فصل اول پرند نگاهش را به اسمان دوخت و گفت: -پسرا فقط بلدن حرف بزنن. سایه مژگان بلندش روي گونه افتاده بود و موها یش را روي سر شانه ریخته بود.پوست سفیدش با ان چشمان سیاه و بینی کوچک و لبها ي هوس انگیزي که داشت دل هر بیننده اي را می ربودو زیر نور خورشید می در خشید.دستهایش را بر روي سینه گره کرده بود و سرش را به حالت مغروري بالا گرفته بود. مهیار پوزخندي زدو گفت: -دیگ به دیگ می گه ته دیگ،نه که دخترا خیلی اهل عملند. سهیلا گفت: -مسلما از شما پسرا بیشتر اهل عملند. پوریا با لودگی گفت: -البته عمل جراحی. و پسرها به خنده افتادند.نادره گفت: -هه،هه،خندیدم. پوریا گفت: -رو اب بخندید. و دوباره خندیدند.مهیار از گوشه چشم به پرند نگاهی کردو گفت" -دختر دایی غرق نشی. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پرند بی انکه نگاه از اسمان بر گیرد،گفت: -شنا بلدم. نادره بلند شد و گفت: -شما پسرا به درد لاي جرز می خورید. وبا دلخوري از در بیرون رفت.پوریا گفت: -طاقت شنیدن جواب رو هم نداره. سهیلا گفت: -شما که می دونید نادره حساسه..... پوریا به میان حرفش دوید: -پر از احساسه. وبه قهقه خندید.ناصر وارد اتاق شد و به همه تشر زد: به ابجی من چیکار دارید؟ و در حالی که چشمک می زد، صدایش را پایین اورد و ادامه داد: -دمتون گرم،مثل این که حال ابجی ما رو خوب گرفتین ها! و لبخند بزر گی زد.پوریا دستش را روي سینه اش گذاشت و همان طور که خم می شد گفت: -قابل شما رو نداشت. پرند به طرف ان ها برگشت و گفت: -شما پسرا موجودات چندش اوري هستین. و به طرف در به راه افتاد.مهیار به کنایه جواب داد: -خودتو تو اینه دیدي؟ پرند زیر لب غرید؛برو گمشو،واز در بیرون رفت.پسرها خندیدند.سهیلا بلند شد و گفت: -همه اتون برید به جهنم. و به دنبال پرند از در بیرون رفت.پوریا خندید و گفت: -کم اوردن.... مهیار شکلکی در اورد: -شما پسرا چندش اورید.مثل اینکه هیچوقت تو اینه خودشو نمی بینه. ناصر گفت: -تو هنوز یکی یه دونه،خل و دیوونه دایی رو نشناختی؟چه حالی داري مهیار سر به سر کی می زاري. -وقتی حرصش در می اد ،کیف می کنم.وقتی عصبانی میشه دلم حال می اد. پوریا گفت: -وقتی جوابتو می ده چی؟ و هر دو نفر به خنده افتادند.مهیار با حالتی جدي گفت: همین که می دونم توي دلش حرص می خوره، خوشحالم. پوریا گفت: -تو دیوونه اي. مهیار به طرف پنجره نگاه کرد. جاي خالی پرند،پشت پنجره می در خشید.ناصر گفت: -این مهمونیاي هفتگی اعصاب ادمو خورد می کنه.عصر جمعع تو خونه. مهیار گفت: -پاشید بریم بیرون. و از جا بلند شد.پوریا گفت: -کجا؟ -یه چرخی بزنیم.عصر جمعه ادم دلش تو خونه می گیره. ناصر هم بلند شد و با لبخندگفت: -منم موافقم. پوریا هم بلند شد و گفت: -حتما از سرو کله زدن با دخترا بهتره. مهیار شانه هایش را بالا انداخت و گفت: -بریم. هر سه نفر از اتاق بیرون رفتند.پرند در گوشه اي نشسته بودو روز نامه می خواند. مردها شطرنج بازي می کردند و زنها دور هم جمع شده بودندو حرف می زدند.ناصر گفت: -ما می خوایم بریم بیرون. همه سرها به طرفشان چرخید.اقاي توفیقی گفت: -خوش بگذره. نادره گفت: -ما هم حوصله امون سر می ره. سهیلا به پرند نگاه کرد که بی تفاوت مشغول مطالعه روز نامه بود.ناصر گفت: -متاسفیم این جمع پسرونه اس. نادره گفت: -بابا بگو ما رو هم ببرند. اقاي توفیقی گفت: -بهتره،دخترا رو هم ببرید.اونا هم حوصله اشون سر میره. مهسا سرش را از اشپزخانه بیرون اورد و فریاد زد: -منو جا نزارین ها. همه به خنده افتادند.مهیار گفت: -موشه تو سوراخ نمی رفت،جارو به دمش بستن. اقاي عظیمی گفت: -مهیار،بابا،بچه ها هم حوصله اشون سر می ره. بهتره رعایت حال اونا رو هم بکنی. مهیار چهره در هم کشید و جواب داد: -مثلا خواستیم بریم بیرون،دخترا رو هم بستن به ریشمون.ماشین من که جا نداره. اقاي نوري خندید و گفت: -سوئیچ ماشین منم بردارید.باز هم حرفی هست؟ پوریا گفت: -نخیر،نمی شه از دست این دخترا خلاص شد. همه نگاه ها به مهیار دوخته شده بود.نگاهی به پرند که با بی تفاوتی روز نامه را ورق می زد،انداخت و گفت: -پنج دقیقه دیگه راه می افتیم،اماده نباشید منتظر نمی مونیم. نادره دستهایش را به هم کوبید و فریاد زد: -اخ جان. سهیلا گفت: -پرند پاشو. پرند بی انکه سرش را از روي روز نامه بلند کند گفت: -من نمی ام. -یعنی چی؟ حوصله بیرون رو ندارم. اقاي نوري گفت: -پاشو برو بابا جان،حتما بهت خوش می گذره. -نه بابا حوصله ندارم. اقا فرهاد گفت: -یعنی چی عمو جان،پاشو برو،دلت باز می شه. -نه عمو فرهاد،حوصله ندارم. ناصر گفت: -پاشو دختر دایی. پوریا خندید و گفت: -عمو منوچهر این دخترش رو از کجا پیدا کرده،خدا عالمه. پرند چپ چپ نگاهش کرد و گفت: -نمی رم ،اصرار نکنید. نادره گفت: -خودتو لوس نکن دیگه. مهیار با چهره اي در هم کشیده گفت: -اگه دوست نداره مجبورش نکنید.لابد با ما بهش خوش نمی گذره. پرند بی انکه نگاهش کند جواب داد: -عمه دست تنها ست می خوام بمونم بهش کمک کنم. مهري خانوم گفت: -نه عمه جان،کاري نیست.در ضمن مامانت و عمه نر گس و زن عمو مژگانم هستن. عمه نر گس هم حرف خواهرش را تایید کرد و گفت: -اره عمه جان ما هستیم. اقاي نوري گفت: پاشو دختر گلم،ببین همه معطل تواند. پرند سر به زیر انداخت و گفت: نه! مهیار گفت: -راس پنج دقیقه دیگه رفتم.هر کی نیاد می مونه. اقاي نوري سوئیچ را از جیبش در اورد و ان را به طرف مهیار گرفت: -مهیار جان،دایی اینم سوئیچ. و از گوشه چشم به پرند نگاه کرد. - بدینش به یکی از بچه ها دایی،من با ماشین خودم می رم. و از در بیرون رفت.سهیلا گفت: -پرند.... پرند به میان حر فش دوید: -اصرار نکن سهیلا،من نمی ام. اقاي نوري اشاره کرد که انها بروند.پرند سرش را بیشتر در روز نامه فرو برد و بی انکه چیزي بخواند به خطوط کج و معوج ان خیره شد.بچه ها با هیاهوي بسیار خداحافظی کردند و از در بیرون رفتند.سهیلا روبروي پرند ایستاد و گفت: -تو مطمئنی نمی خواي بیاي؟ پرند لبخند تصنعی زد و گفت: -بهتون خوش بگذره. پوریا صدا زد: -سهیلا زود باش. -خداحافظ. -خداحافظ. صداي ماشین که به گوش پرند خورد،دلش گرفت.عمه نرگس گفت: -چرا باهاشون نرفتی عمه جان؟ -حوصله نداشتم. و به اتاق دیگري رفت و روي زمین دراز کشید.نرگس گفت: -من که حرف بدي نزدم. پونه در حالی که خجالت زده سر به زیر انداخته بود،گفت: -ما این دختر رو لوس کردیم.شما به بزرگیتون ببخشیدش. اقاي نوري لبخندي زد و گفت: -تقصیر منه،من پرند رو این جوري بار اوردم. پرند گوشهایش را چسبید و از پنجره به اسمان خیره شد. مهیار با عصبانیت روي پدال گاز فشار می اورد و دندانهایش را به هم می سایید و در دل به پرند بدو بیراه می گفت.مهسا گفت: -می شه یواش تر بري؟ چپ چپ به مهسا نگاه کردوکمی از سرعتش کم کرد. سهیلا گفت: -جاي پرند خیلی خالیه! مهیار با عصبانیت جواب داد: -دختره لوس،فقط خوشش می اد اذیت کنه. مهسا گفت: -شما که اخلاق پرند رو می شناسید.نباید سر به سرش بزارید. صورت زیباي پرند در مقابل چشمان مهیار جان گرفت. سهیلا گف: -پرند واقعا مهربونه،پاش بیفته جونش رو هم واسه ادم می ده.با اینکه از بچگی همه بهش می گفتن یکی یه دونه،خل و دیوونه و همه فکر می کنن به خاطر تک فرزند بودنش لوسه،اما واقعا این طوري نیست.عمو منوچهر و زن عمو پونه،پرند رو مستقل بار اوردن. مهیار لبخند تلخی زد و گفت: -مستقل؟این قدر پرند پرند نکن،من شرط می بندم اونم کامل نیست. -هیچ کس تو زندگی کامل نیست.پرندم مثل من و تو حتما یه ضعف هایی داره،اما باور کن نقاط قوتش بیشتر از ضعف هاشه.مهسا گفت: -ترو خدا بحث فلسفی نکنید،اومدیم بیرون خوش باشیم.حالا کجا بریم؟ مهیار که ارام تر از قبل شده بود،گفت: -نمی دونم !بچه ها کجا می خوان برن؟ چراغ زد و توقف کرد.پوریا هم ماشین را کنار کشید و ایستاد .مهیار پیاده شد و به کنار اتو مبیل انها رفت و خم شد.پوریا شیشه را پایین کشید.مهسا گفت: -سهیلا می تونم یه خواهشی ازت بکنم؟ -البته! -دیگه در مورد پرند چیزي پیش داداشم نگو. سهیلا با تعجب گفت: -متوجه منظورت نمی شم؟ مهیار به طرف انها می امد.مهسا گفت: من و داداشم از این دختره خوشمون نمی اد. -چرا؟ مهیار در را باز کرد و سوار شدو سهیلا نتوانست جواب سوال خود را بگیرد.مهسا پرسید: -کجا می ریم؟ -سینما. -اخ جون، می ریم سینما. سهیلا با چهره اي درهم و متفکر،غرق در افکار خویش بود.مهیار از اینه نگاهش کرد و گفت: -دختر دایی،راضی نیستی بریم سینما؟
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) سهیلا به خود امد.لبخندي تصنعی زد و گفت: -چرا، راضی ام. مهیار خندید و ماشین را روشن کرد.مهسا به عقب برگشت و چشمکی به سهیلا زد.سهیلا به مهیار که با صورتی خندان،اهنگی را باسوت می زدنگاه کرد و از خود پرسید: ))این پسر قد بلند و چهار شونه،با اون موهاي مشکی و مجعد،بااون صورت مردونه و چشماي جادوگر،چرا باید از پرند بدش بیاد.پرند قشنگ ترین دختر فامیل ماست.پرند((... و ناگهان احساس کرد.چرا باید مهیار از پرند خوشش بیاد؟چه کسانی بیشتر از این دو نفر با هم مشکل داشتند؟ کسی ندیده بود انها در جمعی باشند و کارشان به دعوا نکشد.اگر مهیار هم از پرندخوشش می امد،این پرند بود که هیچگاه نمی توانست او را دوست بدارد.مهیار خوب بود، دوست داشتنی بود،هر جا که می رفت نگاه ها را به دنبال خود می کشید.وقتی کت و شلوار می پوشید واقعا تماشایی میشد.......... مهیار از اینه به عقب نگاه کرد و با خنده پرسید: -چیزي شده؟ سهیلا به خود امد.دقایقی بود که به مهیار خیره شده بود.در قلبش دردي را احساس کردو طپش.خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: -نه! به پشتی صندلی تکیه دادو به فرار خانه هاو ادم ها چشم دوخت.مهیار پرسید: -از فرزین چه خبر؟ -خوبه، دیشب تلفن زده بود. -درس این اقا زاده کی تموم میشه؟ -چیزي به امتحاناش نمونده،به زودي بر می گرده. سرخی دلپذیري روي گونه هاي مهسا نشستو سر به زیر انداخت.سهیلا گفت: -دیشب به همه اتون سلام رسوند،مخصوصا به تو. مهیار خندید و گفت: -فرزین یه دنیاي دیگه اس.اقاي مهندس،دختراي همکلاسیش رو تو تور ننداخته؟ مهسا گفت: -فرزین اهل این کارا نیست. سهیلا با خنده گفت: -نه بابا،اون حواسشپی درس و مشقاشه. مهسا براي ان که جریان بحث را عوض کند،گفت: -کدوم فیلم می خوایم بریم؟ مهیار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: -اینم سینما. و ماشین را کنار کشید.پوریا هم پشت سر او پارك کرد.سهیلا زیر چشمی به مهیار نگاه کرد.در قلبش احساس سنگینی می کرد.چشم هایش را بست و سعی کرد این احساس را از خود دور کند.صداي مهیار او را به خود اورد که پرسید: -خوبی سهیلا؟ چشم باز کرد.لبخندي اجباري زد و گفت: -بله خوبم. مهیار از ماشین پیاده شد.سهیلا زیر لب گفت: -خدایا کمکم کن. وپیاده شد.مهسا گفت: -تو رنگت پریده؟ به مهیار که به طرف گیشه بلیط فروشی می رفت نگاه کردو در حالی که با تمام قواسعی می کرد به خود بقبولاند که او فقط پسر،عمه مهري است جواب داد: -چیزیم نیست. درهاي ماشین قفل شد.مهسا گفت: -بریم. نادره بازوي سهیلا چسبید و گفت: -برگشتنی منم میام پیش شما،اونجا حوصله ام سر رفت. ناصر گفت: -زود باشیدالان فیلم شروع می شه. سهیلا با بی حالی به دنبال انها کشیده شد.به مهیار نگاه کرد.نفس عمیقی کشیدو به خود نهیب زد((عاقل باش)). دلش می خواست مهیار نگاهش کند،اما مهیار بی توجه به حال او حرف می زد و می خندید.نادره گفت: -جاي پرند خالیه! مهیار حرفش را قطع کرد.به طرف نادره چرخید و گفت: -لجبازیش به ضرر خودش تموم شد. درهاي سالن باز شد و همه به داخل رفتند.سهیلا در تمام مدت،روي صندلی اش نا ارام نشسته بود و با خود کلنجار می رفت.نادره و مهسا در گوشی صحبت می کردند و ریز می خندیدند.پوریا و ناصر تخمه می خوردند و با هم حرف میزدندو مهیار سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بودو چشمهایش را بسته بود.پوریا سقلمه اي به پهلویش زد و پرسید: -خوابیدي؟ -حوصله این فیلم رو ندارم. ناصر گفت: -پولت زیادي بود اومدي سینما؟ مهیار بلند شد و گفت: -تو ماشین منتظرتون می مونم. و پیش از انکه کسی بتواند حرفی بزنداز سالن بیرون رفت.مهسا گفت: -کجا رفت؟ نا صر همان طور که به دور شدن مهیار نگاه می کرد.جواب داد: -گفت از این فیلم خوشش نیومده. سهیلا با نگرانی به دست هایش خیره شد.نادره با هیجان گفت: -اون جا رو. وهمه نگاه ها به طرف پرده سینما چرخید.مهیار سلانه سلانه از سینما بیرون رفت.پشت فرمان نشست و همان طور که سرش را به فرمان تکیه داده بود،به طور مقاومت ناپذیري دلش می خواست به خانه تلفن بزند.چند باري گوشی را در دست چرخاندو خواست شماره بگیرد ولی هر بار با خود می گفت(زنگ بزنم چی بگم؟))سر بلند کرد. دختر و پسر جوانی،بازو به بازوي هم می گذشتند.لبخند تلخی گوشه لبش نشست.شماره را گرفت و منتظر شد.صداي زنگ تلفن در خانه پیچید.عمه مهري گفت: -پرند جان،می شه لطفا گوشی را برداري؟ پرند جدول را روي زمین گذاشتو بلند شد.گوشی را برداشت و گفت: -بله؟ و با شعف نیم فریادي زد: -سلام پسر عمو. سرها به طرف او چرخید.فرزین گفت: -خوبی پرند؟ -خوبم ؟تو خوبی؟ -عالی!مخصوصا حالا که صداي ترو هم شنیدم. اقاي نوري گفت: -فرزینه؟ پرند با سر جواب مثبت داد.فرزین گفت: -خوش می گذره؟ -جاي شما خیلی خالی. -به خدا دلم اونجاست. زن عمو مژگان خودش را به کنار پرند رساندو نگاه ملتمسش را به دست هاي او دوخت.فرزین ادامه داد: -عمو و زن عمو چطورند؟ -خوبن،سلام می رسونن.زن عمو مژگان می خواد باهات حرف بزنه،با من کاري نداري؟ -دلم واست تنگ شده دختر عمو. -ما هم همینطور.من خداحافظی می کنم. -مراقب خودت باش پرند.خیلی مراقب خودت باش. پرند گوشی را به طرف مژگان گرفت و رو به جمع گفت: -به همه سلام رسوند. مهیار با عصبانیت گفت: -اینا با کی صحبت می کنن،اشغال می زنه. چند ضربه به شیشه خورد.به بیرون نگاه کرد.پسر بچه ژولیده اي که یک بغل گل سرخ در دست داشت،پشت پنجره ایستاده بود.گفت: -اقا گل بدم؟ مهیار خیره نگاهش کرد.پسر بچه دوباره تکرار کرد: -گل بدم؟ شیشه را پایین کشید و پرسید: -چنده؟ -شاخه اي دویست تومن. دویست تومان از جیبش بیرون کشید و به طرف پسر بچه گرفت.پسرك دسته گل را به طرفش گرفت و گفت: -هر کدوم رو می خواي بردار.به انبوه گلها نگاه کرد.قشنگ ترین گل را با دست بیرون کشید.پسرك دور شد.شیشه را بالا کشید و گل را به طرف بینی اش برد.براي چندمین بار شماره خانه اشان را گرفت.صداي بوق زدن که در گوشش پیچید،لبخندي روي لبش نشست.پرند با خنده گفت: -من گوشی را بر می دارم،دستم سبکه. عمو فرهاد گفت: -عمو قربون اون دست هاي سبکت بشه. با شادي گوشی را بر داشت و گفت: -بله؟ مهیار نفس عمیقی کشید.بوي گل سرخ در روحش پخش شد.گفت: -سلام پرند. خنده از روي لبهاي پرند محو شد.چهره اش حالت بی تفاوتی به خود گرفت و گفت: -سلام. عمه مهري پرسید: -کیه؟ -گوشی. گوشی را به طرف جمع که نگاهش می کردند گرفت و گفت: -مهیاره. مهیار نگاهی به شاخه گل کرد.ان را روي صندلی پرت کرد و زیر لب غرید(لعنتی(( مهري خانم گوشی را گرفت و گفت: -بله؟ -سلام مامان. -سلام مامان جان،چیزي شده؟ -زنگ زدم بپرسم چیزي نمی خواي واسه ات بگیرم؟ -نه مامان جون ،دستت درد نکنه. کاري نداري مامان؟ -کی می ایید؟ -می اییم،نمی دونم. -واسه شام دیر نکنید ها؟ -نه،دیر نمی کنیم خداحافظ. ارتباط قطع شد.مهري خانم گوشی را گذاشت.پرند بلند شد و از پذیرایی بیرون رفت. مهیار با خود غرغر کرد((فکر می کنه کیه؟واسه من ناز می کنه.فکر می کنه زنگ زدم صداي اونو بشنوم.نه جونم،از این خبرا نیست.))به شاخه گل سرخ نگاه کرد.ان را از روي صندلی برداشت و با عصبانیت نگاهش کرد.شیشه را پایین کشید.می خواست شاخه گل را بیرون بیندازد که نگاهش به همان دختر وپسري که بازو به بازوي هم می رفتند، افتاد.به گل نگاه کردولبخندي روي لبش نشست.شیشه را بالا کشید.سرش را به صندلی تکیه دادو چشمهایش را بست.گل را به بینیش نزدیک کردو نفس عمیقی کشید.صورت زیباي پرنددر مقابل چشمانش جان گرفت و زیر لب گفت(یکی یه دونه،خل و دیوونه((.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) فصل دوم نادره تمام طول مسیر برگشت را حرف زد.مهیار که بی طاقت شده بود گفت: -واب نادره تو به اندازه سه تا فیلم سینمایی حرف زدي. نادره چهره در هم کشید و گفت: -ببخشید. مهسا گفت: -من دلم بستنی می خواد. مهیار چپ چپ نگاهش کرد و گفت: -حرف زدن نادره چه ربطی به بستنی داشت که جنابعالی دلتون خواست؟ -تو چرا این قدر بد اخلاق شدي؟ مهیار از اینه به سهیلا نگاه کرد و گفت: -نبینم دختر دایی ناراحت باشه. سهیلا لبخند تلخی زد و گفت: -نه ناراحت نیستم. مهسا به عقب بر گشت و گفت: -تو بخاطر حرف من ناراحت شدي؟ -نه ،معلومه که نه. -مگه تو چیزي بهش گفتی؟ -من نمی خواستم ناراحتش کنم.... -فراموشش کن مهسا،منم فراموشش کردم. -تو بهش چی گفتی؟ -چیزي نگفت،یه مسئله زنونه بود. مهسا لبخندي زدو گفت: -شنیدي که،مسئله زنونه بود. مهیار فرمان را چر خاند و به داخل کوچه پیچیدند.نادره غرولندکنان گفت: -کاش بیشتر بیرون میموندیم.خیلی خوش گذشت! چشمان مهیار با دیدن خانه درخشید.لبخند روي لبهایش نشست،اما به سرعت ان را فرو خورد.سهیلا زیر چشمی نگاهش کردودردل گفت(خدایا کمکم کن((. نادره زودتر از همه از ماشین پیاده شد.مهیار خندید و گفت: -اینم خونه. از ماشین پیاده شدند.پوریا هم پشت سر او رسید.نادره زنگ زد و منتظر ماند.لحظاتی بعد در به رویشان باز شد و انها با صورت هایی خندان وارد حیاط شدند.پرند کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ ها را با انگشتنوازش می کرد.با دیدن انها سر بلند کرد و سلام کرد.نادره با شعفی کودکانه به سویش دوید و گفت: -جات خیلی خالی بود پرند،باید می اومدي. -خوش گذشت؟ مهیار با صداي بلند جواب داد: -عالی بود مگه نه بچه ها؟ نادره با تعجب نگاهش کرد.مهسا سرش را بالا گرفت و گفت: -واقعا لذتبخش بود. سهیلا کنار پرند نشست و گفت: -دست مهیار درد نکنه. ناصر با اخمی تصنعی گفت: -ما که ادم نیستیم؟ پوریا گفت: -بریم ناصر جان که ما از هیچ کجا شانس نیاوردیم. پرند لبخندي زد و گفت: -پوریا یادم بنداز باهات یه کاري دارم. پوریا چشمانش را ریز کرد و با شیطنت گفت: -چیکارم داري؟ -گفتم بعدا! -اخه دلم نازکه ،طلقت نداره. مهیار چهره در هم کشید و گفت: -تو جمع اغیار نمی شه گفت. پرند با خونسردي جواب داد: -شنیدي که مهیار خان چی گفت. مهیار با عصبانیت به راه افتاد و گفت: -بچه ها خلوت کنید،سر کار علیه راحت باشند. پرند از اینکه او را عصبی کرده بود،خوشحال بود.دست سهیلا را گرفت و گفت: -حسود هرگز نیا سود. و با شیطنت فشار کوچکی به دست سهیلا وارد اورد.سهیلا با لبهایی لرزان به او نگاه کرد.مهیار به طرف پرند چرخید.انقدر عصبانی بود که دلش می خواست دنیا را روي سر پرند خراب کند.پرند در حالی که چشمانش برق می زد به اسمان چشم دو خته بود.مهیار لبخندي زد. برگشت و کنار باغچه نشست.ناصر گفت: -چی شد؟ -یادم اومد باید منتظر تلفن باشم.می دونید که،تو اتاق نمی شه صحبت کرد...اره دیگه...... پوریا قهقه اي زد و گفت: -بچه ها خلوت کنید که پسر فامیلتون بیرون کار داره.نادره نگاه تندي به مهیار کرد و گفت: -پسره لوس. سهیلا با رنگی پریده از جا بلند شدو مهسا در حالی که صورتش را خنده اي شاد پو شانده بود،به حالت تفاخر گفت: -بریم تو بچه ها،هر حرفی رو نمی شه پیش دخترا زد. و دست سهیلا را گرفت و کشید.هنوز چند قدمی دور نشده بود که به طرف پرند برگشت و گفت: -تو نمی اي؟ پرند با بی تفاوتی گفت: -می خوام غروبو تماشا کنم. مهیار گفت: -غروب،فقط غروباي کنار دریا. -من می خوام اینجا بشینم. مهسا با لحنی معترض گفت: -ولی..... پرند به میان حرفش دوید و گفت: -می تونه بر اون سر حیاط حرف بزنه،قول می دم دنبالش نرم. پوریا به راه افتادو گفت: -پرند یادت نره چی می خواي بهم بگی. ناصر کنار مهیار نشست و گفت: -منم می مونم غروبو تماشا کنم و مناظر اطراف رو...... وبا مهیار به خنده افتادند.مهسا دست سهیلا را کشید و به همراه نادره به طرف ساختمان به راه افتادند.ناصر گفت: -نمی پرسی کجا رفتیم؟ مهیار چپ چپ به ناصر نگاه کرد و در دل او را لعنت می کرد که چرا همراه دیگران نرفته است.پرند گفت: -نه،نمی پرسم. ناصر بور شد.مهیار لبخندش را به زحمت فرو خورد و گفت: -ولش کن ناصر،خانم با از ما بهترون می ره بیرون. پرند به تندي نگاهش کرد.چشمان مهیار می خندید.براي اینکه او را کنف کند،ظاهر خونسردي به خود گرفت و گفت: -کبوتر با کبوتر،غاز با غاز. ناصر گفت: -دست شما درد نکنه دختر دایی،حالا ما شدیم غاز. پرند ابروهایش را بالا کشید و لبخند زد.مهیار گفت: -دیگه خجالتم نمی کشن.نا سلامتی پسر عمه اي گفتن،دختر دایی گفتن،این ناصر جاي داداش نداشته اته، نمی گی رگ غیرتش باد میکنه.می ره می زنه نفله اش می کنه. ناصر گفت: -چرا از کیسه خلیفه می بخشی؟ پرند گفت: -نیومدم تا بهت ثابت کنم،دخترا اهل حرف نیستن،اهل عملن.یه چیزي رو هم بدون،من بلدم مراقب خودم باشم.احتیاج به برادري که رگ غیرتش باد کنه و واسه ام نفله بازي راه بندازه ندارم. مهیار با خنده گفت: -تو واقعا یکی یه دونه،خل و دیوونه اي. پرند لبخندي تصنعی زد و گفت: -از تعریفت ممنونم. ناصر هم از جا بلند شد و گفت: -تنهات می زارم راحت با تلفن حرف بزنی. و به دنبال پرند به طرف ساختمان به راه افتاد.مهیار دندانهایش را بر هم سایید و به اسمان قرمز رنگ چشم دوخت.پرند و پشت سر او ناصر وارد خانه شدند.عمه مهري پرسید: -مهیار کجا رفت؟ ناصر جواب داد: -بیرونه،منتظر تلفن یکی از دوستاش. پرند کنار مادرش نشست.نادره با هیجان فیلمی را که دیده بودند،براي جمع تعریف می کرد.سهیلا که ارام و غمزده در گوشه اي نشسته بود سر بلند کرد و به چشمان پرند که به او خیره شده بود نگاه کرد.پرند با اشاره سر پرسید: -چته؟ لبخندي تصنعی زد و به ارامی جواب داد: -هیچی. پرند بلند شد و با سر به سهیلا اشاره کرد،به دنبالش برود و داخل اتاق رفت.مهسا که متوجه حرکات انها شده بود بهدنبال سهیلا به راه افتاد.-مزاحم نمی خواید؟ پرند لبخندي زد و گفت: -تو مرتحمی،بیا تو. سهیلا به پشتی تکیه داد و گفت: -کاش زودتر بریم خونه. -یعنی این قدر از خونه ما خسته شدي؟ نه مهسا جون،خودم خسته ام. از دیروز بعد از ظهر تا حالا به شما زحمت دادیم. -خوب هفته دیگه نوبت خونه شما ست.زحمتاي ما رو جبران می کنید.و ریز خندید.پرند پشت پنجره ایستاد.مهیار کنار باغچه نشسته بود و گلبرگ ها را نوازش می داد.پشتش به پرند بود و او را نمی دید.پرند لبخندش را فرو خورد.مهسا گفت: -مگه نه پرند جون؟ پرند به طرفشان چرخید و جواب داد: -اره حق با اونه،حق با تو هم هست.حتما احتیاج به تنهایی داري؟ سهیلا گفت: -کاش منم پیش تو مونده بودم و نمی رفتم. مهسا با دلخوري گفت: -می خواي بگی به تو بد گذشت؟ سهیلا با دستپاچگی جواب داد: -نه،اصلا،خیلی هم خوش گذشت.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) پرند دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد.مهیار هنوز هم سر گرم نوازش کردن گلبرگ ها بود.مهسا گفت: -تو حرفتو زدي دیگه،حیوونکی داداشم،امروز با دوستش قرار داشت و به خاطر شما سر قرار نرفت. و بعد با فخر فروشی اضافه کرد: اخه می دونید داداش من هزار تا خاطر خواه داره،یه ریز تلفنمون زنگ می زنه و با مهیار کار دارن.دخترا دست از سر داداشم ور نمی دارن. گاهی وقتا اونقدر قربون صدقه اش می رن که من حسودیم میشه،گوشی رو از داداشم می گیرم و سرشون داد می زنم.نمی دونید چه زبونی دارن.منو هم با زبو نشون خام می کنن. پرند با لحنی مسخره گفت: -عجالتا که یکیشون خان داداشت رو کاشته و زنگ نمی زنه. و خندید.رنگ سهیلا پریده بود و لب هایش می لرزید.پرند پرسید: -تو حالت خوب نیست؟ -فکر کنم فشارم افتاده. -می خواي بریم دکتر؟ -نه لازم نیست.نمی خوام همه رو نگران و ناراحت کنم. مهسا گفت: -یه لیوان اب قند برات بیارم؟ پرند به جاي سهیلا جواب داد: -لطفا عجله کن. مهسا بلند شد.پرند گفت: -مواظب باش کسی نفهمه. نادره همه اشون رو سرگرم کرده. پرند،دست سهیلا را چسبید و گفت: -چقدر یخ کردي! و او را روي زمین خواباند و ادامعه داد: -فکر می کنم بهتره بریم دکتر. نه خواهش می کنم. سهیلا می لرزید و پرند با نگرانی نگاهش می کرد.فکري از ذهنش گذشت.پشت پنجره رفت،مهیار هنوز هم با گلبر گ ها سر گرم بود.پنجره را باز کرد و به ارامی صدا زد: -مهیار.... مهیار.... مهیار چرخی زد و به اسمان خیره شد.پرند دو باره صدا زد: -مهیار....پسر عمه.....پسر عمه... مهیار به طرف پنجره چرخید.به محض دیدن پرند،تلفن همراهش را از جیب بیرون اوردو به گوش چسباند و مشغول حرف زدن شد.به طرف پرند لبخندي زد و با دست به کوشی اشاره کرد و گفت: -ولم نمی کنه دیگه. پرند اشاره کرد،((یواش تر))و بلند تر گفت: -بیا. مهیار گفت: -فعلا کار دارم،بعدا خودم بهت زنگ می زنم. گوشی را در جیبش رها کرد و به طرف پرند رفت و گفت: -این دخترا ول کن ادم نیستن. پرند بی توجه به حرف هاي او گفت: -سهیلا حالش خوب نیست. -چرا؟اون که بعد از ظهري خوب بود. -فکر کنم فشارش اومده پایین. -می خواي ببرمش دکتر؟ منم همین فکرو داشتم،فقط میگه نمی خوام همه رو نگران کنم.مهسا لیوانی در دست وارد اتاق شد.پرند به طرف او برگشت و گفت: -لطفا بده بهش بخوره. و دوباره به طرف مهیار چرخید و گفت: -من نمی دونم چیکار باید بکنم؟ -الان می ام تو. -فقط یواش،کسی متوجه نشه. -حواسم هست. مهسا گفت: -داداشمه؟ -پرند کنار سهیلا زانو زد و گفت: -بهتره اماده شی بریم دکتر.سهیلا لیوان را پس زد و همان طور که عق می زد با دست اشاره کرد ؛((نه.(( پرند گفت:-مهسا جان میشه لباساشو بیاري؟-ولی؟ -خواهش می کنم نمی بینی حالش بده؟ مهسا از روي استیصال بلند شد پرند به نرمی گفت: -حالت خوب میشه. مهیار وارد اتاق شد و پرسید: -حالت خوبه سهیلا؟ سهیلا دست پرند را فشرد و دوباره مشغول عق زدن شد. مهیار گفت: -بعد از ظهر حالش خوب بود. -چیکار کنیم؟ -می بریمش دکتر،بلند شو اماده شو. پرند بلند شد و به سرعت لباسهایش را پوشید.مهسا هم لباسهاي سهیلا را به تنش کرد و به کمک پرند،زیر بازو هایش را چسبیدو او را از در بیرون بردند.مژگان خانم گفت: -خاك بر سرم چی شده؟ مهیار با تشر گفت: -شلوغش نکنید،چیزي نیست.من و پرند داریم می بریمش دکتر. و با سر به پرند و مهسا اشاره کرد،از دز بیرون بروند.مژگان خانم با صداي بغض الودي گفت: -اخه چی شده؟ اقاي نوري هم از جا بلند شد و پرسید: -چی شده دایی جان؟ -فکرکنم فشارش اومده پایین دایی،جاي نگرانی نیست با یه سرم خوب می شه. مژگان خانم گفت: -منم می ام. -زن دایی خواهش می کنم،من و پرند می بریمش.شما می خواي بیاي،مامانم و خاله و زن دایی پونه هم می خوان بیان.حتما دایی فرهاد و بابام و عمو حجت و دایی منوچهر نمی تونن شماها رو تنها بزارن.گفتم که نگران نباشید.تندو تند بهتون زنگ می زنم. -ولی من می خوام بیام. اقاي نوري گفت: -حق با مهیاره،بهتره بچه ها ببرنش. -زنگ می زنم. از در بیرون رفت.پرند کنار ماشین منتظر بود.مهیار در را باز کرد و انها سوار شدند.مهسا گفت: -می خواین منم بیام؟ پرند سر سهیلا را به شانه اش تکیه داد و گفت: -بهتره مراقب بقیه باشی.الان همه نگرانن،من اونا رو به تو می سپارم. مهیار پشت فرمان نشست و گفت: -برو تو،الانه که خونه رو بزارن رو سرشون. و روي پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد.پرند انگشتان سهیلا را دردست گرفت و به ارامی پرسید: -سهیلا بیداري؟مهیار از اینه به عقب نگاه کرد.سهیلا تکانی خورد و جواب داد:-اره. پرند به مهیار نگاه کرد و گفت: -حتما بیرون چیزي خوردید و مسموم شده. -نمی دونم؟ -مگه شما با هم نبودید؟ -من حوصله فیلم رو نداشتم،تو ماشین منتظرشون شدم. واسه همینم هیچی نمی دونم. -حسابی یخ کرده. مهیار بیشتر روي گاز فشرد و گفت: -الان می رسیم. -می بینید یه هوس کوچیک شما چیکار کرد؟! -من که نمی خواستم این طور بشه. -اما شد. سهیلا گفت: -تقصیر مهیار نیست. پرند چهره در هم کشید.مهیار با دلخوري گفت: -ما می خواستیم خوش بگذرونیم.اصلا دخترا خودشون به ما چسبیدن،ما که نمی خواستیم ببریمشون. -ولی وقتی بردینشون،مسئولیتشون رو هم قبول کردین. -چیکار باید می کردم؟ -باید حواست به همه بود مهیار،بردي ولشون کردي تو سالن و اومدي تو ماشینت،می ترسیدي دزد ببردش. -ببین پرند،حوصله اخم و تخم تو یه نفر دیگه ندارم. -خداي من،یه چیزي هم بدهکارشدم. -تو که اینقدر مسئولیت شناسی،می اومدي و خودت مراقب همه می شدي،مامان بزرگ. پرند می خواست دهان باز کند که سهیلا گفت: -بسه بچه ها، ترو خدا. پرند از اینه نگاه تندي به مهیار انداخت و دست سهیلا را فشرد.مهیار پیچید و کنار بیمارستان متوقف شد.پرند پیاده شد و در حالی که زیر بازوي سهیلا را چسبیده بود به راه افتاد.مهیار با عصبانیت نگاهش کرد و غرید: -دختره خودخواه عوضی. درهاي ماشین را قفل کرد و با قدم هایی بلند خودش را به انها رساند.پرند گفت: -برو شماره بگیر تا ما برسیم. -با من مثل نوکرت حرف نزن. به سرعتش افزود و از انها دور شد.سهیلا گفت: -تقصیر مهیار نیست. پرند در حالی که به شدت عصبانی بود گفت: -نمی خواد ازش حمایت کنی.اون باید از شما مراقبت می کرد. سهیلا در حالی که پاهایش را به زحمت روي زمین می کشید و به پرند تکیه داده بود،وارد سالن انتظار شد.مهیار به طرفشان امد و گفت: -بیایید بنشینید،تا نوبتون بشه.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) پرند بی انکه نگاهش کند،سهیلا را روي صندلی نشاند و پرسید: -شماره گرفتی؟ -نفر بیست و پنجم هستیم. به سهیلا نگاه کردو گفت: -می گفتی مریض ما اورژانسیه. -اینجا همه مریض ها اورژانسی هستن. سهیلا دست پرند را گرفت و گفت: -خواهش می کنم. و سرش را برگرداند و عق زد.پرند نگاه تندي به مهیار کرد و کنار سهیلا نشست و گفت: -به من تکیه بده. مهیار با عصبانیت به پرند نگاه کرد و از انها دور شد.پرند غرید: -پسره احمق. سهیلا با بی حالی گفت: -خواهش می کنم. -مگه دروغ می گم،اونقدر که فکر دختراي مردمه،فکر دختر داییش نیست. -در مورد مهیار این جوري صحبت نکن. -اون فکر می کنه کیه؟پسره احمق دیوونه. -خواهش می کنم پرند. -خداي من تو چرا از اون حمایت می کنی؟ سهیلا سر به زیر انداخت.چشمانش پر از اشک شده بود.پشت پرند تیر کشید و دستانش شل شد.سر بلند کرد و به مهیار که در ان سوي سالن به دیوار تکیه زده بود و به انها چشم دوخته بود،نگاه کرد.سهیلا با صدایی بغض الود گفت: -حالم خوب نیست؟ پرند پرسید: -تو یهویی چت شد؟ -نمی دونم پرند،کاش منم پیش تو مونده بودم،دارم دیوونه می شم. -بیرون اتفاقی افتاد؟مسئله اي پیش اومد؟ سهیلا که از گوشه چشم به مهیار که در ان سوي سالن ایستاده بود،نگاهی انداخت و جواب داد: -نه،هیچ اتفاقی نیفتاد. پرند با تردید پرسید: -مطمئنی هیچ مسئله اي اتفاق نیفتاد؟ -رفتن تو چه ربطی به بد شدن حالت داره....نکنه.... سهیلا به میان حرفش دوید و گفت: -فقط ضعف کردم.با چند تا قرص حالم خوب می شه،به شرط این که تو و مهیار این قدر سر به سر هم نذارین. پرند چهره در هم کشید و با دلخوري گفت" -همه اش تقصیر اونه،تو که می دونی سهیلا من چقدر به گفتن این جمله لعنتی یکی یه دونه حساسم.مهیار اونقدر این جمله رو می گه که عصبی ام می کنه. -اگه بفهمه ناراحت می شی نمی که. -یعنی این قدر احمقه که نمی فهمه؟می دونی که می گه تا لج منو در بیاره. - پس کاري کن که نفهمه لجت در اومده. -می بینی که همیشه چه جوابی بهش می دم. -سر به سر مهیار نذار،اون یه ادم منحصر به فرده. -ترو خدا سربه سرم نذار سهیلا،حوصله خندیدن ندارم.اون هیچی نیست.باور کن سهیلا،هیچی نیست.شماها لی لی به لالاش می ذارین. -تو فقط از اون بدت می اد. -چون اون همیشه اذیتم می کنه. -خود تو چی؟ -دلم می خواد خر خرشو بجوم. -واسه چی؟ -تو که مهیار رو می شناسی،اون اگه بفهمه که می تونه کسی رو مسخره کنه،مسخره می کنه،دست می اندازه،اما اگه جوابشو بدي،عصبی می شه و بدو بیراه می گه. چشم به زمین دوخت و گفت: -حق با توئه. مهیار به طرفشان امد.پرند چهره در هم کشید.مهیار با لحنی عصبی گفت: -نوبت ماست. پرند زیر بازوي سهیلا را گرفتتو بلند شدند و به دنبال مهیار به راه افتادند.مهیار سر برگرداند و نگاهشان کرد.پرند چهره در هم کشید و به شدت از او رو برگرداند.وارد اتاق دکتر شدند و پرند سهیلا را روي صندلی نشاند.دکتر عینکش را جابه جا کردو گفت: -مشکلتون چیه؟سهیلا به پرند نگاه کرد و سر به زیر انداخت.پرند گفت:-بدنش یخ کرده،حالت تهوع هم داره. دکتر فشارش را گرفت و همان طور که به پرند خیره شده بود پرسید: -چی خورده؟ -هیچی اقاي دکتر. پرند بی انکه به مهیار نگاه کند ادامه داد: -مسموم نشده،اقاي دکتر؟ کمی دل دل کرد و گفت: -البته شایدم شده باشن و خبر ندارن! سهیلا ملتمسانه نگاهش کرد.دکتر گفت: -واسه اش سرم می نویسم.چند تا هم قرص و امپول. نسخه را به طرف مهیار گرفت.پرند به سهیلا کمک کرد،بلند شود.دکتر با لبخند گفت: -ببریدش به اتاق بغلی،می ام بهش سرم می زنم. مهیار به دکتر که به پرند خیره شده بود،چشم غره اي رفت و با لحنی عصبی گفت: -ببرش اتاق بغلی.پرند نگاهش کرد،صورتش سرخ شده بود و غبغبش می لرزید از او سر بر گرداند وبه دکتر که با لبخندي دندان هاي سفید و یکدستش را به نمایش گذاشته بود نگاه کرد،لبخندي از روي موذیگري زد و با عشوه گفت: -لطف می کنید اقاي دکتر. مهیار در را باز کرد و گفت: -ممنون دکتر. سهیلا زیر گوشه پرند گفت: -عصبانیش نکن. از در بیرون رفتند.مهیار به داخل اتاق نگاه کرد.دکتر به انها خیره شده بود،در را به هم کوبید و زیر لب غرید: -مرتیکه احمق. پرند با شیطنت گفت: -دکتر خوبی بود. و به مهیار نگاه کرد.مهیار با چهره اي در هم گفت: -ببر بخوابونش رو تخت تا من داروهاش بگیرم. پرند به راه افتاد.به کنار مهیار که رسید ایستاد و گفت: -من کلفت تو نیستم،لطف کن و به من دستور نده. و به راهش ادامه داد.مهیار دندانهایش را به هم سایید و نسخه را در مشت فشرد.پرند سهیلا را روي تخت خواباند و لبخندي از روي دلداري زد.سهیلا چشم هایش را بست و گفت: -حالا که با تو هستم احساس می کنم حالم بهتره. پرند از پنجره به بیرون نگاه کرد.هوا کاملا تاریک شده بود.به سهیلا که ارام روي تخت خوابیدخ بود،نگاه کرد.پریدگی رنگ او در نظرش به سختی زیبا بود.لحظه اي به مهیار اندیشید.دستش را روي دست سهیلا گذاشت و اندیشید؛ (سهیلا چیزي را از او پنهان می کند.)سهیلا گفت: -خوشحالم که تو اینجایی. -بهتره استراحت کنی. خیلی بچه ام نه؟ -معلومه که نه. تو فقط می خواي دلداریم بدي. پرند خم شد و گونه سهیلا را بوسید و گفت: -نه دختر جان،مطمئن باش که نه. مهیار وارد اتاق شد.پرند چهره در هم کشید و پایین تخت ایستاد.پرستار سرم را وصل کرد و گفت: -تموم که شد صدام کنید درش بیارم. مهیار بالاي تخت ایستاد و گفت: -حالت چطوره؟ -بهترم،خیلی بهترم. -من متاسفم سهیلا،فکرشم نمی کردم بیرون رفتن ما باعث بشه که تو به این وضع بیفتی. پرند به ارامی از اتاق بیرون رفت.مهیار از گوشه چشم به او نگاه کرد.سهیلا گفت: -تقصیر تو نیست،باور کن به من خیلی خوش گذشت. -حالا بهتره استراحت کنی. سهیلا لبخندي زد و چشمهایش را بست.مهیار به ارامی از تخت دور شد و از در بیرون رفت.پرند با چهره اي متفکر و نگران روي نیمکت نشسته بود.صداي مهیار او را به خود اورد که گفت: -من معذرت می خوام. پرند چهره در هم کشید و گفت: -واسه چی؟ -حق با توئه،من باید مراقبشون بودم.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) -حالا که دیگه همه چیز به خیر گذشت. مهیار کنار پرند نشست.راهرو در سفیدي نرمی فرو رفته و روبرویشان روي دیوار دختر بچه زیبایی در قاب نشسته بود و دستش را به علامت سکوت،جلوي بینی اش نگاه داشته بود.از قسمت پرستاري،صداي نرم به هم خوردن کاغذ می امد. -نباید سرت داد می کشیدم. پرند از گوشه چشم نگاهش کرد.دلش می خواست تنها باشد.ایستاد و گفت: -به رفتارهاي زشت تو عادت کردم. مهیار نگاهش کرد.احساس کرد،پرند رنگ پریده به نظر می رسد.مژگان بلندش،چون خنجري تیز بر قلب مهیار فرود امد.گفت: -یکی یه دونه،خل و دیوونه. پرند بی ان که نگاهش کند جواب داد: -از تعریفت ممنونم.بهتره بري پیش سهیلا. -اون داره استراحت می کنه. -می خوام پیشش باشی. مهیار با تعجب به پرند خیره شد. -این جوري جبران مافات می کنی. مهیار ایستاد و گفت: -نمی دونم چرا همیشه می خواي ثابت کنی مرغ یه پا داره. پرند به زحمت عصبانیتش را فرو خورد و جواب داد: -چون مرغ یه پا داره،تا بیشتر از این عصبانی نشدم برو پیش سهیلا. مهیار می خواست چیزي بگوید که پرند گفت: -بهتره هیچ حرفی نزنی.نمی خوام هیچ تو ضیحی رو بشنوم. مهیار با عصبانیت گفت: -فکر می کنی کی هستی که من باید بهت توضیح بدم؟ و به تندي مقابل پرند گذشت و به اتاق باز گشت.پرند روي نیمکت افتاد.چند نفس عمیق کشید تا حالش کمی بهتر شد.روسري اش را درست کرد.لبخندي روي لبش نشست.بلند شد و به اتاق رفت.سهیلا خجالت زده نگاهش کرد و گفت: -باعث زحمت شما شدم. -حرفاي بیخودي نزن،خودتم می دونی که این طور نیست. مهیار از روي صندلی بلند شد و با چهره اي در هم کشیده به پرند تعارف کرد ،بنشیند.پرند بی ان که نگاهش کند و در حالی که به روي سهیلا لبخند می زد،جواب داد: -کنار سهیلا می شینم. مهیار روي صندلی نشست و سرش را میان دو دست گرفت.سهیلا با ابرو به مهیار اشاره کرد.پرند با اشاره چشم و ابرو جواب داد،چیزي نیست.سهیلا گفت: -حال نداري پسر عمه؟ مهیار سر بلند کرد.لبخند تلخی زد و گفت: -نگران تو هستم. -من خیلی بهترم،باور کن. مهیار نگاهی گذرا به پرند انداخت و گفت: -پس به این دختر عموت بگو دست از سر من برداره. سهیلا نگاهی به پرند کرد.پرند گفت: -بهش بگو به سهیلا بخشیدمش. -پس چرا خودت بهم نمی گی؟ پرند چشم به موزائیک هاي کف اتاق دوخت و گفت: -نباید اونجوري عصبانی می شدم،متاسفم. مهیار لبخندي زد و گفت: -فکر می کنم حقم بود.کما این که از خل و دیوونه ها بیشتر از این نمی شه انتظار داشت. پرند به طرف سهیلا چرخید و گفت: -از ادماي بی مسئولیت هم بیشتر از این نمی شه انتظار داشت. -بهتره ادماي مسئولیت پذیر لطف کنن و از دفعه بعدجمع رو رها نکنن. -چون دخترا اهل عمل هستند،روي حرفشون وا می ایستن. -عمل چی؟عمل جراحی؟ -جواب ابلهان خاموشیست. -هاها خندیدم. -مواظب باش تو گلوت گیر نکنه خفه شی. سهیلا با بی حوصلگی گفت: -فکر کردم اتش بس دادید. -اون باید پشت گوشش رو ببینه معذرت خواهی منو ببینه. -واي نگو پسر عمه،می ترسم پس بیفتم. -اگرم پس افتادي چه بهتر.یه خل و دیوونه کمتر،زندگی سالم تر. -دیگه داري شورش در می اري. -نمی تونی تحمل کنی شیرینش کن. پرند با عصبانیت بلند شد و از در بیرون رفت.سهیلا چند بار صدایش زد. مهیار مردد بر جا مانده بود.اگر به دنبالش می رفت،خود را شکسته بود،و اگر نمی رفت،قلبش می شکست.سهیلا گفت: -برو دنبالش. -بره گم شه،برام مهم نیست کجا میره. خود را به کنار پنجره کشید.سهیلا لحظاتی نگاهش کرد و بعد به سقف سپید اتاق خیره شد.پرند به حیاط بیمارستان رفت.روي نیمکتی نشست و با چهرهاي در هم کشیده خود را محکم بغل کرد.انقدر عصبانی بود که دلش می خواست با همه دعوا کند.مهیار از پشت پنجره نگاهش کرد.دل دل می کرد،برود کنارش بنشیند و بگوید،((معذرت می خواهد.))اما هر چه سعی کرد نتوانست.پشت پنجره ایستاد و به پرند که زیر نور چراغ،روي نیمکت اهنی در خود مچاله شده بود،خیره شد.دنیا براي او،این قاب کوچک بود و دختري که ان سوي این قاب با دلخوري نشسته و به دور دستها خیره شده بود.این پري کوچک،دختر دردانه دایی منوچهر.از هماه بازیهاي کودکانه او را می شناخت.پرند سرکش و مغرور،پرندي که همیشه در جمع ها می درخشید.دلش می خواست به او نزدیک بود.دلش می خواست او هم مثل پرند،گل سرسبد بود.دلش می خواست کنارش بود،اما پرند براي مهیار هر چه بود،جز پرند! از هماه بازي هاي کودکانه روبرویش ایستاد و به او گفتنه)به بزرگترین پسر فامیل.به اولین فرزند خانواده و همه چیز از همان((نه))ساده شروع شد.کینه اي که در طول زمان براي مهیار تبدیل به احساسی غریب شد و روح مغرورجذاب ترین پسر فامیل را اسیر خویش کرد.پرند براي او همه چیز بود و او براي پرند،همیشه هماه ((نه))اول بود. و حالابعد از تمام لجبازیهاي دیروز،او واقعا نمی دانست نام این احساس غریب چیست؟حتی نمی خواست باور کند احساسی هست،قلبی می تپد و وجودي اتش می گیرد.او نمی خواست باور کند پرند را دوست داردو...... صداي سهیلا او را به خود اورد: -نمی خواي بري دنبالش؟ -تو حیاط نشسته،جاي دوري نمی ره. سهیلا پتو را تا سینه بالا کشید و به نیم رخ مهیار خیره شد.این اولین باري نبود که با او در یک اتاق تنها بود،اما این اولین باري بود که با او در یک اتاق با احساس تعلق خاطر تنها بود.انیشید کاش مهیار می دانست،او براي چه و براي که اینجا خوابیده؟کاش می دانست،دوستش دارد.دلش می خواست به او بگوید که امروز بزرگ ترین روز زندگی اوست. چرا که امروز براي اولین بار باور کرده او را دوست دارد.اما می ترسید بگوید و مهیار بخندد.مثل همیشه،مثل وقتی که به همه می خندد و اگر مهیار بخندد سهیلا میمیرد. مهیار که سنگینی او را احساس کرده بود به طرفش چرخید.سهیلا به سرعت چشم چرخاند و نگاه به جانب دیگري دوخت.مهیارگفت: -همه اش تقصیر این مهمونی هاي هفتگی ماست. -چی؟ مهیار دوباره از پنجره به بیرون خیره شد و گفت: -مهم نیست،اصلا مهم نیس
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) فصل سوم پرند لبخندي تصنعی به سهیلا زد و پرسید: -دیگه که سر گیجه نداري؟ در باز شد و اقاي نوري و مژگان خانم،با نگرانی به سهیلا چشم دوختند.پرند سلام کرد و گفت: -اینم دختر نازنازي شما،صحیح و سالم. -خوبی سهیلا؟ -اره مامان،تلفنی هم که بهتون گفتم،چیز خاصی نبود. مهیار سلام کرد.همه به استقبالشون به حیاط امده بودند.اقاي نوري گفت: -بهتره بیشتر از این سر پا نگهش نداریم. مژگان خانم،دست او را گرفت و کمکش کرد به اتاق بروند.مهیار دستهایش را در جیبش فرو برد.پرند بی انکه نگاهش کند از مقابلش گذشت و به درون حیاط رفت.مهیار پشت سر او شکلک در اورد وبه دنبالش وارد حیاط شد.پونه خودش را به پرند رساند و با نگرانی پرسید: -دکتر چی گفت؟ -چیزي نیست مامان،گفت با یکم استراحت خوب میشه. پونه نگاهی به مهیار کرد و پرسید: -زن دایی راست میگه؟ -مامان یعنی به من اعتماد نداري؟ -البته که این طور نیست نگرانم. -حق با اونه زن دایی،حق با شما هم هست که به یه همچین ادمی اعتماد نکنید. پرند سرش را برگرداند و گفت: -یارو رو به ده راه نمی دادند،ادرس خونه کدخدا رو می پرسید. اقاي نوري خنده بلندي کرد و گفت: -ما پیر شدیم و این دو نفر دست از لجبازیهاشون بر نداشتن. پرند گفت: -با هر کس باید همون طوري که لیاقتش رو داره حرف زد. مهیار دهانش را کج کرد.پونه گفت: -زن دایی! مهیار خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: -ببخشید زن دایی،ولی باور کنید تحمل این دختر خیلی سخته. ناصر با خنده گفت: -اگه دادنش به تو ،قبول نکن. پرند سرخ شد.مهیار گفت: -من غلط بکنم،مگه از جونم سیر شدم. -نه ناصر جان،این بمونه بیخ ریش صاحبش،ارزونی مامان مهریش. مهري خانم خندید و گفت: -دلتم بخواد داداش،پسر مثل دسته گلم رو. مهسا با لحنی معترض گفت: -ول کنید این حرفا رو،سهیلا حال نداره شما تعارف تیکه پاره می کنید؟ و چشم غره اي به ناصر رفت و گفت: -داداش من خودش بلده واسه خودش ادم پیدا کنه. و روي کلمه((ادم))تاکید بیشتري کرد.پرند سر به زیر انداخته بود.انقدر از دست ناصر و مهیار و مهسا عصبانی بود که دلش می خواست گریه کند.به ارامی گفت: -بریم خونه مامان،خسته ام. -به محض اینکه شام خوردیم می ریم. مهري پونه را صدا زد.مهیار کمی به پرند خیره شد.خودش هم نمی دانست چرا ان حرف ها را زده.می خواست حرفی بزند و از او معذرت خواهی کند.دهان باز کرد و بی اختیار گفت: -فکر می کنم ادم خود کشی کنه بهتر از اینه که یه ساعت تو رو تحمل کنه. پرند لبخندي تصنعی روي لب هایش نشاند و گفت: -منم فکر می کنم،ادم اگه خود کشی کنه بهتر از اینه که یک دقیقه تو رو تحمل کنه. -اگه دادنم به تو قبولم نکن. -نچایی،پسر عمه. مهیار لبخندي زد و گفت: -یکی یه دونه،خلو دیوونه. پرند جواب داد: -از تعریفت ممنونم. و از مقابل مهیار گذشت.از کنار ناصر که رد می شد،ناصر گفت: -احوال دختر دایی. -تو دیگه برو گمشو. -اي بابا به من چه ربطی داره.می بینی مهیار،با تو دعوا می کنه،دق دلیش رو سر من در می اره. مهیار انقدر به پرند نگاه کرد تا وارد ساختمان شد و گفت: -همه اتیشا از گور تو بلند میشه. -جون تو وقتی گفتم تازه فهمیدم چه حرفی زدم. -اول فکر کن،بعد حرف بزن،فندق مغز. ناصر پشت سرش را خاراند و گفت: -همه که عقل و شعور جنابعالی رو ندارن،پسر عمه! وخندید.پوریا به سرعت از ساختمان بیرون امد و به طرف مهیار و ناصر رفت و گفت: -چی بهش گفتی،مثل اسفند روي اتیش بالا و پایین می پره.اخ این قدر حال می کنم تو حال این دختره رو می گیري. -شما دو تا دیوونه اید. -جون مهیار بهش چی گفتی؟ ناصر بجاي مهیار جواب داد: -همون حرف همیشگش. و هر دو نفر یکصدا گفتند: -یکی یه دونه،خل و دیوونه. و به خنده افتادند.مهیار چرخی زد و روي ایوان نشست.پوریا پرسید: -چیزي شده؟ -پرند اعصاب ادمو خورد می کنه. -ولش کن بابا،تو که می دونی اون از بین همه فقط میونه اش با فرزین خوبه. ناصر با لودگی گفت: -اخه فرزین تابلوهاش رو می فهمه.من نمی دونم اگه پرند نقاشی بلد نبود چه فیلم دیگه اي بازي می کرد. )این قدر از این ناصر بدم میاد که نگو اه اه، بچه بی ادب)پوریا با لحنی جدي گفت: -بهتره پشت سر فرزین حرف نزنی. مهیار ایستاد و گفت: -فرزین!....دلم واسه اش تنگ شده. -امروز زنگ زده بود اینجا،سلام رسونده. مهیار به طرف ساختمان نگاه کرد و زیر لب گفت: -پس واسه همین بود که پرند با ما نیومد.فرزین می خواست زنگ بزنه. ناصر گفت: -اقا مهندس خودمون به زودي بر می گرده. مهسا روي ایوان امد و صدا زد: -بیایید تو شام امادده اس. ناصر دستی به پشت مهیار زد و گفت: -یه خواب خوبی واسه پرند دیدم که نگو،می خوام کاري کنم که حالش حسابی گرفته شه.(عقده اي( مهیار در ذهن تکرار کرد،((اون منتظر تلفن فرزین بوده،فقط همین.منتظر تلفن اون بوده((. مهسا صدا زد: -مهیار با توام،بیا شام. مهیار به ناصر نگاه کرد.پوریا رفته بود.پرسید:
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) -نقشهات چیه؟ لبخند موذیانه اي روي لب هاي ناصر نقش بست. فصل چهارم پرند با تکان هاي دست مادرش چشم گشود.پونه لبخندب زد و گفت: -پوریا تلفن زده کارت داره. -بگو بعدا بهش زنگ می زنم. -می گه می خواد بره بیرون،می گه تو باهاش کار داري. پرند به زحمت سعی کرد چشمانش را باز نگاه داردو گفت: -پوریا؟ -بهتره بیدار شی خانم تنبل،ساعت نزدیک دهه. پرند به زحمت نشست و دستش را براي گرفتن گوشی دراز کرد.پونه همان طور که وسایل پرند را مرتب می کرد، گفت: -نه دیگه خانم زرنگ،گوشی بیرونه. -مامان! -باید از تخت بیاي پایین،بسه هر چی خوابیدي. پرند از تخت پایین امد و گفت: -خیلی بدجنسی مامان. پونه لبخندي زد و گفت: -پوریا رو بیشتر از این منتظر نذار. پرند با بی حوصلگی از اتاق بیرون رفت و در همان حال گفت: -خودم جمع و جورشون می کنم مامان،خودتو خسته نکن. گوشی را برداشت و گفت: -سلام. -سلام،ببخش از خواب بیدارت کردم. -نه باید بیدار می شدم،خیلی خوابیدم. -خب؟ -خوب چی؟ -با من کاري داشتی؟ -تو زنگ زدي. -مگه تو دیروز غروبی به من نگفتی کارم داري.قضیه سهیلا که پیش اومد یادم رفت تو کارم داشتی. -راست می گی،سهیلا چطوره؟ -خوبه،مامان نمی ذاره از اتاقش بیرون بره. -حق با زن عموئه. پوریا خندید و گفت: -سهیلا که داره دیوونه می شه.خب نگفتی چیکارم داشتی؟ -اره،راستش احتیاج به یه مقدار وسیله داشتم. می خواستم بدونم می تونی بري از دوستت برام بخري.وقت داري؟ -اره وقت که دارم،چیا می خواي؟ -یه مقدار رنگ و بوم و از این جور چیزا،چند تا هم طرح خوشگل به سلیقه خودت. -اگه می خواي بیام دنبالت،تو رو هم ببرم. -من اگه فرصت داشتم مزاحم تو نمی شدم.می دونم زحمتت می شه... -نه بابا زحمتی نیست.اتفاقا بهانه اي شد یه سر بهش بزنم.خیلی وقته ندیدمش. -دستت درد نکنه.به سهیلا بهش بگو زنگ می زنم. -باشه،به زن عمو بگو ببخشید صبح زود مزاحمتون شدم. -زحمت از ماست که وقت تو رو می گیریم. -تعارف نکن پرند،حوصله اشو ندارم. پرند خندید و گفت: -کی واسه ام می اریشون؟ -همین امروز می رم پیشش.سر راهم وسایلت رو می ارم،خوبه؟ -فقط از بیست و هشت هزار تومن بیشتر نشه؟ -با ما تعارفم می کنی؟ -نه فقط موجودي جیبم رو گفتم.ببین پوریا،بگو هر چی که فکر می کنه لازمه برام بذاره.رنگم از همه چی می خوام.دوستت خودش می دونه چی می خوام. -می دونی پرند،رو تابلو هات عشق می کنه،اون دفعه که یکیش رو بردم قاب کنه،دهنش وا مونده بود.فرزین می گفت خیلی حالیشه. -پوریا یادت که نمی ره؟ -نه دیگه گفتم که. -دستت درد نکنه،کاري نداري؟ -سلام برسون. -توهم همینطور،خداحافظ. -خداحافظ. پونه از اتاق بیرون امد و گفت: -صبح بخیر. پرند لبخند بزرگی زد و در حالی که چشمانش از خوشی می درخشید گفت: -صبح بخیر بانوي خانه. -صبحونه اماده اس. -اول یه دوش کوچولو می گیرم بعد واسه صبحونه خدمت می رسم. پرند همان طور که به طرف اتاقش می رفت پرسید: -بابا کی رفت؟ -مثل همیشه کی قرار بود بره؟ -واسه من چیزي نذاشته؟ -گفت بهت بگم تو کشوي میزتو نگاه کن. پرند ابروهایش را بالا کشید و گفت: -دستش درد نکنه. ظهر شد صبحونه خانم جوان. -بله بانوي من. تلفن زنگ زد و پرند به اتاقش رفت.پونه گوشی را برداشت و گفت: -بله؟ -سلام زن داداش. -سلام مهري خانم.چطورین با زحمت هاي ما؟ -چه زحمتی خانم.خوبیم شما خوبید؟ -خوبیم ما که دیشب پیش شما بودیم. -داداش رفته سر کار؟ -اره. پرند چطوره؟ اونم خوبه سلام داره. پرند حوله به دست از اتاق بیرون امد و با اشاره پرسید:کیه؟پونه بی صدا جواب داد: -عمه مهري. -حالش بهتر شده؟ -اره چیزیش نبود بهونه می گرفت. صداي مهسا در گوشی پیچید که گفت: -لوسش کردین زن دایی. پونه خندید و گفت: -بهش بگو تو هم که یکی یه دونه اي. -بچه ام اصلا هم لوس نیست.ناز داره دخترم.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) -لطف دارین مهري خانم. -کاري نداري زن داداش؟ -لطف کردي تلفن زدي حال پرند رو بپرسی. -اخر هفته خونه داداش فرهاد می بینمتون. -انشاءالله خداحافظ. -خداحافظ. پونه که گوشی را قطع کرد پرند پرسید: -چیکار داشت؟ -تو دیشب اون قدر بی حوصله بودي که نگرانت شده بود زنگ زده بود حالت رو بپرسه. -بهتره بره به پسرش ادب یاد بده. -پرند در مورد عمه ات این جوري حرف نزن. -من می رم حموم اگه سارا زنگ زد بگو نیم ساعت دیگه منتظر تلفنش هستم. -خواب بودي سارا زنگ زد. -چرا صدام نکردین؟ -خودش نذاشت گفت ساعت یازده دوباره تلفن می کنه. پرند نگاهی به ساعت انداخت و گفت: -پس زود تر برم حموم. و همان طور که به طرف حمام می رفت گفت: -فکر کنم بعد از ظهر بیاد اینجا. پونه خندید و گفت: -قدمش سر چشم.اتفاقا دلم براش تنگ شده. -مامان این حرفا رو پیشش نزنی که حسابی پرو می شه. پونه اخم شیرینی کرد و با تشر گفت: --ادم در مورد دوستاش این جوري حرف نمی زنه. پرند دستی براي مادرش تکان داد و گفت: -می بینمت مامان. و وارد حمام شد.پونه خندید و زیر لب گفت:شیطون کوچولوي خودم.چقدر دوستش داشت.بعد از سالها نذرو نیاز و دوا و دکتر خدا پرند را به انها داده بود.پونه نمی توانست صاحب بچه شود و پرند تمامی دنیاي او بود.صداي شرشر اب می اومدوپونه لبخند به لب خاطرات به دنیا امدن و قد کشیدن او را در ذهن مرور می کرد.وقتی که به دنیا امد دنیاي شیرینشان شیرین تر شد.منوچهر همیشه مهربان بود و بعد از اینکه پرند قدم به زندگی اشان گذاشت مهربانی اش صد چندان شد.پرند با خودش حس قشنگ پدر و مادر شدن را اورده بود و انها که سالها در عطش این حس سوخته بودند حالا با تمام قوا ان را نفس می کشیدند هر چه بزرگتر می شد زیبا تر می شد.به بلوغ که رسید در هر جمعی گل سرسبد بود و هر جا که می رفت نگاه ها را به دنبال خود می کشید.چشم هاي درشت و مژه هاي بلند و دهان خوش تر کیبش را از پونه ارث برده بود.فرم بینی و سرخی دلپذیر گونه هایش به منوچهر رفته بود و استعداد سرشار و قریحه خوبش به هر دو. از حمام بیرون امد و همان طور که موهایش را خشک می کرد پرسید: -تلفن نزد؟ -پرند! -خب پرسیدم تلفن نزد؟سارا رو می گم. -می دونم کل دوش گرفتن تو ده دقیقه هم نشده بود.بعد می پرسی سارا تلفن نزد. -مامان جان دوش گرفتم.سونا که نرفتم. -حالا موهاتو زود خشک کن سرت سرما نخوره. پرند به طرف اشپزخانه رفت و گفت: -از اون چایی هاي خوشگلت می ریزي مامان؟ پشت مبز نشست.پونه فنجان چاي را زیر شیر سماور گرفت و گفت: -دیشب سهیلا چش شده بود؟ فنجان را مقابل پرند گذاشت.پرند شانه اي بالا انداخت و گفت: -نمی دونم دکتر گفت فشارش اومده پایین. -بیرون چیزي نخورده بودند؟ -مامان از شما بعیده. پونه سراسیمه و خجالت زده گفت: -قصدم فضولی نبود فقط...... صداي زنگ تلفن او را نجات داد.گفت: -فکر کنم سارا باشه. و به طرف تلفن رفت.پرند لقمه هایش را به سرعت بلعید. پونه سلام و احوالپرسی کرد و گفت: -گوشی! و خطاب به پرند گفت: -سارا خانم. پرند لقمه هایش را به زحمت فرو داد و به طرف تلفن رفت و گوشی را از مادرش گرفت و گفت: -سلام. -سلام ظهر عالی بخیر. -چه عجب یادي از ما کردي؟ -از تو یاد گرفتم با معرفت.چه خبر؟ساعت خواب.حالا دیگه شهري شدي تا لنگ ظهر می خوابی؟ -چیکار کنیم دیگه تنه امون به تنه شما خورده. -مهمونی فامیلی خوش گذشت؟ به قهقه خندید.پونه گفتفکر کنم جاي پونه باید می نوشت پرند( -خودتو لوس نکن.مهمونی فامیلی..... -دختر من از خدام بود هفته اي یه بار کل فامیلمون جمع بشه یه جا. -اونو ول کن کی می اي این طرفا؟ -بعد از ظهر هستی؟ -هستم. -شاید یه سر اومدم. -شاید نه مطمئنم کن. -بگم خدا چیکارت نکنه.یه سري می ام اونجا.می خوام بدونم این هفته چه خبر شد؟ -بگو واسه فضولی می ام نه دیدن تو. -واسه پرسیدن حال فامیلاتون می ام.بده نگران سلامتیشون هستم. -اخه تو رو سنه نه؟ -چیکار کنم دلم نازکه مهربونم. سارا دوباره به قهقه خندید.پرند هم در حالی که سعی می کرد نگذارد سارا بفهمد خندید و گفت: -مسخره برو فامیل خودت رو مسخره کن. -من چیکار به فامیل ترو دارم.اخ اخ صدام میکنن.بعد از ظهر می بینمت. -زود بیا منتظرتم خداحافظ. -می دونی که زود می ام خداحافظ. پرند تلفن را قطع کرد.خنده روي لبهایش نشسته بود.پونه پرسید: -بعد از ظهر می اد؟ -اره بابا گفتم که بعد از ظهر این جاست. -چطوره که سارا هر شنبه هوس دیدن تو به سرش می زنه؟ -خب حتما فقط شنبه ها وقت خالی داره مامان! بهتره یه دستی به سرو گوش اتاقت بکشی اوضاعش خرابه. -الان می رم سراغش. پرند به اتاقش رفت.پشت میز نشست و به تابلوي نیم کاره اي که در گوشه اتاق روي سه پایه نشسته بود و انتظار می کشید خیره شد. به یاد سهیلا افتادو فکرش از کنار پوریا و ناصر رد شد.حرف هاي مهسا را یکبار دیگر در ذهن مرور کرد و لحن گرم فرزین را از سر بیرون انداخت و روي مهیار متوقف شد.نگاه او حرکات او و صدایش خشم عمیقی در وجود پرند نشاند.بلند شد و زیر لب غرید: -نمی خوام حتی بهش فکر کنم.
پاسخ : رمان / آغاز دوست داشتن (نسرین سیفی) مشغول مرتب کردن اتاقش شد.تختش را مرتب کرد.پرده را کنار کشید.کاغذ هاي روي میز را دسته دسته کرد.به مقابل تابلو رسید.صحنه اي از غروب دریا با موج هایی بلند و اسمان قرمز.لباس کارش را پوشید و روبروي بوم نقاشی ایستاد.رنگ ها را اماده کرد.و قلم مو را به دست گرفت و مشغول نقاشی شد.