1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حضرت‌ یعقوب‌ علیه السلام و حضرت‌ یوسف علیه السلام

شروع موضوع توسط Kiana ‏12/11/11 در انجمن احکام و روایات

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏1/12/10
    ارسال ها:
    4,513
    تشکر شده:
    1,321
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    سرکار گذاشتن مردم
    لقب‌ یعقوب‌ اسرائیل‌ بوده‌ که‌ «اسرا»یعنی‌ عبد وبنده‌ و«ئیل‌» یعنی‌ خدا.او درسرزمین‌ کنعان‌ که‌ نزدیک‌ مصر است‌ زندگی‌ می‌کرد ودوازده‌ پسر داشت‌ که‌ بنیامین‌ویوسف‌ از یک‌ زن‌ بنام‌ راحیل‌ وبقیه‌ از همسر دیگر یعقوب‌ بودند.شبی‌ یوسف‌خوابی‌ دید که‌ باعث‌ حوادث‌ بسیار مهمی‌ در خانواده‌ یعقوب‌ گردید که‌ در ضمن‌آیات‌ زیر به‌ آنها اشاره‌ می‌شود.یعقوب‌ در ۱۴۰سالگی‌ رحلت‌ کرد وبدنش‌ را در کناربدن‌ ابراهیم‌ در خلیل‌ الرحمن‌ دفن‌ نمودند.
    [​IMG]
    ​
    یوسف‌ پیامبر بر اثر حسادت‌ برادران‌ دچار سختیهایی‌ شد وبر اثر وسوسه‌شهوانی‌ زنان‌ دچار زندان‌ شد ولی‌ بر اثر تقوای‌ الهی‌ عاقبت‌ به‌ حکمت‌ وپادشاهی‌رسید.
    گفته‌ شده‌ که‌ روزی‌ یوسف‌،زلیخا را که‌ پیر شده‌ بود دید و از او علت‌ اذیتهایش‌ راپرسید.زلیخا علت‌ را زیبائی‌ یوسف‌ بیان‌ کرد.یوسف‌ گفت‌ اگر پیامبر اسلام‌ رامی‌دیدی‌ چه‌ می‌کردی‌؟ناگاه‌ محبت‌ پیامبراسلام‌ در دل‌ زلیخا افتاد وبه‌ این‌ خاطرخدا او را جوان‌ کرد ویوسف‌ او را به‌ همسری‌ خود درآورد.عمر یوسف‌ ۱۲۰سال‌ذکر شده‌ و جنازه‌ او تا زمان‌ موسی‌(ع‌)در مصر بود سپس‌ موسی‌ او را در فلسطین‌(خلیل‌ الرحمن‌)دفن‌ نمود.
    به‌ آیات‌ قرآن‌ در باره‌ این‌ زیباترین‌ قصه‌ دقت‌ نمائید:
    «یوسف‌ به‌ پدرش‌ گفت‌:من‌ در خواب‌ دیدم‌ که‌ یازده‌ ستاره‌ وخورشید و ماه‌برایم‌ سجده‌ کردند.
    یعقوب‌ به‌ او گفت‌:پسرم‌!این‌ خواب‌ را برای‌ برادرانت‌ تعریف‌ نکن‌ که‌می‌ترسم‌ مکری‌ بر علیه‌ تو بکنند .حقیقتا شیطان‌ دشمن‌ آشکار انسان‌ است‌!خدا تورا برخواهدگزید وبتو علم‌ تعبیر خواب‌ می‌آآموزد و نعمتش‌ را بر تو و آل‌ یعقوب‌تمام‌ می‌کند همانطور که‌ نعمتش‌ را بر اجدادت‌ ابراهیم‌ واسحاق‌ کامل‌ نمود.خدایت‌دانان‌ وحکیم‌ است‌.»
    «پسران‌ یعقوب‌ به‌ او گفتند:ای‌ پدر!چرا ما را در مورد یوسف‌ امین‌ نمی‌دانی‌در حالی‌ که‌ ما خیرخواه‌ او هستیم‌؟او را با ما به‌ صحرا بفرست‌ تا بگردد وبازی‌ کند وما مواظب‌ او هستیم‌!
    یعقوب‌ جوابداد:اگر او را با خود ببرید من‌ غمگین‌ می‌شوم‌ ومی‌ ترسم‌ شما ازاو غافل‌ شده‌ و گرگ‌ او را بخورد!
    آنها گفتند: با وجود ما نیرومندان‌ اگر گرگ‌ او را بخورد ما زیانکاریم‌!
    (یعقوب‌ به‌ آنها اجازه‌ داد)و آنها یوسف‌ را بردند ودر چاه‌ انداختند!سپس‌شب‌ گریه‌ کنان‌ آمدند وپیراهن‌ خونی‌ نشان‌ یعقوب‌ دادند وگفتند که‌ ای‌ پدر!ما به‌مسابقه‌ دو رفتیم‌ ویوسف‌ را نزد کالاها گذاشتیم‌ که‌ گرگ‌ او را خورد و تو حرف‌ ما راقبول‌ نمی‌کنی‌ حتی‌ اگر راست‌ بگوئیم‌!
    یعقوب‌ گفت‌:این‌ چنین‌ نیست‌ ونفستان‌ این‌ کار را برای‌ شما خوب‌ جلوه‌ داده‌است‌.من‌ صبر جمیل‌ می‌کنم‌ و از خدا دباره‌ آنچه‌ می‌گوئید کمک‌ می‌خواهم‌.»
    «زنی‌ که‌ یوسف‌ در خانه‌اش‌ بود از یوسف‌ کام‌ می‌خواست‌ .لذا درها را ببست‌و گفت‌:من‌ آماده‌ کام‌ خواستنم‌!یوسف‌ گفت‌:پناه‌ برخدای‌ که‌ پروردگار من‌ است‌ واوست‌ که‌ مرا گرامی‌ داشت‌.حقیقتا ستمکاران‌ رستگار نمی‌ شوند.زن‌ بدنبال‌ یوسف‌آمد و او هم‌ اگر به‌ خدا یقین‌ نداشت‌ بدنبال‌ زن‌ می‌رفت‌.ولی‌ ما این‌ چنین‌ بدی‌وفحشاء را از او دور می‌کنیم‌ که‌ او از بندگان‌ مخلص‌ ما است‌.آندو بطرف‌ در حرکت‌کردند(زن‌ بدنبال‌ یوسف‌) و زن‌ پیراهن‌ یوسف‌ را از پشت‌ درید.ناگاه‌ شوهرش‌ رسیدوزن‌ گفت‌:سزای‌ کسی‌ که‌ به‌ زن‌ تو نظر بد کند جز زندان‌ شدن‌ یا شکنجه‌است‌؟یوسف‌ گفت‌:او از من‌ کام‌ می‌خواست‌.شخصی‌ از فامیلهای‌ زن‌ گفت‌ اگر لباس‌یوسف‌ از جلو پاره‌ شده‌ باشد زن‌ راستگوست‌ واگر از پشت‌ پاره‌ شده‌ باشد زن‌دروغگو ویوسف‌ راستگوست‌.شوهر زن‌ چون‌ دید که‌ پیراهن‌ یوسف‌ از پشت‌ پاره‌شده‌ است‌ به‌ زنش‌ گفت‌:این‌ از مکر شما زنان‌ است‌ که‌ مکر شما زنان‌ بزرگ‌ است‌!ای‌یوسف‌!او را ببخش‌.ای‌ زن‌!چون‌ تو خطاکار هستی‌ از گناهت‌ عذرخواهی‌ کن‌!»
    «یوسف‌ در زندان‌ که‌ بود دونفر زندانی‌ نزدش‌ آمدند وگفتند:من‌ در خواب‌دیدم‌ که‌ انگور می‌فشارم‌.دیگری‌ گفت‌ که‌ من‌ دیدم‌ نان‌ بر سر دارم‌ وپرندگان‌ از نان‌می‌خورند.تعبیرش‌ را بگو که‌ ما تو را دم‌ خوب‌ ونیکوکاری‌ می‌دانیم‌.
    یوسف‌ گفت‌ قبل‌ از اینکه‌ غذای‌ شما را بیاورند من‌ تعبیر آن‌ را از علمی‌ که‌خدا به‌ من‌ آموخته‌ به‌ شما می‌گویم‌.من‌ کیش‌ گروهی‌ را که‌ به‌ خدا ایمان‌ نمی‌آورند ومعاد را قبول‌ ندارند رها کرده‌ام‌ و از دین‌ اجدادم‌ ابراهیم‌ و اسحاق‌ ویعقوب‌ پیروی‌می‌کنم‌.ما نباید برای‌ خدا شریک‌ بگیریم‌.این‌ (ایمان‌ به‌ خدای‌ واحد)از نعمتهای‌خدا بر ما و مردم‌ است‌ ولی‌ اکثر مردم‌ شکرگزار نیستند.ای‌ دویار زندانی‌ من‌!آیاخدایان‌ پراکنده‌ بهترند یا خداوتد یگانه‌ وقدرتمند؟شما (بت‌ پرستها)اسمهایی‌ که‌خودتان‌ واجدادتان‌ ساخته‌اید را می‌پرستید در حالی‌ که‌ خداوند آنها را تأیید نکرده‌است‌.حکم‌ مخصوص‌ خداست‌ که‌ دستور داده‌ است‌ که‌ فقط‌ او را بپرستید.این‌ دین‌استوار است‌ ولی‌ اکثر مردم‌ نمی‌دانند.
    ای‌ دویار زندانی‌ من‌!یکی‌ از شما ساقی‌ ارباب‌ خود می‌شود ودیگری‌ بر دارآویخته‌ گردد وپرندگان‌ از سر او بخورند.این‌ حکم‌ در سؤالی‌ که‌ داشتید حتمی‌ است‌.
    یوسف‌ به‌ آنکه‌ ساقی‌ ارباب‌ خود می‌شد گفت‌:اسم‌ مرا راپیش‌ اربابت‌ببر!ولی‌ شیطان‌ از یاد او ببرد ویوسف‌ چند سال‌ دیگر در زندان‌ ماند.»
    (وقتی‌ شاه‌ خواب‌ دید وکسی‌ نتوانست‌ تعبیر کند)ساقی‌ اربابش‌ نزد یوسف‌آمد و گفت‌!ای‌ یوسف‌ راستگو!تعبیر اینکه‌ هفت‌ گاو لاغر،هفت‌ گاو چاق‌ رامی‌خورند و هفت‌ خوشه‌ سبز و هفت‌ خوشه‌ خشک‌ چیست‌؟
    یوسف‌ گفت‌:باید هفت‌ سال‌ پیاپی‌ کشت‌ کنید و مقداری‌ از آن‌ را بعد از دروبخورید و بقیه‌ را در خوشه‌اش‌ انبار کنید.سپس‌ هفت‌ سال‌ قحطی‌ بیاید که‌ از آنچه‌ذخیره‌ شده‌ استفاده‌ می‌کنند و مقداری‌ برای‌ بذر می‌گذارند وبعد از آن‌ قحطی‌برطرف‌ می‌شود.
    (پادشاه‌ چون‌ تعبیر خواب‌ را شنید)گفت‌ او را نزد من‌ بیاورید!فرستاده‌ نزدیوسف‌ رفت‌ ولی‌ یوسف‌ گفت‌ از شاه‌ درباره‌ زنانی‌ که‌ دستهای‌ خود را بریدند بپرس‌!که‌ خدا به‌ مکر آنان‌ دانا است‌.»
    چون‌ شاه‌ با یوسف‌ سخن‌ گفت‌ به‌ او گفت‌ که‌ تو امروز نزد ما دارای‌ مقام‌ارجمندی‌ هستی‌.یوسف‌ گفت‌ مرا خزانه‌ دار نما که‌ من‌ نگهبان‌ِ دانایی‌ هستم‌.»
    «برادران‌ یوسف‌ نزد او آمده‌ در حالی‌ که‌ یوسف‌ آنها را شناخت‌ ولی‌ آنهایوسف‌ را نشناختند.پس‌ یوسف‌ بارهای‌ آنها را راه‌ انداخت‌ وگفت‌:برادری‌ را که‌ ازپدرتان‌ دارید(بنیامین‌)نزد من‌ بیاورید.آیا نمی‌بینید که‌ من‌ پیمانه‌ را تمام‌ می‌دهم‌ وبهترین‌ میزبانم‌؟و اگر او را نیاورید من‌ به‌ شما پیمانه‌ نمی‌دهم‌ و نزد من‌ مقامی‌نخواهید داشت‌.»
    «وقتی‌ برادران‌ یوسف‌ نزد پدرشان‌ بازگشتند گفتند:ای‌ پدر!پیمانه‌(خواربار)بما ندادند پس‌ برادرمان‌ را با ما بفرست‌ تا خواربار بگیریم‌ و ما مواظب‌ او خواهیم‌بود!یعقوب‌ گفت‌:آیا به‌ شما اطمینان‌ کنم‌ همانطور که‌ درباره‌ برادرش‌ به‌ شمااطمینان‌ کردم‌؟پس‌ خدا بهترین‌ نگهبان‌ است‌ واو بخشنده‌ترین‌ بخشندگان‌ است‌.
    وقتی‌ برادران‌ یوسف‌کالای‌ خود را گشودند،دیدند سرمایه‌ شان‌ در بارهااست‌.گفتند:ای‌ پدر!دیگر چه‌ می‌خواهیم‌؟این‌ سرمایه‌ مااست‌ که‌ به‌ ما پس‌داده‌اند.پس‌ ما دوباره‌ خواربار می‌آوریم‌ ومواظب‌ برادرمان‌ هم‌ هستیم‌ و بار شتری‌هم‌ اضافه‌ به‌ عنوان‌ سهم‌ این‌ برادرمان‌ می‌گیریم‌.
    یعقوب‌ گفت‌:هرگز او را با شما نمی‌فرستم‌ مگر اینکه‌ پیمانی‌ الهی‌ با خداببندید که‌ او را برگردانید مگر اینکه‌ گرفتار شوید.چون‌ برادران‌ این‌ پیمان‌ رادادند،یعقوب‌ گفت‌ خدا را بر آنچه‌ می‌گوئیم‌ شاهد می‌گیریم‌.
    سپس‌ یعقوب‌ گفت‌:ای‌ پسرانم‌!از یک‌ دروازه‌ وارد نشوید و از درهای‌مختلف‌ وارد شهر شوید ومن‌ شما را در مقابل‌ تقدیر الهی‌ هیچ‌ سودی‌ نتوانم‌ داشت‌که‌ حکم‌ فقط‌ برای‌ خداست‌ و من‌ بر او تکل‌ کرده‌ وباید متوکلین‌ بر او توکل‌نمایند.»
    برادران‌ یوسف‌ نزد او آمده‌ گفتند:ای‌عزیز مصر!ما وخانواده‌ مان‌ دچار سختی‌شده‌ایم‌ و سرمایه‌ ناچیزی‌ آورده‌ایم‌.به‌ ما پیمانه‌(خواربار)کامل‌ بده‌ و بر ما صدقه‌ببخش‌ که‌ خدا صدقه‌ دهندگان‌ را پاداش‌ می‌دهد.
    یوسف‌ آیا دانستید که‌ در حال‌ نادانی‌ با یوسف‌ وبرادرش‌ چه‌ کردید؟گفتند:توحقیقتا یوسفی‌!گفت‌: منم‌ یوسف‌ و این‌ برادرم‌ است‌ که‌ خدا بر ما منت‌ نهاد که‌ هرکه‌تقوا پیشه‌ کند وصبر نماید خداوند مزد نیکوکاران‌ را ضایع‌نمی‌کند.گفتند:بخداقسم‌!خدا تو را انتخاب‌ کرد وبر ما برتری‌ داد وبی‌ گمان‌ ما اشتباه‌کردیم‌.یوسف‌ جواب‌ داد که‌ امروز بر شما سرزنشی‌ نیست‌ .خدا شما را ببخشد که‌بخشنده‌ترین‌ بخشندگان‌ است‌.این‌ پیراهن‌ مرا برده‌ وبر پدر بیاندازید تا بینا شودسپس‌ همگی‌ نزد من‌ آئید.
    چون‌ کاروان‌ (برادران‌ یوسف‌به‌ سمت‌ کنعان‌) رفت‌ ،یعقوب‌ گفت‌:من‌ بوی‌یوسف‌ را حس‌ می‌کنم‌ اگر مرا کم‌ خرد ندانید!گفتند بخدا قسم‌ تو هنوز در اندیشه‌باطل‌ گذشته‌ هستی‌!اما چون‌ مژده‌ رسان‌ آمد وپیراهن‌ را روی‌ یعقوب‌ انداخت‌ ،اوبینا شد پس‌ گفت‌:به‌ شما نگفتم‌ که‌ من‌ چیزی‌ از خدا می‌دانم‌ که‌ شمانمی‌دانید؟(برادران‌ یوسف‌)گفتند:ای‌ پدر!برایمان‌ از خدا طلب‌ آمرزش‌ کن‌ که‌ ماخطاکاریم‌!یعقوب‌ گفت‌:بزودی‌ از خدایم‌ برای‌ شما آمرزش‌ می‌خواهم‌ که‌ او بسی‌آمرزنده‌ ومهربان‌ است‌.»