انسانها فقط در اصل غريزه «نياز به غذا و آب» احتياج به آموزش ندارند، نه در انتخاب نوع و كيفيّت آن؛ همچنين كسي به بشر ياد نداده كه جمعي زندگي كند. زيرا انسان، متمدّن باشد يا متوحّش، طبعاً اجتماعي است و بايد با ديگران زندگي كند تا نيازهاي يكديگر را برطرف سازند؛ ولي در انتخاب نوع زندگي و كيفيت آن نيازمند راهنمايي است و عقل او، بدون كمك راهبران آسماني و كتابهاي الهي، براي اين امر كافي نيست. عقل بشر چون در مباحث نظري اشتباه ميكند و در امور رفتاري، اسير شهوت و غضب ميشود و در هيچ قسمت معصوم نيست، پس نيازمند وحي است. اگر عقل به تنهايي ميتوانست انسان را به سعادت برساند، ضرورتي براي نازل كردن كتابها و فرستادن رسولان نبود و خداوند تبهكاران را در قيامت به جهنّم ميفرستاد و به آنها ميگفت كه من به شما عقل دادم و شما حجّتي نداريد؛ در حالي كه قرآن كريم در تبيين ضرورت نبوّت عام چنين ميفرمايد: ﴿رسلاً مبشّرين و منذرين لئلاّ يكون للنّاس علي الله حجّة بعد الرسل﴾(1)؛ رسولان الهي با صفت تبشير و انذار فرستاده شدهاند تا مردم پس از آمدن آنان، حجّت و عذري در برابر خداوند نداشته باشند. اگر عقل كافي بود، بدون فرستادن پيامبر هم، حجّت تامّ و عذر منتفي ميشد. همچنين ميفرمايد: ﴿تكاد تميز من الغيظ كلما أُلقي فيها فوج سألهم خزنتها ألمْ يأتكم نذير﴾(2)؛ خازنان جهنّم از دوزخيان ميپرسند: آيا پيامآوري نيامد كه شما را از فرجام بد گناه بترساند؟ اين مطلب نشانگر عدم كفايت عقل است، وگرنه بايد ميپرسيدند: مگر خدا به شما عقل نداده بود؟ عقل و وحي هر دو ضرورت دارند. زيرا عقل بسياري از اسرار را نميداند و اشتباه و انحراف دارد، چنانكه پيامهاي وحياني را نيز بدون عقل نميتوان دريافت. در برخي از روايات آمده است: «إن لله علي الناس حجتين»(3)؛ يعني عقل و وحي هر يك به تنهايي حجّتيمستقل نيستند، بلكه هر دو مكمل و هماهنگ با يكديگرند. چنانكه طبق نقلطريحي(قدسسرّه)، عقلْ شرعي است از باطن، و رسول عقلي است از ظاهر.(4) خداي متعالي قرآن را مانند ديگر كتابهاي آسماني ميزان حق و قسط ميداند؛ ﴿الله الذي أنزل الكتاب بالحق والميزان﴾.(5) «ميزان» وسيله سنجش است كه سبكي و سنگيني كالا و درستي وزن و موزون و توزين را با آن ميشناسيم. پس قرآن كريم معيار تشخيص درستي و نادرستي عقايد است. براي شناخت حق يا باطل بودن عقيدهاي، و نيز درستي يا نادرستي قوانين، اخلاق و اعمال بشري، آنها را با اصول اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي قرآن ميسنجيم. تفاوت ميزان بودن قرآن با ميزانهاي مادّي اين است كه هر ترازويي حدّ مخصوصي را ميتواند بسنجد و توزين آنچه بر اثر بزرگي وسنگيني يا كوچكي و سبكي از حدّ نصاب بيرون باشد، با آن ترازو شدني نيست، ولي قرآن كريم همه عقايد و آراي بشر را وزن ميكند؛ حق را تحقيق، و باطل را ابطال، نيكي را تحسين و بدي را تقبيح ميكند. قرآن كريم خود را نسبت به همه عقايد و اخلاق و احكام فقهي قول فصل مينامد؛ ﴿إنه لقولٌ فصل٭ وما هو بالهزل﴾(6) اين سخن، فصل الخطاب و جدّ محض است و شوخي در آن راه ندارد. كلام افراد عادي بشر، حقّ محض و هدايت صرف و فصل الخطاب نيست. زيرا: 1. افراد عادي بسياري از امور را نميدانند و جهل آنان با علم آميخته است و به چيزي علم محض ندارند. 2. غبار شهوت و غضب، چشم علم آنها را ميپوشاند و در همه موارد، درست تشخيص نميدهند و بر اثر حبّ و بغض دروني، اشتباه ميكنند؛ «حبّ الشيء يُعمي ويُصم». به قرينه تقابل ميتوان گفت: بغض الشيء يعمي ويُصم. حبّ و بغض، دوست و دشمن نادان را كور و كر ميكند و واقعيّات را چنان كه هستند، نميبيند و نميشنود. 3. گاه كسي حق را ميفهمد و شهوت و غضب نيز ندارد، ولي بر اثر سهلانگاري به مبالغهگويي و اغراق ميگرايد. پس هيچگاه سخن بشر عادي نميتواند حقّ صرف و قول فصل به طور مطلق باشد، ولي قرآن كريم كه كلام خداوند است ،به دليل مصونيت از سه عيب و نقص ياد شده، قول فصل است. خداي متعالي به همه امور آگاه، و از شهوت و غضب پيراسته است و سهلانگاري و اغراق و مبالغهگويي يا طنز و شوخي در ساحت مقدسش راه ندارد؛ ﴿و ما هو بالهزْل﴾. از اين جهت، سخن او حقّ صرف و قول فصلي است كه هيچ باطلي در آن راه ندارد؛ ﴿لايأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه﴾.(7) 1 ـ سوره نساء، آيه 165. 2. سوره ملك، آيه 8. 3. كافي، ج 1، ص 15. 4. مجمعالبحرين، ج 2، ماده رسول. 5. سوره شوري، آيه 17. 6. سوره طارق، آيات 14 ـ 13. 7. سوره فصّلت، آيه 42. هدايت در قرآن، ص 171-173.