روزهاي مهم در زندگي يهوديان روشهشانا _ يوم كيپور [h=2]روزهاي مهم در زندگي يهوديان روشهشانا _ يوم كيپور [/h] روشهشانا آغاز سال نو عبري اصولاً ماهيتي مذهبي دارد. بعد از گذر از شبهاي سليحوت و توسل عارفانه يهوديان به درگاه حق، در فرهنگ مذهبي يهود، روزهاي بين روشهشانا و يوم كيپور، ايامي است كه اعمال آدميان در معرض قضاوت قرار ميگيرد و سرنوشت هر انساني بر حسب كردار او رقم ميخورد و در نهايت در روز كيپور بعد از توبه و نماز و روزه، يهوديان به تزكيه نفس اقدام ميكنند و آمرزش و رحمت خداوند را طلب نموده و با نواختن آخرين صداهاي روحاني شوفار پيوند خود را با وحدانيت خداوند و بندگي او اعلام ميدارند. در منابع مختلف مذهبي يهود چهار نام براي روش هشانا ذكر شده است: 1- روُشهَشانا = اول سال 2- يوُم تِروعا = روز نواختن شوفار 3- يوُم هَدين = روز داوري 4- يوُم هَزيكاروُن = روز يادآوري در روشهشانا طبق نظر بعضي از علما وقايعي به اين شرح رخ دادهاند: آفرينش حضرت آدم و شروع تاريخ جهان از اين روز شروع شد. در همين روز بود كه حضرت آدم به خاطر خطايش به محاكمه كشيده شد و در همين روز بود كه مورد بخشش قرار گرفت. در اين روز بود مادرهاي اوليه سارا و راحل كه عقيمه بودند مورد تفقد خداوند قرار گرفتند و اسحق و يوسف را متولد نمودند. در همين روز بود كه تفيلاي حنا مستجاب شد و شموئل پيغمبر از او به وجود آمد. در همين روز بود كه يوسف از زندان مصر آزاد شد و به صدارت رسيد و در همين روز بود كه يوغ بيگاري مصريان از گردن بنياسرائيل در مصر برداشته شد. با توجه به دستور تورات مقدس و نيز مناسبتهاي گفته شده، شكي باقي نخواهد ماند كه اين روز خاص بهترين زمان براي پذيرفته شدن توبه و تفيلاي (نماز) انسانها ميباشد. עשרת ימי תשובה ( ده روز ايام توبه) كه از روز روشهشانا آغاز و به روز پرعظمت كيپور ختم ميگردد، روزهاي بازگشت به سوي پروردگار است از طريق دور شدن از ماديات، فراموش كردن كينه و انتقامها، از بين بردن دوروييها و دورنگيها، تزويرها و دروغها، مهار كردن اميال نفساني و بالاخره لگام زدن به هوا و هوسهاي دل هدف ימים נוראים «ايام سهمناك» تأمين ميگردد. روز كيپور روز پيوستن به معنويات، ايجاد محبت، ايثار و از خودگذشتگي و عبادت خالصانه در نهايت رسيدن به اوج تقدس است. روز كفاره گناهان، روز بخشش معصيتهاي بين پروردگار و انسان،آري بخشش بين پروردگار و انسان. كدورتهاي انسانها با يكديگر كه حتي با گزاردن نماز در اين روز عظيم و با روزه گرفتن با صدقه دادن بخشوده نخواهد شد مگر با عذرخواهي و پوزش از طرف مقابل با تواضع و صداقت و مهمتر از همه با گذشت و مهرباني كه خود شاهكار عبادت است. اكنون برخيز سرورم، همت كن برادرم و تو خواهرم تواضعت را اين لحظه آشكار كن برخيز و اين بار تو پيشقدم شو، پيام ده، پيام صلح ودوستي، پيام گذشت و ايثار، پيام محبت و صميميت، پيام نداي ملكوتي، پيام انسانهاي شجاع و با شهامت. برخير، برخيز و توبه روز كيپور را صميمانه عمل كن و اين جمله را فراموش نكن. «نوعدوستي و با يكديگر متحد و يك رنگ بودن بهترين عبادت است».
زن در يهوديت [h=2]زن در يهوديت [/h] هنگام خواندن كتاب تورات (تنخ) مشكل ميتوان باور كرد كه با زناني نظير سارا، ريوقا، راحِل و دِبُورا مواجه هستيم كه با ما فاصلة زماني سه يا چهار هزار سال دارند ولي صفات بشري آنها چنان است كه انگار امروز در بين ما هستند. تورات معيارهاي بسيار والايي در تقوا چه براي مردان چه براي زنان دارد ولي در عين اين كه از خوبي تجليل ميكند، ضعفها و كاستيهاي افراد را حتي در بالاترين مقام گوشزد ميكند، بدينسان است كه اغلب شخصيتهاي آن هيچگاه در يك موضع مطلقا «نيك» قرار نميگيرند. در چنين بررسياي غير ممكن است كه بتوان شخصيت تمامي زنان تورات را در مقالات كوتاه اين نشريه تجزيه و تحليل كرد و تنها ميتوان به آنهايي اشاره كرد كه كمابيش اثر و يادگاري مهم از خود در تاريخ ملت يهود باقي گذارند. ابتدا لازم است تا حدي با محيط اجتماعي زمان تورات آشنا شويم. مقصود ما از دوران تورات دوره اي است كه تقريباً از زمان حضرت ابراهيم يعني دوهزار سال قبل از ميلاد شروع و تا زمان عِزْرا يعني قرن پنجم ميلادي به طول ميانجامد. در اين دوران طايفه متشكل از چند خانواده بود كه مرد در رأس آن قرار ميگرفت و افراد خانواده تحت حمايت او بودند. بيشتر پسران بعد از ازدواج در خانواده خود باقي ميماندند و بزرگترين آنها و پس از فوت پدر جانشين او ميشد. زن در چنين خانوادهاي مسئوليتي و سنگين داشت زيرا كار عمدة نگهداري از خانه و كارهايي نظير خوشهچيني، آسياب كردن، ريسيدن پشم و كتان، رنگ كردن، ادارة امور عروسان و دختران و... تماماً به عهدة او بود. با وجودي كه زن تحت انقياد شوهر بود از بالاترين درجة احترام برخوردار بود و اگر شوهر به زن جسارتي ميكرد يا او را كتك ميزد بايد مجازات ميشد. هر چند تورات و تلمود نقاط ضعفي براي زنان برشمردهاند ولي عبارات تمجيدآميز فراواني را نيز ذكر كردهاند: «زن با تقوا تاجي بر سر شوهرش است» يا «زن دلير ارزشش بيش از ياقوت است» زن در تورات بسيار مورد ستايش است و حقوق زيادي نسبت به موقعيت زماني قديم به او عطا شده كه بسياري از موارد مساوي با حقوق مردان است، حتي تا جايي كه بعضي از زنان به مقام رهبري، پيامبري و قضاوت نيز رسيده اند. * * * * 1- سارا: مادر ملت ها سارا همسر اَوراهام (حضرت ابراهيم ع)، دختر «حاران» برادر ابراهيم و خواهر «لُوط» بود. نام اولية او سارَيْ به معني شاهزاده بود كه تورات نام ديگر او را «ييسكا» خوانده است. اين نام نيز به جهت روح قدسي و درجه نبوت او به وي اطلاق گشته است. مطالعه زندگي سارا در تورات، نشان ميدهد كه وي زني زيبا، فداكار، باشخصيت قوي و كاملا آگاه به ارزش:هاي خويش بوده است. ابراهيم به عنوان پدر توحيد، سفرها و مهاجرتهاي بسيار كرد و سارا با فداكاري بسيار، همسر خود را (حتي در سنين كهولت و بالاي 70 سالگي) در تمام اين مسافرتهاي تبليغي همراهي ميكرد. در دنياي حدود 4000 سال پيش، در حالي كه كمتر اثري از تمدن و فرهنگ در ميان اقوام به چشم ميخورد، ابراهيم و سارا بارها ميان سرزمينهاي كنعان، حاران، مصر و نقاط ديگر در حال حركت بودند. سارا به خاطر صورت زيباي خود، دو بار در سفر به مصر و «نِگِوْ» براي پرهيز از خطر - و بيشتر به خاطر نجات جان ابراهيم - خود را «خواهر» ابراهيم معرفي كرد و سختي برخورد حاكمان سرزمينهاي بيگانه را به جان خريد. سارا، در ايمان و اعتقاد به وحدانيت و ترويج يكتاپرستي نيز پا به پاي همسر خويش حركت ميكرد. در تفاسير تورات آمده است كه ابراهيم به تربيت و تعليم مردان مشغول بود و سارا نيز همزمان، زنان را به پرستش خالق جهان دعوت ميكرد. درجه نبوت سارا گاه بر ابراهيم نيز فزوني مييافت، همان گونه كه در آيهاي از تورات آمده است كه خد.اوند به ابراهيم - به خاطر اختلافنظر با سارا - چنين ميفرمايد: «آنچه را كه سارا به تو ميگويد، بپذير و به او گوش فرا بده (برشيت 12: 21)» ابراهيم آزمايشهاي بسياري را با موفقيت از سرگذراند و در حين ارتقاء درجه معنوي و در آستانه دريافت فرمان «ميلا» (ختنه) از سوي خد.اوند، نام او از «اَوْرام» به «اِوْراهام» و همزمان نيز نام همسرش از «سارَيْ» به «سارا» تغيير نمود. در زبان عبري، اين تغييرات با اضافه شدن حرف ه كه يكي از حروف نام اعظم خد.اوند است به نام آنها صورت گرفت كه نشانه توجه خاص خد.اوند به آن دو ميباشد. شايد مهمترين واقعة زندگي سارا را بتوان قضية صاحب فرزند شدن او دانست. سارا تا سنين پيري عقيم و نازا بود و خود او هيچگاه شكوه و سخني در اين باره به زبان نياورد، اما همه چيز از وعده خد.اوند به ابراهيم شروع شد. خد.اوند به ابراهيم فرمود: « من از تو ملت بزرگي بوجود خواهم آورد و تو را بركت خواهم نمود، نام تو را بزرگ خواهم كرد .... كساني را كه تو را بركت كنند بركت خواهم كرد و آنهايي را كه تو را لعنت كنند، ملعون خواهم داشت، و از تو تمام اقوام روي زمين را بركت خواهم نمود». (3-1 :12) اما اين امر چگونه تحقق مييافت اگر سارا براي اوراهام (ابراهيم) فرزندي به دنيا نمي آورد؟ عشق سارا به اوراهام و اعتقادش به اينكه وعدة خد.اوند به وقوع خواهد پيوست تا اندازهاي بود كه هاجر، كنيز خود را، به همسري ابراهيم درآورد. او حاضر بود هر فرزند ذكوري را كه از اين پيوند حاصل شود مانند فرزند خود بداند، و اين كار او آن زمان امري متداول بوده است. ابراهيم پيشنهاد سارا را پذيرفت زيرا راه ديگري براي تحقق يافتن وعدة خد.اوند نميديد. در سن 86 سالگي ابراهيم پسري به دنيا آورد كه نام او را ييشمائل (اسمعيل) به معني «خد.اوند شنيد» گذاشتند. موقعيت قانوني هاجر و اسماعيل طبق قوانين بين النهرين چنين بود: هاجر كنيز سارا باقي ماند و اسماعيل وارث قانوني (شرعي) او محسوب ميشد. زماني كه ابراهيم 99 ساله بود، خد.اوند به او ظاهر شد و فرمود: «... من از سارا به تو پسري خواهم داد.... و سارا مادر ملتها خواهد بود... و عهد خود را با اسحق، پسر سارا، كه وي تا سال آينده برايت به دنيا خواهد آورد برقرار خواهم نمود.» (21،19،16 :17) تعجب و هيجان مادري سارا را بر آن داشت كه بگويد: «خد.اوند براي من وسيله شادي فراهم آورده است ...» او دوباره جوان شد. سرانجام ييصحاق (حضرت اسحق) به دنيا آمد، در حالي كه ابراهيم صد ساله بود و سارا نود سال داشت. سارا به مناسبت از شير گرفتن اسحق، جشني بسيار باشكوه برپاداشت و بسياري از بزرگان زمان را در آن جشن دعوت نمود. خوشحالي سارا و ابراهيم اندازه اي نداشت تا آن كه پس از چندين سال آخرين آزمايش ا.لهي به ابراهيم ابلاغ شد: روزي، ابراهيم به سارا اطلاع داد كه با اسحق راهي سرزمين موريا هستند تا در آنجا قرباني كنند، اما از اطلاع دادن دستور خد.اوند كه از او خواسته بود تنها فرزند محبوبش را قرباني كند خودداري نمود. «و ابراهيم صبح زود برخاست و اسحق، پسرش، و چوب براي قرباني سوختني را با خود برداشت و... راه سه روزه پيمود ... ابراهيم آن مكان را ديد ... و به مردان جواني كه همراهش بودند گفت: همين جا بمانيد، من و پسرم به آنجا ميرويم تا خد.ا را پرستش نمائيم ... اسحق به پدرش گفت: اينك چوب و آتش آماده است اما برة قرباني كجاست؟ ابراهيم جواب داد: خد.اوند خودش بره را فراهم ميكند ... سپس ابراهيم مذبحي ساخت و چوبها را بر روي آن قرار داد و اسحق پسرش را بست و روي مذبح گذاشت و ابراهيم كارد را برداشت تا پسرش را ذبح كند ...». از سوي ديگر سارا اين اخبار وحشتناك را شنيد، اما از پايان خوش آن اطلاع نيافت، كه به موجب آن «... فرشتة خد.اوند ابراهيم را فرا خواند .... دستت را بر پسرت بلند مكن، حال دانستم كه از خد.اوند ميترسي، ديدم كه از تنها پسرت به خاطر من خودداري نكردي، ابراهيم چشمانش را بلند كرد و قوچي را ديد كه شاخهايش به درخت گير كرده بود - ابراهيم آن قوچ را گرفت و به جاي پسرش به درگاه خد.اوند قرباني كرد.» (13-11:22) سارا از فكر اينكه پسر دلبندش با بي رحمي به دست پدرش به قتل رسيده است هيچ اميدي براي ادامة زندگي نداشت. تورات تنها ميگويد كه مادر ملتها در سن 127 سالگي فوت كرد. نميدانيم كه آيا سارا مطلع شد كه اسحق هنوز زنده است يا خير. فقط ميتوانيم حدس بزنيم و تورات تنها ميگويد: «ابراهيم براي سوگواري كردن براي سارا آمد و برايش گريه كرد». - (طبق تفسير راشي) او ندانست كه اسحق زنده است و قبل از بازگشت مسرورانة ابراهيم و اسحق از كوه موريا، جايي كه خد.اوند باز هم عهدش را تكرار نمود، وفات يافت. عشق ابراهيم به سارا عميقتر از آن بود كه او را در يك گور معمولي دفن كند. بنابراين با «عِفرونِ حيتي»، وارد معامله شد و غار مخپلا را در حبرون به بهاي 400 شِكِل نقره (سكه رايج) -گزافترين قيمت آن زمان براي يك قطعه زمين - خريداري كرد و در آنجا يك مقبرة خانوادگي ساخت. آن غار ، محلي بود كه آدم و حوا آرميده بودند. وي در آنجا سارا را با عشق فراوان به آرامگاه ابدي سپرد و خود نيز بعد از وفات در آنجا دفن شد. همانطور كه بعدها اسحق و يعقوب و دو مادر ديگر قوم «ريوقا» و «لئا» در آنجا به خاك سپرده شدند. 2- ريوْقا : زن مصمم پس از درگذشت سارا، ابراهيم (اوراهام) متوجه مسئوليت خود در انتخاب همسري مناسب براي اسحق ميشود. او مايل نبود كه عروسش از اهالي كنعان آن زمان باشد كه عادات و خصايلي ناپسند داشتند، در حالي كه همسر آيندة اسحق ميبايست عنوان دومين مادر نسل توحيدي ابراهيم را داشته باشد. پس بايد همسر آينده از سرزميني ديگر- سرزمين پدري او، حاران - انتخاب شود. اما كهولت سن ابراهيم و رسالت او در هدايت مردم كنعان مانع از اين سفر بود. پس او پيشكار خود - اِليعزِر- را مأمور سفر به حاران و انتخاب دختري شايسته نمود. ماجراي سفر اليعزر و خواستگاري به نيابت از ابراهيم و اسحق از مفصلترين داستانهاي تورات است كه نشانگر اهميت اين موضوع اجتماعي دارد، به طوري كه احكام بسيار مهم ا.لهي در آياتي بسيار كوتاه بيان شدهاند اما حساسيت و دقتنظر ابراهيم در انتخاب همسري براي فرزندش با گفتاري تفصيلي و با ذكر جزئيات آمده است، ابراهيم پيشكارش را براي اين مأموريت سوگند ميدهد، تمام دارايي خود را در سندي ثبت كرده و به دست او ميسپارد و براي موفقيت اليعزر در اين راه، به درگاه پروردگار دعا ميكند. اليعزر نيز براي يافتن همسر مناسب براي فرزند آقايش، نزد خد.اوند نذر ميكند و شرايط سخت اخلاقي را براي دختر موردنظر، ذكر ميكند: «خد.ايا... اينك من كنار چاه آب ميايستم و دختران شهر براي آبكشيدن ميآيند. آن دختري كه به او بگويم ... به من آب بده و او به من بگويد هم خودت بنوش و هم شترهايت را آب خواهم داد، او هماني است كه براي بندهات، اسحق انتخاب كردهاي ...» عليرغم اين شرط كه بسيار سخت و عجيب و در عين حال ملاك مناسبي براي اخلاق آن دختر است، بلافاصله پس از اداي نذر، ريوقا نوة برادر اوراهام، براي كشيدن آب خارج ميشود و همين وقايع صورت ميگيرد و اليعزر با سپاس به درگاه خد.اوند به خواستگاري او رفته و همسر اسحق را نزد او به كنعان ميآورد. به شهادت تورات، اسحق تنها پس از وصلت با ريوقا و مشاهدة صفات پسنديدة او، اندوه ازدست دادن مادرش - سارا - را فراموش ميكند. اسحق و ريوقا به يكديگر عشق ميورزند، اما ريوقا پس از گذشت 20 سال از ازدواج - همانند سارا- بدون بچه مانده، سرانجام دعاهاي او و اسحق مستجاب ميشود و ريوقا دو پسر دو قلو - و بيشباهت به يكديگر - را به دنيا ميآورد. پسر ارشد را «عِساوْ» نام مينهند از آن جهت كه سرخفام و پرمو بود و پسر دوم را به دليل آن كه پاشنه پاي برادر را هنگام تولد در دست داشت «يَعْقُوو - يعقوب» مينامند. عساو مردي شكارچي و صحرايي و بياعتنا به تعاليم و ميراث توحيدي پدر بود و يعقوب، مردي آرام، اهل علم و علاقمند به محيط خانواده و به قول تورات «چادرنشين». اسحق، مردانگي عساو را ميستود و ريوقا به يعقوب آرام، دلبستگي داشت. البته ريوقا به عنوان يك مادر به هر دو پسرش علاقمند بود و دربارة سرنوشت آنها ميانديشيد، اما از سوي ديگر زني واقعبين بود و همانند سارا، به ترويج و انتقال ميراث توحيدي ابراهيم و اسحق به نسلهاي آينده فكر ميكرد. او ميدانست كه سپردن اين ميراث عظيم به دست پسر ارشد - عساوْ - كه مردي خشن، سركش و كاملا دور از مسئوليتپذيري مذهبي بود خطرناك است. لذا ريوقا تصميم گرفت كه خودش، سررشته امور را دردست گيرد. روزي كه اسحق سالخورده شده و بينايي چشمانش بسيار ضعيف گشته بود و تصميم داشت فرزند ارشد خود را بركت نمايد - ريوْقا تصميم به جايگزيني يعقوب به جاي عساو گرفت. هرچند كه يعقوب از اين امر واهمه داشت، اما مادرش زني مصمم و دورانديش بود و هرگز دچار ترديد نشد. او فقط به انتقال صحيح ميراث توحيدي ميانديشيد و سرانجام در اين راه موفق شد؛ هرچند كه پس از اين واقعه بين دو برادر جدايي افتاد. اسحق، يعقوب را در ابتدا نشناخت و او را بركت نمود و پس از ورود عساو، با وجود اين امر، به آنچه كه اتفاق افتاده بود، رضايت داد. «... پس او كه بود كه صيد (غذايي) را تهيه كرد و نزد من آورد و خوردم و قبل از آمدن تو، او را بركت كردم، البته او همچنان بركت شده باشد». اسحق، عساو را نيز بركت نمود، هرچند كه يعقوب، بركت اوليه را به عنوان پسر ارشد از آن خود ساخت. عساو كينه يعقوب را به دل گرفت و يعقوب به توصيه مادرش، به اميد ادامه راه پدرانش، براي انتخاب همسر - مادران بعدي جامعه يهود - سرزمين خود را ترك گفت. ريوقا در تنهايي درگذشت و هرگز يعقوب پسر دلبندش را دوباره نديد. تورات از اين كه چه كسي او را به خاك سپرد سخني به ميان نميآورد، گر چه او نيز در غار مَحْپِلا، در كنار حوا و سارا آرميد. 3- لئا - راحل: مادران 12 اسباط بني اسرائيل حضرت يعقوب پس از دريافت بركت از پدرش (حضرت اسحق)، به سرزمين « پَدَن- ارام » نزد دايي خود « لاوان » رفت. او به هنگام پرس و جو از اهالي محل دربارة لاوان، با «راحل» دختر دايي خود روبرو شد كه براي آب دادن به گوسفندان به كنار چاه آب آمد. يعقوب به راحل دربارة نسبت خويشاوندي با پدرش صحبت كرد و راحل موضوع را به لاوان اطلاع داد. لاوان، يعقوب را نزد خود اسكان داد و پس از يك ماه، وقتي كه وضعيت زندگي و كار آيندة او را جويا شد، يعقوب از لاوان درخواست كرد كه در ازاي هفت سال كار، دختر كوچك او يعني راحل را به همسري بگيرد و لاوان با اين امر موافقت كرد. پس از گذشت هفت سال كار كه يعقوب به عشق راحل سپري كرد، لاوان برخلاف وعدة خود، «لئا» - خواهر بزرگتر راحل - را به يعقوب داد، به اين بهانه كه رسم محلي چنين ايجاب كرده است و اگر يعقوب خواهان رحل است، هفت سال يگر نيز براي او كار كند. «يعقوب، راحل را دوست ميداشت» و به همين خاطر حاضر شد كه هفت سال ديگر تلاش كند. راحل از عشق يعقوب برخوردار بود، اما صاحب فرزندي از او نميشد. اين درحالي بود كه لئا از عشق شوهر كم بهره بود، اما با آوردن چهار فرزند پسر از اين كه توانسته بود توجه يعقوب را به خود معطوف نمايد. خوشحال بود. اين احساس او از معاني نامهايي كه بر چهار فرزندش نهاد، مشهود است، «رِئووِن» : «خد.اوند بيچارگي مرا ديد و اكنون شوهرم مرا دوست خواهد داشت». «شيمعُون»: «خد.اوند ديد كه من نامحبوبم و اين (پسر) را به من داد». «لِوي» : «حال كه سه پسر زاييدهام، شوهرم به سوي من خواهد آمد». «يِهودا» : « اين بار خد.اي را شكر ميگويم». راحل با مشاهده اين وضعيت، بيصبري ميكرد تا آنجا كه به يعقوب گفت: «به من پسري بده و گرنه من مرده محسوب ميشوم» و يعقوب نسبت به او برافروخته شد: «مگر من جاي خد.ا هستم!» بنابراين راحل به شيوة سارا- همسر حضرت ابراهيم- متوسل شد. او كنيزش - «بيلها» - را براي همسري به يعقوب داد تا پسر بيلها بهنام پسر راحل شناخته شود. بيلها پسري آورد و راحل او را «دان» نام نهاد : «خد.اوند مرا دادرسي كرد و صداي مرا شنيد». بيلها پسر ديگري آورد و راحل او را «نَفْتالي» ناميد، به اين معنا كه توانسته بود با خواهرش رقابت كند. لئا نيز كنيز خود «زيلپا» را به همسري يعقوب درآورد و اولين پسر زيلپا را «گاد» ناميد زيرا كه «خوشبختي آمد». دومين پسر زيلپا، «آشِر» نام گرفت كه «دختران مرا خوشبخت خواهند خواند». لئا پس از آن، دو پسر ديگر آورد به نامهاي «ييساخار» (خد.اوند به من مزد داد) و «زِوولون» (خد.اوند به من هدية خوبي بخشيد). او همچنين صاحب دختري به نام «دينا» شد. سرانجام راحل نيز باردار شد و «يوسف» را آورد به اين معنا كه خد.اوند پسر ديگري نيز به او بدهد. با نگاهي به نامگذاري فرزندان، آشكار ميشود كه اين مادران، وراي رقابتهاي ظاهري براي جلب توجه يعقوب، بينشي خاص به هدايت امور زندگي توسط خالق جهان داشتهاند و امري ظاهرا طبيعي و عادي مانند بچهدار شدن را حاصل مشيت او دانسته و در تمام نامگذاريها، به نوعي نام و خواست ا.لهي را لحاظ كردهاند. ميتوان از اين جنبه به ظاهر ساده، به محيط خانوادگي حضرت يعقوب و نقش مادران در تربيت نسل بعدي پي برد و علت شكلگيري هستة اولية اسباط بنياسرائيل را در اين خاندان به روشني ملاحظه كرد. اكنون، خانوادة يعقوب كامل شده بود و او پس از 20 سال كار و تلاش نزد لاوان - كه به علت ناسازگاري و عهدشكنيهاي متعدد لاوان بسيار سخت، قصد بازگشت به خانه پدري خود را داشت. او براي بازگشت، موضوع را با همسران خود درميان ميگذارد و با آنها مشورت ميكند، برگشت او به سرزمين پدري، به نوعي دستور خد.اوند نيز محسوب ميشود كه از طريق فرشتهاي به او اطلاع داده شده است. با اين حال، او موضوع را با همسران خود درميان ميگذارد و از آنها نظر ميخواهد و پاسخ ميشنود «اكنون هر چه خد.اوند به تو گفته است انجام بده». تصور اين كه در دوران 3500 قبل از بحثهاي مدرن امروزي، مردي براي مهاجرت از زنان خود نظرخواهي كند كمي عجيب به نظر ميرسد. اما يعقوب كه قرار است پدر خاندان بنياسرائيل باشد، الگويي صحيح براي آيندگان خود به جاي ميگذارد. راحل و لئا نيز كه جزء مادران اين قوم هستند، به دور از رقابتهاي ظاهري، با هم دربارة آيندة خاندان خود، همفكر و موافق هستند و به يعقوب ياري ميرسانند تا دور از چشم لاوان - كه حاضر به رها كردن او پس از سالها رنج و تلاش نبود - به سرزمين پدري و نزد حضرت اسحق رهسپار شود. لاوان پس از چند روز خود را به آنها رساند و عليرغم اعتراضات اوليه و گفتگو با يعقوب سرانجام با يعقوب پيمان صلح و دوستي ميبندد. يعقوب و خانوادهاش به راه خود ادامه دادند اما با نزديك شدن به سرزمين عِساو - برادرش، يعقوب كه از خشم ديرينه برادر واهمه داشت، با تدابيري خود را براي رويارويي احتمالا خطرناك با او آماده ساخت، اما فرشته خد.اوند به او آشكار شده و نام «اسرائيل» را بر او نهاد و پس از آن «عساو» را نيز به شكل دوستانهاي پشت سر گذارد. «راحل» در راه وضع حمل كرد و در آستانه به دنيا آمدن فرزند، دانست كه صاحب پسري ديگر شده است و او را «بِن اُوني» نام نهاد، هر چند كه يعقوب نام او را «بنيامين» خواند. راحل قبل از تولد بنيامين رحلت نمود و در ميان راه دفن شد. يعقوب سنگ مقبرهاي براي او ساخت و بعدها با اندوه از درگذشت راحل و تدفين او در ميان راه، ياد كرد. مقبرة راحل تا به امروز در سرزمين مقدس به جاي مانده است و قديميترين يادبودي است از زني كه تورات او را نام برده است. حدود 1000 سال بعد، يرمياي نبي، ويراني اورشليم را ندا داد و فرياد زد صداي راحل را ميشنود كه در راه به خاطر فرزندان بيپناهش (به اسارت رفتن بنياسرائيل) در مقبرهاش در «بتلحم» مويه ميكند : «راحل براي فرزندانش ميگريد و تسلي نميپذيرد» . تورات دربارة سرنوشت لئا، صريحا سخني به ميان نميآورد، مطمئنا يعقوب پس از ازدست دادن راحل، براي تسلي خاطر به لئا بيشتر توجه داشت. آخرين اشاره به لئا، هنگام سفارش يعقوب به فرزندانش براي دفن او در غار «مَخپِلا» كه توسط ابراهيم خريداري شد، ذكر شده است : «مرا نزد پدرانم ..... در آن غاري به خاك بسپاريد كه ..... ابراهيم و سارا ..... اسحق و ريوقا را دفن كردند و من لئا را در آنجا به خاك سپردم .....» . حضرت يوسف فرزند راحل، چنان شايستگي از خود نشان داد كه برخلاف ساير برادران، دو سبط از او پديد آمدند. از فرزندان لئا، حضرت موسي و هارون؛ و كاهنان معبد مقدس از سبط لِوي و خاندان پادشاهان بنياسرائيل از نسل يهودا ظهور يافتند. حضرات داوود و سليمان و مصلح آخر زمان به زعم يهود (ماشيح) نيز از نسل يهودا ميباشند. 4- دوورا - يائل فصلهاي 4 و 5 كتاب داوران- شوفطيم- از مجموعه تنخ (عهد عتيق)، به شرح رشادتهاي دو زن در تاريخ يهود اختصاص يافته است. حدود .3100 سال پيش، در دوراني كه مردم بني اسراييل 20 سال تحت سلطه حاكم ظالم كنعاني به نام «ياوين» بودند و از سردار لشكرش، «سيسرا» با در اختيار داشتن 900 ارابه آهنين، در خوف و واهمه به سر ميبردند، خد.اوند اين بار نجات آنها را توسط دو زن ظاهر كرد. دبورا و ياعل. دبورا، زني پرهيزگار بود كه داراي درجه نبوت بود و به عنوان قاضي و رهبر يهوديان آن دوره، به ادارة امور جامعه ميپرداخت و مردم از سراسر سرزمين مقدس براي راهنمايي و مشورت گرفتن نزد او ميآمدند. دبورا كه نگران ظلم و جور حاكمان بر يهوديان بود، به رييس لشكرش «باراق»، نبوت خد.ا را مبني بر مبارزه با سيسرا و باز كردن يوغ حكومت او از گردن بني اسراييل، اعلام كرد. باراق در پاسخ، شرط مبارزه را، همراهي دبوراي نبيه دانست. دبورا نيز با اين امر موافقت كرد، زيرا او در عالم نبوت از جانب خد.اوند دريافته بود كه «سپاهيان سيسرا را خد.اوند به يك زن تسليم خواهد كرد». در اينجا، يكي از موارد استثنايي تاريخ يهود و بلكه تاريخ جهان مشاهده ميشود كه در آن، يك فرمانده لشكر تحت امر يك زن قرار ميگيرد. حضور اين زن نبيه در پيشاپيش لشكر 10 هزار نفري سربازان يهودي كه حتي به يك ارابه نيز مجهز نبودند، روح و قدرت تازهاي در وجود آنها دميد و آمادة تقابل با سپاهيان مسلح سيسرا شدند. دبورا، ياري خد.اوند را به باراق يادآوري ميكند و او در مقابل لشكر دشمن قرار ميگيرد. با معجزه ا.لهي، توفاني از تگرگ و باران سيل آسا در جهت سپاه دشمن به ياري سربازان باراق آمد و او كل سپاه سيسرا را شكست داد و خود سيسرا، با تني آسيب ديده و پاي پياده فرار كرد. او به اردوگاه «حِوِر قِني» پناه برد، كه او با حاكم كنعان، پيمان صلح بسته بود. ياعل، همسر قني، سيسراي خسته را در چادر خود مخفي كرد و پس از به خواب رفتن سيسرا، او را از پاي درآورد و به باراق تسليم نمود. نبوت دبورا در اينجا به حقيقت پيوست كه خد.اوند، سردار لشكر دشمن را به دست زني تسليم خواهد كرد. درايت و رهبري دبورا، 40 سال آرامش بني اسراييل را به دنبال داشت. دبورا، شرح پيروزي خود و مدح پروردگار را مانند دوران عبور بني اسراييل از درياي سرخ، در سرودي معروف به «سرود دبورا» ذكر كرد. ... من در وصف خد.اوند خواهم سراييد و براي پروردگار خالق بني اسراييل سرود خواهم خواند خد.ايا، وقتي از «سِعير» بيرون آمدي هنگامي كه صحراي «اِدُوم» را ترك فرمودي زمين متزلزل شد و آسمانها چكيدند ابرها نيز قطرات باران فرو ريختند وهها به خاطر خد.اوند لرزيدند حتي كوه «سينا» از حضور خالق بني اسراييل به لرزه درآمد ... چون بني اسراييل به دنبال معبودان تازه رفت جنگ به دروازه هايش رسيد اما در ميان چهل هزار مرد جنگي آنها مگر سپر يا نيزهاي يافت ميشد درود قلبي من بر رهبران ديني قوم كه براي جامعه شان جان نثاري كردند، پس خد.اوند را متبارك بخوانيد. منبع=http://www.iranjewish.com
اوضاع یهودیان در قرون وسطی (1) [TABLE] [TR] [TD="align: right"][/TD] [/TR] [TR] [TD="width: 21"] [/TD] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [/TD] [TD="width: 16"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD="align: center"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] یهودیت در حالی وارد قرون وسطی شد که اوضاع چندان مناسبی نداشت. درباره آغاز و پایان قرون وسطی اختلافاتی بین محققان وجود دارد. برای مثال، برخی آغاز آن را از زمان رسمیت یافتن مسیحیت در امپراطوری روم (قرن چهارم میلادی) و برخی دیگر زمان آن را پایان قرن پنجم می دانند. با تخریب دوم معبد اورشلیم، یهودیان مملکت خود را از دست دادند و در نقاط مختلف جهان پراکنده شدند. اگر بخواهیم جغرافیای پراکندگی یهود در آن دوره را در نظر بگیریم، باید بگوییم اکثر یهودیان در ممالک زیر پوشش دو امپراطوری بزرگ روم و ایران پراکنده شدند. اما دو حادثه مهم در این و امپرطوری، باعث وخامت اوضاع یهودیان گشت. به هنگام تخریب معبد اورشلیم، یهودیانی که در بابل و مناطق اطراف آن تحت حکومت ایرانیان می زیستند، وضعیت نسبتا مناسبی داشتند و به همین روی، بسیاری از آنان به بابل مهاجرت کردند. اما این اوضاع دوام نیاورد و تغییر نظام سیاسی ایران اوضاع یهودیان را سخت گردانید. در ایران پس از هخامنشیان، کورش کبیر یهودیان را از اسارت بابلی آزاد ساخت و او و جانشینانش، به یهودان در بازگشت به وطن بازسازی کشور و معبد کمک شایانی کردند. بعد از هجوم یونانیان، اشکانیان به حکومت رسیدند. آنان با یهودیان به خوبی رفتار می کردند و همین امر باعث شد که شمار زیادی از یهودیان پس از تخریب معبد و فشارهای رومیان، به ایران و منطقه بابل سرازیر شوند و سالها در آنجا زندگی آرام و راحتی را بگذرانند. در سال 226 میلادی آخرین پادشاه اشکانی در جنگی کشته شد و سلسله اشکانیان منقرض گشت. پس از آن، اردشیر بابکان سلسله ساسانیان را تأسیس نمود. ویژگی ساسانیان این بود که با روحانیون زرتشتی متحد بودند و در مقابل، روحانیون نیز در امور حکومت دخالت می کردند. این امر باعث شد که ساسانیان دین زرتشتی را در ایران اجباری کنند. پادشاهان ساسانی در ابتدا بر پیروان ادیان دیگر سخت نمی گرفتند، اما به تدریج اوضاع تغیر یافت و آنان برطبق خواسته روحانیون زرتشتی، پیروان همه ادیان از جمله یهودیان را مجبور به پذیرش آیین خود نمودند. بنابراین یهودیان ایران در عصر ساسانیان در زیر سخت ترین فشارها قرار گرفتند و بسیاری از آنان مجبور شدند به مناطق دیگر مهاجرت کنند. از دیگر سو، مراکز علمی و دینی یهودیان در بابل و نقاط دیگر نیز بسته شد و دوران آزادی یهودیان در ایران به سر آمد. وضعیتی شبیه همین در امپراطوری روم برای یهودیان رخ داد و اوضاع آنان را از آنچه بود، بدتر کرد. یهودیان بعد از مرگ امپراطور هادریان در اوسط قرن دوم، اندکی آرامش یافتند و با اینکه اوضاعشان مناسب نبود، از شدت فشار بر آنان کاسته شده بود. در اوایل قرن چهارم، در امپراطوری روم حادثه مهمی رخ داد که نتیجه آن سخت گیری بسیار شدید نسبت به یهودیان بود: در این زمان، فردی به نام قسطنطین که به مسیحیت تمایل داشت، به امپراطوری رسید. وی ابتدا مسیحیت را یکی از ادیان امپراطوری روم اعلام کرد و پس از او نیز جانشینانش این آیین را تنها آیین رسمی امپراطوری، و ادیان دیگر را غیر قانونی اعلام کردند. این تحولات باعث شد که وضعیت یهودیان سخت تر از اوضاع پیروان ادیان دیگر شود؛ چرا که مسیحیان، یهودیان را عامل به صلیب کشیده شدن مسیح می دانستند. از این رو، اوضاع یهودیان در امپراطوری روم بسیار سخت و طاقت فرسا گردید؛ به گونه ای که مسیحیان از هیچ گونه سخت گیری و آزار نسبت به یهودیان کوتاهی نمی کردند. به هر حال اوضاع و احوال یهودیان در قرون وسطی تحت تاثیر نیروی قوی و نوین دو مذهب مسیحیت و اسلام، دگرگون شد. ظهور اسلام و یهودیان در روزگاری که دو امپراطوری بزرگ ایران و روم با دو گرایش دینی زرتشتی گری و مسیحیت، سخت ترین فشارها را بر پیکر یهودیت وارد می کردند و این آیین در شرف نابودی بود، آیین جدیدی ظهور کرد که در واقع فرشته نجات یهودیان بود: مسلمانان در آغاز با یهود به نیکی رفتار کردند؛ در فلسطین و شام و عراق با آنها طریق مسالمت و مهربانی پیش گرفتند ... یهود، غازیان (جنگجویان) عرب را ناجی خود دانستند؛ چون که ایشان را از عذاب و آزار زرتشتیان و مسیحیان خلاصی می دادند. وضعیت یهودیان در ممالک اسلامی درباره برخورد مسلمانان با یهودیان و وضعیت یهودیان در ممالک اسلامی، عباراتی از دو نویسنده یهودی عبارتند از: برای یهودیانی که در قلمرو حکومت اعراب می زیستند، دوره جدیدی از آزادی شروع می شد، حکام مسلمان به مراتب روشنفکرتر و آزادمنش تر از رهبران مسیحی آن زمان بودند. یهودیان تحت حکومت مسلمانان در صلح و رفاه زندگی می کردند. یهودیان تحت تأثیر علاقه و عشق اعراب به شعر و فلسفه قرار می گرفتند قبل از آن یهودیان خیلی کم به شعر و شاعری علاقه مند بودند. ولی اکنون شعر عبری شکوفا می شد، و پایاپای آن آثار جدیدی در فلسفه و منطق به قلم دانشمندان یهودی انتشار می یافت. البته اشعار شعرای عرب بیشتر درباره جنگ و عشق و مال دنیا بود. در صورتی که یهودیان درباره بزرگی، حکمت و عظمت خداوند شعر می سرودند. هر دو قوم با هم در دانش و فرهنگ پیش می رفتند، و آزادی و آزاد فکری برای هر دو ملت اثرات سودمندی در برداشت. برای اولین بار از سال 500 میلادی به این طرف، یهودیان ساکن بابل هوای تازه آرامش و آزادی را تنفس می کردند. دانشگاه های سورا و پومبدیتا که توسط حکام ایرانی بسته شده بودند، اینک مجددا باز شدند. یک بار دیگر بابل مرکز تحصیل تورات و علوم دینی یهود برای تمام یهودیان جهان شد. رهبری رش گالوتا گر چه یهودیان مجبور به پرداخت باج و خراج به اعراب بودند، اما برای خود سازمان منظم و دادگاههای مخصوصی داشتند و رش گالوتا یا سرپرست گالوتیان، رهبری ایشان را بر عهده داشت. اینک ایشان همان گونه که در اولین سالهای حکومت ایرانیان زیسته بودند، به صورت یک جامعه یهودی آزاد در بابل زندگی می کردند. مقام و منصب رش گالوتا یک بار دیگر مانند سابق شکوه مند و با عظمت شد. اولین کسی که توسط خلیفه رسما به عنوان رش گالوتا شناخته شد، بوستنای نام داشت. او داماد خسروپرویز شاهنشاه ساسانی بود. و مقام و منزلتش آن چنان عالی بود، که اجازه داشت تمام اسناد و احکام و فرامین خود را با مهر رسمی ممهور نماید. در زمان بوستنای، جامعه یهودیان بابل اهمیت و مقام والایی کسب نمود، زیرا او همواره با احترام و عظمت در دربار خلیف بغداد پذیرفته می شد. هنگامی که بابل سقوط کرد، بیم آن می رفت که رشته زرین تورات گسیخته شود. ولی آمدن مسلمانان به بابل، و آزادی و تمدن و فرهنگی که ایشان با خود به ارمغان آوردند، به یهودیان کمک کرد که پیشرفت بیشتری نموده و قوی تر و سعادت مندتر شوند. در قلمرو مسلمین، موقعیت تازه ای برای عالم یهود به وجود آمد و امور معنوی و مادی یهود بسط و توسعه یافت.. .. بغداد که تازه به پایتخت مسلمین تبدیل شده بود مرکز فعالیت یهودی های بابل بود. و دائم یهودی های نقاط مختلف را به طرف خود جلب می کرد و هر روز به جمعیت یهودی این پایتخت افزوده می شد. جماعت و موسسات یهودی در بغداد به قدری زیاد بود که حتی تا قرن بیستم، اواخر جنگ بین الملل دوم.. تا این اندازه نبوده است. به گفته یک نفر مسافر به نام بنیامین... در این شهر چهل هزار نفر یهودی سکونت داشته و دارای بیست و هشت کنیسه و ده دانشکده برای علوم بودند. حیات تازه جامعه یهود پس از اینکه فلسطین به دست مسلمین افتاد و هر گونه محدودیت نسبت به یهودی ها رفع گردید، جامعه یهود از نو حیات تازه ای را شروع کرد. فشار و ظلم حکومت بیزانطین تخفیف کلی یافت، آزادی و مساوات تقریبا در دسترس همه گذاشته شد و در پرتو آن همه گونه وسایل پیشرفت و ترقی برای یهودی های ساکن فلسطین مهیا گردید و روز به روز افراد این ملت مراحل پیشرفت را با قدم های سریع پیموده و مدارج عالی را در هر رشته علم و صنعت طی کرد. بر خلاف فرمان حدریان، قیصر روم، که یهودی ها را از ورود به شهر اورشلیم منع کرده بود اکنون یهودی ها می توانستند وارد شهر اورشلیم شده و در آن سکونت کنند. به این جهت مرتب به تعداد خانواده های ساکن شهر افزوده می شد. قاهره در دوره خلفای فاطمی در سال 969 میلادی مرکز علم و دانش و کانون تعلیم و تربیت برای یهودی ها شده، موقعیت ممتاز یافت و با مراکز علمی بغداد در یک ردیف قرار گرفت. خلفای فاطمی، آزادی مذهب را برای تمام مذاهب تضمین کردند و در تمام ایالات و استان های تحت فرمان خویش مردم را در امور خود مستقل و آزاد می گذاشتند و همانند منطقه فلسطین با اهالی، عادلانه رفتار می کرند. در اثر این آزادی که از طرف دولت تضمین گردیده بود جامعه یهود توانستند متشکل و متحد شده، عقاید و نظرات علمی خود را با هم رد و بدل کرده و در علم و معرفت به پیشرفت های زیادی نایل گردند. در زمان حکومت بیزانطین و یران، یهودی ها از تمام تشکیلات دولتی اخراج شدند ولی خلفای عرب و حکام مسلمان آزادانه هر گونه شغلی را در تشکیلات دولتی به یهودی ها واگذار می کردند و با نهایت اطمینان افراد خبره یهودی را در امور مالی و سیاسی دنیای اسلام دخالت داده از دانش و بینش ایشان کمک گرفته و با آن ها به شور و مشورت می نشستند... مسلمین برای کنترل اوضاع و ثبات و استحکام سیاست خود، همه مقرارت قبلی که بر خلاف آزادی یهود بود ملغی و آزادی بیشتری به قوم یهود داده، انجمن ها و موسسات ایشان را تقویت کردند.. .. فرمانروایان عرب در مشرق امپراطوری اسلام همه گونه آزادی برای ملت یهود قائل گردیدند. آزادی در مذهب، آزادی در مسکن، در شغل و حرفه و آزادی در رفت و آمد و مسافرت چون جامعه یهود مقام و موقعیت بسیار ممتاز و برجسته ای به دست آورده مخصوصا در امور تجارت و اقتصاد به موقعیت های بسیار درخشانی نایل شده بودند. اوضاع یهودیان اسپانیا در قرون وسطی در قرون وسطی یکی از مناطقی که در آن یهودیان رشد همه جانبه ای داشتند (خاصه در دوره حکومت مسلمانان بر آن منطقه )، کشور اسپانیا بود: پس از تنزل بابل و تعطیلی مراکز فرهنگ یهودی آن، بیشتر یهودیان ساکن آن دیار به سوی اسپانیا روی آوردند. آنها به صورت بازرگان یا سرباز به این سرزمین آمدند. در آنجا، آنها شاهد آزادی و صلح و آرامشی شدند که یهودیان اسپانیایی تحت سلطه مسلمین از آن برخوردار بودند. بسیاری از این یهودیان تصمیم گرفتند در آن کشور مقیم شوند، خانه بسازند، کشاورزی کنند، و به جامعه قلیل یهودیان اسپانیا بپیوندند. باید گفت که یهودیان از قرن چهارم میلادی در اسپانیا اقامت داشتند. در آن زمان کشور مذکور تحت تسلط ویزیگوت ها و گوت های غربی بود. ویزیگوتها که شاخه ای از نژاد ژرمن به شمار می رفتند مسیحی بودند، ولی مذهب آنها با مذهب کاتولیک های روم اختلاف داشت. یهودیان اسپانیا در زمان تسلط ویزیگوت ها مرفه الحال و ثروتمند شدند. آنها مالک تاکستان ها و باغهای زیتون بودند، و خودشان یا غلام هایشان به امور کشاورزی آن باغها می پرداختند. آنها در شهرها هم زندگی می کردند و با آزادی و رفاهی که قانون روم برایشان تأمین می نمود، به بزرگانی و خرید و فروش اشتغال داشتند. هنگامی که عده زیادی از مردم اسپانیا کیش کاتولیک رومی را پذیرفتند، اذیت و آزار یهودیان شروع شد. بسیاری از آنها به زور و جبر غسل تعمید گرفته و مسیحی شدند، و عده ای هم به فرانسه و آفریقا گریختند. مدتی که اعراب شمال آفریقا، اسپانیا را در سال 711 میلادی فتح کردند، یهودیان روی آرامش به خود دیدند. این طوایف عرب، مسلمان بودند و اروپاییان آنها را « مور » می نامیدند. یهودیان، این حکمرانان جدید را با آغوش باز پذیرفتند و حتی در تسخیر اسپانیا با آنها همکار کردند. اعراب از مسیحیان اسپانیایی با سوادتر و متمدن تر بودند. آنها به هنر و موسیقی و شعر علاقه داشتند، و به زندگی با نظری آزادتر و سهل انگارتر نگاه می کردند، و در نتیجه با یهودیان به ملاطفت و مهربانی رفتار می نمودند. آنها به یهودیان اجازه دادند که به زندگی خود در اسپانیا در صلح و آرامش ادامه دهند، و آنان را آزاد گذاشتند که از قوانین مذهبی خویش پیروی نمایند. به خاطر همین رفتار دوستانه اعراب، بسیاری از یهودیان به سوی اسپانیا رهسپار شدند، و طولی نکشید که جامعه یهودیان در این سرزمین گسترش زیادی یافت. هنگامی که در قرن دهم میلادی مراکز تدریس و جمعیت یهودیان در بابل رو به تنزل می رفت، در اسپانیا جامعه یهودی قابل ملاحظه ای تشکیل شده بود. یهودیان اندلس در دوران فرمانروایى مسلمانان در آن سامان زندگى خوبى داشتند. هنگامى که به سال 1492 اندلس به طور کامل از دست مسلمانان خارج شد، یهودیان نیز از آن سرزمین تبعید شدند. آنان به کشورهاى اسلامى شمال آفریقا روى آوردند، ولى تنها اندکى از ایشان در آن ورطه هولناک از چنگال دزدان دریایى و ناخدایان آزمند رهیده، به ساحل امن و امان رسیدند و در دامان پر مهر اسلام قرار گرفتند. منش نیک و رفتار انسانى مسلمانان با بیگانگان زبانزد تاریخ نگاران یهودى و مسیحى است. [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE]
پاسخ : اوضاع یهودیان در قرون وسطی (1) [TABLE] [TR] [TD] [/TD] [TD="width: 16"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD="align: center"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] اوضاع یهودیان در قرون وسطی در ممالک مسیحی ظهور عیسی (ع) نقطه عطف دیگری در تاریخ قوم بنی اسرائیل بود. زیرا او خود را دنبال کننده راه موسی(ع) و دیگر انبیاء بنی اسرائیل می دانست. با این حال، برخورد یهودیان، خصوصا رهبران و احبار خودخواه یهود، با عیسی (ع) مناسب نبود. و بسیاری از آنان منکر نبوت آن حضرت شدند. این امر به اضافه روایت منقول در انجیل که عیسی (ع) به تحریک یهودیان توسط حاکم رومی اورشلیم مصلوب شده، باعث گردید که روابط یهودیان و مسیحیان، از همان ابتدا خصمانه باشد. این اختلافها بعد از چندی بصورت کشمکش و نزاع سیاسی درآمد، خصوصا پس از آنکه امپراطور روم، قسطنطین، در سال 312 میلادی دین مسیح را پذیرفت و آن را آیین رسمی قرار داد، بزرگان نصاری هنگامی که از اقتدار و اختیارات سیاسی برخوردار شدند و ملاحظه کردند که یهودیان هنوز در برابر مسیحیت مقاومت می ورزند، از آنها مایوس شده و راه اذیت و آزار را در پیش گرفتند. این امر موجب بروز زد و خورد و خونریزی های متعددی میان ایشان شد که تا زمان ظهور اسلام در داخل امپراطوری روم ادامه داشت. نتیجه این گونه درگیری ها نیز جز آوارگی و پراکندگی بیشتر یهودیان موجود به سرزمین های مختلف جهان و ایجاد فرقه های گوناگون در این دین بود. پذیرش مسیحیت توسط کنستانتین در قرن چهارم و به دنبال آن رسمیت یافتن این دین در قلمرو امپراتوری، حادثه بزرگی بود که تحولات وسیعی را در دنیای آن روز، چه در داخل و چه فراتر از مرزهای امپراتوری، در پی داشت. رسمیت یافتن مسیحیت به همان اندازه که موقعیت اجتماعی و فرهنگی مسیحیان را بهبود بخشید، ظاهرا برای یهودیان ساکن در سرزمین های روم شرقی، رخداد مطلوبی نبود و شرایط اجتماعی و زیستی آنها را دشوار نمود. در تواریخ آمده است که با خرابی معبد اورشلیم، یهودیان به شهر جلیل مهاجرت کرده، مرکزیتی دینی را در آن محل به وجود آوردند و پس از روی آوردن کنستانتین به مسیحیت و سختگیری وی نسبت به یهودیان، آنها بنای مهاجرت به بابل و سرزمین های دیگر را گذاردند. در این زمان، بابل تحت قلمرو امپراتوری ایران قرار داشت. «یهودیان بابل، تحت حکومت اشکانیان به لحاظ علمی وضعیت خوبی داشتند، به گونه ای که ازسالها قبل مدارسی را در این منطقه ایجاد کرده بودند. از این زمان به بعد توجه یهودیان به بابل به عنوان مرکز علمی و دینی جلب شد. بدین ترتیب، بابل به بزرگترین مرکز یهودی تبدیل شد و قرنها نیز به همین صورت باقی ماند. اما گویا سلسله های بعدی پادشاهان ایرانی، رفتاری متفاوت با اقلیتهای مهاجر دینی داشته اند: «در سال ۲۲۶ میلادی آخرین پادشاه اشکانی در جنگ کشته شد و سلسله اشکانیان منقرض گشت. پس ازآن، اردشیر بابکان سلسله ساسانیان را تاسیس نمود. ویژگی ساسانیان این بود که با روحانیون زرتشتی متحد بودند و در مقابل، روحانیون نیز در امور حکومت دخالت می کردند. این امر، باعث شد که ساسانیان دین زرتشتی را در ایران اجباری کنند. پادشاهان ساسانی در ابتدا بر پیروان ادیان دیگر زیاد سخت نمی گرفتند، اما به تدریج اوضاع تغییر یافت و آنان برطبق خواسته روحانیون زرتشتی، پیروان همه ادیان از جمله یهودیان را مجبور به پذیرش آیین خود نمودند. وضعیت یهودیان پراکنده شده در مغرب زمین در فاصله زمانی مذکور، مطالعه وضعیت یهودیان پراکنده شده در مغرب زمین، یعنی در قلمرو اروپا، بسیار حائز اهمیت است و ظاهرا از فراز و فرود بسیاری برخوردار بوده است. «باید گفت که یهودیان از قرن چهارم میلادی در اسپانیا اقامت داشتند. درآن زمان کشور مذکور تحت تسلط ویزیگوتها (Visigoths) و گوتها (Goths)ی غربی بود. ویزیگوتها که شاخه ای از نژاد ژرمن به شمار میرفتند، مسیحی بودند، ولی مذهب آنها با مذهب کاتولیک های روم اختلاف داشت». علت مخالفت کلیسای روم با جماعت یهودیان ساکن در سرزمین های اروپایی، خود، موضوعی است که باید مورد تجدیدنظر قرار گیرد، اما نمی توان انکار کرد که در دوره های خاصی، به ویژه قبل از ظهور مذهب پروتستان، یهودیان ساکن در این کشورهای اروپایی از برخی محدودیت های رسمی و غیررسمی رنج می برده اند و احتمالا در معرض آزار مقامات و محدودیت های اعمال شده توسط حکام محلی قرار می گرفته اند. این موضوع، به ویژه در فاصله قرون دوازده تا شانزده میلادی، از شدت بیشتری برخوردار بوده است. جنگ های صلیبی و وضعیت یهودیان در اروپا آغاز جنگ های صلیبی در اواخر قرن یازدهم میلادی سرآغاز عصر دیگری در زندگی یهودیان مقیم اروپا به شمار می رود. در این دوران یهودیان در اکثر کشورهای اروپای غربی نظیر فرانسه و انگلیس و سواحل رود راین سکنی گزیده بودند، با این حال هیچگاه رابطه خوبی با اکثریت مسیحی نداشتند، به این ترتیب اولین گروه از جنگجویان متعصب مسیحی قبل از حرکت به سوی بیت المقدس برای شرکت در نبرد با مسلمانان، قتل عام کافران اروپا یعنی یهود را آغاز کردند. پاپ اروبان دوم در این زمان بر این عقیده بود که پیش از هموار کردن رنج سفری دراز به بیت المقدس واجب می نماید یهودیان اروپا را که بازماندگان کشندگان خداوند ما، مسیح هستند، به قتل رسانند. فرمانده سپاهیان صلیبی نیز اعلام کرد که انتقام خون عیسی (ع) را از یهودیان خواهد گرفت و یک تن از ایشان را بر روی زمین زنده نخواهد گذاشت. در مورد علت یهود آزاری و قتل عام یهودیان در اروپا بحث های زیادی شده است. بعضی از افراد، این پدیده را ناشی از وقوع بلایای طبیعی در اروپا نظیر طاعون یا مرگ سیاه و انتساب جاهلانه سرمنشاء این بلایا به یهودیان، دانسته اند بعضی دیگر انزوای یهودیان در اوج تفکرات ناسیونالیستی در اروپا و اینکه یهودیان خود را به صورت قوم برگزیده تصور می کردند، را عامل اذیت و آزار ایشان توسط وطن پرستان افراطی آلمانی، فرانسوی و... دانسته اند. اما ظاهرا یکی از علل اصلی این پدیده، رفتارهای یهودیان در کشورهای غربی بوده است. یکی از خصلت های اصلی یهودیان جمع آوری مال و ثروت از راههای نامشرع خصوصا ربا بوده است. به صورتی که یهودیان در قرون وسطی بر تجارت اروپا تسلط یافتند و کلمه یهودی در غرب مترادف کلمه تاجر شده بود. اینگونه رفتارهای فرصت طلبانه یهودیان باعث شده بود که بسیاری از مردم، کینه خاصی از یهودیان در دل داشته باشند و در موقع مناسب، انتقام خود را از این قوم بگیرند. به این ترتیب عامه ی اهل اروپا که در دوران جنگ های صلیبی بر ضد کافران (غیرمسیحی) به هیجان آمده بودند به خصومت یهود نیز برخاسته و آنها را طعمه هلاک ساختند. این جنبش ضد یهود از آلمان شروع شد و اولین کشتارهای جمعی در آنجا به وقوع پیوست و از آن کشور به دیگر ممالک اروپا سرایت کرد. در سال 1290 ایشان را از انگلیس، در سال 1394 از فرانسه و سپس از اسپانیا اخراج کردند. به این ترتیب یهودیان به سرزمینهای اطراف پراکنده شدند و بعضی که در کشورهایی نظیر ایتالیا، آلمان و فرانسه باقی مانده بودند در محله های خاصی از شهر به نام گستو یا گتو ( (Ghetto محصور و برای آنها محدودیت زیادی در نظر گرفته شد. همچنین بسیار اتفاق مى افتاد که مسیحیان آنان را به زور به آیین خود در مى آوردند. این گونه افراد در ظاهر مسیحى مى شدند، ولى در باطن یهودى مى ماندند و تعبیر یهودیان مسیحى نما (Marranos) به چنین افرادى دلالت دارد که در اصطلاح یهودیان ایران، آنوس خوانده مى شوند. تفاوت اوضاع یهودیان در ممالک مسیحی و مسلمان بر خلاف ممالک اسلامی که یهودیان در آنجا با صلح و آرامش زندگی می کردند، در ممالک مسیحی وضعیت به گونه ای دیگر بود: در طول این دوره، یهودیان ممالک مسیحی هیچ گاه آرامش نداشته، سخت ترین فشارها و شکنجه ها را تحمل می کردند. نویسنده ای یهودی درباره اوضاع یهودیان ممالک مسیحی می گوید: هنگامی که کلیسای مسیحی قوی تر شد، در روابط بین یهودیان و مسیحیان تغییراتی حاصل گردید. در رأس کلیسا، سرپرست مذهبی مسیحیان به نام پاپ قرار داشت. پاپ به وسیله کاردینال ها که به شاهزادگان کلیسا معروف بودند، انتخاب می شد. هر قسمت از اروپا تحت تسلط مذهبی یکی از این کاردینال ها قرار داشت، و اسقف ها و کشیش ها زیر دست او خدمت می کردند. پاپ در رأس تمام این تشکیلات قرار داشت. کلیسا ادعا می کرد که تمام قانون گزاران، شاهان و امپراطوران پیش از اینکه شروع به کار کنند باید مورد تأیید پاپ قرار گیرند. شاهان برای اینکه از طرف پاپ تبرک شوند، حاضر بودند که تمام دستورات او را انجام دهند. درباریان شاه و نجبا و شوالیه ها هم مجبور بودند کلیه فرامین کلیسا را اطلاعت نمایند. در نتیجه پاپ، در اروپا قدرت سیاسی زیادی به دست آورد و بین کلیسای رومی و دولتهای اروپا و به خصوص دولتهای غربی همبستگی محکمی پدیدار گرددی. کاتولیکهای اروپای شرقی چندان روابط محکمی با کلیسای روم نداشتند و در قرن یازدهم میلادی خود را زیر سلطه مذهبی پاپ خارج کردند، و کلیسای ارتدوکس و یا گروه مسیحیان ارتدوکس یونان و سوریه و بعضی از کشورهای کوچک اروپای شرقی را تشکیل دادند. ولی کلیسای کاتولیک اروپای شرقی نیز با حکومتهای ملی وابستگی کامل داشت. کلیسای کاتولیک به پیروان خود تعلیم می داد که هر کسی مسیحی نیست تبهکار و شریر است و باید مجازات شود. کشیش ها و راهبان کوشش می کردند یهودیان را وادار به تغییر مذهب نمایند. آنها تصور می کردند که با این عمل خود روح یهودیان را نجات خواهند داد. در مواردی که موفق نمی شدند یهودیان را مسیحی کنند، قوانین ظالمانه ای علیه آنها وضع می کردند. منجمله یهودیان حق نداشتند مالک زمین باشند. به آنها اجازه داده نمی شد که کارمند ادارات دولتی باشند و یا به بعضی از انواع تجارت بپردازند. قانون از آزادی آنها حمایت نمی کرد و زندگی ایشان همواره در خطر بود. در اواخر قرن یازده میلادی، هنگامی که جنگهای صلیبی شروع شد قوانین مذکور شکل غیر انسانی تری به خود گرفت. یهودیان با وضعی وحشیانه و تصور ناپذیر مورد آزار و شکنجه قرار می گرفتند. نتیجه این تبعیضات این بود که یهودیان مجبور می شدند کارهایی را پیشه کنند که مسیحیان به اشتغال به آن تمایل نشان نمی دادند. مسیحیان در هر شغلی که کار می کردند برای خود اتحادیه ای داشتند مثلا نجارها یا کفاشان و غیره هر کدام اتحادیه ای تشکیل می دادند، ولی یهودیان را به این اتحادیه ها راه نمی دادند. چون یهودیان حق اشتغال به تجارت یا انواع صنایع را در جهان مسیحی نداشتند، روز به روز فقیرتر و بیچاره تر می شدند. نصب وصله زرد بر سینه یهودیان کلیسای کاتولیک رومی، آزار و شکنجه یهودیان را کافی نمی دانست، واز این جهت به عملیات شرم آور دیگری هم دست زد در سال 1215 میلادی، پاپ اینوسانت سوم حکمی صادر کرد که تمام یهودیان باید بر روی سینه و پشت لباش خود وصله ای بدوزند. چون این وصله از پارچه زرد تهیه شده بود، آنرا « وصله زرد» می نامیدند، و گاهی هم به آن «وصله رسوایی » می گفتند. نصب وصله زرد بر سینه یهودیان برای آن بود که آنان مورد تحقیر قرار گیرند، و امید می رفت که مسیحیان با اشخاص زبونی که این نشان را بر سینه داشتند، کاری نداشته باشند. یهودیان جز دوختن وصله زرد بر سینه خود چاره ای نداشتند. به محض اینکه کسی آنها را می دید، به آنها حمله می کرد. یهودیان برای آنکه از حمله دشمنان خود که گاهی منجر به قتل می شد محفوظ بمانند، شانه های خود را به جلو خم می کردند، به این امید که وصله آنان دیده نشود و مردانی که حاضر نبودند از ایمان خود دست بردارند، و از اینکه جان خود را در راه مذهب خویش فدا کنند امتناع نداشتند، مجبور بودند که هنگام راه رفتن در کوچه ها سر فرود آورند و پشت خود را خم کنند. پس از نصب وصله زرد بر سینه یهودیان، کلیسای مسیحی به کتاب تلمود حمله کرد، و بهانه اش این بود که این کتاب پر از کینه و نفرت نسبت به مسیحیان است. آنها می گفتند که تلمود، دزدیدن مال مسیحیان و حتی کشتن آنها را برای یهودیان مباح کرده است. در حالی که مسیحیان خود مرتکب اعمال زشت و نفرت آوری می شدند، نسبت دادن این نوع کارها از طرف کلیسا به یهودیان، مسخره و دردناک بود. اعضای کلیسا نمی توانستند بفهمند که چرا یهودیان تا این حد به مذهب خود بستگی دارند. آنها می دیدند که یهودیان با علاقه و عشق فراوان غرق در مطالعه تلمود می شوند، و با پیروی از تعلیمات آن برای خویش آرامش روح و راحتی فکر بدست می آوردند. از این جهت مسیحیان خشم و غضب خود را متوجه کتاب مقدس تلمود نمودند، و امیدوار بودند که با نابود ساختن این کتاب بتوانند اساس مذهب یهود را که تا آن زمان موقع استوار مانده بود متزلزل و خراب کنند. نتیجه این تصمیم آن بود که یهودیان فرانسه مجبور شدند نسخه های تلمود را که با آن همه علاقه مطالعه می نمودند تحویل دشمنان خود بدهند. کتابهای مقدس و قیمتی تلمود را در میدان های عمومی شهرها و در جلو چشمان حسرت بار یهودیان دل شکسته می سوزانیدند و آنها مجبور بودند که این منظره تأسف آور را تماشا کنند. تعلیمات دانشمندان بزرگ یهود، تفسیرهای عالی، گفتارهای خردمندانه و تمثیلات حکمت آمیز و داستانها و قصه های زیبایی که از آنها به یادگار مانده بود، همه پاره پاره شد و در آتش سوخت و نابود گشت. مسیحیان، به طورعام، و کلیسای کاتولیک روم، به طورخاص، تبلیغ می کردند که هرکس مسیحی نیست، استحقاق برخورداری از حقوق شهروندی را ندارد و حتی باید مورد آزار و اهانت قرار گیرد و از تمامی موقعیت های اجتماعی محروم شود. اما جالب آنکه در همین حال، یهودیان ساکن در سرزمین های مسیحی نشین همچنان به کار صرافی و رباخواری اشتغال داشتند و ازاین طریق به تحصیل ثروت ــ و البته وابسته کردن معیشت مردم به خود ــ و انباشته کردن پول مشغول بودند و به این خصیصه، شهرت داشتند! ظهور نخستین بانکها و موسساتی که به اشخاص و دولتها پول قرض میدادند، توسط همین جماعت یهودیان صورت پذیرفت، چنانکه در روزگار ما نیز اغلب مراکز و موسسات پولی و تجاری دنیا در دست یهودیان است. در اینجا به خودی خود این سوال به ذهن متبادر میشود که چگونه ممکن است یهودیان سخت تحت آزار و محدودیت های تحمیل شده از ناحیه مسیحیان باشند اما درهمان حال بسیاری از سررشته های اقتصاد و معیشت همین مردم در اختیار آنها باشد و امروزه نیز میوه سرمایه گذاری های کلان مادی و معنوی خود در طول این قرون را برداشت کنند؟ در منابع تاریخی حتی گفته شده است محدودیت های وضع شده برای یهودیان، بدانجا رسید که مسیحیان در قرون وسطی، محله های خاصی را برای سکونت یهودیها در نظر می گرفتند و این محلات تا اواخر قرن هیجدهم نیز وجود داشت. بنا به ادعای منابع، نام این محلات را «گتو» (getto) گذاشته بودند و در بسیاری از موارد، وضعیت ظاهری این محلات تفاوت محسوسی با دیگر نقاط شهرها داشت. [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE]
پاسخ : اوضاع یهودیان در قرون وسطی (1) فعالیت یهودیان در گتو ها مطابق گزارشهای مورخان یهود، آزار یهودیان در اواخر قرن چهاردهم مجددا رونق می گیرد و مصداق بارز آن زندگی یهودیان در محله های موسوم به «گتو» می باشد: «در نیمه دوم قرن پانزدهم میلادی، هنگامی که سازمان تفتیش عقاید در اسپانیا شروع به کار کرد، زندگی در گتو (محله مخصوص یهودیان) نیز در شهرهای اروپا آغاز گردید. محصورنمودن یهودیان در محلهای مخصوص، یکی از راههای قدیمی آزاردادن آنان بود که برای اولین بار در قرن دهم میلادی در شهر پراگ، پایتخت کنونی جمهوری چک، شروع شد. در شهرهای ونیز و سالرنو، واقع در ایتالیا، و همچنین در کشورهای آلمان، اتریش، لهستان و ترکیه نیز گتوهایی به وجود آمد». گتو قسمتی از یک شهر را می گفتند که به وسیله دیوارهای بلندی محصور شده، و در این دیوار دروازه هایی وجود داشت. یهودیان مجبور بودند فقط در این قسمت از شهر زندگی کنند. شبها دروازه ها از خارج بسته می شد، و در نتیجه هیچ فرد یهودی نمی توانست تا موقع باز شدن دروازه ها از محوطه گتو خارج شود. در بسیاری از شهرها، روزهای یکشنبه هم دروازه های گتو بسته بود. اگر هنگام بسته بودن دروازه ها، یک نفر یهودی در خارج از گتو دیده می شد، او را به سختی مجازات می کردند. یهودیان در محله های مخصوص (گتو ها )، با فروش متاع ها و لباس هایی که تهیه می نمودند مخارج زیندگی فقیرانه ای را تأمین می کردند. بعضی از آنها مواد غذایی را برای فروش به در خانه های اطراف خود می بردند. پاره ای دیگر روزها بساط مختصری را در خارج از محدوده گتو می گستردند، و اجناس را به مسیحیان می فروختند. عده ای دیگر در خدمت همسایه های مسیحی خود بودند و کارهای آنها را انجام می دادند. تنها شغلی که مسیحیان برای یهودیان باقی می گذاشتند، بانکداری، صرافی یا نزول دادن پول بود، چون هیچ کشوری نمی تواند بدون وجود بانکها یا موسساتی که به اشخاص پول قرض می دهند تجارت خود را رونق دهد، یهودیان از این راه به کشور خود خدمت بزرگی می کردند. یهودیان با پیشرفت دادن تجارت، وسایل رفاه و ثروتمندی مردم کشور خویش را فراهم می ساختند. مسیحیان به جای قدردانی از این خدمت ها، کینه و دشمنی بیشتری نسبت به یهودیان نشان می دادند. با اینکه خودشان یهودیان را مجبور کرده بودند که شغل صرافی و پول نزول دادن را اختیار کنند، از اینکه بیایند و از آنها پول قرض بگیرند احساس نفرت و عداوت می نمودند. علاوه بر این، عده ای از مسیحیان این کینه و عداوت را مستمسک و بهانه ای برای پس ندادن قروض خویش قرار می دادند. بیشتر اوقات اتفاق می افتاد که یهودیان به مسیحیان پول قرض می دادند، ولی هرگز موفق به باز پس گرفتن آن نمی شدند. گاهی یهودیان عملا در شهرهایی که مسکن داشتند زندانی می شدند. به علت مهارت و هوشی که داشتند وجودشان مورد احتیاج بود، و از طرفی مالیتهای گزافی هم می پرداختند. از این جهت به آنها اجازه داده نمی شد که شهر خود را ترک کنند و در شهرهای دیگری سکونت اختیار نمایند. اتحاد یهودیان و مسیحیان در مقابل مسلمانان البته در دوره قرون وسطی، وضعیت یهودیان همواره بر این منوال نبوده و به ویژه دوره موسوم به دوره جنگهای صلیبی شرایط جدیدی پیش آمد که دستگاه های رهبری مسیحیت و یهودیت برای مقابله با مسلمانان، و با هدف ازمیان بردن جمعیت و مآثر آنان، کاملا با یکدیگر متحد شده بودند. در فاصله حدود دو قرن، یعنی از سال ۱۰۹۶. م تا سال ۱۲۷۰. م ــ در نبردهای میان سپاهیان مسیحی و مسلمان ــ که عمدتا در مناطق جنوب اروپا، شمال آفریقا و به ویژه در سرزمین فلسطین تمرکز یافته بود ــ گاه مسلمانان و گاه مسیحیان غلبه می یافتند. از آنجا که محرک اصلی لشکریان مسیحی همانا فتاوا و سخنرانی های کشیشان، اسقف ها، دستگاه کاتولیک روم و شخص پاپ بودند و این نبردها غالبا با شعار «بازپس گیری ارض مقدس از دست مشرکان!» انجام می گرفت، مدارک و قرائنی وجود دارند که نشان می دهند برای تحقق شعار مذکور و به بهانه بیرون راندن مسلمانان از فلسطین، نزدیکی و اتحاد بی سابقه ای میان تشکیلات پاپ و کنیسه یهودی وقت برقرار شده بود و دلیل مشخص آن ــ که در متن فتاوای چند تن از پاپ های آن زمان دیده میشود ــ پیشگویی های انبیای بنی اسرائیل در عهد عتیق بوده است؛ به عبارت دیگر از نگاه مراجع دینی کلیسا ــ و نیز علمای یهود ــ به راه انداختن جنگ توام با خونریزی و کشتار مسلمانان، از نشانه های تحقق وعده الهی برای بازپس گیری ارض موعود (اورشلیم) تلقی می شد و ازاین جهت این جنگ وظیفه ای دینی به شمار میرفت! بی راه نیست اگر گفته شود شیوع اصطلاح «جنگ مقدس» در آغاز هزاره سوم میلادی، در اصل به کینه تاریخی محافل قدرت سیاسی و اقتصادی دنیا ــ یعنی صهیونیزم بین الملل ــ باز می گردد. مصادیق دیگر این اتحاد پنهان و آشکار، در بسیاری از تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگ دویست سال اخیر به خوبی قابل مشاهده است. تحولات زندگی یهودیان اروپا پس از رنسانس با شکل گیری نهضت نوزایی و بروز دگرگونیهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در اروپا که به عصر رنسانس شهرت یافت، در زندگی یهودیان اروپا نیز تحولاتی به وجود آمد. مهمترین این تحولات، با ظهور نهضت اصلاح دینی به رهبری مارتین لوتر (Martin Luther) (۱۴۸۳-۱۵۴۶) پیوند می یابد؛ زیرا گذشته از انشقاقی که در نتیجه فعالیت ها و حرکت های لوتر، کالوین، اراسموس و امثال آنها در وحدت کلیسا حاصل شد و به دنبال آن اسباب آزادی عمل و تحرک بیشتر یهودیان فراهم گردید، میتوان گفت حتی اندیشه و آرمان لوتر تا حدود زیادی به آرمانهای تاریخی یهود نزدیک بود؛ چنانکه در این دوره بود که اقبال دانشمندان مسیحی به ادبیات عبری افزون گردید. جالب آنکه در اواسط قرن شانزدهم جلوه دیگری از اتحاد مسیحیت و یهودیت علیه مسلمانان ظاهر گردید: یک یهودی ماجراجو که بعدها به شخصیتی قهرمان گونه در میان یهودیان تبدیل شد، رسالت خود را آزادی قوم یهود و بازگرداندن آنها به ارض موعود اعلام کرد. این شخص که داود رئوبینی نام داشت، حتی برای پاپ پیام فرستاد و او را به اتحاد مجدد میان یهودیان و مسیحیان دعوت کرد: «پاپ کلمنت هفتم... رئوبینی را با آغوش باز پذیرفت و به طرح وی برای بیرونراندن خطرناکترین دشمن جهان مسیحیت از سرزمین مقدس با چشم عنایت نگریست. این قضیه بسیاری از یهودیان را نیز پیرو رئوبینی کرد و ثروتمندان یهود هدایای گرانبهایی برای او فرستادند. به نظر میرسد با تضعیف موقعیت کلیسای روم در قرن شانزدهم و رواج اندیشه های آزادی خواهانه و نیز ترویج فرهنگ تساهل و مدارا، موقعیت یهودیان روز به روز بهتر و امکان تبلیغ و اشاعه افکار دینی و قومی آنها بیش از پیش فراهم گردید. گرچه منابع تاریخی غرب ــ که عمدتا تحت تاثیر آموزه ها و یا القائات یهودیت نگارش یافته اند ــ سعی در بزرگ نمایی محدودیت های تحمیل شده بر یهودیان در برخی ادوار تاریخی اروپا دارند، اما هیچ یک از آنها نمیتوانند دایره نفوذ وسیع و تاثیرگذاری فوق العاده یهودیت را در قرن هیجدهم، به ویژه در عرصه های هنر، فرهنگ، ادبیات و فلسفه اروپایی، انکار نمایند. بدون تردید ظهور عصر روشنگری (Enlightenment) در اروپا، موقعیت و شرایط یهودیان را در آن قاره و متعاقب آن در کل عالم بیش از پیش بهبود بخشید. قرن هیجدهم در اروپا، سرآغاز تحولی است که جرقه های آن ابتدا در انگلستان آشکار گردید و سپس آثار فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن در فرانسه، آلمان و سایر نقاط اروپا ظاهر شد. «روشنگری» و به دنبال آن ظهور افکار، آثار، نوشته ها و اقداماتی در عرصه سیاست، اقتصاد و فرهنگ، در راستای ادعای ایجاد اصلاحاتی بزرگ برمبنای بینش و نگرش علمی و تجربی به وجود آمد و کسانی چون جان لاک و اسحاق نیوتن در انگلستان، پرچمداران این تحول بزرگ به شمار میرفتند. به هرحال، الگوی علمی ارائه شده توسط این افراد، توانست تمامی شئونات حیات فرهنگی، اجتماعی و حتی سیاسی اروپا را تحت تاثیر قرار دهد. به طور مشخص، انقلاب فرانسه و تحولات فرهنگی آلمان آن عصر از نتایج این حرکت فکری و الگوی عرضه شده نظری آن به شمار میروند. با این وجود، هرچه درباب برکات حاصل از روشنگری اروپا برای یهودیان گفته شود، کم است! روشنگری اروپا با شعارهای آزادی، تساهل، برابری و در یک کلمه با شعار «لیبرالیسم»، فرصتی را در اختیار یهودیان قرار داد که مشابه آن در هیچ یک از ادوار تاریخ بنی اسرائیل به چشم نمی خورد. این فرایند جدید، تدریجا یهود و آرمان قومی آن را بر تمامی قواعد و روابط بین الملل و حتی بر تمامی مقدرات جوامع دیگر تحمیل نمود. زمینه های وسیع فعالیت های یهودیان در فرانسه که به دست ناپلئون برای آنها فراهم شد، موقعیت آنان را بیش از پیش استحکام بخشید و ثمره فوری آن شکل گیری نهادها، موسسات و بنیادهای دینی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یهودیان در فرانسه و سپس کل اروپا بود. ظهور جمعیتی با نام «بنایان آزاد» (یا همان فراماسونها) که تدریجا نفوذ و اقتدار خود را در عرصه سیاست، فرهنگ و اقتصاد نشان دادند، از زمره دستاوردهای مهم این دوره است. از دیگر مظاهر فرهنگی عصر روشنگری، ترجمه کتاب مقدس از عبری و یونانی به زبان آلمانی همراه با نوعی تاویل و تفسیر خاص به دست موسی مندلسون (Moses Mendelssohn) (۱۷۲۹-۱۷۸۶) است که خود این شخص را باید یکی از چهره های یهودی روشنگری در آلمان آن عصر به حساب آورد. ترجمه کتاب مقدس به وسیله مندلسون، گسترش آرمان های جهان وطنی اصحاب دایره ٔالمعارف فرانسه و اعطای آزادی های مدنی و دینی به یهودیان از سوی مردم فرانسه و تحرک یهودیان آلمان را در آغاز قرن نوزدهم موجب شد. ظهور نوعی ملی گرایی و خودآگاهی قومی که زاییده تلاش های مستمر مکتب مندلسون بود، اشتیاق به آزادی را پدید آورد. این گرایش با رفتار کریمانه دولت های فرانسه و هلند در مورد یهودیان بیش از پیش قوت یافت. ارزیابی تاثیر عمیق شورای یهودیان که به فرمان ناپلئون تشکیل شد، بر یهودیان آلمان ممکن نیست. منافع حاصل از جریان روشنگری اروپا برای یهودیان و کمک این جریان به قدرت یافتن و دست اندازی آنها بر بسیاری از عرصه های کلیدی عالم معاصر ــ به ویژه در جریان تحولات یکصدسال اخیر ــ بیش از آن است که بتوان آن را به سادگی احصا کرد. یک نمونه آن، تشکیل نخستین مهاجرنشین های یهودی روسیه در سرزمین فلسطین در سال ۱۸۸۰ و نیز تشکیل نخستین کنگره صهیونیسم در اواخر قرن نوزدهم است.
بخت نصر و وقایع یهود در زمان وی بخت نصر: دومین و بزرگ ترین پادشاه سلسله نوبابلى، ویران کننده اورشلیم و اسیر سازنده قوم یهود است. این نام در اصل بابلى، با تلفظ «نبوکودورى اوصر Nabu - Kudurri - Ussur» متشکل از سه بخش «نبو: الهه حکمت بابلى»، «کودورو: جانشین یامرز» و «اوصر: حمایت کن» است که در زبان عبرى به صورت «نبوخدناصر» یا «نبوخدراصر» درآمده و در منابع اسلامى نیز به صورت «بخت نصر» تغییر یافته است. از دو پادشاه به این نام در تاریخ بابل یاد شده که نخستین آنها (حکومت 1123 ـ 1146 ق. م. ) متعلق به سلسله چهارم بابل و دومى (حکومت 562 ـ 605 ق. م. ) متعلق به سلسله نوبابلى (کلده) و شخص مورد نظر مفسران است. شهرت وى بر اثر حمله به اورشلیم (بیت المقدس) و بازتاب وسیع آن در کتاب مقدس است. کشور یهود پس از مرگ سلیمان کشور یهود پس از مرگ ~سلیمان~ در پى اختلافات بسیار و نارضایتى و تبعیضهاى پدید آمده به دو بخش اسرائیل درشمال و یهودیه در جنوب تقسیم شد. گرچه اشغال اورشلیم، پایتخت یهودیه به دست بخت نصر اولین و بزرگ ترین یورش به یهودیان نبوده؛ ولى به دلیلهایى چند انعکاس بسیارى در کتاب مقدس و دیگر کتب یهودى یافته است. امورى چون وجود هیکل (~معبد سلیمان~) در اورشلیم و اعتبار و قوت مذهبى آن به ویژه از زمان پادشاهى یوشیا، پیدا شدن تورات در هیکل، وجود انبیاى بزرگى همچون ~ارمیا~ در زمان حمله بخت نصر، تبعید گروهى از آنان چون دانیال و حزقیال و نیز عزراى کاهن به بابل و تدوین بخشهایى از کتاب مقدس به وسیله ایشان و از همه مهم تر جذب و مستحیل نشدن تبعیدشدگان اورشلیم در بابل و بازگشت ایشان به سرزمینشان در پى حمایتهاى پادشاهان هخامنشى، از ادله یاد شده است. وقایع پس از ظهور دولت کلده در بابل با ظهور دولت کلده در بابل و اتحاد با مادها، نینوا، پایتخت آشور سقوط کرد و قلمرو آشوریان میان آنها تقسیم شد. بخش بزرگى از آن شامل بین النهرین جنوبى و سوریه و فلسطین سهم دولت کلده گشت. بخت نصر، فرزند نبوپلسر (بنیانگذار دولت کلده) در آخرین سال سلطنت پدر (605 ق. م. ) اولین لشکرکشى خود را به سوى کرکمیش (قرقمیش) واقع بر کرانه غربى بخش شمالى فرات انجام داد؛ چه فرعون نخو (نکو) با استفاده از ناتوانى آشور و اشتغال بابل به محاصره نینوا، داخل شامات شده و تا کرکمیش پیش رفته بود. سپاه مصر در پیش روى به سوى شرق با مقابله سپاه کوچکى به فرماندهى ~یوشیا~، پادشاه یهودیه روبه رو شد که پس از کشته شدن یوشیاو تعیین یهویاقیم (یهویاکیم) به جانشینى وى از سوى فرعون نخو، مسیر خود را به سوى کرکمیش ادامه داد؛ اما در جنگ با بخت نصر شکست سختى خورد و تا شهر حمات در سوریه یا دلتاى رود نیل عقب نشینى کرد و تمام سرزمین حتى (سوریه، فلسطین، شرق اردن و ساحل شرقى مدیترانه) به دست دولت بابل افتاد. اقدامات بخت نصر در اولین سال حکومت خود بخت نصر در اولین سال حکومت خود (604 ق. م. ) بار دیگر به سوى سرزمین حتى حرکت کرد و بدون هیچ گونه معارضه قابل توجهى، سلطه خود را بر تمام حکومتهاى آن منطقه از جمله یهودیه به پادشاهى یهویاقیم تثبیت کرد و خراج سنگینى از ایشان گرفت. در همین زمان (به روایت عهد عتیق، سال 606 ق. م. ) گروگانهایى را از یهودیه با خود به بابل برد که احتمالا دانیال نبى جزو ایشان بوده است. در سال 601 ق. م. به مصر حمله کرد و از جنگ سختى که درگرفت، سرانجامى قطعى حاصل نشد و به هر دو طرف صدمات سختى وارد آمد. در سال 599 ق. م. به قصد سرکوبى قبایل عربى که در مرزهاى جنوبى دولت کلده میان عراق تا شام آشوب کرده بودند، دوباره به سرزمین حتى لشکر کشید و این قبایل را که در کتاب مقدس از آنها به نام «قیدار» و «حاصور» یاد شده سرکوب کرده، چارپایان و بتهایشان را به غنیمت برد. در سال بعد اقدام به محاصره اورشلیم کرد، زیرا یهویاقیم دو سال از پرداخت باج امتناع ورزیده بود. یهویاقیم قبل از رسیدن سپاه بابل یا در زمان محاصره درگذشت و پسرش یهویاکین به پادشاهى رسید. اورشلیم در سال 595 ق. م. فتح شد و یهویاکین به همراه خانواده سلطنتى و شمارى از ساکنان شهر (از جمله حزقیال نبى) به بابل تبعید شدند؛ ولى شهر ویران نشد. بخت نصر پس از پادشاه ساختن صدقیا، عموى یهویاکین و تعهد از وى مبنى بر عدم شورش و همچنین دریافت خراجى سنگین به بابل بازگشت. سفر پادشاهان شمار اسیرشدگان این حمله را 10000 نفر از فرماندهان، سربازان، صنعتگران و آهنگران شمرده، حال آنکه در سفر ارمیا این تعداد 3023 نفر بیان شده است. محاصره اورشلیم توسط بخت نصر برای بار دوم بخت نصر در سال 589 ق. م. براى بار دوم اورشلیم را به محاصره درآورد، زیرا صدقیا پس از 9 سال تبعیت از بابل در پى بى توجهى بخت نصر به قلمرو غربى خود به سبب اشتغال در جنگ با عیلامیها و فرو نشاندن آشوب در ارتش خود، دست به شورش زده، ادعاى استقلال کرده بود. شورش وى بى شک از حمایت و تشویق فرعون مصر برخوردار بود. سپاه بابل در سال 586 یا 587 با ویران ساختن دیوارهاى دفاعى، شهر را اشغال کرد. در این حمله صدقیا اسیر و کور شد و اشراف و بزرگان یهود کشته شدند، قصر پادشاه و هیکل سلیمان به آتش کشیده شد، ساکنان شهر به بابل تبعید شدند، ظروف و وسایل قیمتى معبد به تاراج رفت و تابوت میثاق و متن تورات به کلى از میان رفت. طبق روایت سفر دوم پادشاهان، همه شهروندان، جز تهیدستان به بابل تبعید شدند. این افراد در سفر ارمیا 832 نفر بیان شده اندکه با توجه به کشته شدن شمار فراوانى از مردم در جریان محاصره در پى شیوع گرسنگى و بیماریهاى واگیردار و فرار گروهى از اهالى شهر هنگام عقب نشینى سپاه بابل بر اثر پیشروى ارتش مصر براى کمک به اورشلیم و همچنین کشتار یهودیان پس از اشغال شهر به دست سربازان بابلى، چندان ناسازگار با گزارش نخست به نظر نمى رسد. در تمام این دوران، انبیاى بنى اسرائیل به خصوص ارمیا، با زبانى تلخ به بیان گناهان قوم یهود پرداخته، آنان را از عذاب دردناک الهى بیم مى دادند. ارمیا بابل را تازیانه عذابى در دست خداوندو تنها راه نجات را در تسلیم شدن مى دانست. تبعید شدگان در بابل از آزادى و رفاه خوبى برخوردار شدند و پس از مدتى مکنت بسیار یافتند. بخت نصر پس از ساختن باغهاى معلق و قصرها و معابد بسیار و دیوارهاى عظیم دفاعى، در سال 562 ق. م. درگذشت. در حدود دو دهه بعد با ظهور کورش هخامنشى و سقوط بابل زمینه بازگشت یهودیان که به زندگى در بابل خو گرفته بودند، فراهم آمد. بخت نصر نواده یا کاتب سنحاریب آشورى همچنین گروهى بخت نصر را نواده یا کاتب سنحاریب آشورى دانسته اند که در حمله به بیت المقدس، فرشته خداوند همه سپاه ایشان را به غیر از خود سنحاریب، بخت نصر و چند نفر دیگر نابود مى کند. این داستان شباهت فراوانى به گزارش عهد عتیق دارد. تنها راویان اسلامى اخبار، بخت نصر را با ابتکار خود به آن افزوده اند. طبق این گزارش بخت نصر پس از به قدرت رسیدن منتظر مى ماند تا گناهان در بین بنى اسرائیل فزونى یافته، خداى ایشان دست از حمایتشان بردارد و پس از حمله به بیت المقدس، جمع فراوانى از یهودیان را که شمار آنان 000/70 نفر بیان شده، به قتل مى رساند، به طورى که دیگر کسى از حافظان تورات باقى نمى ماند. مسجد الاقصى را نیز ویران کرده، از خاکروبه پر مى سازد و تورات نیز به آتش کشیده شده، از بین مى رود. سپس بسیارى از بازماندگان را به اسارت برده، اندکى را نیز در آن مکان وا مى نهد. وى در اواخر عمر بر اثر گناهان بسیار به صورت حیوانى مسخ یا دیوانه شده، خود را گاو مى پندارد. در سفر دانیال نیز به دیوانه شدن وى اشاره شده است. برخى نیز سرانجام وى را پس از دوره اى مسخ، بخشش از سوى خداوند و بازگشت به هیئت انسانى ذکر کرده اند. بخت نصر در قرآن نام بخت نصر در قرآن به طور صریح نیامده است؛ ولى مفسران مسلمان آیات 97، 114 و 259 بقره؛ 167 اعراف؛ 26 نحل؛ 4 ـ 8 و 104 اسراء؛ 11 ـ 15 انبیاء و 4 ـ 10 بروج را با اختلاف گزارشهاى بسیار در مورد وى دانسته اند. در گزارشها و داستانهاى افسانه اى بسیارى که تاریخ نگاران اسلامى و مفسران درباره بخت نصر ارائه داده اند ردپایى از اسفار عهد عتیق، کتب ربانى یهود و نوشته هاى ایرانیان قبل از اسلام به چشم مى خورد. تأثیر بخت نصر در اذهان راویان اسلامى اخبار تا جایى بوده که هر حمله و رویداد ناآشنایى را در برهه هاى مختلف تاریخى به وى نسبت مى دادند. آیات قرآنى مربوط به بخت نصر به غیر از آیه 26 نحل که بنا به نظرى غیر مشهور درباره مرگ و گرفتارى وى به عذاب الهى است تحت دو عنوان «حمله به بیت المقدس» و «حمله به اعراب» قابل بررسى است. 1. حمله به بیت المقدس: در آیات ابتدایى سوره اسراء از دو بار عصیان و استکبار قوم یهود و به سبب آن، دو بار مجازات ایشان یاد شده است: «و قضینا الى بنى اسرءیل فى الکتـب لتفسدن فى الارض مرتین ولتعلن علوا کبیرا». (اسراء/4) نخست بار، خداوند گروهى از بندگان نیرومند خود را بر ایشان مسلط مى کند: «فاذا جاء وعد اولـهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولى بأس شدید فجاسوا خلـل الدیار و کان وعدا مفعولا» (اسراء/5) و پس از چندى دوباره قدرت و مکنتشان را بیش از پیش به آنان باز مى گرداند: «ثم رددنا لکم الکرة علیهم و امددنـکم بامول و بنین وجعلنـکم اکثر نفیرا» (اسراء/6) تا آنکه هنگام وعده [کیفر] دوم، دشمنانشان چنان بر آنان سخت مى گیرند که غم و اندوه بر چهره هایشان نمایان مى شود و آنچه را زیر سلطه گیرند، درهم مى کوبند: «... فاذا جاء وعد الأخرة لیسوءوا وجوهکم ولیدخلوا المسجد کما دخلوه اول مرة و لیتبروا ما علوا تتبیرا». (اسراء/7) گزارش تاریخى قرآن در این آیات بسیار کلى است؛ ولى از دیگر آیات قرآن مى توان نتیجه گرفت که فساد و استکبار ایشان در سرپیچى از دستورات خداوند (بقره/246)، شکستن پیمان خود با خدا (بقره/83)، قتل و تکذیب انبیا (بقره/87)، کشتن همدیگر (بقره/85)، تحریف کلام الهى (بقره/75، 79) و... بوده است. انبیاى بنى اسرائیل نیز یهودیان را از پرستش خدایان بیگانه نهى مى کردندو ایشان را به سبب رواج فساد و نبوتهاى دروغین سرزنش کرده، مستحق عذاب مى دانستند. تعبیر «و قضینا الى بنى اسرءیل فى الکتـب» از اعلام و بیان قطعى این حملات به یهودیان حکایت دارد که باید در تورات یا عموم اسفار عهد عتیق و حتى برخى اناجیل صورت گرفته باشد؛ اما با توجه به آیه دوم این سوره: «و ءاتینا موسى الکتب... » ظهور کتاب در خصوص شریعت موسى از قوت بیشترى برخوردار است. یادکرد این حملات در شریعت موسى، از سفر دانیال نیز برمى آید. احتمالا همین دو عامل سبب جلب توجه دانشمندان اسلامى به کتاب مقدس براى یافتن حمله یا حملاتى در پى قتل یا تکذیب پیامبرى شده است. در منابع یهودى از حملات متعددى یاد شده که قابل تطبیق بر دو حمله مذکور است. در سفر دانیال نیز به وقوع دو حمله بزرگ در تاریخ یهود اشاره مختصرى شده که تا حدودى به گزارش قرآن شباهت دارد؛ ولى به نظر مى رسد چندان مورد توجه مفسران قرار نگرفته است، بر همین اساس راویان اسلامى، حمله کنندگان به بیت المقدس را در نوبت اول و دوم یکى از جالوت، سنحاریب، بخت نصر، انطیاکوس رومى (در سال 167 ق. م. از پادشاهان مقدونى سوریه)، یکى از ملوک الطوایف بابل پس از اسکندر مقدونى (به نام جوزور یا بیردوس یا خردوش)یا تیتوس رومى (در سال 70 م) دانسته اند. عصیان ایشان را نیز با اختلاف نظرهاى بسیار در قتل اشعیا، قتل یا حبس ارمیا، قتل زکریا (ظاهرا پدر یحیى و نه فرزند برخیا بن عدو، از نگارندگان اسفار عهد عتیق مورد نظر است)، قتل یحیى و قصد قتل عیسى بیان کرده اند. در این بین شهرت بخت نصر از دیگران بیشتر است و عموم مفسران بر وقوع حداقل یکى از این دو حمله به دست وى اتفاق نظر دارند، ازاین رو برخى احتمالا با توجه به وحدت فاعل هر دو حمله در این آیات که به نظر مى رسد مهاجمان را در هر دو رویداد، یک گروه معرفى مى کند، هر دو حمله را به وى نسبت داده اند. گروهى با پذیرش این قول در کنار اعتقاد به فاصله چند قرنى میان دو حمله، احتمال طولانى بودن عمر وى را بیان کرده اند، به هر حال آیات قرآن به وقوع این حملات در زمان گذشته صراحت نداشته و اتفاق نظر مفسران در وقوع هر دو در زمان گذشته، احتمالا ناشى از این تصور بوده که با قدرت یافتن مسیحیت و اسلام دیگر احتمال برترى جویى یهودیان نمى رود. البته در آیه 8 اسراء از احتمال اقتدار و سلطه جویى مجدد یهودیان و سرکوب دوباره آنان به دست خداوند خبر داده شده که اشاره ضعیفى به وقوع هر دو رویداد در زمان گذشته دارد: «عسى ربکم ان یرحمکم و ان عدتم عدنا... »، از همین رو، برخى مفسران از حملات سوم و چهارمى نیز یاد کرده اند. گروهى که حمله نخست را به بخت نصر نسبت داده اند، مهاجمان را در وعده دوم انطیاکوس یا یکى از ملوک الطوایف بابل یا امپراطور روم دانسته و آنان که حمله دوم را به وى نسبت داده اند، جالوت یا سنحاریب را مهاجمان نخست شمرده اند. هرچند از حمله جالوت و سنحاریب در کتاب مقدس یاد شده است؛ ولى تطبیق این حملات بر آیات نخستین سوره اسراء با توجه به بناى مسجد در عصر داود و سلیمان، پس از حمله جالوت و به تصریح آیات در ورود مهاجمان به مسجدالاقصى و همچنین ناتوانى سنحاریب در فتح بیت المقدس، چندان وجیه نمى نماید، مگر آنکه اطلاق مسجد را بر تمام ارض مقدس روا بداریم. احتمال تطبیق حمله انطیاکوس، پادشاهان ملوک الطوایف بابل یا امپراطور روم بر آیات مورد نظر نیز با توجه به تعبیر «قضینا» که بیان از پیغام رسانى وحیانى و قطعى به بنى اسرائیل در کتاب مقدس مى کند و عدم اشاره صریح به چنین حملاتى در عهد عتیق تضعیف مى شود. احتمالا گروهى از مفسران نخستین بر همین اساس و با توجه به وجود پیش گوییها و گزارشهاى بسیار درباره حمله بخت نصر و بابلیان در عهد عتیق به خصوص دو سفر ارمیا و اشعیا و همچنین ظهور آیات سوره اسراء بر وحدت فاعل هر دو حمله، بخت نصر را مهاجم در هر دو رویداد پنداشته اند؛ اما فاصله اندک میان دو حمله بخت نصر با توجه به گزارش قرآن از بازگشت قدرت و مکنت یهودیان پذیرش این سخن را دشوار مى سازد. بسیارى نیز حمله دوم را به دست وى و در پى قتل یحیى دانسته اند، با آنکه قتل یحیى حدود 600 سال پس از بخت نصر و در دوره زندگانى حضرت مسیح رخ داده است. این اشتباه تاریخى احتمالا بر اثر تشابه بخشهایى از داستان حمله بخت نصر با ماجراى حملات وسپاسیانوس و فرزندش تیتوس رومى پس از میلاد مسیح و قتل یحیى، در منابع یهودى براى این دسته از مفسران اسلامى رخ داده است. نشانه هاى دیگرى نیز از اشتباه گرفتن وسپاسیانوس و بخت نصر در منابع اسلامى به چشم مى خورد. طغیان بنى اسرائیل در حمله بخت نصر مى تواند در مخالفت با احکام تورات، رواج فساد، قتل اشعیا ـ بنا به روایت برخى اسفار غیر مشهور عهد عتیق و برخى مفسران اسلامى ـ و حبس ارمیا باشد. برخى مفسران از قتل ارمیا نیز در زمره عصیانهاى بنى اسرائیل نام برده و حمله بخت نصر را در پى آن شمرده اند که با گزارشهاى عهد عتیق و دیگر روایات اسلامى سازگار نیست. برخى نیز حمله بخت نصر را در پى قتل زکریا دانسته اند که طبق گزارش عهد عتیق متأخر از بخت نصر مى زیسته و اشاره اى به قتل وى نیز نشده است.
پاسخ : بخت نصر و وقایع یهود در زمان وی نظر ابو ریحان بیرونى و ابن خلدون در عین حال نظر ابو ریحان بیرونى و ابن خلدون در تطبیق حمله دوم برتیتوس رومى در میان مفسران معاصر از اقبال بیشترى برخوردار گشته که از تأیید گزارشهاى تاریخى و حکایات اسفار عهد عتیق تهى نبوده است و به رغم برخى تأملات درباره وحدت فاعل هر دو حمله با گزارش قرآن نیز چندان ناسازگار نمى نماید. تقارن دو حمله بزرگ مورد نظر قرآن با دو بار ویرانى کامل اورشلیم در تاریخ یهود (بار اول در 538 ق. م. به دست بخت نصر و بار دوم در 70 م. به دست تیتوس رومى) نیز این قول را تقویت مى کند. وجود اشاره هایى در کتاب مقدس همچون رؤیاى دانیال مبنى بر ویرانى اورشلیم بر اثر جنگ پس از ظهور مسیح، هشدارهاى ملاکى (آخرین پیامبر نگارنده اسفار عهد عتیق در حدود 416 ق. م) مبنى بر آمدن خداوند و انتقام از بدکاران و ستمکاران و همچنین پیشگوییهاى عیسى از ویرانى دوباره بیت المقدس نیز مى تواند مؤیدى دیگر بر وقوع حمله دوم به دست تیتوس باشد. البته حمله انطیاکوس سلوکى نیز پس از دوره پیامبرى ملاکى رخ داده که ویران نشدن اورشلیم در این حمله احتمال تطبیق آن را بر آیات سوره اسراء تضعیف مى کند. گروهى دیگر از معاصران نیز دو رویداد مورد نظر قرآن را بر دو دوره تاریخى ـ پیش از میلاد در جریان حملات بخت نصر و سارگن و پس از میلاد در جریان حملات رومیان ـ و نه بر دو حمله خاص تطبیق کرده اند. به هر روى برخى تعابیر در آیات سوره اسراء، تطبیق مهاجمان را بر امثال بخت نصر و تیتوس دشوار مى سازد؛ تعبیر «بعثنا علیکم عبادا لنا» (اسراء/5) که از نوعى ظهور در ایمان و دین دارى مهاجمان تهى نیست، برخى مفسران را به این اظهار نظر واداشته که در صورت نبود قرینه اى قطعى، گریزى از حکم به ایمان ایشان نیست، با این حال تلاشى از سوى این دسته مفسران براى یافتن فردى مؤمن که به بیت المقدس هجوم برده باشد، صورت نگرفته است. البته واژه «بعث» که ظهور در مأموریت یافتن آنان در حمله به بیت المقدس دارد، در مورد امور صرفا تکوینى نیز به کار رفته و در نتیجه ظهور چندان روشنى در خداپرستى و ایمان ایشان ندارد. احتمالا تلاش برخى مفسران براى تفسیر «بعثنا» به تمکین و رفع موانع در برابر معناى مشهور ایجاد انگیزه و مأموریت دادن از همین روى بوده است؛ اما ترکیب «عبادا لنا» با توجه به تعابیر مشابه آن در قرآن همچون «عبدنا» و «عبادنا» که در غیر از موارد مثبت به کار نرفته اند، ظهور نسبتا روشنى در ایمان مهاجمان دارد، با این حال در ادامه آیات از ورود مهاجمان به مسجدالاقصى یاد شده که در کنار برخى روایات تفسیرى به هتک حرمت آن مکان مقدس اشاره دارد. در این صورت مى توان قرینه اى بر رفع ظهور «عبادا لنا» یافت، گذشته از این، تعبیر «ثم رددنا لکم الکرة علیهم» (اسراء/6) نیز که به تسلط یافتن بنى اسرائیل اشاره دارد، یافتن مصداقى براى مهاجمان را بیش از پیش دشوار مى سازد، زیرا هرچند صدقیا بر بخت نصر شورید؛ ولى بر وى سلطه نیافت. البته احتمال تسلط یافتن گروهى دیگر (هخامنشیان) بر بابلیان و سود جستن بنى اسرائیل از آن با توجه به ترکیب «لکم الکرة» نیز منتفى نیست. بر اثر همین ابهامها، گروهى دیگر از مفسران معاصر با تأکید بر ظهور آیات در ایمان و وحدت مهاجمان و همچنین تکیه بر تعبیر «لتعلن فى الأرض» که اشاره به استکبار و عصیانى جهانى دارد و عدم سابقه عصیانى جهان شمول از ایشان وقوع هر دو رویداد را در زمان گذشته به طور کلى انکار کرده و از دو بار افساد ایشان و سرکوبى آنان در آینده به دست مسلمانان خبر داده اند. البته تعبیر «علو فى الأرض» در برخى آیات دیگر (قصص/4) در طغیانهاى محلى نیز به کار رفته است. به جز آیات نخستین سوره اسراء، موارد دیگرى نیز در قرآن اشاره به سرکوبى یهودیان و ویرانى بیت المقدس دارد. آیه 114 بقره از دیگر آیاتى است که از سوى برخى مفسران در مورد ویران سازى مسجدالاقصى در حمله بخت نصر تفسیر شده است. خداوند در این آیه از خراب کنندگان مساجد الهى به عنوان ستمکارترین مردم یاد مى کند: «و من اظلم ممن منع مسـجد الله ان یذکر فیها اسمه وسعى فى خرابها اولـئک ما کان لهم ان یدخلوها الا خائفین... ». سیاق آیات بیشتر با تطبیق آیه مورد نظر بر مسجدالحرام و یهودیان مدینه در جریان تغییر قبله یا مشرکان مکه به سبب منع پیامبر از عبادت در کعبه یا منع از برگزارى حج در جریان صلح حدیبیه سازگار است. البته برخى مفسران بدون توجه به شأن نزولى خاص، تعبیر «مساجد» در آیه را عام شمرده و گروهى نیز به استناد روایتى از امیرمؤمنان، امام على(علیه السلام)«مساجد» را بر همه سطح کره زمین تطبیق کرده اند؛ همچنین دسته اى از مفسران، شهر ویرانى را که مرگ 100 ساله و حیات مجدد ارمیا یا عزیر نبى در آن رخ داده ( 259 بقره) همان بیت المقدس ویران شده به دست بخت نصر پنداشته اند. آیه 167 اعراف نیز از سوى برخى مفسران در مورد تسلط بخت نصر بر یهودیان بیان شده است. در این آیه از اعلام خداوند به یهودیان مبنى بر تسلط گروهى بر ایشان تا روز قیامت یاد شده است: «و اذ تاذن ربک لیبعثن علیهم الى یوم القیـمة من یسومهم سوءالعذاب... ». دیگران با توجه به اینکه بخت نصر نمى توانسته تا قیامت بر آنها سلطه یابد، این آیه را بر امت حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)تطبیق کرده اند. و بالاخره آخرین مورد دشمنى برخى با جبرئیل در آیه 97 بقره است که برخى روایات تفسرى آن را بر بنى اسرائیل منطبق دانسته اند. طبق این روایات، عداوت مذکور از نزول پیامهاى عذاب و جنگ از سوى جبرئیل و همچنین بازداشتن دانیال از کشتن بخت نصر در کودکى نشئت یافته است. افزون بر گزارشهاى قرآنى، اطلاعات تاریخى بى پایه اى نیز از برخى مفسران و مورخان نخستین درباره بخت نصر نقل شده است. این گزارشها با داستان یافتن نوزادى در کنار بتى و نامیدن وى به بخت نصر به معناى فرزند بت «نصر» آغاز شده سپس چگونگى به قدرت رسیدن وى پس از دوره اى فلاکت و بدبختى در جریان ملاقاتش با فردى یهودى یا پیامبرى از بنى اسرائیل ذکر مى شود. در منابع ایرانیان قبل از اسلام نیز به حمله لهراسپ، پادشاه کیانى به همراهى بخت نرسیه (نام فارسى شده بخت نصر) به بیت المقدس اشاره شده که احتمالا منشأ الهام مورخان اسلامى در معرفى بخت نصر به عنوان مرزبان ممالک غربى لهراسپ و کارگزار او در فتح اورشلیم بوده است. گروهى نیز سعى در ارائه شجره نامه اى پارسى براى وى کرده اند، به هر حال در منابع تاریخى اسلامى بسیار اندک از وى به عنوان پادشاهى مستقل یاد شده است. 2. حمله به اعراب: در آیات 11 - 15 انبیاء از مردمانى ستمگر یاد شده که خداوند محل سکونت آباد و پرناز و نعمتشان را درهم شکسته، آنان را از بیخ و بن برمى کند: «و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة... حتى جعلنـهم حصیدا خـمدین». برخى تفاسیر با اعتماد بر روایاتى از مفسران نخستین «حصیدا خمدین» را به معناى قتل عام با شمشیر و نه بر اثر نزول عذاب الهى دانسته اند. این گروه، آیات مورد نظر را در مورد حمله بخت نصر به «حضور» یا «حضوراء» در یمن به سبب قتل پیامبرى به نام «شعیب بن ذى مهرم» تفسیر کرده اند. اندکى نیز حضوراء را در حجاز از سوى شام بیان کرده اند. مورخان اسلامى نیز داستانهاى بسیارى در این رابطه ارائه داده اند، به هر حال ماجراى حمله بخت نصر به حضوراء به احتمال زیاد از گزارش سفر ارمیا مبنى بر حمله بخت نصر به حاصور و قیدار در بادیه شرق فلسطین اقتباس شده و تشابه اسمى حاصور به حضوراء سبب اشتباه راویان اسلامى بوده است؛ همچنین اشاره به واداشتن بخت نصر توسط ارمیا براى حمله به حضوراء در برخى منابع اسلامى و تشابه بسیار گزارش عهد عتیق با برخى عبارات این گونه روایات، این فرضیه را قوت مى بخشد، گذشته از این، دورى مکانى فراوان بابل از یمن احتمال وقوع چنین حمله اى را تضعیف مى کند.
پیشینه تاریخی قوم یهود قبل از حضرت موسی (ع) [TABLE] [TR] [TD] [/TD] [TD="width: 16"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD="align: center"] [/TD] [/TR] [TR] [TD] سابقه پیدایش دین یهود سابقه پیدایش دین یهود به حدود 1200 سال قبل از میلاد مسیح، یعنی زمان تقریبی تولد حضرت موسی (ع) باز می گردد. تاریخ دقیق پیدایش این دین مشخص نیست، با این حال یهودیان، خود می پذیرند که ریشه آیین ایشان به زمان حضرت ابراهیم (ع) پیوند می خورد. از لحاظ لغوی واژه یهودی گری که در عهد جدید (انجیل) به چشم می خورد برای نخستین بار در حدود یکصد سال پیش از میلاد مسیح در ادبیات یونانی – یهودی برای معرفی دین عبری ها بکار گرفته شده و ظاهرا واژه ی دیگری که تمام تاریخ این دین را در برگیرد وجود ندارد. از نظر نژادی، یهودیان به اسامی بنی اسرائیل و عبرانیان نیز خوانده می شوند از نژاد سامی هستند. این مردم در نواحی شمال عربستان پرورش یافته و قرن ها در آن دشتهای بیکران روزگار می گذرانیده اند. در صحراهای عریض و وسیع آن سرزمین، این قوم مانند سایر اقوام سامی در کنار واحه ها، هر جا که اندک آب و گیاهی یافت می شد. خیمه زده و سپس از آنجا نقل مکان می کرده اند. هر قبیله یک واحد جداگانه مستقل به خود بوده و امور معاش روزانه آن در تحت امر یک رئیس واحد و مقتدر یعنی پدر قبیله یا پدر عشیره قرار داشته است. این افراد بادیه نشین از نظر فرهنگی در سطح پایین قرار داشته و از نظر دینی نیز در حد ابتدایی بوده اند. احترام به سنگها یا عبادت احجار و ستون ها یا چیزهایی که بطور تصنعی تقدس یافته بودند، نظیر یک تابوت، اساس مذهب ایشان بوده است و با ظهور پیامبران بزرگ الهی در میان این قوم، نظیر ابراهیم (ع)، اسماعیل (ع)، اسحاق (ع)، یعقوب (ع) و دیگر پیامبران به تدریج عقیده ی توحید در میان قوم بنی اسرائیل به عنوان اساس مذهب به منصه ی ظهور رسیده است در قرآن نیز نام تعدادی از انبیأ بنی اسرائیل ذکر شده است. عوامل مؤثر در پیدایش قوم یهود در کاوش و پژوهش درباره پیشینه قوم یهود به این مسأله، بر مى خوریم که قومیت یهود از چنان پیچیدگى برخوردار است که سه عامل »نژاد«،»خاک«(مکان هاى زیستى) و »دین«به طور درهم تنیده وآمیخته به هم در پیدایش و شکل گیرى آن، نقش تعیین کننده و تأثیر مستقیم داشته اند؛ زیرا: 1 - چنان که پژوهشگران تاریخى نوشته اند: »از لحاظ تاریخى، مذهب یهود همواره تأکید خاصى بر سابقه قومى و یا نژادى خویش داشته و بر این همبستگى خونى، اصرار ورزیده است؛ به نحوى که در آن حضرت ابراهیم(ع) به عنوان«»پدر مؤمنان«در رأس قرار داشته و نژاد یهود، فرزندان وى به حساب آمده اند... «در حالى که مى دانیم آن حضرت از پیامبران اولوالعزم و نیز بنیانگذار مکتب توحید و دین حنیف الهى »اسلام«بوده است. پس از آن حضرت نیز سلسله اى از پیامبران و در رأس آن ها حضرت موسى(ع) رهبرى قوم یهود را در برهه هاى پر فراز و نشیب تاریخ این قوم برعهده داشته اند، بویژه پیامبرانى که پس از موسى(ع) آمده اند که به »قضاة«یا »داوران«شهرت دارند، کوشیده اند تا تنى اسرائیل را از انحراف هاى دینى و عقیدتى نجات دهند و به توحید خالص و یکتا پرستى، هدایت و رهبرى کنند. این خود، نشانگر رابطه تنگاتنگ میان دیانت و ملیت یهود است. 2 - دقت در معانى و مفاهیم اسامى و عناوین مربوط به قوم یهود، گواه دیگرى بر ادعاى ماست؛ زیرا قدیمى ترین واژه اى که این قوم به آن نامیده شده اند »عبرانى«است که از واژه »عبرى«گرفته شده؛ چون یهودیان، عبرى نژادندکه آن شاخه اى از نژاد سامى مى باشد. درباره معناى واژه عبرى، برخى نوشته اند که از ریشه »عبر«به معناى عبور و گذراست. یعنى چون ابراهیم(ع) جداعلاى این قوم از شهر خود »اور«مهاجرت کرده و از رودخانه فرات، عبور نمود قوم وى عبرى یا عبرانى، نام یافته اند. برخى دیگر با استناد به تحقیقات اخیر دانشمندان، واژه هاى عبرى و عربى را از یک ریشه دانسته، و گفته اند هردو لغت به معناى »بدوى«و »بیابانى«است؛ و وجه تسمیه این قوم به عبرى و عبرانى هم به خاطر بادیه نشینى و بیابان گردى آنان است که از صحراها و بیابان هاى شمال حجاز به کنعان و فلسطین روى آورده اند. درباره واژه یهود نیز نوشته اند: یهود از فعل»هاد یهود«به معناى »تاب یتوب«یعنى هدایت یافتن از طریق توبه کردن - پس ازگوساله پرستى - است. یا به علت انتساب به »یهودا«فرزند بزرگ حضرت یعقوب به این نام، شهرت یافته اند. همچنین یهودیان را »بنى اسرائیل«نیز مى گویند، و اسرائیل نام یعقوب پیامبر(ع) است؛ پس بنى اسرائیل، یعنى فرزندان یعقوب پیامبر. نیز آن ها را »کلیمیان«یا »موسویان«مى گویند؛ و »کلیم«لقب حضرت موسى(ع) است، چون آن حضرت ملقب به موسى کلیم الله بود، آن هم به خاطر هم سخن شدن با خدا و گفت و گو با اوست؛ و معناى موسویان هم روشن است، و آن یعنى منسوب به حضرت موسى، که هر دو نام، نمایانگر پیروى یهودیان از شریعت حضرت موسى(ع) است. بنابراین، چنان که ملاحظه مى شود همه اسامى این قوم، معناى سه عنصر نژاد، خاک و دین را در بردارد. 3 - گذشته از این ها، خود یهودیان نیز پیوسته اصرار مى ورزند که پیوندى ناگسستنى میان نژاد، خاک و دین یهود، وجود دارد؛و بر این اساس، در ادبیات ملى ودینى آن ها از »ارض موعود«و سرزمین آبا و اجدادى، سخن مى رود، که بنا به ادعاى آنان کنعان و فلسطین مى باشد. نیز آن ها در طول تاریخ کوشیده و مى کوشند تا عامل نژاد را در گرایش دینى خود مؤثر،اعلام کنند، و بر اساس این پندار است که از تبلیغ وارائه مذهب یهودى در میان سایر ملل، پرهیز کرده، و از پذیرش غیر نژادیهود در دین خود، امتناع ورزیده و مى ورزند؛ زیرا غیر نژاد یهود را شایسته در آمدن در دین خویش نمى دانند! که این خود،دلیل روشنى بر حس برترى جویى و خوى نژاد پرستى قوم یهود مى باشد. سابقه تاریخى قوم عبرانى یهودیان مانند اعراب و آشوریان، از نژاد سامى هستند. زبان، ادبیات، فرهنگ، آداب، رسوم و اعتقادات این اقوام چنان به یکدیگر نزدیک است که دانشمندان معتقد شده اند اصل آنها به یک جا مى رسد و براى بررسى و تحقیق در زمینه فرهنگ سایر اقوام سامى انداخت. مثلا اگر به بررسى ادبیات عرب مشغول باشیم، با مطالعه و تحقیق در زبانهاى عبرى، سریانى و حبشى در کار خود موفقیت بیشترى کسب خواهیم کرد. از سابقه تاریخى قوم عبرانى اطلاع دقیقى در دست نیست. برخى دانشمندان معتقدند که نام «عبرانى » را که کنعانیان پس از ورود حضرت ابراهیم (ع) به سرزمین کنعان به او داده اند و وى را عبرانى خوانده اند که بعدها جزو القاب او شد و لقب مذکور در خاندان وى باقى ماند؛ زیرا عبرانى از ماده «ع ب ر» به معنا گذر کردن از نهر مى آید، به اعتبار این که حضرت ابراهیم (ع ) از ورود فرات عبور کرد و وارد کنعان شد. برخى نیز معتقدند که عبرانى منسوب به عابر نیاى حضرت ابراهیم (ع) است. همچنین کسانى با توجه به نام آزر پدر (یا عموى) آن حضرت، گفته اند اصل خاندان وى آریایى است. اما دانشمندان این نظریه را تأیید نمى کنند؛ زیرا از معناى لغوى واژه آزر در قرآن کریم و متون اسلامى اطلاع درستى نداریم. نام پدر ابراهیم (ع) در تورات تارح است. حضرت ابراهیم (ع) تا یوسف (ع) عظمت حضرت ابراهیم خلیل (ع) به حدى است که وى همواره موجب نزاع یهودى و مسیحیت و اسلام بوده است و هر یک، آن حضرت را از خود مى داند. از این رو، خداى متعال فرموده است: «ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین » ترجمه: ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى، بلکه موحدى فرمانبردار بود و از مشرکان نبود (آل عمران: 67). وى حتى میان مشرکان مکانى بلند داشت و آثار وى در مکه مکرمه مورد زیارت و تقدیس آنان قرار مى گرفت. نسب حضرت ابراهیم (ع) تا حضرت آدم (ع) در تورات آمده است. نسب نامه هاى تورات به کتب اسلامى نیز راه یافته و بدون دقت در اصل و منشأ آن پذیرفته شده است. به عقیده اهل کتاب (در نتیجه جمع بندى حوادث کتاب مقدس) حضرت ابراهیم (ع) حدود 2000 سال قبل از میلاد، یعنى حدود 4000 سال پیش در شهر اور به دنیا آمد و به گفته تورات در آغاز ابرام (یعنى پدر بلند مرتبه ) نامیده مى شد. خداى متعال نام وى را در سن نود و نه سالگى به ابراهیم (یعنى پدر اقوام ) تبدیل کرد. به گفته تورات پدر حضرت ابراهیم (ع) که تارح نامیده مى شد، پسر خود ابراهیم (ع) و همسر وى ساره و نوه خویش حضرت لوط (ع) را برداشت و به سرزمین کنعان در غرب فلسطین عزیمت کرد. آنان در بین راه از ادامه سفر منصرف شدند و در شهر حران سکونت گزیدند. این شهر در جنوب ترکیه فعلى و در مرز سوریه قرار دارد. تورات مى گوید حضرت ابراهیم (ع ) در 75 سالگى به امر خدا از شهر حران عازم کنعان شد. وى همسر خود ساره و برادر زاده اش حضرت لوط (ع) و چند نفر از مردم حران را برداشت و همگى به کنعان رفتند و در آنجا روى کوهى در شرق بیت ایل خیمه زدند. حضرت ابراهیم (ع) پس از چندى در حبرون (الخلیل) ساکن شد و تا آخر عمر در آنجا بود و اکنون مقبره خانوادگى وى در آن مکان است. حضرت لوط (ع) به شهر سدوم و شهرهاى مجاور آن رفت. مردم آن شهرها به سبب نافرمانى و بى اعتنایى به پیام وى به امر خداوند نابود شدند. این حادثه در قرآن مجید نیز آمده است. در عهد عتیق آمده: «و خداوند به ابرام (ابراهیم) گفت از ولایت خود و از مولد خویش و از خانه پدرى خود به سوى زمینى که به تو، نشان دهم بیرون شو. و از توامتى عظیم، پیدا کنم و تو را برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو برکت خواهى بود، و برکت دهم به آنانى که تو را مبارک خوانند و لعنت به آن که تو را ملعون خواند و از تو، جمع قبایل جهان، برکت خواهند یافت. حضرت ابراهیم(ع) که به عبرى او را «ابرام» به معناى «پدر عالى قدر» مى خوانند حدود قرن نوزده یا هیجده پیش از میلادظهور و قوم خود را به سوى خداوند یکتا، دعوت کرد. وى پدر همه پیامبران بنى اسرائیل - و نیز نیاى بزرگ حضرت محمد (ص) - است. پدرش «تارح بن ناحور» نام داشت. بنا به نقل روایات و اخبار کتب دینى یهودیان، قبیله حضرت ابراهیم(ع) مانند دیگر قبایل و عشایر سامى نژاد، یعنى نیاکان بابلى ها، آرامى ها، فنیقى ها،عموریان و کنعانیان پس از قرن ها بیابان گردى و خانه به دوشى، از حالت حرکت و چرخش به در آمده، واستقرار و قرار یافته اند. بر این اساس، قبیله ابراهیم نیز روزگارى در کشور بابل (بین النهرین) و در شهرى به نام «اور» - واقع درجنوب بین النهرین - که از شهرهاى »کلده«بوده، و ظاهرا زادگاه ابراهیم(ع) هم به شمار مى رود، سکونت اختیار کرده بوده اند. اما پس از مدتى به خاطر این که اوضاع اجتماعى آن جا - براثر یورش اقوام مهاجم آریایى - دستخوش اختلال و آشفتگى گردیده بود ناچار شد با همسرش سارا (ساره) و برادر زاده اش لوط و همراه با قبیله کوچک خود از شهر اور رو به سوى مغرب نهاده، و به شهر «حران» در منتهى الیه سر حد شمالى بیابان عربستان رهسپار گردد و در آن جا هم با پیروان آیین خرافى و بت پرستى و نیز پدیده پرستان،مواجه مى شود، و چون زمینه اقامت و دعوتش را مناسب ندیده بود، به ناچار به سرزمین کنعان و فلسطین، مهاجرت کرده است. شیوه تبلیغ حضرت ابراهیم شیوه کار تبلیغى آن حضرت، چنین بوده که بر اساس رسالت الهى، پیوسته و در همه جا، همه اقوام و قبایل - از جمله قبیله کوچک سامى نژاد خویش را که سپس »عبرانیان «و »یهودیان«نام گرفته اند - به دورى و ترک عبادت اجرام آسمانى و بتان واداشته، وبه آیین حنیف توحید و یکتاپرستى و پرستش و نیایش ذات پاک خداى واحد، فرا مى خوانده؛ و در این راه سختى هاو رنج ها و هجران فراوانى را متحمل شده است. مطابق روایت تورات، مهاجرت حضرت ابراهیم از شهر «اور» به «حران» و «کنعان» در زمان «امرافل»، پادشاه شنعار کلده که ظاهرا همان حامورابى (حمورابى و یا همورابى)، مقنن معروف بابل است انجام گرفته است. هنگامى که حضرت ابراهیم، 99ساله بود، خداوند بر او آشکار شد (و تجلى کرد. ) گفت: من هستم خداى قادر مطلق، پیش روى من بخرام و کامل شو، و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست و تو را بسیار بسیار کثیر خواهم گردانید، تا تو را و بعد از تو، ذریت تو را خدا باشم، و زمین غربت تو، یعنى تمام زمین کنعان را به تو و بعد از تو، به زادگان و فرزندان تودهم. نام تو بعد از این ابرام خوانده نشود بلکه نام تو ابراهیم خواهدبود؛ زیرا که تو را پدر امت هاى بسیار گردانیدم. اما تو، عهد مرا نگه دار، وبعد از تو هر ذکورى از شما باید ختنه شود و... «(از آن تاریخ «ختان» میان یهودیان و سپس مسلمانان، سنت رایج و پسندیده گردیده است،ولى مسیحیان از آن، عدول کرده اند). حضرت ابراهیم پس از چندى با همسر و عشیره خود، رهسپار مصر گردید. ابراهیم به سبب نازا بودن زنش سارا، با کنیزى ازاهالى مصر به نام «هاجر» ازدواج کرد و در اثر دعا به درگاه خداوند متعال از او صاحب فرزندى به نام «اسماعیل» شد. در 100سالگى هم در اثر دعاى او، ساره حامله شد و »اسحاق«، فرزند دومش نیز به دنیا آمد. خداوند براى امتحان ابراهیم،(ع) دستور فرمود اسحاق را که وارث عهد او بوده است بر بالاى کوهى برده، قربانى کند. ابراهیم(ع) چنین کرد. ناگاه ازآسمان،ندایى رسید که اى ابراهیم! دانستم که فرمان مرا اطاعت کردى؛ به جاى این کودک، قوچى را که براى تو فرستادم درراه من، قربانى کن. این وقایع پس از خروج آن حضرت از مصر در صحراى عربستان، اتفاق افتاده است، و حضرت ابراهیم، هاجر و اسماعیل رادر حجاز رها مى کند. مطابق روایت تورات، حضرت ابراهیم(ع) در سن 175 سالگى وفات مى کند؛ و رهبرى عبرانیان به اسحاق، منتقل مى شود. دو موضوع بسیار مهم در تاریخ حضرت ابراهیم (ع) دو موضوع بسیار مهم در تاریخ حضرت ابراهیم (ع) وجود دارد که در تورات کنونى اشاره اى به آنها نشده است: یکى جریان بت شکنى و به آتش افکندن وى و دیگرى داستان بناى کعبه. قرآن مجید (در سوره هاى انبیا و صافات) داستان بت شکنى و به آتش افکندن او را آورده است. همچنین قرآن کریم از بناى کعبه به دست آن حضرت و به کمک حضرت اسماعیل (ع) سخن مى گوید (بقره: 127). از آنجا که این فرزند در پیرى به او عطا شد (ابراهیم: 39)، بناى کعبه در اواخر عمر شریف وى صورت گرفته باشد. ابراهیم در مصر مردم را به یهوه خداى یکتا دعوت نمود. ماجرای قربانی حضرت اسماعیل ابراهیم با خرافات و جهل مردم مصر مبارزه کرد. او با قربانى کردن فرزندان براى خدایان که در میان قبائل رایج بود، مخالفت نمود. بنا به روایات تورات و آیات قرآن،ابراهیم به قوم خود گفت: پروردگار فرمان مى دهد که یگانه فرزندم را قربانى کنم. او این مسأله را به مدت سه روز در میان مردم تبلیغ کرد و وقتى احساسات قومش را برانگیخت، در روز سوم بنا به روایت تورات اسحاق را و بنا به روایات اسلامى، اسماعیل را به قربانگاه آورد تا قربانى کند. در این هنگام گوسفندى ظاهر شد و ندا رسید که خداوند قربانى کردن انسان را دوست ندارد. و این کار باعث گردید تا به تدریج قربانى کردن فرزندان کنار گذاشته شود. تورات داستان ذبح فرزند را مى آورد و مى گوید حضرت ابراهیم (ع) مأموریت یافت حضرت اسحاق (ع) را قربانى کند، ولى این مسأله را با وى در میان نگذاشت و به او گفت: «مى خواهم گوسفندى قربانى کنم و آن گوسفند را خداوند برایم خواهد فرستاد. »... اما در قرآن مجید آمده است: «فلما بلغ معه السعى قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحک فانظر ماذا ترى قال یا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى ان شأ الله من الصابرین » ترجمه: و چون او همراه پدر به [سن ] کار و کوشش رسید، گفت: اى پسرک من! من پیوسته در خواب مى بینم که تو را سر مى برم. بنگر که رأى تو چیست؟ گفت: اى پدر من! آنچه را دستور یافته اى انجام ده، اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهى یافت. (صافات: 102). همان طور که مى دانیم فرزند از مرگ نجات یافت و خداوند قوچى را فدیه او قرار داد. پس از رحلت ابراهیم،ریاست موحدان قوم یهود به اسحاق بن ابراهیم رسید و پس از اسحاق به فرزندش یعقوب رسید. اسماعیل (ع) و اسحاق (ع) درباره حضرت ابراهیم (ع) در تورات مى خوانیم:بعد از این وقایع، کلام خداوند در رؤیا به ابرام رسیده، گفت: «اى ابرام مترس من سپر تو هستم و اجر بسیار عظیم تو». ابرام گفت: «اى خداوند یهوه مرا چه خواهى داد و من بى اولاد مى روم و مختار خانه ام این العاذار دمشقى است ». و ابرام گفت: اینک مرا نسلى ندادى و خانه زاده ام وارث من است. در ساعت کلام خداوند به وى رسیده، گفت: این وارث تو نخواهم بود بلکه کسى که از صلب تو درآید وارث تو خواهد بود. و او را بیرون آورده، گفت: اکنون به سوى آسمان بنگر و ستارگان را بشمار هر گاه آنها را توانى شمرد. پس به وى گفت: ذریت تو چنین خواهد بود.. .. در آن روز خداوند به ابرام عمهد بست و گفت: این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم یعنى نهر فرات به نسل تو بخشیده ام. (پیدایش 15: 1 - 18). سپس تورات عهد یاد شده را به حضرت اسحاق (ع)، نیاى بنى اسرائیل اختصاص مى دهد و در همان سفر پیدایش مى گوید: و ابراهیم به خدا گفت: کاش که اسماعیل در حضور تو زیست کند. خدا گفت: به تحقیق زوجه ات ساره براى تو پسرى خواهد زایید و او را اسحاق نام بنه و عهد خود را با وى استوار خواهم داشت تا با ذریت او بعد از عهد ابدى باشد و اما در خصوص اسماعیل تو را اجابت فرمودم اینک او را برکت داده بارور گردانم و او را بسیار کثیر گردانم. دوازده رییس از وى پدید آیند و امتى عظیم از وى به وجود آورم لیکن عهد خود را با اسحاق استوار خواهم ساخت که ساره او را بدین وقت در سال آینده براى تو خواهد زایید. (پیدایش 17: 18-21). به گفته تورات، خداوند بارها به حضرت ابراهیم (ع ) وعده نسل فراوان داده بود. کنیز آن حضرت به نام هاجر پسرى را به دنیا آورد که اسماعیل (یعنى خدا مى شنود) نامیده شد. پس از چهارده سال ساره فرزندى به دنیا آورد که او را اسحاق (یعنى مى خندد) نامیدند. کتاب تورات در این قسمت به کوتاهى سخن مى گوید و فقط اشاره اى مى کند که حضرت اسماعیل (ع ) در فاران ساکن شد و مادرش براى او زنى از مصر گرفت. سایر مسائل مربوط به وى در تورات به فراموشى سپرده شده است و حتى یک جمله درباره بناى کعبه در این کتاب دیده نمى شود. پیدا شدن آب براى اسماعیل (ع ) نیز که طبق احادیث اسلامى در مکه بوده و اکنون هم به نام زمزم باقى است، به گفته تورات در مکانى به نام بئرشبع بوده است !از نظر تورات، حضرت اسحاق (ع ) جانشین حضرت ابراهیم خلیل (ع) گردید و دو فرزند توأم براى او به دنیا آمد. آنکه نخست دیده به جهان گشود، عیسو نامیده شد. این کلمه در لغت به معناى پرمو است. به گفته تورات این کودک در هنگام تولد موهاى بسیارى بر تن داشت. توأم دیگر یعقوب (یعنى تعقیب مى کند) خوانده شد؛ زیرا هنگام تولد، کودک قبلى را تعقیب کرد و پس از او به دنیا آمد. حضرت یعقوب (ع) دوازده پسر داشت و به اسرائیل ملقب بود. اهل کتاب این اسم مرکب را چنین معنا مى کنند: کسى که بر خدا مظفر شد، ولى اصل معناى آن در عبرى چنین است: کسى که بر قهرمان پیروز شد. به گفته تورات، کشتى گرفتن حضرت یعقوب (ع ) با خدا که به پیروزى او بر خدا انجامید، علت ملقب شدن وى به اسرائیل است (پیدایش 32: 24-32). اهل کتاب از زمانهاى قدیم گفته اند که مقصود از خدا در این داستان، یکى از فرشتگان خداست (هوشع 12:3-4). پس از چندى حادثه مفقود شدن حضرت یوسف (ع) پیش آمد و سرانجام این موضوع موجب شده که بنى اسرائیل در مصر اقامت کنند. مطالب سفر پیدایش تورات به اینجا خاتمه مى یابد. [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE] [/TD] [/TR] [/TABLE]
پیشینه حضور یهودیان در جزیرة العرب دین مبین اسلام از این سرزمین بروز و ظهور یافت و بعثت پیامبر مکرم اسلام (ص) در بخش مهمی از جزیره العرب که امروزه شبه جزیره عربستان نامیده می شود رخ داد. اهمیت مکه لااقل بخاطر مکانت خانه ای الهی که بدست بزرگمرد تاریخ (یعنی ابراهیم خلیل (ع) که تمامی ادیان ابراهیمی بدو منسوبند) ساخته شد برای تمامی افرادی که موید حضور ایشان در جزیره العرب هستند غیر قابل انکار است. ارتباط عمیق فرهنگی و دینی یهودیان و مسلمانان اگرچه طبق سنت یهودی نه مسیح (ع) و نه پیامبر مکرم اسلام (ص) هیچکدام پیامبر برگزیدة خدا به معنی تمام کلمه که در برگیرندة معنای نسخ برخی احکام پیشین و ابلاغ حدود تازه تر شناخته نمی شوند و به همین دلیل در زمان بعثت پیامبر اسلام (ص) با بیان سئوالات، ایرادات، ابهامات و شبهات و در برخی احیان تحریک اذهان عمومی عملیات ضد تبلیغی فراوانی داشتند اما اعتقاد راسخ دین مبین اسلام و پیروان آن تماما بر اعتقاد به موسی(ع) و سایر پیامبران بنی اسرائیل (ع) نخستین بعنوان پیامبری اولوالعزم و سایرین بعنوان پیامبران الهی استوار است. خصوصا وجود آیات فراوانی از قرآن کریم که به این گونه مسائل می پردازد و اینکه حضرت موسی (ع) پیامبری است که بیشترین نام از وی در قرآن کریم آمده است، بیانگر این ارتباط بی مثال است. بنابراین حداقل می توان گفت: در زمان نزول قرآن کریم، یهودیان به عنوان شاهدی حاضر و ناظر به قول و فعل و تقریر پیامبر مکرم اسلام (ص) و بازتاب الهی آن در میان جامعه اسلامی قطعا حضور داشته اند و این مسئله آنقدر اهمیت یافته است که در قرآن کریم که شالوده فکری و اعتقادی مسلمانان به شمار می آید بسیار مورد توجه و اهتمام قرار گرفته است. علت مهاجرت یهودیان به جزیرهٔ العرب درباره علت مهاجرت یهودیان به جزیرهٔالعرب نظریه های مختلفی وجوددارد، از جمله: 1- حمله پادشاه آشور، بخت النصر یا نبوکد نصر، به فلسطین و آواره شدن یهود از دیار خود که بخشی به جزیرهٔالعرب کوچ کردند. 2- در ۷۰ میلادی با حمله تیتوس و خرابی معبد یهود، تعدادی از آنها ازفلسطین آواره شدند، عده ای هم در سال ۱۳۲ میلادی در اثر شکنجهها وآزار آدریان رومی به این ناحیه مهاجرت کردند. 3- در اثر تماس بازرگانانی که در زمان حضرت سلیمان(ع) و پس از او بهکشور سبا سفر می کردند، مردم جزیرهٔالعرب با رسم و آیین یهود آشنا شدند. 4- در اثر تخطی گروهی از بنی اسرائیل از فرمان پادشاهشان از کشور خودرانده شدند و به حجاز رفتند، به نظر یهودیان این اتفا در عصر طالوت رخداده است. 5- بر اساس داستان دیگر، یهودیان از فرزندان داوود پیامبرند که در پی قتلیکی از فرزندان حضرت داوود(ع) به جزیرهٔالعرب گریختند. 6- عده ای می گویند یهود در سپاه نبونید، پادشاه بابل بوده اند که به جزیره ٔالعرب وارد شدند، اما آثار نبونید این موضوع را تایید نمی کند. 7- در اثر افزایش جمعیت یهود در فلسطین، ایشان به دنبال چراگاه به سرزمینهای مجاور مثل مصر، عرا و جزیرهٔالعرب کوچ کردند. 8- در بعضی روایات آگاهی یهود از ظهور پیامبر جدید در جزیرهٔالعرب باعث مهاجرت یهود به این منطقه شده است. البته تمام این موارد در حدیک نظریه است، زیرا هیچ مدرک مکتوبی از گذشته یهود در جزیرهٔالعرب وجود ندارد. احتمالات در مورد پیشینة حضور یهودیان در جزیره العرب پیشینة حضور یهودیان در جزیره العرب با چند احتمال که بعضا ضد و نقیض به نظر می رسد مواجه است. اصولا می توان این احتمالات را در دو دسته تقسیم بندی نمود. یکی احتمالاتی که اولین حضور یهودیان در جزیره العرب را مربوط به زمان موسی (ع) یا همان دوران می دانند و دیگری احتمالی که به حضور یهودیان در ادوار بعد از موسی (ع) اشاره می نمایند. در دل احتمال دوم نیز احتمالات دیگری مانند: حضور در بعد از دوره اسارت بابلی، حضور در زمان میلاد مسیح (ع)، حضور در زمان رسمیت یافتن مسیحیت در فلسطین و اروپا و... و حضور در زمان نزدیک شدن بعثت نبی مکرم اسلام (ص) می گنجد. حضور در زمان موسی و هارون (ع) برخی از محققین، سابقة حضور یهودیان در این سرزمین را به زمان شخص حضرت موسی (ع) متعلق می دانند و از مهمترین ویژگی های آن دوره را آنچنان که جان ناس بسیار بر آن اصرار دارد، ضعف عقیدتی یهودیان می دانند. به گفتة این محققان این ضعف عقیده به خاطر عدم سیطره ی همه جانبه تعالیم یهودی در دوران ابتدایی بعثت موسی (ع) بوده است. دلایل محققین در مورد حضور یهودیان در جزیره العرب در زمان موسی و هارون (ع) دلایلی که ایشان عرضه می کنند، به شرح ذیل است: دلیل اول: در زمان موسی (ع) بخاطر سرپیچی بسیاری از افراد قوم از فرامین موسوی خصوصا مسئله جنگ با ساکنان بومی سرزمینهای پیش روی بنی اسرائیل و همچنین بدلیل اینکه بسیاری از همین افراد بدنبال سرزمین امنی بودند که در آن سرزمین درگیری وجود نداشته باشد و در حقیقت تامین کننده رفاه و آسایشی که در مصر به خطر افتاده بود باشد، به سمت شمال جزیره العرب راهی شدند. دلیل دوم، عدم پایبندی یهودیان زمان موسی (ع) تا زمان اسارت بابلی به دیانت یهودی و سرپیچی مستمر از دستورات موسی و هارون (ع) می باشد. طبق این استدلال تا زمان اسارت بابلی، دیانت یهودی جایگاه اولیه خود را در اندیشه یهودی پیدا نکرده بود و هنوز تجانس دقیقی میان قومیت و دیانت شکل نگرفته بود و این اتفاق پس از زمان اسارت بابلی رخ داد. یعنی در این دوران مسائل قومی و سیاسی با مسائل دینی ممزوج گردید. از این گفته می توان چنین استنباط نمود که تا آن زمان اصرار چندانی به حضور در فلسطین نبوده است و لااقل برخی از یهودیان استنباطشان از مسئله سرزمین موعود سرزمینی بوده است که می توانسته بدور از دغدغه های موجود در مصر تامین کننده نیازهای همه جانبة معیشتی ایشان باشد؛ فلذا امکان علاقمندی به سرزمینهای دیگر هم در این دوران وجود داشته است. دلیل سوم، تایید برخی مورخان عرب مبنی بر حضور یهودیان در شبه جزیره است که به زمان موسی (ع) باز می گردد. مهمترین سند، سندی است که طی آن سند، سپاه موسوی برای از میان بردن عمالیق، راهی حجاز شده بودند و بدلیل سرپیچی از دستور موسی (ع) بنابر زنده نگذاشتن احدی از عمالیق، از بازگشت به سوی موسی (ع) منع می شوند. ایشان پس از مدتی در همان حجاز که سرزمینی سرسبزتر و پر آب تر بوده سکنی می گزینند و این قدیمی ترین سند موید حضور یهودیان در جزیره العرب است که ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی آن را ذکر نموده است. نقد این احتمالات با فرض بر اینکه این روایتها درصدی از درستی برخوردارند موارد ذیل به عنوان نقد مطرح است:برخی اعتقاد دارند یهودیان این روایات را هم برای اثبات حضور قدیمی خود در جزیره العرب و هم برای اثبات انتساب خود به انبیاء ساخته اند و در حقیقت خود را در تشکیل برخی تمدنهای عربی شبه جزیره ( مانند تمدن الحضاره در یمن و ...) دخیل می دانند. اگر یهودیان بدنبال سرزمین امنی بوده اند باید گفت لااقل شمال جزیره العرب بعنوان محل در دسترس تر ایشان یه صورت مداوم در حال درگیری با امپراطوری های باستان بوده است. در صورت قبول روایات فوق؛ یهودیانی که به خاطر سرپیچی از فرامین موسوی و یا مواردی از این قبیل به شبه جزیره آمده اند چندان عصبیت و پایبندی دینی نداشته اند و لذا با اعراب رابطه مصاهرت برقرار کرده اند و ازدواج نموده و در حقیقت میان آنها بکلی حل شده اند. روایات بسیار متقنی وجود دارد که طی آنها یهودیان جزیره العرب، تلمود و میشنا و سایر کتبی که بعد از اسارت بابلی تدوین شده است را در اختیار داشته اند. روایت مشهوری که در آن خلیفه دوم با استدلال بر میشنا بعنوان انحرافی در میان یهودیان، مسلمین را بخاطر ترس از داشتن میشنایی دیگر از نقل احادیث نبوی منع می کند. بنابراین چگونه می توان حضور یهودیان در شبه جزیره را به زمان موسوی مرتبط دانست در حالیکه هنوز کتب مهمی چون تلمود نگارش نیافته است. نتیجه با مجموعه استدلال ها و نقد های فوق می توان تقریبا حضور یهودیان در جزیره العرب از زمان قبل از اسارت بابلی را منتفی دانست و یا بسیار ضعیف تلقی نمود. بنابراین پیشینه حضور یهودیان در جزیره العرب، به زمان پس از اسارت بابلی باز می گردد. در این میان می توان نقاط عطفی همچون اسارت بابلی و ویرانی معبد اول و نیز حمله رومیان به اورشلیم و ویرانی معبد دوم،و دلایلی چون پیشینة ابراهیمی جزیره العرب، رسمیت یافتن دین مسیحی و آزار یهودیان توسط مسیحیان، پیشگویی هایی در کتب مقدس یهودی مبنی بر ظهور پیامبر آخرالزمان در جزیره العرب، دیاسپورا و مواردی از این قبیل را از مهمترین دلایل حضور یهودیان در جزیره العرب در عصر بعد از اسارت بابلی دانست. پایان حضور یهودیان در شبه جزیره با رخدادهای فراوانی که در زمان پیامبر مکرم اسلام (ص) از جمله جنگهایی چون خیبر و... بوقوع پیوست اما طبق گفته بسیاری از مورخین حضور یهودیان در جزیره العرب به صورت رسمی تا دوره خلیفه ی دوم که مصادف با فتح بیت المقدس است، ادامه یافت اما پس از آن این حضور محسوس نبوده است و در صورت مشاهده نهایتا به صورت کولونی های یهودی نشین تداوم یافت.
تخریب دوم معبد و پیامدهای آن در تاریخ یهود تخریب دوم معبد در سال 63 قبل از میلاد کشور یهودا به دست رومیان افتاد. از این زمان به بعد یهودیان همیشه در آرزوی استقلال کشور خود بودند و به رومیان به دید یک دشمن می نگریستند. حتی زمانی که رومیان- با شناختی که از یهودیان و پایبندی آنان به دین خود داشتند- به مقدسات دینی آنان تعرضی نمی کردند، و نیز زمانی که پادشاه دست نشانده آنان، هیرودیس، معبد اورشلیم را مرمتی اساسی کرد، نفرت یهود از قوم مهاجم فروکش نکرد. با این حال، هنگامی آتش به این انبار باروت می افتاد که حاکمان رومی به مقدسات دینی آنان اهانت می کردند. در طول دوره سلطه رومیان،گه گاه یهودیان به سرکردگی گروه قنائیم سر به شورش می زدند و رومیان نیز در مقابل، این شورشها را سرکوب می کردند؛ تا اینکه نوبت به یکی از حاکمان رومی به نام فلوروس رسید. او حرمت معبد را نگاه نداشت و بر خلاف پیشینیان سعی کرد پرچک روم را – که تصویر قیصر بر آن نقش بسته بود – شبانه در معبد نصب کند. او همچنین به اموال معبد دستبرد زد که این امر، آتش خشم یهودیان را برافروخت. از این زمان به بعد با اینکه برخی از حاکمان مانند آگریپاس اول برای مدتی کوتاه سعی کردند به قوم یهود و دیانت آنان خدمت کنند، جریان کلی امور مناسب نبود؛ تا اینکه در اواخر امپراطوری نرون، قیصر روم، سرانجام کاسه صبر یهودیان لبریز شد. در سال 66 میلادی یهودیان به صورتی فراگیر دست به شورش زدند. در این قیام نه تنها قنائیم، بلکه همه کسانی که از صلح و سازش طرفداری می کردند، شرکت داشتند. نرون نیز سرداری به نام وسپاسیان را مأمور کرد، تا یهودیان را سرکوب کند. یهودیان سرسختانه در برابر لشکریان پر شمار و سراپا مسلح روم مقاومت می کردند؛ اما این وسپاسیان بود که شهرها و روستاهای یهود را یکی پس از دیگری فتح می کرد و به سوی اورشلیم پیش می رفت. در این اثنا خبر فوت نرون قیصر به وسپاسیان رسید و او به امید دست یافتن به مقام امپراطوری به سوی روم شتافت و سپس همان گونه که می اندیشید، به مقام امپراطوری برگزیده شد. او پسر خود تیتوس را مأمور کرد، تا به سرکوبی یهودیان بپردازد. این سردار رومی به اورشلیم حمله کرد و با کمال قساوت به ویران کردن آن شهر و قتل عام یهودیان پرداخت. سرانجام در سال 70 میلادی شهر اورشلیم پس از یک ماه محاصره- در حالی که قحطی و بی آبی، مردم را به ستوه آورده بود- سقوط کرد. پس از آن، رومیان مردم را از دم شمشیر گذرانده، به هیچ کس رحم نکردند. آنان شهر اورشلیم را ویران کرده، معبد یهود را نیز به آتش کشیدند. آنان بسیاری از یهودیان را کشتند و عده زیادی را به اسارت بردند بقیه یهودیان نیز به ناچار در سراسر عالم پراکنده شدند. برخی از نویسندگان یهودی شمار کشتگان یهود در این نبرد را بیش از یک میلیون نفر و شمار اسرا را حدود یک صد هز ار نفر دانسته اند. بدین سان یهودیان برای همیشه معبد و وطن خود را از دست دادند. از این معبد، تنها دیوار غربی آن که دیوار ندبه خوانده می شود، باقی ماند. گفتنی است یهودیان هر ساله در پای این دیوار به گریه و زاری می پردازند. از این پس، یهودیان در امپراطوری روم کم تر فرصت یافتند حرکتی اعتراض جویانه انجام دهند. تنها یک بار حدود شصت سال پس از تخریب معبد، هنگامی که رومیان تصمیم گرفتند در محل ویرانه های معبد اورشلیم معبدی برای خدای رومی، ژوپیتر، بر پا کنند، باز ماندگان یهودیان در اورشلیم بار دیگر دست به شمشیر بردند. هادریانوس امپراطور دستور داد که این قیام را سرکوب کرده، همه یاغیان را از دم شمشیر بگذرانند. از این پس به فرمان او اجرای مراسم دینی یهود جرم محسوب می شد ومجازات سنگینی را در پی داشت. پس از این قیام و سرکوبی آن که بین سالهای 132- 135 میلادی رخ داد، معبد ژوپیتر در میانه خرابه های معبد بنا شد و یهودیان هرگز توان سازمان دهی هر گونه قیام و شورشی را به دست نیاوردند. با تخریب معبد و پراکندگی یهود، همه گروههای یهودی از بین رفتند و تنها فریسیان باقی ماندند. بقای آیین یهود پس از تخریب معبد پس از آنکه یهودیان کشور و وطن خود را از دست دادند، دیگر معبد مقدس و نیزشورای سنهدرین کبیر را- که به امور دینی آنان رسیدگی می کرد- در اختیار نداشتند. با این حال، اقدام به موقع یک عالم یهودی باعث بقای این دیانت گردید. نویسنده ای یهودی ماجرا را چنین نقل می کند: ربان یوحانان بن زکای یکی از دانشمندان برجسته و عضو ممتاز سنهدرین اورشلیم بود. او ریاست یک دانشکده معروف علوم دینی را داشت و عده زیادی از دانشجویان پای درس او می نشستند و سخنان خردمندانه را از زبانش می شنیدند. هنگامی که وسپاسیان فرمانده قوای رومی بود و جنگ یهودیان با رومی ها می رفت شروع شود، ربان یوحانان بن زکای با قنائیم بحث کرده و به ایشان گوشزد نمود که نفع یهودیان در صلح با رومیان است. او می دانست که از جنگ و خونریزی هیچ سودی عاید نخواهد شد. او پیش بینی می کرد که عاقبت این جنگ ها خرابی اورشلیم و از دست رفتن معبد بیت همیقداش خواهد بود. ولی کینه یهودیان نسبت به رومی ها بیش از حد زیاد بود. قنائیم احساس می کردند که دیگر نمی توانند بی عداتلی ها، بی حرمتی ها و اهانت های بیشتری را از طرف رومی ها تحمل کنند. از این جهت سخنان ربان یوحانان بن زکای به گوش آنان نمی رفت. آن دانشمند بزرگ با حزن و اندوه فراوان در آیینه تصور خود می دید که اگر جنگی میان یهودیان و رومی ها در بگیرد، یهودیان شکست خودره و اورشلیم خراب خواهد شد. آن وقت یهودیان چگونه خواهند توانست بدون شهر مقدس و بدون محبوب خود زندگی ملی خویش را ادامه دهند. با این حال ربان یوحانان بن زکای می دانست که اگر هم معبد نباشد، معذلک یهودیان با آموختن و مطالعه تورات و به جا آوردن مراسم مذهبی خود به همدیگر پیوسته خواهند بود، و رشته ملیتشان گسیتخته نخواهد شد. مذهب یهود می تواند ملت یهود را زنده نگه دارد و این تنها راه بقای یهودیان است. اقدامات ربان یوحانان بن زکای هم چنان که یرمیای پیامبر قرنها پیش این نکته را درک کرده بود، ربان یوحانان هم به این حقیقت پی برده بود که ملت یهود به شرطی که فرهنگ مذهبی و تاریخی خود را حفظ کند بدون وجود معبد بیت همیقداش هم زنده خواهند ماند. ولی او با خود فکر می کرد که اگر در اورشلیم مانده و در گیر و دار جنگ با سایر یهودیان کشته شود، چگونه خواهد توانست مذهب و ملت یهود را زنده نگاه دارد؟ از این جهت چاره ای نبود جز اینکه فورا اورشلیم را ترک کند. قنائیم به کسی اجازه نمی داد از اورشلیم خارج شود. مقصودشان از این عمل حفظ جان مردم بود، زیرا هر کس که از هشر بیرون می رفت به دست رومی ها کشته می شد. تنها افرادی که به ایشان اجازه داده می شد از شهر بیرون روند آنهایی بودند که می خواستند مردگان خود را دفن کنند. ربان یوحانان بن زکای راه بسیار زیرکانه ای برای خروج از شهر پیدا کرد. او از شاگردان خود خواست که خبر در گذشتش را در شهر منتشر سازند و سپس بدون هیچ گونه ترسی به آنها دستور داد که او را در تابوتی جا دهند. پیروان وفادارش نیز خواسته های او را اجرا کردند. هنگام غروب آفتاب، گروه کوچک مشایعین جنازه به سوی دروازه شهر به راه افتاد. قنائیم با احترام فراوان راه را برای حمل کنندگان جنازه باز کردند و اجازه دادند که از شهر خارج شوند. بدین طریق ربان یوحانان بن زکای، مردی زنده، در داخل تابوتی چوبی شهر اورشلیم را ترک کرد. در خارج از اورشلیم، ربان یوحانان بن زکای یک بار دیگر زندگی را از سر گرفت. اولین اقدام او راه یافتن به حضور وسپاسیان در اردوگاه رومی ها بود. این کار برای او آسان بود، زیرا او یکی از طرفداران صلح و با رومی ها به شمار می آمد. ربان یوحانان بن زکای با وسپاسیان به احترام سخن گفت و چندین بار او را « اعلی حضرت امپراطور» خطاب نمود. در ضمن این گفتگوها قاصدی نفس زنان از راه رسید و در حالی که با کمال ادب به وسپاسیان تعظیم می نمود به وی گفت: « اعلی حضرتا! امپراطور مرده است، شما امپراطور جدید روم هستید. » و سپاسیان این خبر را به فال نیک گرفت. او از علم و دانش و قدرت پیش بینی ربان یوحانان بن زکای در حیر شد، و در نتیجه شنیدن این خبر شعف آور به حدی خوشحال گردید که با کمال میل چند تقاضای کوچک آن دانشمند عالی قدر را پذیرفت آن گاه ربان یوحانان بن زکای به سپهسالار رومی گفت: «آنچه از شما تقاضا می کنم این است که به شهر کوچک یونه (یاونه ) و دانشمندان و دانشجویان آن از طرف سپاهیان رومی آسیبی نرسد. »وسپاسیان با خود اندیشید که این یک تقاضای بی ضرری است. او این حقیقت را درک نکرد که با باقی گذاشتن یونه عملا کمک کرده است که ملت یهود پس از انقراض امپراطوری روم نیز پایدار بماند. یونه شهری بودکه در زمان جنگ هزاران دانشجوی یهودی در آن جمع شده بودند و به تحصیلات خود ادامه می دادند. سردار رومی در حالی که در رویای امپراطوری آینده خود فرو رفته بود گفت: « قول می دهم. »بدین طریق مهم ترین آرزوی ربان یوحانان بن زکای عملی گردید. دانشگاه یونه کار خود را به عنوان مرکز تدریس تورات ادامه داد. وجود آن موجب گردید خلائی که در نتیجه خرابی معبد بیت همیقداش در قلب یهودیان پدیدار شده بود پر گردد. ایجاد سنهدرین جدید ربان یوحانان بن زکای و شاگردانش در یونه مستقر شدند و به مطالعه و تحصیل تورات پرداختند. آنها وقت زیادی نداشتند که درباره امور سازمانی فکر کنند. زیرا همه برای سرنوشت اورشلیم نگران بودند. هنگامی که بالاخره خبر رسید که دیوارهای اورشلیم فرو ریخته و معبد بیت همیقداش خراب شده است، تمام ساکنان یونه به تلخی گریسته و در سوگواری عمیقی فرو رفتند. ولی ربان یوحانان بن زکای خود را برای چنین موقعی آماده کرده بود. او می دانست که موضوع تأسیس یک مرکز مذهبی جدید برای یهودیانی که جان سالم به در برده اند بسیار مهم و حیاتی است. از این جهت او سنهدرین جدیدی با 71 عضو مانند سنهدرین اورشلیم ایجاد کرد و خودش به ریاست این انجمن انتخاب گردید. برای بسیاری از یهودیان، این امر که سنهدرین می تواند بدون وجود معبد بیت همیقداش نیز پایدار باشد کمی تازگی داشت، بالاخره آن ها فهمیدند که این موضوع عملی است. بدین طریق یونه جای اورشلیم را گرفت. سنهدرین جدید به نام بیت دین یعنی دادگاه شرع معروف گردید. رئیس آن ناسی یا روش بیت دین (رئیس دادگاه شرع) خوانده می شد. بدین سان شهر یونه به جای اورشلیم، به صورت مرکزی برای یهودیان درآمد. این دانشمند یهودی باعث شد که این شهر به صورت پایگاهی علمی و دینی در آید و یهودیان نیز بدان توجه نمایند. فعالیت این دانشمند و شاگردان او سبب شد که مدارس متعددی – که میدارش خوانده می شد- در این منطقه ساخته شود و عالمانی بزرگ در آنها پرورش یابند. ایجاد معبد ژوپیتر و نتیجه آن اما این اوضاع چندان دوام نیافت و پس از حدود شصت سال وضع به گونه ای دیگر شد. امپراطور هادریانوس دستور داد که در محل معبد اورشلیم معبدی به نام ژوپیتر، خدای بزرگ روم، بنا کنند. این امر باعث قیام و شورشی بزرگ در میان یهودیان شد. این قیام که در سال 132 روی داد، رهبری آن بر عهده فردی به نام شمعون بارکوخبا بود. اگر چه قیام مذکور موفقیت هایی حاصل کرد و برای مدتی رومیان را از سرزمین یهودا خارج کرد، سرانجام در سال 135 شکست خورد و عده زیادی از یهودیان نیز کشته شدند. هادریان پس از سرکوبی این قیام نسبت به یهودیان سخت گیری زیادی را آغاز نمود؛ تا آنجا که اجرای آداب دینی آنان را جرم اعلام کرد. یکی از پیامدهای این قیام و سرکوبی آن، کشته شدن بسیاری از دانشمندان یهود منطقه یاونه و بسته شدن مدارس آن بود. بدین ترتیب، مرکزیت علمی این منطقه به پایان راه خود رسید. تشکیل مجمع سنهدرین با این حال، این پایان کار دیانت یهود نبود، برخی از عالمان یهود که جان سالم به در برده بودند، تومارهای به جا مانده را برداشتند و با مهاجرت به منطقه جلیل در آنجا بار دیگر مدارس علمی ایجاد کرده، مجمع سنهدرین را تشکیل دادند. با مرگ هادریان- که چندان طول نکشید- جانشین او قوانین ضد یهود او را لغو کرد و یهودیان بار دیگر آزادانه به کار علمی پرداختند. بدین ترتیب در اواسط قرن دوم، شهر جلیل در منطقه فلسطین به صورت مرکز دینی و علمی یهود در آمد. در این مرکز عالمان بزرگی پدید آمدند و آثاری را نیز به وجود آوردند. این مرکز چند قرن به فعالیت خود ادامه داد؛ تا اینکه در قرن چهارم و با گرایش قسطنطین، امپراطور روم، به مسیحیت، اوضاع یهود در امپراطوری روم بسیار سخت گردید. از همین رو، یهودیان مجبور شدند به کشورهای دیگر مهاجرت کنند. در این میان، عده ای به بابل، برخی به منطقه دور افتاده حجاز، و پاره ای دیگر نیز به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. بدین ترتیب، فلسطین مرکزیت علمی و دینی خود را از دست داد. در این زمان یهودیان بابل، تحت حکومت اشکانیان – به لحاظ علمی – وضعیت خوبی داشتند؛ به گونه ای که از سالها قبل مدارسی را در این منطقه ایجاد کرده بودند. از این زمان به بعد توجه یهودیان به بابل به عنوان مرکز علمی و دینی جلب شد. بدین ترتیب، بابل به بزرگترین مرکز یهودی تبدیل شد و قرنها نیز به همین صورت باقی ماند. تدوین تلمود مهم ترین حادثه ای که پس از تخریب دوم معبد در سال 70 میلادی و در طی چند قرن رخ داد، تدوین مجموعه ای عظیم است که تلمود (آموزش، تعلیم ) خوانده می شود. این مجموعه، فرهنگی کامل از نظام اعتقادی و عملی آیین یهود است که از زمان پیدایش تا کنون محور توجه یهودیان بوده است. نگارش این مجموعه، زمانی نزدیک به چهار قرن (از نیمه اول قرن اول تا پایان قرن پنجم میلادی ) به درازا کشید. با این حال، اصل و منشأ این کتاب را باید بسیار زودتر از این تاریخ دانست. نتیجه: حادثه تخریب دوم معبد (بیت المقدس) در سال ۷۰. م است. دراین سال شاهزاده رومی، تیتوس (Titus)، به اورشلیم هجوم برده و معبد را ویران ساخت و مطابق روایتها، در اثر این حادثه بود که سومین پراکندگی بنی اسرائیل به وقوع پیوست. ظهور مجموعه تلمود، متشکل از مشنا و گمارا، در فاصله سه یا چهار قرن پس از تخریب معبد تحقق یافت و رفته رفته به منظومه نوشته های مقدس یهودیان پیوست. گزارش های برخی منابع تاریخی تلاش میکنند دوره مورد بحث (یعنی دوره پس از سال ۷۰. م) را برای بنی اسرائیل بسیار غم انگیز و دردناک توصیف کنند، اما صحت این ادعاها را لزوما نمی توان پذیرفت؛ زیرا گروه های یهودی مهاجر، در سرزمین های مقصد با تشکیل مدارس و حلقه های خاصی به نام «مدراش»، با فراغت بال و جمعیت خاطر به تدوین و نگارش تلمود اقدام کردند و ازسوی دیگر شریان های اصلی تولیدات کشاورزی، صنعتی و مالی ممالک مقصد را به دست گرفتند، به طوریکه حتی در طول قرون وسطی، مالکیت بسیاری از مزارع و زمین های کشاورزی، باغات، احشام و بردگان به دست همین یهودیان مهاجر افتاد. معنای این سخن، آن است که این جماعت در امنیت کامل، هم به تنظیم و تدوین عقاید و شرایع خود اقدام کردند و هم در صحنه های اجتماعی و اقتصادی به بهبود وضعیت و موقعیت خود دست زدند.