود که همیشه باعث خنده واریا می شد.حالا چطور می تونست بفهمد که واریا همراه این اقا یک هفته به فرانسه سفر کندّ!واریا با خوش فکر می کرد ای کاش حداقل می شد این خبر را به او بدهم تا کلی بخندیم.چون می دانست با شنیدن ان خبر سارا جوکهای بامزه ای خواهد ساخت .او غرق در افکار و رویاهای خودش بود که شیطتنت فلاف و دویدنهایش واریا را متوجه جایی که در ان قرار داشت یعنی پارک بکند.پارک جای بود که فلاف قلاده اش باز می شد تا بتواند ازادانه به هر طرف بدود .در همین حالا و هوا بود که ناگهان صدایی شنید :
    -بالاخره پیدات کردم .او با تعجب به طرف صدا برگشت و مرد فرانسوی را در کنارش دید .واریا او را شناخت و سلام کرد .
    پییر با شگفتی پرسید:کجا بودی ؟من هر روز صبح و بعد از ظهر به پارک می امدم تا تورو پیدا کنم .دیگه کم کم داشتم فکر می کرم که تو رو تو خواب دیدم و اصلا ًوجود خارجی نداری .
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    خیلی سرم شلوغ بود .واریا بعد از ادای این جملاه گونه هایش از شرم سرخ شد .
    -چطور می تونی این قدر ظالم باشی مگه نمی دونستی که من می خوام باز هم ببینمت ؟
    -من از کجا باید می دونستم ؟
    -تو توی این مدت نمی دونی چی به من گذشت.فکر می کردم دیگه نمی تونم پیدات کنم .وقتی اون روز بعد از اون اتفاق رفتی وپشت سرت رو هم نگاه نکردی ،این من بودم که حماقت کردم و دنبالت نیامدم اخه به خودم گفتم خوب فردا دوباره می رم همان جا و می بینمش ،ولی نیامدی چرا ؟
    واریا با خنده گفت :گفتم که خیلی مشغول بودم ،کار داشتم .
    پییر با دلخوری گفت :ان قدر که حتی به من فکر هم نکردی ،معلومه دارم می بینم !
    واریا سوال کرد:اخه چرا باید به شما فکر می کرم ؟ما دو تا غریبه بودیم که اتفاقی به هم برخوردیم .
    -واقعا فکر می کنی اتفاقی بوده ؟فکر نمی کنی آن نقطه شروع آشنایی ما باشه ؟که سرنوشت برایمان رقم زده ؟
    واریا که انگاره هیبنوتیزم شده باشد با دقت به صدای جذاب و جادویی او گوش می کرد و با زحمت بسیار با صدایی ضعیف گفت :به نظر من این حرفها بیهوده است و نباید این طوری به قضیه نگاه کنیم .
    -وای خدای من شما انگلیسی ها چقدر مبادی اداب و قابل احترام هستید .درسته که یک سگ باعث آشنایی ما شد ولی چه فرقی می کنه چطور و کجا اشنا شدیم.فرض کن تو یه پارتی که مهماندار مارو به هم معرفی می کنه مثلا اقای فلان ...دوشیزه فلان ....که همدیگرو نمی شناختیم با هم آشنا می شدیم .حالا هم همان طور به یکدیگر معرفی شدیم .
    واریا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد کفت:وقتی شما این طور از کلمات استفاده می کنید و انها را کنار هم می گذارید ناچار با شما هم عقیده می شم .اما اگه طور دیگه ای به قضیه نگاه کنیم هم به دخترهای جوان هشدار می دن که در پارکها مراقت مردان جوان که قصد دوستی با ادم رو دارن باشند .
    -می دونم درسته اما من یک غریبه نیستم .من پییر هستم .من رو به خاطر می اری .کسی که به تو فکر می کرده و دنبالت می گشته و چهار روز تموم وقتشو صرف پیدا کردن تو کرده .اما این مرتبه فکر می کنم که از سالهای پیش مثلا زمان کودکی تو رو می شناسم .(قابل توجه اقایون!!!این پییر استاد مخ زنیه حتما حرفاش رو حفظ کنید در اینده نزدیک به دردتون می خوره )
    انها در حین صحبت در کنار ردیف درختان پارک قدم می زدند تا در زیر درختان یه یک نیمکت رسیدند،فلاف هم مشغول جست و خیز و بازی بود .پییر از واریا خواهش کرد که کمی روی نیمکت بنشینند .
    واریا به ساعت خود نگاه کرد و دید که تقریبا بیست دقیقه به سه مانده .
    -فقط چند دقیقه ،چون ساعت سه قرار ملاقاتی دارم .باید برم.
    -کجا؟
    -در اداره ای که کار میکنم.خیلی دور نیست در انتهای همین پارک .
    -وقتی کارت در اداره تموم شد چی؟کجا می تونم ببینمت ؟امشب شام رو با من می خوری؟
    واریا خیلی زود پاسخ داد:نه فکر نمی کنم که بتونم .
    -چرا نه ؟این قدر به نظرت زشت هستم ؟
    واریا دستپاچه جواب داد:نه منظوردم اینه که من تو رو نمی شناسم غیر از اینه ؟
    -خدای من چکار کنم که خودم رو به تو بشناسونم ؟می خوام برم سفارت فرانسه ،پیش سفیر ازش بخوام که با تو تماس بگیره و منوتایید کنه و ضامن من بشه تا بدونی که از چه خانواده بزرگی هستم .شاید او موقع بفهمی که من بچه شارلاتان دزد یا کمونیست نیستم .
    وایا جوابی نداد .پییر هم چشم از او بر نمی داشت .
    -اگر هم این طوری راضی میشی یک کلمه بگو تا تمام این کارها رو بکنم .
    پییر خیلی جدی حرف می زد تا جای که واریا مطمئنی شد که اگر او بخواهد تمام ان کارها را می کند .
    -نه نه شاید اشکال از من باشه .خیلی احمقانست ولی باید بگم من تا به حال نه با کسی دوست شدم و نه قرار ملاقاتی گذاشتم .حتی من تا حالا با کسی برای شام بیرون نرفتم.
    -امکان نداره .شاید مثل راهبه ها در صومعه یا کلیسا زندگی می کنی؟شاید هم مردان اینگلیسی کورند.
    -باور کن راست می گم ،مادر من مدتهاست که مریضه و من ناچار از او نگهداری می کنم .من همیشه شام را در منزل با مادرم هستم .ما حتی در لندن هیچ فامیل و دوست و آشنای نداریم .
    خانه شما کجاست ؟واریا با احتیاط پاسخ داد :
    -خیلی از اینجا دور نیست ،الان هم من باید برم .
    -پس براز تا اداره همراهت باشم .
    -تا اداره نه فقط تا انتهای پارک نزدیک در خروجی پارک
    این کار عاقلانه ای نبود که واریا همراه یک مرد غریبه در نزدیکی های اداره دیده بشه .اگر به طور تصدارفی جناب ادوارد و یان بلیک ول او را می دیدند،واریه چه توضیحی داشت که به انها بدهد .
    -باشه قبول به شرط اینکه قول بدی امشب شام با من باشی .
    ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    فصل دوم (بخش دوم )
    اخه ...در اینجا پییر حرفش را قطع کرد و بلافاصله گفت :
    -آخه بی آخه .اصلا یه کار می کنیم تو امشب با من شام بیا بریم بیرون درعوض منم قول می دم که اطراف اداره ات پرسه نزنم .شاید به خاطر پچ پچ همکارانت می ترسی باشه منم درک می کنم .
    -کاملا درست فهمیدی .در عوض منم قول می دم که امشب شام با شما باشم .
    -می خوای بیام دنبالت ؟
    -نه خودم می یام رستوران .کدوم رستوران بریم ؟
    -تو کجا دوست داری ؟رستوران شیک و درجه یک و یا یه جای دنج و خصوصی ؟
    -برای من فرقی نداره چون تا به حال تجربه ای نداشتم .
    -خیلی خوب ،به نظر من یه رستوران کوچک و دنج بهتره .چون من حرفها دارم که باید برات تعریف کنم .خیلی چیزها هست که دوست دارم راجع به تو بدونم .آهان حالا یادم اومد یه رستوران فرانسوی نسبتا خوبی هست که به تازگی در خیالان جرمین باز شده به اسم لوشاگری ساعت هشت منتظرتم .واریا از یک طرف دلش می خواست به این رستوران بره و از طرفی دیگر می ترسید .این بود که با تردید گفت :
    -باشه ...انگار که به وسیله جادوی پییر ،غرایض و احساساتش تحریک شده بود .
    -به من قول بده اقعا می ایی؟نکنه بازم گمت کنم.
    -قول می دم. او مجذوب پییر شده بود .
    -کاشکی می دونستی در این چندروز به من چه گذشته ،شاید یه روزی خودت بفهمی .
    -نمی تونم بفهمم چرا تا این حد برای شما مهمه .
    واریا این جمله را خیلی ساده و بدون عشوه گری بیان کرد فقط قصدش این بود که از حساس پییر سر در بیاورد .ناگهان پییر ایستاد دستهای واریا را در دستش گرفت و گفت :واریا خوب گوش کن .من خیلی به تقدیر و سرنوشت اعتقاد دارم در زندگی من اتفاقات زیادی برایم من پیش اومده که همه انها به واسطه سرنوشت من بوده .اون روز هم توی پارک اون اتفاق افتاد و من زمین خوردم بی درنگ فهمیدم که تقدیر نقشه جدیدی بریم کشیده .نقشه ای که تا آخر عمر نتونم فراموش کنم .تو هیچ می دونی چقدر دوست داشتنی هستی ؟
    واریا از خجالت سرخ شده بود و تلاش کرد تا دستهایش را از دستهای پییر خارج کند ولی پییر همچنان دستهای او را محکم گرفته بود.
    -به من خوب گوش بده ،توی چشمهای تو جادویی هست که من با حالا در چشم کسی ندیدم .رنگ بنفش مخصوص چشمهای تو با ان حالت شرم و حیای نگات ،همه و همه منو اسیر خودش کرده .اگریک مرد انگلیسی این حرفها را می زد واریا خنده اش می گرفت شاید تا حتی او را مسخره هم می کرد .واریا هم خودش اسیر طلسم جادویی پییر شده بود .ان نگاه جذاب با صدایی قشنگ ،نحوه حرف زدن و صحبتهای قشنگ و هیچ راه فراری برایش باقی نگذاشته بود .
    -چه چشمهای قشنگ و خوش رنگی ،چقدر خمار و دلفریب .پییر به آرامی این جملات را بیان می کرد و نگاهش روی لبهای واریا متمرکز شده بود .واریا متوجه شد و حس کرد که اوقصد لمس البهایش را دارد .یکدفعه دستهایش را از دست او کشید و با سرعت همراه فلاف فرار کرد .همچنان دوید و دور شد که به پشت سرش هم نگاه نکرد .ترس بر وجورش غلبه که بود و گونه هایش می سوخت .صدای پییر را از پشت سرش شنید که فریاد می زد :
    -ساعت هشت رستوران لوشاگری ،واریا یادت نره ،لطفا فراموش نکن .
    واریا با خودش فکر می کرد که چقدر احمق شده که به حرفهای این مرد فرانسوی گوش می کرده .احمق تر خواهد بود اگر به رستوران برود و تحت تاثیر حرفهای او قرار بگیرد .
    پلیس چهار راه مشغول نظم دادن به خیابان بود .ترافیک اتومبیل ها بسیار شلوغ بود .واریا به سرعت ازپارک خارج شد .هنوز ساعت سه نشده بود و او کمی وقت داشت که دراین مدت کوتاه فلاف را به دست تد هاگینز بسپارد .فورا به زیر زمین رفت .اتفاقا خانم هاگینز سرش را از در بیرون اورد که ببیند این کیست که ازپله ها پایین می اید و وفتی واریا را دید خوشحال گفت :چه خوب دوشیزه میلفیلد ،هیچ فکر نمی کردم دراین ساعت شما را ببینم .باور کنید که چشمم ازدیدن شما روشن شد .تد کم کم داشت بهانه گیری هایش را به خاطر سگ کوچولوی شما شروع می کرد .اخه من هم چکار ازدستم ساخته است .
    -اتفاقا من هم یه خبر جالب برای او دارم .بگذارید او را ببینم .
    واریا این را گفت و داخل اتاق شد و تد را دید که جلوی چنجره اباق دراز کشیده است .فضای اتاق به نظرش تاریک و سرد می امد .تد با دیدن واریا فهیمد که فلاف امده بلافاصله گفت :این هم فلاف !فلاف دلم برای تنگ شده بود .تو با من چه کردی که این قدر به تو عادت کردم .واریا از انها جدا شد و موقع بالا رفتن ازپله ها با خودش فکر می کرد چرا اقلا سعی نکرده وضع و موقعیت این مادر و پسر را برای سایر همکارانش تعریق کند .با این فکر احساسا شرمندگی کرد و ازخودخواهی خودش بدش امد و خجالت کشید .شاید اگر اونها از ماجرا باخبر بودند هر کدام چند دقیقه ای را با احوالپرسی از تد،باعث می شدند که این پسر بچه تنها کمی سر گرم بشه .
    بالاخره از انجا عبور کرد و خوش را به اتاق رئیس رساند .درپشت اتاق کمی مکث کرد و خوش را برای نقشی که قرار بود بازی کند آماده ساخت .حالا دیگراو با دنیای واقعیات مواجه شده بود . چند ضربه به زد و پس از ان این جمله را شنید :داخل شوید .
    واریا در را باز کرد و و مثل شاگردی که پیش مدیر دبستان می رود پا به داخل اتاق گذاشت .میز مقابل که متعلق به جناب ادوارد بود خالی بود و تنها یان بلیک ول پشت میزش نشسته بود که با دیدن واریا اهسته از جایش بلند شد و گفت :عصر به خیر !
    واریا هم جواب داد:عصر بخیر !ایا با من کار داشتین ؟
    -بله البته ،نمی خواین بشینین ؟
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    واریا با تردید یکی از صندلیهای مقابل میز او را انتخاب کرد که بنشیند .در این وقت یان که متوجه دودلی او شده بود ابتدا به ساکن گفت :
    --باید بگم که متاسفانه پدرم نتوانست امروز اینجا باشه .با شنیدن این جمله واریا روی صندلی مقابل او نشست و چیزی نگفت و باز هم او دامه داد :
    -پدرم به شما سلام رساند .یان خیلی خشک و رسمی رفتار می کرد .
    واریا از روی همدردی گقفت :ایا مریض هستند ؟
    -نه زیاد اما دکتر ،امدن امروز به اداره را برای ایشان قدغن کرد و ان چیزهایی که خودشان می خواستند به شما بگویند را به من گفتند تابه اطلاع شما برسانم .
    واریا با تمام وجود گوش می کرد و یان در حالی که روی صندلی اش جا به جا می شد ظاهرا خودش را سرگرم بازی با پاکت بازکنی که روی میزش بود ،نشان می داد و با بی تفاوتی گفت :
    -خیلی کارهاست که باید انجام بدیم ولی متاسفانه وقت کمی داریم .پدرم معتقد است که ما باید فردا به طرف فرانسه حرکت کنیم .واریا که دچار شو ک شده بود با تعجب پرسید فردا ؟
    او تصور می کرد این سفر چند روز ویا یک هفته دیگر باشده .یان که افکار واریا را حدس می زد بلافاصه گفت :
    -یک مسئله مهمی پیش امده که ترجییح می دهیم هر چه زودتر ترتیب این سفر را بدهیم .واریا افکارش را با صدای بلند بیان کرد :باشه ولی من فکر می کردم که ما هر وقت بخوانیم به فرانسه می رویم .
    -ولی اینطور نیست و بلیطهای ما بریای ساعت دو و نیم بعد از ظهر فردا در فرودگاه لندن رزرو شده وکمی سکوت برقرار شد واریا با دقت به حرفهای یان گوش می کرد تا بداند که باید چه کار بکند .
    یان به حرفش ادامه داد :و من ...من حدود یک و ربع دیگه اگر موافق باشین می یام دنبال شما تا با هم به فرودگاه برویم .
    -کاملا موافقم .دوباره هر دو ساکت شدند و این مرتبه واریا فکر کرد که و باید چیزی بگوید این بود که گفت :
    -پس اگر کار دیگه کاری با من نداشته باشین آقای بلیک ول ...بلافاصله یان حرفش را قطع کرد :
    -یک لحظه صبر کنید پدرم از من خواست تا راجع به قضیه ای با شما حرف بزنم .
    -بفرمایین !
    -درباه ...لباسهای ....شما .یان برای این که منظورش را برساند به سختی کلمات را پیدا می کرد .
    -لباسهای من !متاسفانه باید بگویم که برای این سفر زیاد لباس مناسب ندارم .
    -و این درست همان نکته ای است که پدرم نگرانش بود ...یعنی او فکر می کنه ...می دونی چیه او فکر می کنه شما اون مدل لباسهایی را که دقیقا برای چنین سفری مناسب باشه در اختیار نداشته باشین .و به همین دلیل هم خودش ترتیب همه چیز را داده .
    -مثلا ترتیب چه چیزی؟
    -مثلا به عنوان مثال او ترتیب ان لباس های که باید در شان همسر اینده من باشه را داده است .
    -اه من فکر نمی کنم که ...واریا حرفش را نا تمام گذاشت و دوباره بعد از مکث کوتاهی دامه داد.
    -من فکر نمی کنم که قبول این لباسها درست باشه چون از باقی هزار پاندی که جناب ادوارد قبلا به من دادن خودم می تونم چند لباس تهیه کنم .
    -اما پدرم نمی خواد که شما چنین کاری بکنید .در حقیقت او از یک بوتیک لباس برای شما وقت گرفته تا آنها لباسهای مناست برای شما رو تهیه و تدارک ببیند .
    واریا که داشت از تعجب شاخ در می اورد کمی صاف نشست .او واقعا انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت .ان قدر در هیجان فرستادن مادرش به سوئیس درگیر شده بود که به تنها چیزی که فکر نکرده بود خرید لباس بود .
    به یاد کت و دامن رنگ و رو رفته و ارزان قیمتش افتاد که هریکشنه به مناسبت خاصی از ان استفاده م یکرد .وقتی خوب فکر کرد دید انها هم چیز به درد بخوری نیستند .مسلما نمی شد که با اون ریخت به فرانسه بره .اگه اون چنین کاری بکند برای همه جای تعجب داره که بلیک ول با ان همه ثروت و پول چطور حاضر به ازدواج با این دختر فقیر شده .بعد واریا به این نتیجه رسید که او باید چند دست لباس حسابی بخرد .تنها مسئله این بود که هزینه این لباسها با چه کسی است ؟واریا و یا جناب ادوارد .
    -به نظر من پدر شما کاملا حق دارند می فراموش کرده بودم که ترتیب ان را بدهم من با باقیمانده پولی که ایشان قبلا به من دادند این کار را انجام می دم .
    -اصلا لزومی نداره چون پدر من مخارج این کار را خودشان به عهده گرفته اند .مثلا چون بلیط هواپیما از جمله مخارجی است که شامل ان می شود و نیازی نیست که شما ان را بپردازید
    حالت صدای یان بسیار خشک و توهین امیز بود طوری که واریا حس کرد اگر به تعارف بیشتری درباره پرداختن پول لباسها ادامه بدهد ممکنه عصبانیت یان بیش از حد بشه .این بود که به لجاجتش خاتمه داد و گفت :بسیار خب من با کمال میل انچه را که پدرتان دستور بدن قبول می کنم .لطفا از طرف من از ایشان تشکر کنین.
    -من خودم قبلا این کا ر رو کردم و حالا دیگه باید شما رو به بوتیک ببرم .اتفاقا صاحب این بوتیک از دوستان پدرم هست .
    واریا محترمانه گفت :اگر شما کاری داشته باشید من خودم می توانم اونجا رو پیدا کنم .
    یان بی حوصله جواب داد:من ناچارا باید به دستوراتی که به من داده شده عمل کنم .
    یان از جایش بلند شد ون ایستاد و آماده حرکت شد درصورتی که واریا هنوز روی صندلی خودش نشسته بود .
    -اقای بلیک ول لطفا گوش کنید اگر از اجرای این نقشه تا این حد متنفرین خوب ان را انجام ندین هنوز وقت برای برگشت و تجدید نظر هست .من تقریبا یک چهارم پولی که پدرتان به من دادند را خرج کردم که امیدوارم ایشان مرا ببخشند .باید بگم که من هیچ علاقه ای به رفتن به فرانسه ندارم .فکر هم نمی کنم که این کار هیچ فایده ای داشته باشه .
    یان پرسد :ایا واقعا به نظر شما این کار بی فایده است ؟
    -البته موقعی که اونها ببینند شما با من که به عنوان نامزد تان همراه شما به فرانسه رفتم ،اینگونه رفتار می کنید رفتاری مثل همین الان با من می کنید ، خوب مسلما اونها تعجب خواهند کرد .
    واریا موقع بیان این جملات ،خودش صدای ضربان قلبش را می شنید .او تا هفته پیش هرگز فکر نمی کرد که بتواند روزی با کسی این طوری حرف بزند .او با خودش عه بسته بود که نسبت به رفتار یان کاملا بی تفاوت و خونسر باشد ،ولی این بارحرکات و رفتار او باعث شد که تحملش تمام بشه و هر چه بخواد بگه .
    یان که انتظار شنیدن این حرفها را نداشت بلافاصله گفت :من واقعا متاسفم فکر می کنم خیلی بی تربیتی کردم .ولی همان طور که شما هم در جریان هستین باید بی پرده بگم که از کل این برنامه متنفرم .
    -اتفاقا من هم همین طورولی من کاملا منظور پدرتان را درک می کنم .اگر شما مایل نیستین که با دوشیزه دوفلوت ازدواج کنین و حتی جرات گفتن ان را هم ندارید .تنها را نجات شما از این موقعییت ،همین نقشه پدرتان می تونه به شما کمک کنه .
    -پس شما هم این طوری فکر میکنید ؟
    -البته .
    پس این منم که اشتباه می کنم .چقدر شنیدن حرفهای شما برایم نتیجه داشت .شما نمی دانید که برای این موضوع چقدر با پدرم جر و بحث کردم .خوب دیگه از حالا به بعد باید نقش خودمون رو خیلی خوب انجام بدیم .
    -به نظرمن تنها راه همینه .و ما باید با دقت بیشتر سعی کنیم تا کارها به خوبی پیش بره .
    این بار نگاه یان به واریا مثل گذشته هیچ زهری نداشت و بدون هیچ کنایه ای گفت :
    -امیدوارم شما نسبت به من هنرپیشه بهتری باشید
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    مطمئن باشید من تمام تلاشم را می کنم تا سرنوشت چه بخواهد وبعد هر دو از اتاق خارج شدند
    یان گفت :ما وقت زیادی ندارم و تا قبل از ساعت دو و نیم فردا خیلی کارها با ید انجام بدهیم
    واریا با خودش فکر کرد که یان چرند می گه .و بهتر بود که با اومخالفتی نکنه ان دو از پله ها پایین امدند که از اداره خارج بشند .واریا ته دلش خواست که حداقل یکی از دختر های همکارش انها را با هم ببیند .وای که چقدر سارا تعجب می کرد اگر واریا را با یان می دیدولی هیچ کس ان اطراف دیده نشد .وقتی که از ادره خارج شدند یان به طرف اتوموبیلش که کنار جدول مقابل پارک کرده بودرفت و دران را برای واریا باز کرد اندو در سکوتی سنگین در خیابان های شلوغ یه سمت بوتیک لباس راهی شدند یان مقابل یک خانه بزرگ قرمز رنگ ایستاد .واریا با دیدن اسمی که روی سر در ان نوشته شده بود چشمهایش از تعجب داشت از حلقه بیرون میزد او با شیفتگی پرسید اینجا همان جایی است که باید برویم ؟
    -بله مگه اینجا رو میشناسی؟
    -البته ،کیست که نام مارتین مایلز را نشنیده باشد ؟
    -پدر شما واقعامی خوان از اینجا برای من لباس بخرند ؟
    -بله ،قبلا او ترتیب همه کارها و سفارشات را داده است .
    هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرف انجا راه افتادند بعد از وارد شدند از در بزرگ و شیک ان در مقابلشان پله کان زیبایی قرار داشت که پوشیده از کف پوش بسیار خوش رنگی به رنگ طوسی بود که تا طبقه اول مشتری را هدایت می کرد .همه جا از تمیزی برق می زد مکان بسیار لوکسی بود که با شمعدانی های کریستال گران قیمت تزئین شده بود .دکوراسیون چشم گیری در ان به کار رفته بود
    واریا که قادر به حرف زدن نبود سراپا چشم شده بود .انها وارد سالن بزرگی شدندو در انجا یک خانم شیک پوش با لباسی ارغوانی و موهای قشنگی که به طرز زیبایی با لباسش هماهنگی داشت به سرعت به سمت انها امد و گفت :عصر بخیر جناب بلیک ول ،منتظرتون بودیم اقای مایلز در دفترشان منتظر شما هستنند .مایلز که یکی از بهترین و بزرگترین طراحان لباس در تمام انگلستان بود برای خوش امد گویی یه انها از پشت میزش بلند شد و به طرف انها امد .او یک جوان لاغر با پوستی رنگ پریده و موهیای ژولیده و نامرتب بود.
    -مایلز با خوشحالی فریاد زد :یان دوست خوبم چقدر از دیدنت خوشحالم .پدرت امروز تمام وقت با تلفن منو بیچاره کرد.من هم تا جایی که امکان داشت تمام تلاشم را کردم .تا بلکه از کارم راضی بشود خلاصه بهتر از این از من ساخته نیست
    -چطوری مارتین،ایشون دوشزه میلفیلد هستند
    واریا با شنیدند این جمله متوجه شد که چشمهای تیز بین مایلز کمی تنگ شده و با دقت به طرز خاصی تمام جزئیات هیکل او را از نظر گذراند .با دیدن واریا ،مارتین چیزی نگفت واریا فهمید که باید صبوری کند تا از نتیجه قضاوت مارتین بعد از این همه تحقیق و بررسی که دراندام او می کرد ،اگاه بشود .بعد از چند لحظه مارتین لبخندی زد و به یان گفت :
    -تمام سفارشات و خواسته های پدرت قابل اجراست
    پس از ان به طرف وایا برگشت و سوال کرد :دوشیزه میلفیلد ایا ممکنه بگین این کت و دامن رو از کجا خریدن؟از این پرسش واریا کاملا غافلگیر شده و از خجالت صورتش سرخ شد و با لکنت گقت :....من مدتها ....پیش اون رو خریدم
    -بی شک هیمن طوره ،چون نه تنها ا زمد افتاده بلکه هیچوقت هم مد نبوده فورا بندازش دور!
    وایا که خورش را بدون پشتیبان می دید گیج شده بود و نمی دونست چار بایدبکندناگهان ان خانم شیک پوش با لباس ارغوانی وارد اتاق شد و به خاطر کمک یه واریا رو کرد به مارتین و گفت :
    اقای مایلز باز هم شیطونی شما گل کرد .شما با این کارتون دوشیزه میلفیلد بیچاره را دستپاچه می کنید .اجازه بدین من یکصندلی بهشون بدم تا بنشینن و کلکسیون جالب و دیدنی از لباسهای قشنگی را که ما براشون تهیه کردیم تماشا کنن .او این را گفت و یک صندلی به واریا .واریا هم در حالی که روی ان می نشست از او تشکر کرد.در اینجا مارتین به خانم رنه گفت:حالا مادام رنه ما باید تصمیم بگیریم که کدام یک از این دو مدل برای او مناسب ترند.دوطرحی که منظورمارتین بود عبارت بود از لباسی به رنگ صورتی کم رنگ که با گلهای رز تزئین شده بود و دیگری از جنس حریر بسیار اعلا که در قسمت بالا تنه از دانتل بسیار قشنگی استفاه شده بودو یک شال زیبا بر روی شانه ها داشت.
    واریا با ناباوری سوال کرد:یعنی اینها برای منه؟کسی جوابی به او نداد.ظاهرا بین مارتین و خانم رنه درباره انتخاب لباسها مشورتی صورت گرفته بود.مکالمه انها که نیمی به زبان فرانسه و نیمی انگلیسی بود بیشتر درباره جنس پارچه و نوع لباسی بود که باید هرچه زودتر اماده می شد.بالاخره اقای مایلز که به نظر می رسید تصمیم خودش را گرفته در حالی که دستهایش را بالا گرفته بود گفت:این غیر ممکنه ،امکان نداره که بتونیم به خواسته های اقای ادوارد عمل کنیم.
    اقای مارتین و خانم رنه هر دو معتقد بودند که امکان نداره در این مدت کوتاه بتونن این همه لباس رو حاضر کنن.واریا به حرفهای انها گوش می کرد ولی چیزی سر درنمی اورد.تنها چیزی که دستگیرش شد این بود که جناب ادوارد متحمل هزینه سنگینی برای تهیه این لباسها شده است.خلاصه بعد از کمی بحث و گفتگو ،که نه یان و نه واریا هیچ کدام سهمی در ان نداشتند ،واریا به اتاق پرو هدایت شد.در انجا چندین لباس را باید می پوشید.سایز بدن او مثل اندازه دور سینه و دور باسن کاملا با لباسها تطبیق داشت.و این جای بسی خوشحالی بود.فقط در مورد بعضی لباسها باید کمی از قدشان کوتاه می شد.او چیزی حدود بیست لباس را پوشید و با تعجب فراوان گفت:
    - مطمئنا من نمی تونم همه این لباسها رو داشته باشم.
    مادام رنه که یک لیست کامل از کلیه لباسها تهیه و اماده کرده بودگفت:
    - نه سه تا از این لباسها ،لباس شب هستند. ولی اقای مارتین می خوان مطمئن بشن که اشکالی در انها نباشد تا باعث از بین رفتن اعتبارشون بشه .
    پس از پوشیدن هر لباس او در اتاق پرو را باز می کرد تا اقای مارتین ان را ببینه و کنترل کنه .او هم هر دفعه می گفت :
    - فوق العاده ست ،این رنگ کاملا به او می اید .خیلی حیفه که نمی شه لباسی از جنس ارگانزا برای او دوخت ،اما مهم نیست این هم کاملا مناسبه .
    واریا با خودش فکر می کرد انها طوری حرف می زنن که انگار من اینجا نیستم!او به رنگ قرمز علاقه داشت در صورتی که انها درباره رنگ ابی و سایر رنگها بحث می کردند و عاقبت هم رنگ سبز را انتخاب کردند.پس از پوشیدن چند لباس واریا که احساس خستگی می کرد ولی در عین حال برایش خیلی جالب بود که خودش را در لباسهای کاملا متفاوت می ید.هوای اتاق پرو خیلی گرم و ناراحت کننده بود و او به این فکرمی کرد که ای کاش هرچه زودتراز ان خارج شود.
    واریا نگاهی به ساعتش کرد و عقربه های ان را روی شش ونیم دید.او یک ساعت ونیم وقت داشت تا خودش را به رستوران (لوشات گری)برساند.میل شدید برای رفتن به این قرار ملاقات در خود حس کرد.از طرف دیگر هم می ترسید.قرار ملاقاتی که فقط برای امشب بود و بعد از ان ساید هرگز ان مرد را نمی دید.ناگهان صدای مارتین را شندی که می گفت:خوبه،دیگه کافیه .تمام اشکالات را برطف کنید تا لباسها هیچ عیب و نقصی نداشته باشن.انها هم باید برای فردا ساعت دوازده حاضرو اماده به منزل دوشیزه میلفیلد فرستاده شوند.ایا برای بسته بندی کردن انها در چمدانهایتان وقت کافی دارید؟
    واریا پاسخ داد:من چیزی ندارم که بخوام بسته بندی کنم.یک مرتبه به یاد دو تا چمدان گوچکش افتاد که حتی یک چهارم این لباسه که برایش در نظر گرفته شده بود،در انها جا نمی شد.مادام رنه از جایش بلند و در حالی که مشغول و سرگرم کارش می شد به واریا گفت:
    - شما اصلا نگران نباشد .ما چند چمدان بزرگ به شما قرض می دهیم تا این لباسها خیلی راحت در ان جا بگیرن .چون می دونم که الان شما وقتی برای خرید کردن ندارین .
    واریا اضافه کرد:من هم فکر می کنم الان دیگه مغازه ها بسته باشند و خرید چمدان به هرحال امکان نداشته باشه .
    خانم رنه افزود:مغازه های که الان ما باید بریم چون قبلا با انها هماهگی شده به طریقی باز هستند و منتظر ما هستند.
    - واریا پرسید :ایا به چیزهای دیگری هم احتیاج دارم؟
    مادام رنه پاسخ داد:اول از همه کلاه های مختلف،بعد از ان لباسهای زیر و اخری هم که خیلی مهمه ارایشگاه واریا نگاهی به ائینه انداخت و گفت :اما فکر می کنم موهایم به چیزی احتیاج ندارد.من دو روز پیش ان را شستم .مادام رنه با چشمهای ریمل زده چنان چشم غره ای به واریا رفت که رنگ او سرخ شد.معلوم شد که از نظر انها مدلی موی واریا اصلا قشنگ و مناسب نبود.ناگهای انگار که خانم رنه زمان را فراموش کرده بابشه با عجله گفت :باید عجله کنیم چون من برای ساعت هشت از ارایشگاه وقت گرفتم.واریا بهت زده گفت:ولی من باید.....
    - منو می بخشی اما امکان نداره .همه چیز قبلا توسط جناب ادوارد برنامه ریزی شده و تصور نمی کنم که ما زودتر از ساعت نه ونیم و یا ده بتونیم همه کارها را تمام کنیم.
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : رمان رویای واریا

    - ولی ....من.....نمی تونم ....واریا به لکنت زبان این را گفت.او با ناباوری لباسهایش را پوشید و از اتاق پرو بیرون امد .یان و مارتین سرگرم گفتگو بودند.
    واریا فکر کرد که انها راجع به او حرف می زنند و می خندند.با این احساس انگار یخ کرد.او خودش را مثل سیندرلا دید که چگونه ان دختر فقیر ناگهان به یک پرنس تبدیل گشت.با این وجود تمام سعی اش را کرد که هیچ عکس العملی نشان ندهد به سمت ایشان امد و گفت:اقای بلیک ول من در ساعت هشت قرار قبلی دارم.در صورتی که به من گفتند پدر شما دستور یه عالم کارو خرید ورفتن به ارایشگاه را داده اند و ایا نمی شه که فردا یان کارها انجام بشه ؟فردا صبح قبل از پرواز وقت کافی خواهیم داشت .یان با شنیدن این حرفها از جایش بلند شدو به ارامی جواب داد:
    - خیلی متاسفم فردا صبح باید برای پاسپورت اقدام کنیم چون پدر با اداره گذرنامه قبلا قرار گذاشته.دراین صورت می بینی که دیگر وقتی باقی نمی ماند.
    - با این حال من نمی دونستم که چنین برنامه ای برایم در نظر گرفته شده.برای همین ساعت هشت قرار ملاقات مهمی گذاشتم که باید بروم.
    - بنابراین بهتره که تلفنی اونو بهم بزنی.
    - من...من فکر نمی کنم بتونم این کارو بکنم.واریا که این جملات را می گفت یان اورا با نفرتی توام با تمسخر نگاه می کرد.واریا که از دست او واداهایش خیلی عصبانی بود دلش می خواست که سرش داد بزند و بلند بگوید اگر تو از من متنفری ،اینو بدون که من هم از تو متنفرم .بسیار خوب اشکالی نداره اگر قصد جنگ داری من هم
    اماده ام.ولی بدون هیچ کلامی در سکوت محض روی پاشنه پا چرخید و از اتاق خارج شد.با تمام وجودش از این مرد انزجار داشت و به هیچ وجه نمی تونست اونو تحمل کنه .او تا به حال از کسی مزجر نبود و این حس برایش خیلی غریب بود.
    پایان فصل دوم
     
    یک شخص از این تشکر کرد.