فرمان ابوبکر در مورد خلافت عمر بن خطاب کنیه معروف عمر ابو حفص و لقبش فاروق است . پدرش خطاب بن نفیل بن عبدالعزى بن ریاح بن عبدالله بن قرط بن رزاح بن عدى بن کعب بن لوى بن غالب است و مادرش حنتمة دختر هاشم بن مغیرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم است . چون ابوبکر، محتضر شد به دبیر و نویسنده گفت بنویس : این وصیت و سفارش عبدالله بن عثمان است [SUP](126)[/SUP] که در پایان اقامت خویش در دنیا و آغاز ورود خود به آخرت و در ساعتى که در آن شخص تبهکار نیکى مى کند و شخص کافر هم به ناچار تسلیم مى شود. در این هنگام ابوبکر مدهوش شد و نویسنده نام عمر بن خطاب را در آن نوشت . ابوبکر به هوش آمد و به نویسنده [SUP](127)[/SUP] گفت : آنچه نوشته اى بخوان . او آنرا خواند و نام عمر را به زبان آورد. ابوبکر گفت : از کجا براى تو معلوم شد که باید نام عمر را بنویسى ؟ گفت : مى دانستم که از او در نمى گذرى . ابوبکر گفت نیکو کردى و سپس به او گفت : این نامه را تمام کن . نویسنده گفت : چه چیزى بنویسم ؟ گفت : بنویس ابوبکر این وصیت را در حالى که راءى و اندیشه خود را به کار گرفته املاء مى کند و او چنین دید که سرانجام این کار خلافت اصلاح و روبراه نمى شود مگر به همانگونه که آغاز آن اصلاح شد و کار خلافت را کسى نمى تواند بر دوش کشد مگر آنکه از همه اعراب برتر و خوددارتر باشد؛ به هنگام سختى از همگان سخت کوش تر و به هنگام نرمى از همگان نرم تر و به اندیشه خردمندان داناتر باشد. به چیزى که براى او بى معنى است مشغول و سرگرم نشود و در مورد چیزى که هنوز به او نرسیده اندوهگین نگردد و از آموختن علم ، آزرم نکند و برابر امور آنى و ناگهانى سرگردان نشود. بر همه کارها توانا باشد، از حد هیچ چیز نه تجاوز کند و نه قصور، و مراقب آنچه ممکن است پیش آید باشد و از آن حذر کند. چون ابوبکر از نوشتن این نامه آسوده شد، گروهى از صحابه ، از جمله طلحه پیش او آمدند. طلحه گفت : اى ابوبکر! فردا پاسخ خداى خود را چه مى دهى و حال آنکه مردى سختگیر و تندخو را بر ما حاکم ساختى که جانها از او پراکنده و دلها رمیده مى شود؟ ابوبکر که دراز کشیده بود گفت مرا تکیه دهید و چون او را تکیه دادند و نشاندند و به طلحه گفت : آیا مرا از سؤ ال کردن خداوند بیم مى دهى ؟ چون فردا خداوند در این باره از من بپرسد، خواهم گفت : بهترین بنده ات را برایشان گماشتم . و گفته شده است زیرک ترین مردم از لحاظ گزینش افراد این سه تن هستند: نخست عزیز مصر در این سخن خود که به همسرش درباره یوسف (ع ) گفت : و آن کس که او را خریده بود به زن خویش گفت او را گرامى بدار، شاید بهره یى به ما رساند یا او را به فرزندى برگیریم . [SUP](128)[/SUP] دوم . دختر شعیب (ع ) که در مورد موسى (ع ) به پدر خویش چنین گفت : اى پدر او را مزدور و اجیر بگیر که نیرومند و امین است [SUP](129)[/SUP] و سوم ابوبکر در مورد انتخاب عمر به جانشینى . بسیارى از مردم روایت کرده اند که چون مرگ ابوبکر فرا رسید، عبدالرحمان بن عوف را فرا خواند و گفت : نظر خودت را درباره عمر به من بگو. گفت : او بهتر از آن است که تو مى پندارى ، ولى در او نوعى تندى و درشت خویى است . ابوبکر گفت : این بدان سبب است که در من نرمى و ملایمت مى بیند و چون خلافت به او رسد بسیارى از این تندى خود را رها خواهد کرد. من او را آزموده و مواظب بوده ام . هر گاه من بر کسى خشم مى گیرم ، او به من پیشنهاد مى کند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به کسى بى مورد نرمى و مدارا مى کنم ، مرا به شدت و تندى بر او وا مى دارد. ابوبکر سپس عثمان را فرا خواند و گفت : عقیده ات را درباره عمر بگو. گفت : باطن او از ظاهرش بهتر است و میان ما کسى چون او نیست . ابوبکر به آن دو گفت : از آنچه به شما گفتم سخنى مگویید. و سپس به عثمان گفت : اگر عمر را انتخاب نمى کردم کس دیگرى جز ترا بر نمى گزیدم و براى تو بهتر است که عهده دار کارى امور مردم نباشى و دوست مى داشتم که من هم از امور شما بر کنار بودم و در زمره کسانى از شما بودم که درگذشته اند. طلحة بن عبیدالله پیش ابوبکر آمد و گفت : اى خلیفه رسول خدا! به من خبر رسیده است که عمر را به خلافت بر مردم برگزیده اى و مى بینى اینک که تو با او هستى مردم از او چه مى بینند و چگونه خواهد بود وقتى که تنها بماند؟ و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى کرد و از تو درباره دعیت تو خواهد پرسید. ابوبکر گفت مرا بنشانید، سپس به طلحه گفت : مرا از سوال کردن خداوند بیم مى دهى ؟ چون خداى خود را دیدار کنم و در این باره بپرسد خواهم گفت : بهترین خلق ترا بر ایشان خلیفه ساختم . طلحه گفت : اى خلیفه رسول خدا! آیا عمر بهترین مردم است ؟ خشم ابوبکر بیشتر شد و گفت : آرى ، به خدا سوگند او بهترین و تو بدترین مردمى . به خدا سوگند اگر ترا خلیفه مى ساختم گردن فرازى مى کردى خود را بیش از اندازه بزرگ و رفیع مى پنداشتى تا آنکه خداوند آنرا پست و زبون فرماید. چشم خود را مالیده و مى خواهى مرا در دین خودم مفتون سازى و راءى و تصمیم مرا سست سازى ! برخیز که خداوند پاهایت را استوار ندارد! به خدا سوگند اگر به اندازه دوشیدن یک ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد که چشم به خلافت دوخته اى یا از عمر به بدى یاد مى کنى ، ترا به شوره زارهاى ناحیه قنه تبعید خواهم کرد، همانجا که بودید؛ و هرگز سیراب نخواهید شد و هر چه در جستجوى علفزار باشید سیر نخواهید شد و به همان راضى و خرسند باشید! طلحه برخاست و رفت . و ابوبکر هنگامى که در حال احتضار بود، عثمان را فرا خواند و به او دستور داد عهدنامه یى بنویسد و گفت چنین بنویس : بسم الله الرحمن الرحیم . این عهد و وصیتى است که عبدالله بن عثمان براى مسلمانان مى نویسد. اما بعد، در این هنگام ابوبکر از هوش رفت و عثمان خودش نوشت : همانا عمر بن خطاب را بر شما خلیفه ساختم .[SUP](130)[/SUP] ابوبکر به هوش آمد و به عثمان گفت : آنچه نوشتى بخوان و چون عثمان آنرا خواند، ابوبکر تکبیر گفت و شاد شد و گفت : خیال مى کنم ترسیدى اگر در این بى هوشى مى مردم ، مردم اختلاف مى کردند. گفت : آرى . ابوبکر گفت : خداوند از سوى اسلام و مسلمانان به تو پاداش دهاد. سپس آن وصیت را تمام کرد و دستور داد براى مردم خوانده شود و خوانده شد. سپس به عمر سفارش و وصیت کرد و چنین گفت : همانا خداوند را در شب حقى است که انجام آنرا در روز نمى پذیرد و در روز حقى است که انجام آنرا در شب نمى پذیرد و همانا تا کار واجب انجام نشود هیچ کار مستحبى پذیرفته نمى شود و همانا ترازوى عمل کسى که از حق پیروى کند پر بار و سنگین خواهد بود که انجام حق سنگین است و آن کس که باطل پیروى کند ترازویش سبک و بى ارزش است که انجام باطل ، خود سبک و بى مقدار است و همانا آیات نعمت و راحتى همراه با آیات سختى و نقمت نازل شده است تا مؤ من آرزوى یاوه نداشته باشد و در آنچه براى او بر عهده خداوند نیست طمع و رغبت نکند و نیز چندان نا امید نشود که با دست خویش خود را به دوزخ در اندازد. این سفارش مرا نیکو حفظ کن و هیچ از نظر- پوشیده اى براى تو محبوب تر از مرگ نباشد که آنرا نمى توانى از پاى در آورى . آنگاه ابوبکر درگذشت . ابوبکر در همان روز که درگذشت پس از آنکه عمر را به جانشینى خود گماشت او را فرا خواند و گفت : خیال مى کنم و امیدوارم که همین امروز بمیرم ؛ نباید امروز را به شب برسانى مگر اینکه مردم را همراه مثنى بن حارثه به جهاد گسیل دارى و اگر این کار را تا شب به تاءخیر انداختى ، شب را به صبح نرسانى مگر آنکه مردم را همراه او روانه کنى ؛ و نباید هیچ سوگ و مصیبتى شما را از انجام فرایض دینى باز دارد و دیدى که من هنگام رحلت پیامبر (ص ) چگونه رفتار کردم . ابوبکر شب سه شنبه ، هشت شب باقى مانده از جمادى الاخره سال سیزدهم هجرت درگذشت .