1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

عروسی سکوت -

شروع موضوع توسط Am!R~Mr ‏26/10/11 در انجمن داستان

  1. خیلی ها باران را دوست ندارند من هم زیاد دوستش نداشتم اما زندگی بهم یاد داد که یکی از آرامش بخش ترین نواها موسیقی باران است همدردی آسمان با دل غمگین است بودن همدمی کنار آدم تسکین بخش است همدمی که با تو اشک بریزد با تو یکدل باشد
    گریه آسمان قطره قطره باران که روی پنجره به رقص در می آید ذره ذره غم را از روح پاک میکند گاهی آرام میگیرد و گاهی شدید میشود امشب هم یکی از آن شبهای بارانی است که همدم دیرینه یادم کرده است پشت پنجره جای دوست داشتنی ام نشسته ام و هر قطره باران با هر ضربه آهنگین خود بر شیشه مرا قدم به قدم به آن روزی میبرد که اولین صفحه آشنایی من با زندگی رقم خورد به محله جدید نقل مکان کردیم ماه آخر تابستان بود و می بایست در مدرسه جدید نام نویسی میکردیم از اینکه مدرسه قبلی را ترک کرده بودم ناراحت بودم سالها بود که با دوستانم در آن مدرسه درس خوانده بودم و حالا مجبور میشدم با آنها خداحافظی کنم آن هم معلوم نبود برای چه مدتی دوری از آنها برایم سخت بود من تنها فرزند خانواده ام بودم و همبازی ای نداشتم فقط میماند دوستان مدرسه که حالا از روی اجبار می بایست از آنها جدا میشدم وضع پدرم خوب شده بود و به این علت ما میتوانستیم به خانه جدید نقل مکان کنیم که بزرگ بود حیاط قشنگی داشت با حوض بزرگی مثل یک استخر کوچولو بود یم اتاق جداگانه با دکوراسیون داخلی خیلی زیبا مال من بود که پنجره اش توی حیاط باز میشد باور کردنی نبود که ما صاحب چنین خانه بزرگی شده باشیم خانه قبلی ما فقط دو تا اتاق و حیاط خیلی کوچولویی داشت که به قول مادربزرگ دو تا مرغ به سختی توش جا میشد ولی اینجا آنقدر بزرگ بود که صدتا مرغ به راحتی میتوانستند توی حیاط گردش کنند و به هم نخورند با وجود این دلتنگی دوستانم را میکردم دلم میخواست آنها اینجا بودند و ما میتوانستیم توی این حیاط بزرگ با هم بازی کنیم اواخر شهریور بود که با مادرم به مدرسه جدید رفتیم تا اسمم را در آنجا بنویسمخدا رو شکر که نمره هایم خوب بود و باعث خجالت نمیشد اگر بقول مامان در همه کاری تنبل بودم و گاهی هم حرف نشتو ولی درسم را خوب میخواندم وارد مدرسه که شدم یک جوری شدم حس کردم مال آنجا نیستم احساس کردم حالت وصله ناجور روی لباس را دارم یک دفعه ترس برم داشت دست مامان را محکم گرفتم ونگاهی به او انداختم تا ببینم او هم چنین احساسی دارد یا نه اما او بر خلاف من خیلی راحت به طرف در ورودی که توی راهرو باز میشد رفت و از بابای مدرسه سراغ دفتر مدیر را گرفت بعد از چند دقیقه ما در اتاق مدیر نشسته بودیم با اینکه خیلی جدی بود ولی چشمان مهربانی داشت که همین باعث شد نفس راحتی بکشم کارنامه مرا مطالعه کرد و نگاهی به من انداخت و به مامانم گفت که مرا قبول میکند ولی به شرط آنکه خوب درس بخوانم مدرسه آنها جای بچه های تنبل نیست مامان قبول کرد و بعد از پر کردن پرسشنامه و دادن مدارک لازم بالاخره اسم من نوشته شد و ما به خانه برگشتیم خدارا شکر کردم که هنوز دو هفته ای تا شروع مدرسه باقی مانده بود و من میتوانستم این چند روز را با خودم تنها باشم یعنی تنها که نه آخه همینطوری هم تنها بودم درست تر بگویم این که میخواستم افکارم را جمع و جور کنم باید به خودم می قبولاندم که مدرسه جدید لولو خورخوره ندارد
    دو هفته به تزیین اتاق و جابجا کردن وسایل شخصی ام گذشت بدون اینکه اصلا به فکر مدرسه باشم فکر میکردم حالا حالاها تا آن روز وقت هست اما اشتباه میکردم من که تاریخ روزها یادم رفته بود با حرف مامان که گفت بروم و روپوشم را برای فردا آماده کنم چنان جا خوردم که لیوان آب میوه از دستم ولو شد روی زمین مامان متعجب به من نگاه کرد و گفت
    چرا لیوان رو انداختی مگه برق زدت فقط گفتم برو روپوشت رو برای فردا آماده کن به زحمت توانستم زبانم را به اطاعت وادارم
    فردا
    بله فردا مگه نمیخوای مدرسه بری فردا اول مهر دیگه خالا برو تا دیر نشده روپوشت رو آماده کن اگر اتو میخواد اتو کن جورابهات یادت نره بهتره فرا یه کفش راحت بپوشی
    حالی داشتم انگار خواب می دیدم من که تا آن موقع فکر هیچ چیز را نکرده بودم هنوز با خودم کنار نیامده بودم منظورم این است که با فکر این مدرسه جدید هنوز کنار نیامده بودم چطور است خودم را به مریضی بزنم مثلا بگویم پام درد میکند یا سرم نه فکر نمیکنم مامان باور بکند حدس خواهد زد که به خاطر مدرسه جدید است تازه اگر هم فردا نروم بالاخره یک روز که باید بروم حتی اگر یک ماه هم خودم را به مریضی بزنم باز هم از شر رفتن به آنجا راحت نخواهم شد پس بقول خانم جان بهتر است کاری را که باید انجام داد انجام بدهم تا اینطوری از شرش خلاص بشوم آنقدر با خودم از این حرفها زدم تا بالاخره راضی شدم روپوشم را برای فردا آماده کنم دستم به هرجاش که میخورد داغ میکرد انگار به همه جاش سیم برق وصل کرده بودند یعد از اتو آنرا پشت در کمد آویزان کردم که زیاد جلوی چشم نباشد و خواب امشب را خراب نکند اما چه خوابهای پریشان و وحشتناکی که آن شب به سراغ من نیامدند
    نیمه های شب عرق ریزان و وحشت زده از خواب پریدم و خودم را نه روی تخت بلکه کف اتاق یافتم هنوز به خود نیامده بودم که در اتاق باز شد و مامان بطرفم دوید
    چی شده دختر چرا جیغ میزنی کف اتاق چیکار میکنی
    هیچی هیچی هنوز به این تخت عادت نکردم بعضی وقت ها از روش می افتم پایین
    پس چرا داری میلرزی تب داری مریض شدی
    نه چیزیم نیست حالم خوبه
    میخوای فردا مدرسه نری بمونی خونه استراحت کنی
    نه نه حتما میرم حالم خوب خوبه
    مامان بعد از اینکه مطمین شد چیزیم نیست از اتاق بیرون رفت و در را بست من هم از کف اتاق به روی تخت برگشتم و سعی کردم بدون فکر کردن به خواب وحشتناکی که دیده بودم چند ساعت باقی مانده تا صبح را بخوابم به خودم گفتم این خوابها برای بچه ها هم سن و سال من عادیست شاید هم عادی نباشد به هر حال همه خواب می بینند پس برای من هم دیدن خواب ترسناک عادی است آن هم قبل از رفتن به مدرسه جدید ولی از ترس اینکه دوباره از این خوابهای عادی ببینم لای چشم هایم را باز گذاشتم تا خواب نروم همینطور خواب و بیدار شب را به صبح رساندم ساعت ۷ بود که مامان دوباره به اتاقم آمد تا مرا که مثلا خواب بودم بیدار کند اما وقتی متوجه شد خودم بیدارم فقط گفت صبحانه حاضر است زود دست و صورتم را شستم روپوشم را پوشیدم و حاضر و آماده رفتم پایین اما هر کاری کردم از بیم تنهایی در مدرسه جدید نتوانستم حتی یک استکان چای بخورم یک ربع به هشت از خانه بیرون رفتیم به مامان گفتم که خودم میروم اما او موافقت نکرد مدرسه جدید یک خیابان فرعی با کوچه ما فاصله داشت خیلی زودتر از حد انتظار به آنجا رسیدیم با دیدن در آهنی مدرسه که باز بود و بچه ها شاد و خندان وارد آن میشدند کمی خیالم راحت شد و توانستم با مامان خداحافظی کنم مامان انگار نه انگار که دارد مرا در مدرسه جدید وجای نا آشنا و غریبه ای به حال خود رها میکند بدون اینکه از حال دل من بیچاره خبر داشته باشد خداحافظی کرد و گفت که بعد از ظهر به دنبالم می آید من همیشه از درس و کلاس خوشم می آمد و با شوق و علاقه به مدرسه میرفتم پس چرا حالا این فکر ها به مغزم خطور کرده بود علتش را میدانستم ولی نمیخواستم قبول کنم مهمترین علتش تنها ماندن بود آخر وضعیت همه مدارس اینطور است یعنی تو اگر چند سال در یک مدرسه درس بخوانی خب طبیعتا دوستانی پیدا میکنی و با همه آشنا هستی ولی اگر به مدرسه جدید بروی در آن مدرسه همه دوستان خودشان را دارند و دیگر کسی تنها نیست که مثلا بیاید با تو دوست شود و خیلی طول میکشد تا آنها با تو دوست شوند
    در این افکار قاطی پاطی غرق بودم که وارد حیاط مدرسه شدم و گوشه ای ایستادم بالاخره زنگ زده شد و همه به صف شدند و من هم رفتم توی صف کلاس مدیر مدرسه به ما خوشامد گفت و اسم معلم های هر کلاس را با صدای بلند خواند و بعد گفت حالا میتوانیم وارد کلاس بشویم چون نمیدانستم کلاسم در کدام طبقه است عجله نکردم و آهسته آهسته پشت سر شاگرد جلویی حرکت کردم تا به کلاس رسیدیم حدسم درست از آب درآمد تنها کسی که دوستی نداشت من بودم ساکت کنار در کلاس ایستاده بودم که معلم وارد کلاس شد و وقتی متوجه من شد از من خواست جای خالی پیدا کنم و بنشینم نیمکتی در ته کلاس خالی بود من هم رفتم و آنجا نشستم بچه ها باهم پچ پچ میکردند یاد مدرسه قبلی و اول مهر ماه چند سال گذشته افتادم که خودم هم به اتفاق دوستانم همین کارها رو میکردیم حالا تنها و بیکس افتاده بودم ته کلاس و هیچ کس حتی نگاه هم به من نمیکرد دلم میخواست بلند شوم و از کلاس بزنم بیرون و دیگر به این مدرسه برنگردم دلم میخواست سر همه آنها داد بزنم دلم میخواست آن دختر مو فرفری ردیف اول را که هی میخندید از جایش بلند کنم و خودم آنجا بنشینم چون من همیشه پشت میز اول می نشستم آن قدر دندانهایم را به هم فشار دادم که آرواره ام درد گرفت خانم معلم شروع به حاضر و غایب کرد تا به اسم من رسید در کلاس باز شد و ناظم مدرسه همراه دختری وارد کلاس شد و چیزی به خانم معلم گفت و بعد از رفتن او خانم معلم رو به کلاس کرد و گفت که آن دختر هم یک شاگرد جدید است تا به او نگاه کردم یاد حال و احوال خودم افتادم و دلم برایش سوخت خانم معلم به او گفت جایی پیدا کند و بنشیند پشت سر من یک نیمکت خالی بود که او آنجا رفت و نشست حالا من و او هردو تنها نشسته بودیم همه ساکت شدند و خانم معلم دفتر کلاس را برداشت و دوباره اسامی بچه ها را خواند فهمیدم اسمش نیکوست
    زنگ تفریح توی راهرو کنار پنجره ایستاده بودم و داشتم به این چند ساعت گذشته فکر میکردم که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است برگشتم دیدم نیکوست
    سلام
    سلام سیما
    تو هم توی مدرسه شاگرد تازه هستی
    آها چند روزی میشه که به این محله اسباب کشی کردیم تو چی
    ما هم همینطور البته ما اواخر تابستون اینجا اومدیم
    اشکالی نداره اگه بیام بشینم پهلوی تو
    نه اتفاقا فکر خوبیه راستی تو درسهات خوبه
    بد نیست ادبیاتم خوبه ولی از حساب زیاد سر درنمیارم
    پس مثل خود منی
    از این حرف هر دو خنده مان گرفت و اولین سنگ بنای دوستی ما گذاشته شد اصلا نفهمیدم دو زنگ بعدی چطور گذشت نیکو دختر مودب ولی در عین حال شوخ وشادی بود من هم که احتیاج به چنین کسی داشتم با کمال میل دوستی او را قبول کردم روزها در پی یکدیگر میگذشت و من دیگر از آن خوابهای پریشان نمی دیدم هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار و برای رفتن به مدرسه آماده میشدم مامان که میدانست چقدر از این مدرسه جدید بدم می آمده و وحشت داشتم یک هفته بعد از شروع کلاسها از من پرسید با کسی دوست شده ام گفتم بله با دختری به نام نیکو احساس کردم مامان نفس راحتی کشید و موضوع را ادامه نداد از تجربه قبلی میدانست که من نسبت به دوستان مدرسه خیلی حساس هستم و تا خودم نخواهم آنها را به مامان معرفی نخواهم کرد عادت داشتم اول خودم بفهمم بچه های جدید چه جور آدم هایی هستند و اینکه اصلا میتوان با آنها دوست شد یا باید همینطور مثل یک همکلاسی آنها را حساب کرد به این دلیل خوشحال شدم که مامان بیشتر پرس و جو نکرد
    من و نیکو کم کم با هم آشنا میشدیم و از اخلاق و عادتهای همدیگر سر در می آوردیم معلوم شد که او علاقه زیادی به شعر دارد ومن به نثر من داستان خواندن را دوست داشتم و او شعر خواندن را البته نه اینکه از شعر بدم بیاید اما نثر را ترجیح میدادم نیکو شعر های زیادی از حفظ بود که من حتی از عهده یاد گرفتن یکی از آنها هم بر نمی آمدم در کلاس نمره های ادبیات و دیکته و انشا ما همیشه ۲۰ بود البته به درسهای دیگر هم می رسیدیم ولی بهتر از همه همین درسها بودند تا ثلث دوم به هم عادت کردیم و وقتی به ثلث سوم رسیدما دیگر دوستان جون جونی شده بودیم نمیدانم چه چیزی ما را به هم نزدیک کرده بود شاید آن حس تنهایی که روز اول مدرسه به ما دست داده بود شاید به دلیل اینکه هر دو دردی یکسان داشتیم و مرحله مشابهی را از سر میگذراندیم شاید دست سرنوشت بازی خودش را کرده بود
    به هر حال سال تحصیلی تمام و تعطیلات تابستانی شروع شد آخرین روز مدرسه واقعا دیدنی بود من و نیکو رو نمیشد از هم جدا کرد انگار آخرین روزی زندگی ما بود تا آخرین لحظه ای که مدرسه باز بود توی حیاط مدرسه راه میرفتیم و خاطرات گذشته را به یاد می آوردیم روز اول آشنایی امتحانات نگرانیها و تلفنهایی که به هم میزدیم و خلاصه مثل یک فیلم دوباره این چند ماه مدرسه را از اول تا به آخر مرور کردیم به نظر میرسید که باید آرام شویم و خداحافظی کنیم اما دردمان دوباره تازه میشد و دوباره اشک در چشمانمان حلقه میزد دوری از نیکو برایم غیر قابل تصور نبود حال او هم بهتر از من نبود همینطور که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و زار میزدیم یکدفعه هر دو به خنده افتادیم فقط کافی بود به هم نگاه کنیم تا فکر یکدیگر را بخوانیم نیازی به حرف نبود مطمین بودم که فکر مشابهی هم از سر نیکو گذشته که یک دفعه به خنده افتاده برای اطمینان از او پرسیدم
    چرا یک دفعه خنده ات گرفت
    تو خودت بگو چرا خندیدی
    نمیشه من اول پرسیدم
    تو اول خندیدی پس تو اول باید بگی
    اصلا میدونی چیه ما دو تا باهم خندیدیم پس بیا دوتایی با هم بگیم چرا خندیدیم
    قبول یک دو سه
    هر دو با هم مثل گروه کر این جمله را تکرار کردیم
    یاد آخرین روز مدرسه قبلی افتادم
    و دوباره خنده مان گرفت نیکو تعریف کرد که آخرین روز مدرسه همینطور با دوستش خداحافظی کرده من هم گفتم که خداحافظی مشابهی با دوست عزیزم داشتم و فکر نمیکردم هرگز فکر نمیکردم با کس دیگری دوست بشم کخ جدایی از او به همان اندازه برایم سخت باشد ولی الان که یاد آن خداحافظی افتادم فکر کردم چقدر بی وفا هستم از وقتی با تو دوست شدم یعنی راستش از ثلث دوم به بعد خیلی به ندرت حتی به او تلفن میکنم چه رسد به اینکه او را ببینم و یا به خانه دعوتش کنم با نگاه به چشمان زیبای نیکو فهمیدم او هم همین فکر ها را کرده است
    نیکو یعنی ما هم اگه از هم جدا بشیم همدیگر رو فراموش میکنیم
     
  2. پاسخ : عروسی سکوت -

    هرگزمن که نمیتونم تو رو فراموش کنم تو چطور
    من پس این همه اشکی که ۱ ساعته دارم میریزم بیخود بوده موقع رفتن خانم جون عزیزم اینقدر اشک نریخت
    پس بیا به هم قول بدیم که تابستون هر جا که باشیم برای هم نامه بنویسیم من تا معلوم شد کجا میریم آدرس رو به تو میدم و تو هم همین کار رو بکن و تا اون وقت هم تلفن هست
    قبول
    صدای بابای مدرسه در آمده بود یک لنگه در را بسته بود و منتظر ما بود با قپمهای سنگین از مدرسه بیرون رفتیم و دستهایمان را از هم جدا کردیم و هریک به سمتی چرخیدیم من به راست و نیکو به سمت چپ
    نیکو واقعا مثل اسمش نیکو بود چشمان درشت عسلی روشنی داشت که همیشه رنگی از خنده ته آنها موج میزد رنگ چشمانش با حالت روحی اش تغییر میکرد هم قد من بود نه چاق نه لاغر موهای بلند سیاهی داشت که همیشه آنها را می بافت پوست خیلی لطیفی داشت دهانی ظریف و لبهای پری داشت دندانهایش همه یکدست و سفید و ردیف بودند برخلاف دندانهای من که دو سه تایی از آنها روی هم افتاده بودند انگشتانش کشیده و بلند و دستش مثل دست پیانیست ها بود روی هم رفته دختر زیبایی بود
    همان روز اول مدرسه بعد از برگشتن به خانه اولین کاری که کردم مقایسه خودم با او بود موهای او بلند بود و سیاه مال من قهوه ای روشن که تا زیر شانه ام میرسید و کمی فر داشت قد ما یکی بود من چاق نبودم دهانم کمی بزرگتراز دهان او ولی خوش فرم بود لبهایم قشنگ بودند این را خوب میدانستم چون خانم جون همیشه از آنها تعریف میکرد وضع دندانهایم زیاد جالب نبود سفید بودند ولی ردیف نبودند مادر بزرگ میگفت این چند تا دندون کج و معوج نمکش را زیاد تر میکند
    اندامم تازه داشت فرم میگرفت وقتی خیالم راحت شد که چیزی از او کن ندارم تصمیم گرفتم او را بهتر بشناسم
    مادر بزرگ همیشه به پدر میگفت مواظب من باشد میگفت سیما هنوز هیچی نشده دل همه مادرهای پسر دار را برده است وای به وقتی که بزرگتر بشه البته این حرفها را جلوی من نمیزد بعضی وقتها تصادفی می شنیدم و بعضی وقتها لای در اتاقم را باز میگذاشتم تا حرفهای آنها رابشنوم
    بله آنروز تا به خانه رسیدم حمله کردم به تلفن شماره نیکو را گرفتم اما مشغول بود گوشی را گذاشتم و چند دقیقه ای به همین شکل گذشت رفتم روپوشم را در بیاورم و لباس راحتی توی خانه را بپوشم که صدای زنگ تلفن مرا جلوی در اتاق میخکوب کرد مطمین بودم که نیکوست چند متر تا تلفن را پرواز کردم گوشی را برداشتم دستم می لرزید تا صدای گرم و دلنشین نیکو را شنیدم قلبم آرام گرفت
    چقدر حرف میزنی
    من یا تو
    خب معلومه تو می دونی چند دفعه زنگ زدم
    چند دفعه
    صد دفعه
    دروغ نگو هنوز صدفعه نشده هر بار که من زنگ زدم تو هم زدی
    پس بگو چرا تلفن مشغول بوده
    خب راستی چرا تلفن کردی
    پرسیدن داره
    نیکو اگر زنگ نمی زدی چی می شد
    هیچی تو زنگ می زدی
    من که میزدم مشغول بود
    من هم میزدم مشغول بود
    این هم یک جور تماس میشد دیگه نه
    راستی رسیدی خونه
    تو چی
    با این سوال هر دو خندیدیم توی دلم گفتم خدا رو شکر والا تا شب صد بار میمردم و زنده میشدم چند دقیقه دیگر با هم حرف زدیم و قرار گذاشتیم فردا درباره برنامه استراحت تابستان به هم اطلاع بدهیم هر چند خداحافظی سخت بود ولی بالاخره تن به این کار دادیم تا سه شمردیم و هر دو باهم گوشی را گذاشتیم توی اتاقم داشتم روپوشم را عوض میکردم که مامان به خانه آمد از همان جلوی در شروع کرد به سوال کردن کارنامه ات کو کی آمدی خانه
    نمره هات چطور شدند ناهار خوردی و همینطور یکریز سوال سوال
    آرام آرام لباسهایم را جمع و با روپوش مدرسه خداحافظی کردم داشتم کتابهایم را توی یک کیسه می ریختم تا ببرم توی انبار بگذارم هنوز مشغول این کار بودم که مامان وارد اتاق شد
    خب تمام شد کارنامه ات کو
    گذاشتم روی میز مگه ندیدید
    کدوم میز
    میز کنار تلفن
    خب خودت بگو چه کار کردی چند تا بیست داری
    یه چند تایی هست
    معدلت چند شده
    بد نشده
    مامان دیگر طاقت نیاورد و بدو رفت کارنامه ام راببیند بعد از چند دقیقه دیدم با لبی خندان و بسته ای در دست وارد اتاقم شد
    آفرین دختر خوبم این هم جایزه تو
    چیه
    بازش کن
    من که انتظار گرفتن هدیه ای را نداشتم سریع کاغذهای کادو را باز کردم و دهانم از تعجب باز ماند یک جفت اسکیت خیلی وقت بود از مامان خواسته بودم برایم اسکیت بخرد ولی مامان میگفت چیز خوبی نیست از جا پریدم و مامان را محکم در آغوش گرفتم و بوسیدم
    چی شد که بعد از این همه سال حالا برام اونا رو خریدید
    اگر معدلت کمتر از ۱۸ میشد امسال هم نمی خریدم
    پارسال هم که معدلم بیشتر از ۱۸ بود
    درسته اما پارسال ما اینجا نبودیم و تو مدرسه عوض نکرده بودی و هنوز خیلی کوچکتر بودی
    آها پس همه اش بخاطر عوض شدن مدرسه است ای کاش زودتر عوض میشد
    مامان خندید و گفت که عصر میتوانم راه رفتن با آنها را تمرین کنم دلم میخواست همین الان به نیکو زنگ بزنم و این خبر خوب را به او بدهم نمیدانم چطور مامان فهمید که گفت دو سه دقیقه بیشتر حرف نزن منتظر تلفن هستم دوباره مامان را بوسیدم و پریدم طرف تلفن شماره نیکو را گرفتم هنوز زنگ دوم نزده بود که صدای نیکو را شنیدم به سختی هیجانم را کنترل کردم و گفتم
    سلام
    سلام
    نیکو
    سیما
    می دونی
    می دونی
    هر دو با هم حرف می زدیم و کلمات یکدیگر را تکرار میکردیم بالاخره نیکو کوتاه آمد و گفت
    خب بگو چی شده
    نه تو بگو
    اصلا می دونی چیه بیا باهم بگیم
    من اسکیت هدیه گرفتم
    چن لحظه به سکوت گذشت. هر چند می خواستیم این خبر را زودتر به یکدیگر برساینم اما هر دویمان از شنیدن ان تعجب کردیم.
    - چی گفتی؟
    - گفتم مامان به من اسکیت هدیه داد.
    - تو چی گفتی؟
    - من هم گفتم مامانم به من اسکیت هدیه داد.
    - مگه تو اسکیت می خواستی؟
    - آره. خیلی وقت بود. اما مامان هی می گفت سال بعد، سال بعد.
    - امروز که مدرسه امده ام. مامان کارنامه ام رو که دید، رفت و یک بسته آورد داد دستم. هنوز گیج این هدیه بودم که تو زنگ زدی.
    - می خواستم فورا این خبر رو بهت بدم. راستی تو راه رفتن با اسکیت رو بلدی؟
    - نه، باید از برادرام کمک بگیرم.
    - وقتی یاد گرفتی به من هم یاد می دی؟
    - البته! امروز عصر اگه شد سعی می کنم اونها رو راضی کنم، بعد به تو زنگ می زنم.
    - خب، باشه.
    - پس فعلا خداحافظ تا عصر.
    - خداحافظ.
    چون به مامان قول داده بودم کم حرف بزنم زود تلفن را قطع کردم. یک لنگه اسکیت دستم بود و باورم نمی شد که انها مال من هستند. چه خوب شد که نیکو هم اسکیت جایزه گرفت. رفتم توی اتاق تا اسکیتها را بپوشم که یکدفعه فکر کردم: چه تصادف عجیبی! هم من امسال اسکیت گرفتم و هم نیکو. هر دوی ما هم چند سالی بود که آنها را می خواستیم. ولی چرا امسال؟
    هرچند حدسهایی می زدم اما تصمیم گرفتم از مامان بپرسم. بدو رفتم توی اشزخونه که مامان در انجا مشغول چیدن میز بود و این سوال را از او پرسیدم. مامان لبخندی زد و گفت:
    من و پدرت فکر کردیم اگر تو امسال خوب درس بخونی جایزه تو حتما اسکیت خواهد بود. چند روز پیش که رفته بودم بازار به مامان نیکو برخوردم و فهمیدم که او چنین تصمیمی داره. خیلی از شباهت این تصمیم خنده مان گرفت. بعد فکر کردیم به شما دوتا چیزی نگیم تا براتون سورپریز بشه. خوشحالم که تو امسال تونستی درسهاتو خوب تموم کنی. خیلی هم خوشحالم که دوست خوبی مثل نیکو پیدا کردی. هر چند دو سه بار بیشتر مادرش رو ندیدم ولی پیداست خانم خوب و مهربونی باید باشه.
    - حف با شماست مامان. مادر نیکو واقعا خانم مهربونیه. من هم البته زیاد او را ندیدم.فقط چند بار که برای بردن نیکو به مدرسه آمده بود با او سلام و علیک کردم. راستی مامان من به نیکو قول دادم برنامه تابستان رو بهش بگم. امسال کجا می ریم؟
    - دو هفته ای اصفهان و شیراز و بعد اگر حوصله پدرت سر نره، شاید بریم شمال، ویلای عمو.
    - کی؟
    - دقیقا نمی دونم. شاید مرداد ماه.
    - چرا مرداد؟ می تونیم حالا بریم.
    - نه نمی شه، به پدرت مرخصی نمی دن و کارهای ناتمام زیاد داره. تازه مادربزرگ هم چند روز دیگه میاد تهران.
    - آه عالیه. حداقل تنها نیستیم.
    - خب حالا پاشو سالاد رو از یخجال بیار بیرون.
    چند دقیقه بعد پدر آمد. طبقمعمول اولین سوال در مورد کارنامه من بود که مامان براش توضیح داد و پدر خوشحال رفت برای نهار آماده شود. آن روز، روز خیلی خوبی بود. هم پدر و مادر خوشحال بودند و هم من که توانسته بودم مشکلات سال تحصیلی گذشته را بخوبی رفع کنم و نتیجه کارهای خوبم باشد و بالاخره به ارزوی دیرینه ام برسم. طبق معمول بعد از نهار هر کس به کارهای دلخواه خودش مشغول شد. پدر برای رسیدگی به کارهایش به اتاق کارش رفت و من به اتاق خودم و مامان رفت سری به گلدانهایی که تازه کاشته بود، بزند.
    روی تخت دراز کشیدم و برای دو ماه باقی مانده تابستان نقشه کشیدم که خوابم برد.
    حدود ساعت شش عصر نیکو زنگ زد و گفت که قرار شده اواسط ماه دیگر به مسافرت بروند. من هم گفتم که احتمالا مرداد ماه در تهران نخواهیم بود، حساب کردیم دیدیم تقریبا یک ماه و نیم همدیگر را نخواهیم دید. از آنجا که نمی دانستیم دقیقا در کدام هتل مستقر خواهیم شد، نمی توانستیم آدرسی به هم دیگر بدهیم. نیکو گفت در عرض این چند هفته فکری خواهیم کرد و خبر داد که برادرهایش قول داده اند اسکیت را به او یاد بدهند. امتحانات انها اخر هفته تمام می شود و روز جمعه حتما وقتی برای او خواهند گذاشت. یا توی پارک نزدیک خانه و یا توی کوچه به او یاد خواهند داد. من از این خبر خوشحال شدم و قرار تماس فردا را گذاشتم.
    توی اتاق داشتم کمدم را جمع و جور می کردم که پدر در زد و خواست با من حرف بزند. از او به خاطر اسکیت تشکر کردم و آنچه نیکو گفته بود را به او گفتم.
    - تو با خانواده نیکو اشنایی؟
    - نه چندان، چند بار مادرش رو دیدم.. مامان اون رو می شناسه و چند روز پیش هم توی بازار او را دیده که داشته برای نیکو اسکیت می خریده.
     
  3. پاسخ : عروسی سکوت -

    چند نفرند؟
    - درست نمی دونم، ولی از حرفهای نیکو فهمیدم که پنج نفرند و بعضی وقتها پدربزرگ و مادربزرگ آنها هم به خانه شان می آیند.
    - نیکو خواهر داهر؟
    - نه دو تا برادر داره.
    - چه جالب، از نیکو کوچکترند؟
    - نه، سه سالی بزرگتر.
    - مامان میگه خیلی با نیکو دوست شدی.
    - بله پدر، دختر خیلی مهربون و خوبیه. خودم هم اصلا فکرشو نمی کردم بعد از سیمین با کس دیگری بتوانم این قدر صمیمی باشم. ما این قدر با هم نزدیک شدیم که حس می کنم او خواهرمه.
    - باید یه قراری بذاریم دو خانواده از نزدیک با هم آشنا بشن.
    - حرفی ندارم. اما بهتره کمی صبر کنیم. اگه تا بعد از تابستون یکدیگرو هنوز فراموش نکرده باشیم و نسبت به هم سرد نشده باشیم، اون وقت قرار می گذاریم.
    پدر خندید و سرش را تکان داد و بعد گفت اسکیت ها را بپوشم و برویم توی حیاط. با ترس و لرز انها را پوشیدم و به کمک پدر وارد حیاط شدم. احساس می کردم توی هوا آویزونم و هر آن ممکن است بیافتم. چنان محکم انگشتان پایم را توی کفشها جمع کرده بودم که به سختی حس شان می کردم. پدر می خندید و دستهای مرا محکم گرفته بود که در اولین آموزش به پایم آسیب نرسد. با هزار مکافات و جیغ و فریاد یک دور، دور حیاط زدم و همان جا روی پله ها پخش شدم. احساس می کردم چند ساعتی است که روی میخ ایستاده ام. اسکیت ها را از پا درآوردم و به پاهای بیچاره ام نگاه کردم. دلم برای انها سوخت . پدر گفت:
    زود برو پاهایت را توی آب گرم بگذار تا خستگی شان در برود.
    به خیال اینکه حالا دیگر می توانم راحت راه بروم از جا بلند شدم که دیدم انگار پاهایم از من فرمان نمی برند. دوباره نشستم . پدر که متوجه ناراحتی من شده بود کمک کرد تا به اتاق برویم. مامان زود اب گرم حاضر کرد و پاهایم را درآن گذاشت. آه، که چه لذتی داشت! کم کم فشار و خستگی از انها بیرون رفت. فکر کردم شاید اگر می دانستم اینقدر ناراحت کننده است تقاضای اسکیت نمی کردم. اگر هر دفعه اینطور باشد که نمی توانم اصلا با انها جایی بروم و با نیکو بازی کنم. پدر که فکر مرا خواند گفتک
    - خوب چطور بود؟
    - شما می دونستین این قدر پاهایم درد می گیره؟
    - ائلش همین طوره، بعد کم کم عادت می کنی. ولی حالا که تعطیلات شروع شده هر روز چند دقیقه اونا رو بپوش و راه برو. همین جا توی اتاق، دستت رو هم به دیوار بگیر که نیفتی تا بفهمی که چطور باید خودت رو روی پا نگه داری و تعادلت رو حفظ کنی. بعد از چند روز عادت می کنی. خب این هم از اولین آموزش!
    پدر پیشانی مرا بوسید و به اتاق خودش رفت. من هم سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم و در خیالهای خوش نوجوانی غرق شدم. روز جمعه صبح ساعت ده بود که نیکو زنگ زد و گفت با هم برویم پارک گردش کنیم. من از مامان اجازه گرفتم و رفتم. مثل همیشه از دیدن یکدیگر، بعد از چند روز جدایی، خیلی خوشحال شدیم و اولین کاری که کردیم این بود که یکدیگر را به بستنی مهمان کنیم. چند دقیقه سر انتخاب بستنی چانه زدیم. من بستنی کیم دو قلو بادامی می واستم و نیکو همیشه قیفی می خورد. البته ما سعی می کردیم بستنی ای انتخاب کنیم که از نظر قیمت زیاد با هم فرق نداتشه باشند. و اگر مال یکی بیشتر می شد آن یکی حتما با پوفکی یا ادامسی چیزی برای دیگری می خرید که دوتایی آن را با هم می خوردیم. دوران مدرسه واقعا عالمی داشت.
    توی پارک مضغول قدم زدن و بستنی خوردن بودیم که من از نیکو پرسیدم:
    - خوب چی شد؟ برادرهات به تو یاد دادند با اسکیت چه کار کنی؟
    - مهران و مهرداد فعلا سر اینکه کدوم یکی به من یاد بده دارند دعوا می کنند.
    - چرا؟
    - کار دوقلو ها همیشه اینطوره!
    - دوقلو؟
    - آره دو قلو هستند، البته یکی شون یک دقیقه از اون بزرگتره!
    هر دو خندیدیم . واقعا از شنیدن این خبر جالب تعجب کردم. دوقلو! خیلی کم دوقلو دیده بودم هیچ وقت نتوانسته بودم انها را از هم تشخیص دهم. حالا با یکی دوست شده بودم که برادرهاش دوقلو بودند.
    - خیلی شبیه هم هستند؟
    - نه.
    - یعنی با هم فرق دارند؟
    - خیلی!
    - داری سربه سرم می ذاری؟
    - نه!
    - پس دو قلو نیستند؟
    - هستند.
    - پس باید خیلی شبیه هم باشند والا دوقلو نمی شدند.
    - آره می دونم. برای کسی که اونا رو نمی شناسه اونا مثل هم هستند ولی من و مامان و بابا می دونیم که اونا با هم فرق دارند.
    - چه جالب.
    - خب یه روز بیا خونه مون تا تو رو با اونها اشنا کنم.
    - حالا تا ببینم چی می شه.
    بروم خانه انها؟ در عرض این یکسال اصلا به فکرم نرسیده بود که به خانه آنها بروم. حالا در عرض این جند روز این دومین باری بود که صحبت از اشنایی بیشتر شده بود. اول پدرم و حالا نیکو. سومی کی خواهد بود. نکند این که می گویند تا سه نشود بازی نمی شود، درست از آب دربیاد؟ نیکو با سوالش رشته افکارم را پاره کرد.
    - خوب تو تعریف کن، اسکیت سواری کردی؟
    - نگو، که پدرم دراومد، پاهام اونقدر درد گرفتند که یک ساعت آنها رو توی اب گرم گذاشتم.
    - راست می گی؟
    - تو هم وقتی بپوشی می فهمی که خوشی در کار نیست.
    - امروز دیگه هرطور شده انها را می پوشم. حتی اگه بخورم زمین.
    - خیلی مواظب باش. اگه کسی کمکت نکرد رو به دیوار یا میزی، چیزی بگیر و یواش یواش راه برو.
    - از توضیحات شما خیلی ممنون.
    یک دور دیگر در پارک زدیم و چون وقت نهار داشت نزدیک می شد با هم خداحافظی کردیم. بعد از نهار طبق معمول وقت استراحت بعدازظهر بود. هر کس به اتاق خودش رفت. من خوابم نمی آمد، به این دلیل کتابی برداشتم و نشستم پشت پنجره و شروع به خواندن کردم. چنان غرق در داستان شده بودم که چند لحظخ طول کشید تا متوجه زنگ در شدم. بدو بدو رفتم در را باز کردم و خانم جون عزیزم را پشت در دیدم. مثل همیشه بعد از دیده بوسی و احوالپرسی طولانی او را به اتاق خودش که همیشه برایش آماده نگه می داشتیم راهنمایی کردم. شربتی برایش آوردم و کمک کردم تا لباسهای بیرونش را درآورد. پدر و مامان از صدای خنده و حرف زدن ما متوجه آمدن مهمانی شدند و با دیدن مادربزرگ خوشحالی شان دو چندان شد. خانم جون زن بسیار مهربان و فهمیده و عاقلی بود. حتی پدرم در بعضی از کارها با او مشورت می کرد. والدین پدرم دو سالی بود که فوت کرده بودند. پدر مامان هم در قید حیات نبود. فقط همین خانم جان مانده بود که خاله و دایی و مامانم برای اینکه مادربزرگ پیش یکی بیشتر بماند با هم دعوا می کردند. بچه های آنها به سختی اجازه رفتن او را می دادند. همیشه تا چند روز بهانه می گرفتند. خانم جان برای هر سن و سالی داستان و قصه ای داشت که تعریف کند. نصیحت و پیشنهادی داشت تا گره از مشکلات کوچک و باز کند. به همی دلیل همه دوستش داشتند. من همه استثنا نبودم و با جود اینکه خیلی بزرگتر از بچه های دایی و خاله بودم اما باز هم به همان اندازه از رفتن خانم جون بهانه می گرفتم. یکی از اولین سوالهایی که از او می کردم این بود که چقدر در پیش ما می ماند. این بار هم همین سوال را پرسیدم. خانم جون خنده ای کرد و گفت: تا اخر تابستان باورم نمی شد. یعنی سه ماه تابستان تمام مادربزرگ مال من بود. از جا پریدم. محکم بغلش کردم و دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و لپهای نرمش را بوسیدم. مثل برق گرفته ها، هی بالا و پایین می پریدم. مامان می خندید و پدر با چشمانی پر از خنده و مهربانی نگاهم می کرد.
    خانه ما همیشه از آمدن مادربزرگ شادتر می شد، جان می گرفت و نوعی آرامش بر آن حاکم می شد. وجود مادربزرگ مثل هوای تازه روح بخش بود. می توانستم راحت با خانم جون درد دل کنم. مطمئن بودم که او حرفهای مرا به مامان و بابا نخواهد زد ولی توصیه هایی که به من می کرد خیلی برایم مفید بود. هیچ وقت از حرفهایی که به من می زد ناراحت نمی شدم. نمی دانم، شاید نگاه مهربان، با لحن آرام و حالت چشمانش طوری بود که حرفهایش به دل می نشست. او خیلی خوب می توانست مامان و پدر را به انجام تقاضاهای من قانع کند.
    مادربزرگ که از راه رسیده بود خسته بود، جای استراحتش را آماده کردم تا یکی دو ساعتی استراحت کند و بعد درباره دایی، پسر و دختردایی از او سوال کنم. دوباره به اتاقم رفتم و کتاب داستان را برداشتم، بخوانم. اما از لابلای خطوط کتاب حرفهای نیکو تو سرم شکل گرفت. نمی دانم چرا کنجکاو شده بودم برادرهای او را ببینم. خیلی برایم جالب بود بتوانم با آنها آشنا بشوم. مسیر افکار داشت به جاهای دور و درازی کشیده می شد که سعی کردم آنها را به موضوع کتاب برگردانم. چند دقیقه به مبارزه بین من و افکارم که مثل بچه شیطانی هی از دستم فرار می کرد گذشت تا بالاخره توانستم آنها را بگیرم و توی یکی از جعبه هایی که توی سرم بود، بگذارم و برای مدتی قفل شان کنم. مطمئن بودم که به محض بروز فرصتی براحتی می توانند آزاد شوند. یک ساعت گذشت و چشمانم کم کم داشت سنگین می شد که صدای تلفن مرا از جا پراند. طبق معمول جواب تلفن را من دادم. دایی بود که می خواست بداند مادربزرگ سالم رسیده یا نه. او را مطمئن کردم که حال مادربزرگ خوب است و الان هم دارد استراحت می کرد و از حال زن دایی و بچه ها پرسیدم. خواستم مامان را صدا کنم که دایی گفت عجله دارد و باید سر جلسه برود. بعد باز تماس خواهد گرفت و از من خواست به همه سلام برسانم. با هم خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم. هنوز از کنار تلفن بلند نشده بودم که تلفن دوباره زنگ زد. هنوز گوشی به گوشم نرسیده بود که صدای خنده نیکو را شنیدم. من هم لبخند زدم. نمی دانم چرا چنین احساس خوبی از شنیدن صدا و خنده نیکو به من دست داد. ما انگار یک جان در دو کالبد بودیم. تا به حال با هیچ یک از دوستان مدرسه و محله رابطه ای چنین عاطفی و قوی نداشتم.
    - سلام خانم خنده.
    - اوه. سلام خانم اخمو
    - اخمو؟ مگه داری منو می بینی؟
    باز صدای خنده اش بلند شد. من که باورم شده بود به دور و بر خودم نگاه انداختم، گوشی و تلفن را برانداز کردم و بعد خودم هم خنده ام گرفت.
    - خوب این شد یک چیزی! بالاخره شما هم خندیدید!
    - نیکو باز چه خبر شده که اینقدر خوشحالی؟
    - خبر زیادی نشده، فقط شرطی را که با دوقلو ها بسته بودم بردم و جایزه اش رو گرفتم.
    - چه شرطی و چه جایزه ای؟
    - از جایزه شروع کنیم بهتره، جایزه اش این بود که به تو تلفن کنم، چون از دلتنگی داشتم مثل هندونه رسیده می ترکیدم.
    - دلتنگی؟ ما که صبح همدیگرو دیدیم؟
    - اها پس حق با دوقلو ها بود. اونا گفتند که دل تو سخت تر از دل منه.
    - نیکو. دست بردار. منظورم این نبود که دل من برات تنگ نشده، خب حالا بگو ببینم شرط چی بوده؟
    - الان دو ساعته که می خوام به تو زنگ بزنم ولی چون همه ما می دونیم که همه شما بعدازظهر ها استراحت می کنید، دوقلوها نمی گذاشتند به تلفن نزدیک شوم. به انها پیشنهاد دادم که بازی شهر و کشور و میوه کنیم. اگر انها بردند تا شب غم می خورم و اشک می ریزم و اگر من بردم اونا اجازه می دن من به تو تلفن کنم. آخه تلفن رو برده بودند توی اتاق خودشون قایم کرده بودند. یکساعت بازی کردیم و من هر چه را خوانده بودم به یاد آوردم تا بالاخره با حساب پنج به چهار برنده شدم! باید قیافه شون رو می دیدی!
    دوبارهه صدای خنده اش بلند شد. چند دقیقه با هم حرف زدیم وو به او گفتم که مادربزرگم آمده و قرار گذاشتیم فردا ساعت یازده همدیگر را ببینیم.
    یک ساعت بعد مامان مار به اشپزخانه صدا کرد تا عصرانه بخورم. مادربزرگ هم بیدار شده بود و همگی دور میز نشستیم. هنگام صرف چای و شیرینی که مامان خودش پخته بود مادربزرگ را سوال پیچ کردیم. همه با هم از او سوال می کردیم. مادربزرگ هم سعی می کرد جواب ما را بدهد. از دایی و زن دایی تعریف کرد و گفت که کار و بار آنها خوب است و بچه ها مضغول درس و مدرسه و خوشحالند که تابستان شروع شده و اینکه همگی می خواهند به شمال بروند.
    بعد از صحبت از ما شد و مامان مختصرا برایش تعریف کرد که وضع در تهران چطور است و اینکه نمره های امسالم عالی بوده و دوست خوبی پیدا کرده ام. مادربزرگ که می دانست من به سختی با کسی دوست می شوم و خیلی خوب به خصوصیات اخلاقی ام وارد بود نگاه معناداری به من انداخت که یعنی همه چیز را برایم تعریف خواهی کرد. پس از صرف عصرانه به اتاقم رفتم تا کتابهای غیردرسی ام را مرتب کنم. مشغول این کار بودم که مادربزرگ به اتاقم آمد، رووی تخت نشست و ساکت منتظر ماند.
    - اسمش نیکو! دختر خوبیه، خوشگل و از خانواده خوبی هم هست.
    - پس با اونا رفت و آمد دارید؟
    - نه.
    - پس از کجا می دونی که خانواده خوبی دارند؟
    - از نیکو. آخه اگر آنها بد بودند، نیکو اینقدر خوب نمی شد. خانم جون، نمی دونی این دختر چفدر مهربونه، من که احساس می کنم خواهرمه.
    - یعنی توی یک سال دوستی شما این قدر عمیق شده؟
    - خودم هم باورم نمی شه، اصلا فکر نمی کردم با کسی اینطور دوست شوم.
    - تو مادرشو می شناسی؟
    - بله. چندبار دیدمش. مامان هم اون رو می شناسه.
    - پس چرا با هم رفت و آمد ندارید؟ فکر کنم بد نباشه اگر اونها رو دعوت کنیم یکروز بیان اینجا؟
    همین چند ساعت پیش بود که داشتم فکر می کردم سومین پیشنهاد دهنده چه کسی خواهد بود؟ وقتی مادربزرگ چیزی بگوید، یعنی دیگر کار تمام است. واقعا دارد باورم می شود که تا سه نشه بازی نشه. اگر خانم جان با مامان و پدر صحبت کند، همین روزهاست که ما با خانواده نیکو از نزدیک اشنا شویم. ولی نمی دانم چرا دلم شور می زد. یعنی دو دل بدم. هم می خواستم و هم نمی خواستم. نگران خانواده انها نبودم. می دانستم مادربزرگ و پدر و مادر از انها خوششان خواهد آمد، هرچند خودم هم آنها را ندیده بودم. اما یک احساس ناآرام و ناآشنا که دقیقا نمی توانستم بفهمم از کجا سربلند کرده، نمی گذاشتبه این اشنایی با خیال راحت فکر کنم. مثل این بود که دل نگران بودم. نه، نمی توانم بگویم دلم شور چیز ناخوشایندی را می زد، یک جور هیجان زده بودم.
    - سیما! سیما!
    با صدای بلند خانم جون به خودم آمدم.
    - بله.
    - چرا ساکت شدی؟ به چی فکر می کردی؟ ببین اگر از چیزی ناراححتی و یا چیزی تو رو نگران کرده به من بگو. می دونی که دو تا کله بهتر از یه کله کار می کنه. نیکو از خانواده اش چیزی نگفته؟
    - نه، نه! مطمئنم همگی شما از اونا خوشتون میاد. فقط خودم هنوز اماده نیستم. یعنی این شانس خوب را باور نکرده ام که همچین دوست خوبی دارم. اتفاقا دیروز پدر همین پیشنهاد رو کرد. امروز صبح هم نیکو منو به خونه خودشون دعوت کرد و حالا شما این موضع را مطرح کردین. دلم می خواد تابستون بگذره تا ببینم جدایی چند ماهی چه تاثیری بر رابطه ما می گذاره، اگه باز مثل گذشته بود و چیزی تغییر نکرد، قبل از ابز شدن مدارس، خودم دعوتشون می کنم.
    - باشه، نوه گلم، پس فعلا چیزی به مامان و پدرت نمیگم. خوب حالا برام تعریف کن ببینم این دوست جدید تو چه جور دختریه و چه جوری با هم اشنا شدید.
    - تمام ماجرا را برای او تعریف کردم. برای خودم هم جالب بود که یکبار دیگر تمام مراحل سال گذشته را به یاد بیاورم. یادآوری آن روزها که حالا دیگر خاطره شده بودند شیرین و لذت بخش بود. چنان گرم صحبت بودم و خانم جون چنان صبورانه به حرفهایم گوش می داد که اصلا متوجه گذشت زمان نشدیم. ضربه ارامی به در خورد.
    - سیما باز تو شروع کردی به قصه گفتن.
    - اوه ببخشید خانم جون.
    - مامان این قدر این را لوس نکنید، سیما وقتی چانه اش گرم می شود، دیگه به هیچ کسی فرصت نمی ده. بیایید شام بخورید.
    - آذر این چه حرفیه که می زنی. سیما نوه عزیز منه، ما حرفهای نگفته زیادی با هم داریم که باید بزنیم. ولی حق با توست، نباید این دختر را لوس کرد. بریم شام بخوریم.
    خانم جون نگاه محبت آمیزی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت.
    روز بعد سر ساعت یازده صبح نیکو را دیدم و با هم به فروشگاه رفتیم و قرار گذاشتیم اگر هوا خوب بود عصر کمی توی پارک اسکیت بازی کنیم. اما متاسفانه باران آمد و برنامه را موکول کردیم به روز بعد. فردای آن روز به نیکو زنگ زدم تا بپرسم چه ساعتی همدیگر را خواهیم دید.
    - نیکو. خانم خانما؟
    - بله. بفرمایید.
    آب دهانم یکدفعه خشک شد. خدای من نیکو پشت خط نبود. صدای مردانه خوش آهنگی توی گوشی پیچید.
    - الو سیما خانم، شمایید؟
    به سختی توانستم جواب بدهم.
     
  4. پاسخ : عروسی سکوت -

    بله سیما هستم. مزاحم شدم ممکنه با نیکو صحبت کنم؟
    - والا نمی دونم. الان یک ساعتی میشه که نیکو خودش رو توی اتاقش قایم کرده و در رو باز نمی کنه. ولی مطمئناً اگه بفهمه شما پشت خط هستید حتما از اتاقش می پره بیرون.
    - اگه حالش خوب نیست یا کاری داره، مزاحم نمی شم، بعداً زنگ می زنم.
    - نه، نه . الان صداش می کنم.
    چند لحظه بعد صدای اشنای نیکو در گوشی پیچید.
    - آه. ببخش من رو، ببخش! می دونم از دستم عصبانی هستی. می دونم الان خیلی کفری شدی که چرا خودم گوشی را برنداشتم. من رو می بخشی؟ سیما جونم؟ من رو می بخشی؟
    - اولا که بخشیدن نداره، دوما تو که همیشه نمی تونی جواب تلفن ها رو بدی. هرچند خیلی ناجور شد. ولی خب، بگذریم. نکنه قهر کردی؟
    - آره با همه اونا قهرم.
    - چرا؟
    - مامان می خواد امروز باهاش برم خونه خاله پری. ولی من بیشتر دلم می خواد با تو باشم.
    - نیکو، چه حرفا می زنی. ما که نمی تونیم همیشه به هم بچسبیم. بعد مردم چی میگن؟ کم کم شروع می کنند برامون حرف درمیارن. ها! دیگه اینکه راستش رو بخوای من از دیدن هر روز تو خسته شدم!
    - راست می گی؟
    - آره بخدا. به جون خودت.
    - خدا رو شکر که اینو گفتی. چون من هم همیطور. صدات رو که می شنوم موهای تنم سیخ میشه!
    هر دو چنان به خنده افتادیم که چند لحظه فقط صدای خنده ما توی گوشی شنیده می شد. بعد قرار کذاشتیم با هم تماس بگیریم. به این ترتیب چند روز آخر آن هفته تمام شد. یک هفته بیشتر به رفتن نیکو به مسافرت باقی نمانده بود. در این مدت هر روز اسکیت ها را در حیاط می پوشیدم و تمرین می کردم. روز دوشنبه نیکو به من زنگ زد و گفت فردا برویم پارک اسکیت بازی. با کمال میل قبول کردم. روز بعد به خانم جون و مامان گفتم که من و نیکو به پارک می رویم و دو سه ساعتی انجا خواهیم بود. اگر دیر کردم نگران نشوید. درست سر ساعت ده جلوی در پارک بودم که دیدم نیکو هم دارد می آید. روی نیمکتی نشستیم، اسکیت ها را پا کردیم و آهسته آهسته راه افتادیم. نیکو راحت و بدون ترس راه می رفت، ولی من هنوز می ترسیدم یک دور کوچک زدیم. بستنی خریدیم و زیر سایه درختی مشغول خوردن بستنی شدیم. نیکو از تداراکات سفر برایم تعریف کرد و من از مادربزرگ. معمولا وقتی ما با هم بودیم وقت و زمان از بین می رفت. یکدفعه به ساعت نگاه کردم، دیدم باز دیر شده. تصمیم گرفتیم برای تعویض کفش وقت تلف نکنیم و با اسکیت به خانه برویم. پارک نزدیک خانه بود و یک خیابان فرعی کوچه ما را از آن جدا می کرد. آهسته کنار هم راه می رفتیم تا اینکه به سر کوچه رسیدیم. در آنجا نیکو به سمت راست می پیچید و من به طرف چپ. با هم خداحافظی کردیم و نیکو دستش را از دستم جدا کرد و به طرف کوچه خودشان چرخید. من که هنوز حواسم به رفتن او بود متوجه جدول کنار خیابان نشدم و با برخوردم تعادلم را از دست دادم و پخش زمین شدم. از صدای زمین خوردن و آه و ناله ام نیکو که هنوز فاصله زیادی با من نداشت برگشت و از تعجب دهانش باز ماند.
    - نمیشه یک دقیقه ازت چشم بردارم؟ آخه این چه وضعیه؟ تو که تا چند لحظه پیش رو پا ایستاده بودی. چی شد پخش زمین شدی؟
    من که از حرفهای نیکو به خنده افتاده بودم و در ضمن پایم درد گرفته بود فقط به جدول پیاده رو اشاره کردم.
    - خب حالا اینقدر نخند. تو با اون جیغت، من رو زهره ترک کردی. حالا بگذار کمکت کنم تا بلند بشی.
    - جیغ؟ کدوم جیغ؟
    - همون جیغ زرد و بنفشی که زدی شبیه جیغ آمبولانس بود!
    - فقط گفتم آخ!
    - آها. فقط آخ، اگر آخ و اوخ تو اینطوریه. پس خدا می دونه داد و هوارت چیه!
    نیکو زیر بغل ام را گرفت و من سعی کردم بلند شوم. اما تا پای چپم را زمین گذاشتم آه از نهادم برآمد که اینبار واقعاض آخ بلندی گفتم.
    متوجه شدم رنگ از روی نیکو پرید.
    - سیما! نه، تو رو خدا نگو که چیزیت شده. وای خدای من! بگو شوخی می کنی.
    - خیلی دلم می خواد. ولی فکر کنم یا مچ پام در رفته و یا ضرب دیده.
    دستهای نیکو داشتند شل می شدند و دوست عزیزم کم مانده بود بیهوش شود. با لحنی محکم از او خواستم تا فعلا دست نگه دارد و از حال نرود و اگر خیلی دلش برای من می سوزد مرا به خانه برساند. نیکو از لحن قاطعانه من به خود آمد و در حالیکه سعی می کرد جلوی اشک هایش را بگیرد دوباره محکم بغلم را گرفت و ما آرام آرام راه افتادیم. اما نه به طرف خانه ما بلکه به طرف کوچه آنها.
    - نیکو، مگه یادت رفته، خونه ما کجاست؟
    - نهف می دونم ولی مال ما نزدیکتره. تازه اگه مامان و مادربزرگت تو رو اینطوری ببینن خیلی نگران می شن. اما مامان من به این چیزا عادت داره. چون دو قلو ها کارشون تو بچگی همین بوده. بعد زنگ می زنم و میگم چی شده.
    - اخه درست نیست که من اینطوری با خانواده تو اشنا بشم. با پای لنگ و با این قیافه.
    - از این حرفها نزن. می دونی چقدر خواسته اند که تو رو با اونا اشنا کنم و من مثل حسودها از ترس اینکه تو بیشتر با اونا دوست بشی، گفتم تو خیلی زشتی، قدت مثل کوتوله ها می مونه و موهات کمه و اصلا حرف بلد نیستی بزنی و تازه لنگ هم می زنی!
    - درغگو! این چیزها رو میگی تا من رو بخندونی؟
    - نه بخدا، حالا خودت خواهی دید دوقلوها با دیدن تو چشماشون چه شکلی میشه!
    - فکر نمی کنم، چون قیمت آخر حرفت درسته، لنگ که می زنم، تازه اگر خوب فکر کنیم، سر و وضعم هم زیاد مناسب نیست. دست و صورت خاکی و موهای....
    هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که نیکو از حرکت باز ایستاد. متوجه شدم به خانه آنها رسیدیم. درد پایم را کاملا فراموش کردم و احساس هیجان عجیبی توی دلم غوغا به پا کرد. دلم می خواست کسی خانه شان نباشد، حاضر بودم همه این راه را برگردم و بروم توی اتاقم قایم شوم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که در باز شد و پسر جوان و خوش قیافه ای جلوی در ظاهر شد. احساس می کردم از راه دوری حرف های نیکو را می شنوم. بعد از چند لحظه مادر نیکو آمد و آنها مرا به داخل خانه بردند. از خجالت سرم را پایین انداخته بودم. اصلا فکر نمی کردم اینطوری پا به خانه آنها بگذارم. مادر نیکو تند و تند هر یک از انها را دنبال چیزی می فرستاد.
    - مهران، مهرداد زود باشید. جعبه کمک های اولیه را برایم بیاورید. نیکو بدو شربت خنکی برای سیما درست کن.
    نمی دانم شاید خودمانی بودن رفتار مامان نیکو و دستهای مهربانش که سعی می کرد اسکیت ها را از پایم درآورد و در عین حال موجب درد بیشتر من نشود و یا کلا حال و هوای خانه انها باعث شد حس کنم که این خانه با خانه خودمان هیچ فرقی ندارد. تازه صمیمی تر هم هست. توی سرم هزار جور فکر و خیال دور می زد، ولی نمی توانستم خودم را غرق کنم. اولا درد پایم به تدریج بیشتر می شد، دیگر اینکه خیلی دلم می خواست برادرهای نیکو را ببینم. این تجربه خیلی جالبی بود که نمی خواستم از دست بدهم. مامان نیکو اسکیت ها را از پایم درآوره بود و من داشتم جوراب پای چپم را آهسته پایین می کشیدم که مهران و مهرداد با هم وارد اتاق شدند و جعبه کمک های اولیه و یک میز زیر پایی کوچک با خودشان آوردند. تا نگاهم به چشمهایشان افتاد احساس کردم چشمهایم لوچ شده اند و من یکی را دوتا می بینم. هر دو ی جور لباس پوشیده بودند. شلوار جین مشکی با تی شرت های طوسی. در این موقع یاد حرفهای نیکو افتادم و متوجه شدم که انها نیز با شگفتی مرا نگاه می کنند. بی اختیار لبخند زدم و همین باعث شد از تشنج آن لحظات کاسته شود. مامان نیکو کمک کرد تا جورابم را درآورم.تا قوزک پا باد کرده و کبود پای من نمایان شد. چهره مادر نیکو درهم رفت و مهرداد را صدا کرد. مهرداد روبروی من زانو زد و به معاینه پایم پرداخت. سعی کردم پایم را عقب نکشم و صدایم درنیاید.
    ولی هر جا که دست می زد دردی طاقت فرسا به جانم می ریخت. اگر در خانه خودمان بودم صدای فریادم تما خانه را پر کرده بود. ولی اینجا نمی توانستم آبروریزی کنم. همین جور هم ناجور شده بود. تازه راستش را بگویم مهردا انقدر ارام و استادانه جاهای مختلف ساق پایم را معاینه می کرد که حدس زدم باید از شکسته بندی آگاه باشد. چند لحظه بعد به مادرش نگاه کرد و با تکان سر مادرش، رو به من کرد و گفت:
    سیما خانم، فکر نمی کنم شکستگی باشد ولی برای اطمینان بیشتر مجبورم پای شما را دقیق تر معاینه کنم. البته برای شما دردناک خواهد بود. شما می تونید جیغ بزنید، یا دست نیکو را گاز بگیرید.
    مهران تا این حرف را شنید از اتاق بیرون رفت. نیکو همین طور نشسته بود کنار من و دست مرا گرفته بود. مامان نیکو چشمان مهربانش را به من دوخته بود و می خواست تا من اجازه این کار را بدهم. مردد بودم و دلم می خواست بروم خانه. مهرداد انگار فکر منو خوانده بود گفتک
    سیما خان، چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. بعد بلافاصله به خانه تان زنگ می زنیم و یا خودمان شما را به خانه می رسانیم.
    چشمانش آن قدر زیبا بود و نگاهش آنقدر گیرا بود که من مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد فقط سرم را تکان دادم. او چند لحظه دیگر به چشمان من خیره شد و بعد اهسته دستش را روی جای کبود شده کشید و فشار داد.
    یادم نمی آید کی چشمانم بسته شد اما وقتی چشم باز کردم مهرداد را بالای سرم دیدم. به زحمت دهانم را که خشک شده بود باز کردم تا بپرسم چه شده است.
    - آقا مهرداد. خب شکسته یا نه؟
    - مهرداد الان میاد. نه نشکسته.
    - اوه ببخشید. شما مهران هستید؟
    - بله مهران. شبیه مهرداد. برادر کوچیکتر مهرداد به اندازه یک دقیقه، در خدمت شماست. چیزی میل دارین؟
    - نخیر. ولی اگه بگین ساعت چنده ممنون می شم.
    - اوه. ساعت همه جورش هست. دو تومنی، سه تومنی و هزار تومنی!
    بی اختیار خنده ام گرفت.
    - آها! حالا شد. وقتی شما از هوش رفتید ما خیلی نگران شدیم ولی مهرداد گفت که کاملا طبیعیه. راستی شما هر وقت دوقلو می بینید بیهوش می شید؟
    این بار دیگه از ته دلم خندیدم.
    - نه البته. من زیاد در عمرم دوقلو ندیده ام. شماها خیلی شبیه هم هستید.
    - آخه ما دوقلوییم دیگه.
    - فکر نمی کردم اینقدر شبیه هم باشید. به هر حال از اینکه ایجاد مزاحمت برای شما کردم عذر می خوام. نیکو کجاست؟
    - نیکو؟ طبق معمول داره بامهرداد دعوا می کنه؟
    - چرا؟
    - چون شما را بیهوش کردهً
    - وای نه، تقصیر اون نبوده. من تحملم کمه.
    - خب اینو اگه قبل از هوش رفتن می گفتین، خیال همه ما رو راحت کرده بودید. آخه ما هر کدوم چند مثقال وزن کم کردیم. راستی مامان به مادرتون زنگ زد و توضیح داد چی شده و همین حالاست که اونا بیان و شما را ببرند خونه.
    قبل از اینکه بتوانم از او تشکر کنم در اتاق باز شد و نیکو و مامانش آمدند. وقتی به دور و اطرافم نگاه کردم دیدم در اتاق زیبایی هستم و خدس زدم باید اتاق نیکو باشد. مهران از اتاق بیرون رفت و من سعی کردم بنشینم. پایم را بسته بودند و دردش کمتر شده بود.
    -آه خانم بهمنش. واقعا نمی دونم چه جوری از شما عذرخواهی کنم.
    - نیازی به عذرخواهی نیست، کاری نکردیم. تو هم مثل دختر خودم می مونی. نیکو اونقدر از شما تعریف کرده بود که ما ندیده شما رو می شناختیم. البته من چند بار دورا دور شما رو دیده بودم ولی خوب برای دوقلو ها سورپریز خیلی جالبی بودی.
    - سیما دیدی چشماشون کجا رفته بود؟
    سرم را پایین انداختم.
    - سیما جون مامانت الان دیگه می رسه. فقط اینو بگم که مهرداد گفت حتما فردا پاتو به دکتر نشون بدی تا عکس بگیره و خیال همه راحت بشه که ترک و یا شکستگی نداشته. مهرداد که مطمئنه ضرب دیده و بعد ا زچند روز استراحت رفع خواهد شد.
    - خیلی ممنون. از زحمات شما. واقعا شرمنده ام که اینجوری با شما آشنا شدم.
    مامان نیکو خم شد و پیشانی مرا بوسید و همان موقع صدای زنگ در شنیده شد. نیکو پیش من ماند و بعد از چند لحظه مامان و پدر وارد اتاق شدند. معلوم بود مامان به پدر زنگ زده و منتظر مانده تا با هم برای بردن من به آنجا بیایند. مامان به طرفم آمد و مرا در بغل گرفت و بوسید و پرسید حالم چطور است؟ پدر هم جویای حالم شد و گفت برای رفتن آماده شوم. بعد هر دو از اتاق بیرون رفتند. من و نیکو تنها ماندیم.
    - خدا را شکر که به خیر گذشت.
    - بادمجون بد آفت نداره.
    - شوخی نکن. من که خیلی ترسیدم.
    - چرا نگفتی برادرت دکتره؟
    - کی رو میگی؟
    - مهرداد رو میگم.
    - نه بابا. کمک های اولیه رو بلده و کتاب پزشکی زیاد می خونه. راستی مهران و مهرداد اونقدر از دیدن تو تعجب کرده بودند که باورشون نمی شد تو همون سیمایی هستی که من براشون تعریف کردم، قد کوتاه، کم مو و ...
    - بسه. شوخی نکن، زیاد نمی تونم بخندم. پام درد می گیره. راستی کی من رو آورد اینجا؟
    - آها این داستان داره. جونم برات بگه. بعد از اینکه شما هیچی هیچی روی دست بنده از حال رفتید، من هم کم مونده بود بیهوش بشم. به این ترتیب سه نفر بهوش دور و بر ما مانده بودند. مهران و مامان و مهرداد. مامان زود پایت رو بست و مهران رفت برای من شربت قند بیاره که مجبور نشه من رو بلند کنه ببره توی اتاق. این بود که فقط یک نفر مونده بود تو رو بیاره اینجا.
    من از خجالت تا نوک موهایم سرخ شدم. یعنی مهرداد من را بغل کرده و به اینجا آورده بود؟ خدای من! همان خوب که بیهوش بودم، والا از خجالت حتما توی بغلش بیهوش می شدم. حالا من چه جوری به چشمهای او نگاه کنم؟ نه، اصلا شاید نباید نگاه کنم. باید همین طوری سرم را بندازم پایین و بدو بدو بروم نه، امروز مثل اینکه وضع هوا خوب نیست.
    توی این فکر غرق بودم که مامان دوباره به اتاق آمد و کمک کرد تا از روی تخت بلند شوم. خیلی آهسته روی پای آسیب دیده ایستادم. انتظار داشتم جیغم به هوا برود ولی با کمال تعجب متوجه شدم که درد چندانی ندارد. به این دلیل با خیال راحت ولی آهسته آهسته قدم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. مامان می خواست زیر بغلم را بگیرد که اجازه ندادم. تا اینجا به اندازه کافی آبرویم رفته بود. پدر جلوی در منتظرمان بود. مامان نیکو جلو آمد و گفت:
    - دختر خوشگلم، سعی کن دیگه با جدول خیابان تصادف نکنی، ولی اگر نشد، حداقل سعی کن اطراف خانه ما این اتفاق بیافته تا ما باز هم تو را از نزدیک ببینیم. حتما پاتو به دکتر نشون بده.
    بعد رو به مامان کرد و گفت:
    اگر زحمتی نباشه به ما هم خبر بدید البته مهرداد گفت که شکستگی نیست.
    تا اسمش بر زبان آمد خودش هم جلوی در ظاهر شد. هر چند زود سرم را انداختم پایین، اما احساس کردم صورتم گر گرفتهاست. به هر ترتیبی بود قبل از اینکه سوار ماشین بشوم سرم را بلند کردم تا شخصا از او تشکر کنم. نگاهم که به نگاه او افتاد اصلا یادم رفت چی می خواستم بگویم. انگار داشتم توی آنها غرق می شدم. بی اختیار دست مامان را گرفتم تا خودم را از غرق شدن نجات بدهم. مامان که فکر می کرد شاید درد پایم دوباره ناراحتم کرده زود در ماشین را برایم باز کرد و کمک کرد تا سوار شوم. وقتی توی ماشین نشستم نفسم را آزاد کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. پلکهایم را برهم کشیدم تا برای مدت بیشتری با نگاه وصف ناپذیر چشمان مهرداد، تنها باشم.
    پدر از آنجا مرا یکراست به مطب دکتر متخصص برد و بعد از معاینه معلوم شد حدس مهرداد درست بوده و فقط چند روزی باید کمتر روی پایم بایستم. مامان که خیالش راحت شد شروع کرد به نصیحت کردن و اینکه آخر دختر این چه کاری بود کردی و هنوز تابستان شروع نشده این دسته گل را به آب دادی، تا آخر تابستان چه کار خواهی کرد و از این جور حرفها.من که خیالم راحت شده بود و تشنج بدنم بیرون رفته بود چشمانم را بستم و چیزی نگفتم.
    وقتی به خانه رسیدیم خانم جون مثل همیشه هی شروع کرد به قربون و صدقه رفتن و پشت سر هم اسفند دود می کرد. از این کار مادربزرگ خنده ام گرفته بود.
    - خانم جون چرا اسفند دود می کنید؟
    - تا دور شود چشم حسود!
    - کدوم حسود؟
    - حسود توی دنیا زیاده.
    - اوه، خانم جون. حتما این بار منظورتون خانواده نیکو است!
    - نمی دونم، من که اون ها رو ندیدم، اگر پسر هم داشته باشند که خدا باید بیشتر رحم کنه.
    - خانم جون، نه یکی، دوتا عین هم، دوقلو.
    - دیگه بدتر!
    پدر که حرفهای ما را می شنید برای خانم جون توضیح داد که انها چه خانواده خوبی هستند و بعد گفت:
    - حیف شد. اینطوری با هم اشنا شدیم. می خواستیم اونها را دعوت کنیم و در شرایط عادی با هم اشنا بشیم. اما این دختره که هی می گفت حالا نه، حالا نه. کاری کرد تا اشنایی به این شکل صورت بگیره.
    - بچه های این دوره و زمونه همین طورند دیگه. چه کار میشه کرد. حالا این بهانه خوبیه تا یک مهمانی کوچک بدیم و به عنوان تشکر اونا رو دعوت کنیم تا همه با هم اشنا بشیم.
    - بله، خانم جون، فکر خوبیه. سیما، هر وقت نیکو زنگ زد، ازش بپرس چه روزی وقت آزاد دارند.
    به پدر قول دادم حتما این کاررا خواهم کرد. اما اصلا دلم نمی خواست آنها به خانه ما بیایند. یعنی دلم می خواست نیکو را ببینم و با مامان و پدرش و حتی مهران بهتر اشنا بشوم. اما دیدن مهرداد برایم سخت بود. خودم هم نمی دانستم برای من چه اتفاقی افتاده. تا اسمش می آمد دلم هری می ریخت پایین. تا به حال نسبت به هیچ کس چنین حسی نداشتم. فقط وقت امتحانات سراسری یک کمی اینطوری می شد. ولی او که امتحان نبود! نمی دانم، احساسی در قعر وجودم نمی گذاشت آرامش آن روز صبح به من بازگردد. هنوز بیش از چند ساعت از اسکیت بازی من و نیکو در پارک و حرفها و شوخی هایمان و آن حالت بی خیالی و فارغ بالی نگذشته بود، اما احساس می کردم انگار تغییر کرده ام. چه تغییری؟ نمی توانستم بفهمم. برای خودم هم یک علامت سوال خیلی بزرگ شده بود. از بزرگترها عذرخواهی کردم، دست و صورتم را ابی زدم و روی تخت دراز کشیدم. در این فکر بودم که چه کتابی بخوانم که ضربه ای به در خورد و خانم جون وارد شد. یک لیوان شربت در دستش بود و لبخند شیرین و مملو از مهر و محبت بر لبش . به بالش تکیه دادم تا جا برای نشستن او کافی باشد.
    خانم جون شربت را به دستم داد و گفت:
    - خب خوشگلم، عزیز من، بگو ببینم دیگه اونجا چه خبر بود؟
    - کجا؟
    - خونه دوستت.
    - نمی دونم. اونقدر درد داشتم که تا مهرداد، اقا مهرداد پامو معاینه کرد بنده با آبروریزی بیهوش شدم! نمی دانستم اینقدر تحمل دردم کمه!
    - عیبی نداره، درد که شوخی نیست. فکر کنم تو بیشتر از ترس بیهوش شدی تا درد.
    - شما واقعا اینجور فکر می کنید؟
    - آره عزیزم. خیالت راحت باشه. من که می دونم تو چه طور دختری هستی، تو حالا حالا ها وقت داری تا کم کم با خودت آشنا بشی.
    - خانم جون. چه حرفها می زنید! یعنی می خواین بگین که من خودمو نمی شناسم؟!
    - بله عزیزم. ظاهراً می شناسی. یعنی اگه توی اینه خودت رو ببینی، می شناسی که اون دختر توی آینه سیماست. ولی اگه را از اینه برگردونی آیا باز می تونی بگی با اون دختری که به اینه پشت کرده خوب خوب آشنا هستی؟ از اونچه در قلب و روحش می گذره باخبری؟
    اصلا تو می دونی اون تو چی می گذره؟ نه، نمی دونی. حق هم داری. آخه تا امروز شرایطی برای برداشتن اولین گام در این راه برات ایجاد نشده بود. از حالا به بعد تو چه بخواهی و چه نخواهی سعی خواهی کرد بهتر با خودت اشنا بشی و آهسته و بی شتاب، هر چه بیشتر این مسیر را طی کنی، البته باید بدونی که در این راه، روزها، هفته ها، ماهها و سالهای عمرت سپری خواهند شد و هر چه تو بزرگتر بشی، طی این مسیر برایت جالب تر خواهد بود.
    از تیز بینی مادربزرگ حیرت زده شدم. نکند مادربزرگ از انچه در دلم می گذشت و هنوز خودم نمی دانستم چیست باخبر شده بود؟ اما چطور؟ من که چیزی نگفته بودم. رنگ و رویم هم گواه حال نه چندان خوبم بود. پس مادربزرگ چطور حدس زده بود؟ خیلی دلم می خواست از او بپرسم. ولی با این سوال اگر هم حدس نزده بود همه چیز دستگیرش می شد. این بود که مهر سکوت بر لب زدم و فقط سرم را تکان دادم. چند دقیقه بعد مادربزرگ بلند شد و رفت و من چشمانم را بستم.
    **** **** ******* *********
    روزها در پی یکدیگر سپری می شدند و من در خانه استراحت می کردم تا هرچه زودتر پایم خوب شود. نیکو روزی چند بار تلفن می کرد تا به قول خودش حوصله من زیاد سر نرود. یکی دوبار هم به خانه ما آمد که مامان و مامان بزرگ آنقدر تحویل اش گرفتند که راستش حسودیم شد. نیکو وقتی می خواست، می دانست چطور خود را شیرین کند. یک روز که به خانه ما آمد، بعد از اینکه با مامان و مادربزرگ چند دقیقه ای صحبت کرد، با هم رفتیم توی حیاط، ضبط صوت و نواردهای مورد علاقه مان را بردیم تا گوش کنیم و حرف بزنیم. من هنوز می ترسیم اسکیت بازی کنم. البته پایم دیگر درد نمی کرد و ورمش کاملا رفع شده بود ولی پیدا بود ترسم هنوز رفع نشده. نیکو همیشه سر به سرم می گذاشت و به من می خندید. آن روز هم تا رفتیم توی حیااط گفت:
    - هی خانم، باز می خوای بنشینی، خسته نشدی؟ فکر کنم صندلیها از دست تو کلافه شده باشند، چقدر می خواهی روی اونا بنشینی؟ پدرشون رو درآوردی! دیگه صندلی، مبل و کاناپه ای مونده که تو توی اونا تلپ نشده باشی. بسه دیگه! من که خسته شدم. بیا حداقل با هم قدم بزنیم.
    مجبور بودم حرف او را قبول کنم. دیدم دیگر زیاده از حد به خودم استراحت داده ام. آرام از جا بلند شدم و برای اطمینان بیشتر دستم را در حلقه بازوی نیکو انداختم. دلم نمی خواست به ماجرای خانه آنها برگردم. ده روزی از آن روز سرنوشت ساز می گذشت. سرنوشت ساز، چون واقعا هم سرنوشت مرا رقم زد. توی این فکر بودم که نیکو گویا فکر مرا خوانده باشد، گفت:
    - مهران و مهرداد سلام رسوندند.
    - مرسی، لطف دارند.
    - تو نمی خواهی به اونا سلام برسونی. هرچی باشه مهرداد جونت را نجات داد!
    نیکو با این لحن خیلی جدی این جمله را بیان کرد و من که انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم به طرف او برگشتم. فقط برق چشمانش او را لو داد. سرم را انداختم پایین و گفتم:
    - راست میگی، پس باید بگم از اون روز به بعد مدیو برادر شما هستم!
    - نه تا این حد، ولی خوب باید بیشتر به حرفهای او توجه کنی و هر چه میگه گوش کنی.
    - وای نیکو. دلم برات می سوزه. تو چطور تو اون خونه زندگی می کنی؟ می خواهی بیایی اینجا پیش خودم؟ اینجا آزادی کامل خواهی داشت. هیچ کس به تو چیزی نخواهد گفت.
    یکدفعه نیکو زد زیر خنده و من هم خنده ام گرفت. به این ترتیب تشنجی که از شنیدن ام مهرداد دوباره ایجاد شده بود برطرف شد. نیکو گفت:
    - شوخی به کنار. مهران و مهرداد خیلی سراغت رو می گیرند و بعد از رفتن تو چند ساعتی من را تنبیه کردند و حرف نزدند.
    - چرا؟
    - مگه یادت نیست؟ بهت که گفتم برای انها تعریف کردم تو چه شکلی هستی. آنها هم تصویر نه چندان جالبی از تو در زهن شون درست کرده بودند و این دلیل زیاد تمایلی به اشنایی با جنابعالی نداشتند. البته مامان تو رو دیده بود و هرچه می گفت که دختر خوشگلیه باورشون نمی شد، شاید چون فکر می کردند دخترای خوشگل با من دوست نمی شوند! آخه توی مدرسه قبلی دوستم، چه جوری بگم که لوس نشی، مثل تو زیبا و ملیح و دوست داشتنی نبود. به هر حال وقتی من و تو اون جوری فتیم خونه، اونها اونقدر از دیدن اون صحنه و حال و روز و البته قیافه تو شوکه شدند که نمی دانستند چه کار کنند. مهرداد سریعتر به خودش آمد، اما مهران که حساس تره پشت سر هم می گفت: تو به ما دروغ گفتی، تو به ما دروغ گفتی.
    - مهم نیست، از تعریفت ممنونم. ولی فکر نمی کنم آونقدر که تو فکر می کنی زیبا باشم. تا به حال خودت رو درست و حسابی تو ایینه دیدی؟ راستش اولش به همین دلیل می ترسیدم با تو دوست بشم. آخه به نظرم به ندرت توی خوشگل ها میشه آدم مهربون و عاقل پیدا کرد. قیافه اونها نمی گذاره به چیزهای دیگه فکر کنند و خودشون را پرورش بدهند. تمام دنیای اونا دور چهره و زیبایی خودشون می چرخه. اکثر دخترهای خوشگلی رو که می شناختم خودخواه بودند. با دیدن تو فکر کردم حتما یکی از اونا باید باشی.
    - دست شما درد نکنه، خب خب، ادامه بدین، تا بهتر با تصورات وحشتناک شما درباره نیکوی بیچاره آشنا بشم.
    - ولی وقتی چند بار توی چشمات نگاه کردم متوجه شدم یک روشنی صادقانه ته اون ها برق می زنه و همین من رو به طرف تو کشید و باعث شد ترسم از تو بریزه. هر چند هنوزم ازت می ترسم.
     
  5. پاسخ : عروسی سکوت -

    - می ترسی؟ از من؟ چرا؟
    - به خودم قول دادم که هیچ وقت این احساسم را به تو نگم. ولی خب، می ترسم و یا شاید می ترسیدم که تو یکدفعه عشق آینده من رو قاپ بزنی!
    - من؟ عشق تو رو؟ ببخشیدا، اما فکر می کنم نه فقط پایت بلکه سرت هم به جدول خیابان خورده! به حق چیزای نشنیده!
    - نیکوی عزیز! آخه تو که خودت متوجه نیستی چقدر نازو دلفریب هستی!
    نیکو دهانش باز مانده بود و نمی دانست جرفش را بزند یا بخندد. به هر حال خنده غلبه کرد و باز دوتایی خندیدیم.
    - قول میدم، قول مردونه می دم که هیچ وقت، هرگز عشق تو را ازت نگیرم. چون مطمئن هستم به درد من نمی خوره. آخه می دونی من از اون جور تیپ ها خوشم نمیاد!
    - کدوم جور تیپ ها؟ من که هنوز عشقی ندارم!
    - از همون جورهایی که خواهی داشت.
    - پس قول می دی؟
    - بله سوگند می خورم!
    و دست گذاشت روی قلبش و با حالتی خیلی جدی دوباره تکرار کرد سوگند می خورم.
    در همین موقع مامان مرا صدا کرد عصرانه بخوریم. یکساعت دیگر پیش من ماند و بعد رفت. چند روز بیشتر تا رفتن انها به مسافرت باقی نمانده بود و من از حالا دلم شور می زد. زیاده از حد به او انس گرفته بودم. شاید چون فرزند یکی یکدانه خانه بودم و تا ان روز با هیچ کس تا این حد خودم را نزدیک احساس نکرده بودم. دلم نمی خواست او به مسافرت برود. از طرف دیگر به حسودی می کردم چون او تنها نبود و دو تا برادر داشت، آن هم دوقلو! خدایا، چرا من را تنها آفریدی؟ چه عیبی داشت اگر من هم یک خواهر و یا برادر داشتهب اشم؟ اگر ما هم دوقلو بودیم مگر بد می شد؟ البته هنوز نمی دونم فایده دو قلو بودن چیست، ولی به نظرم همینکه از همان اول تنها نبودم خودش کلی مهم بود و فایده نداشت. اصلا نمی دانم این همه سال را چه جوری گذرانده بودم. تنهای تنها توی این دنیا دلم برای خودم داشت می سوخت که زنگ تلفن مثل یک کاسه آب سرد آتش دل مرا خاموش کرد. از آنجا که حدس می زدم نیکو باشد بطرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم و با صدایی پر از شیطنت گفتم:
    - بله بفرمایید. سیما خوشگله با شما صحبت می کنه!
    - سلام، سیما خانم، می بخشید مزاحمتون شدم ولی...
    چنان از شنیدن این صدا یکه خوردم که گوشی از دستم افتاد. چند ثانیه مثل برق گرفته ها به گوشی و دستم نگاه کردم و با الو الو های مکرری که از گوشی شنیده می شد بخود آمدم و دوباره گوشی را به گوشم نزدیک کردم و گفتم:
    - اوه می بخشید. فکر کردم دوستم پشت خطه! شما؟
    - مهران هستم.
    - مهران؟
    - اگر منظور از دوستون نیکو باشه، من برادر او هستم.
    - آه. آقا مهران؟
    - بله. ببخشید مزاحم شدم.
    - نه خواهش می کنم. بفرمایید.
    - والا، موضوع اینه که ما هر چی از نیکو می پرسیم حال شما چطوره، میگه خراب. هر وقت می پرسیم کجا می ری، میگه به احوالپرسی شما و اینکه اصلا از روی تخت تکون نمی خورید و مهرداد تشخیص اشتباه داده و خلاصه اینکه ما رو می ترسونه. من و مهردا تصمیم گرفتیم خودمون از حال شما باخبر بشیم. این بود کخ مزاحم شدم.
    - اختیار دارید. چه مزاحمتی؟ نیکو مثل همیشه شوخی کرده نه، نه هیچ اتفاقی نیافتاده و تشخیص آقا مهرداد کاملا درست بود. حالم خوب خوبه. می بخشید که خودم زودتر به شما زنگ نزدم. هر چند بارها از نیکو خواستم که از طرف من از همگی شما تشکر کنه.
    - لازم به تشکر نیست. واقعا خوشحالیم که حال شما خوبه. دیگه مزاحم شما نمی شم. به همه سلام برسونید.
    - خیلی ممنون از تماسی که گرفتین. ببخشید که خودم و اونطوری معرفی کردم.
    - واقعیتی دلنشین که نیاز به عذرخواهی نداره. مواظب خودتون باشید.
    - خداحافظ.
    مثل فیلمی که با دور آرام نشانش بدهند، گوشی را روی تلفن گذاشتم، برگشتم و به اتاق رفتم. تازگی ها خیلی وضعم خراب شده بود. دست به پایم می زدند. غش می کردم، تلفن می کردند ماتم می برد و حرف زدن یادم می رفت. اصلا آداب معاشرت را فراموش کرده بودم، ولی چه صدای خوبی داشت! چند سال از من بزرگتر بود؟ سه سال؟ بله فکر می کنم نیکو گفت آنها با هم سه سال اختلاف سن دارند. ولی چقدر صدایش پخته بودم. صدای مهرداد هم باید همین طور باشد! راستی چرا او تلفن نکرد؟ مهران گفت آنها با هم می خواستند تلفن کنند،پس چرا او حرف نزد؟ اصا چرا دارم به این چیزها فکر می کنم. منو این فکر ها؟ حق با مادربزرگه که هنوز خودم را نمی شناسم. تا چند روز پیش اصلا فکرش را نمی کردم که زمانی با شنیدن فقط یک اسم این قدر نظرم جلب شود. نه، اینطوری نمی شود. باید افکارم را جمع و جور کنم. خوبه که نیکو و خانواده اش مدتی به مسافرت می روند. بهترین فرصت است تا من به خودم بیایم. کتابی برداشتم وشروع به خواندن کردم. ابتدا متمرکز کردن حواس برایم خیلی سخت بود. مدام جمله واقعیتی دلنشین مهران مثل پژواک توی گوشم صدا می کرد. یعنی آنها هم مرا واقعا خوشگل می دانند! به خودم نهیب زدم که باز شروع نکن و حواست را به نوشته های کتابت جمع کن. به هر ترتیبی بود این فکرها را از سرم دور کردم وکم کم گرم خواندن شدم.
    پانزدهم تیر ماه بود که نیکو به مسافرت رفت با وجود اینکه نیکو از هر جا که میتوانست به من تلفن میکرد روزهای اول خیلی سخت گذشت به مرور زمان و با تهیه و تدارک سفر خودمان تحمل دوری نیکو برایم راحت تر شد بالاخره پدر توانست مرخصی بگیرد و ما همگی به همراه مادربزرگ راهی اصفهان شدیم با وجود اینکه تا به حال چند بار به این شهر سفر کرده بودم ولی هربار با چشم دیگری آن را می دیدم
    یکبار در خیال خودم را میبردم به آن زمانی که میدان نقش جهان تازه داشت شکل میگرفت یکبار خودم را در کاخ چهل ستون می دیدم که فوق العاده زیبا بود یکبار صدای سازهای خوش آهنگ نوازندگان را در عالی قاپو می شنیدم هربار از ابهت و عظمت بناهای این شهر متعجب می شدم همیشه فکر می کردم چطور این بناهای زیبا و موزون را زمانی ساختند که وسایل امروزی وجود نداشت معماری اصفهان همیشه مرا شگفت زده می کرد مادربزرگ چون میدانست از میدان نقش جهان خیلی خوشم می آید با کمال میل قبول میکرد همراه من به آنجا بیاید ما ساعتها در آنجا می نشستیم
    نمی دانم چرا روزهای مسافرت همیشه خیلی سریع می گذرند من هنوز با دل سیر همه جاهای دیدنی این شهر زیبا را نگشته بودم که وقت رفتن فرا رسید دوباره بار سفر بسته شد و این بار ما راهی شمال دریا و جنگلهای خوش منظره آن شدیم پدر جون می دانست من عاشق جنگل و خانه های چوبی هستم برای چند روز خانه ای را کرایه کرده بود که در جای بسیار با صفایی قرار داشت جنگل و دریا دو نعمت طبیعی هستند که با هیچ چیز نمی توان آنها را مقایسه کرد برای ۱۵ روز از امکان استفاده از این دو نعمت برخوردار شده بودم صبح را کنار دریا برای دیدن طلوع خورشید به انتظار می نشستم و عصر نیز تا خوابیدن خورشید در آغوش دریا را نمی دیدم به خانه بر نمی گشتم ظهر و بعد از ظهر به جنگل اختصاص داشت در این دو جا زمان معنی خود را از دست می داد جنگل با سبزی آرامش بخش خود هرگونه فکر و خیال را از سرم پاک می کرد آنقدر رمز و راز داشت که خیالات و افکار آدمیان در مقابلش پوچ به نظر می رسیدند آهنگ درختانش هزار قصه داشت ترانه جویبارهایش نوید هزار زندی را می داد آواز پرندگانش نغمه آسمانی بود همه چیزش همخوان بود همه چیزش همگون بود هر روز با شوقی بیش از روز قبل راهی جنگل می شدم تا با گوشه ای دیگر از این دنیای جوشان و در عین حال آرام زندگی آشنا بشوم باریکه راه های جنگلی مرا بسوی خود میخواندند و من بدون ترس و فارغ بال خودم را در میان درختان و بوته ها رها میکردم آرامشی که از بودن در آنجا به من دست می داد فوق العاده عمیق بود هر روز بیشتر از روز قبل حس میکردم که آرامتر شده ام آرامش حکمفرما ذره ذره مانند قطرات شبنم اما نامریی جذب وجودم می شد و دریا هنگام طلوع و غروب چنان زیبایی شگفت انگیزی داشت که جا برای هیچ چیز زشت و ناخوشایندی باقی نمی گذاشت من تابلوهای گوناگونی از آن در ذهنم حک کردم این تابلوها را در صندوقخانه ذهنم جا دادم تا هر وقت نیاز بود به کمکم بیایند نمی دانم چرا اما همان سکوت عمیقی که گاهی در اطرافم حکمفرما میشد و مرا در تار و پود خود میگرفت احساس می کردم که زمانی شدیدا به این تابلوهای زیبا و آرامش این روزها محتاج خواهم شد یک روز که کنار دریا برای دیدن طلوع آفتاب نشسته و به روشن شدن آسمان و انعکاس نورهای رنگارنگ روی آب دریا خیره شده بودم حس کردم موج موج این دریای بزرگ دارد برگ برگ زندگی مرا در مقابل چشمانم ورق می زند گاهی آرام و گاهی خروشان بود باز به آرامش می نشست و دوباره یر بلند میکرد گاهی فریادی جانخراش از قعر خود بر می آورد و گاهی مثل ابریشم نرم و با لطافت به ساحل می نشست و آرام میگرفت نمی دانم چرا اما احساس میکردم میخواهد با من حرف بزند میخواهد به من بگوید چه در انتظارم است شاید من زیاده از حد خیالاتی شده بودم روز بعد در خانه ماندم که البته ماندنم همه را متعجب کرد مادربزرگ مثل همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و پرسید
    سیما دلتنگی نیکو رو میکنی
    نه خانم جون
    پس چی شده از دریا و جنگل خسته شدی
    آه خانم جون مگه میشه از اون ها حسته شد عاشق هر دوی اون ها هستم فقط امروز میخواستم با خودم تنها باشم
    حق داری دریا بعضی وقتها یکی رو انتخاب میکنه تا باهاش حرف بزنه و راز و نیاز کنه و گاهی هم سعی میکنه گوشه هایی از زندگی ما آدما رو با رقص موجهاش نشونمون بده
    من که مثل همیشه از تیز هوشی و توجه مادربزرگ متعجب شده بودم تا چند لحظه نمی دانستم چطور جواب او را بدهم
    آره نوه گلم پیداست با تو هم سر صحبت رو باز کرده و تو رو ترسونده تقصیر اون نیست زیاد سخت نگیر عمیقه و بزرگ به این دلیل تاثیرش هم عمیق و گاهی حتی خیلی شدیده
    خانم جون مگه با شما هم حرف زده
    بله اونم درست قبل از اینکه با پدر بزرگ تو آشنا بشم راستش تا چند روز بعد از اون نمی تونستم به امواجش نگاه کنم ترس برم داشته بود به کسی هم نمی تونستم چیزی بگم از ترس اینکه فکر کنند خیالاتی شدم نمیدونم شاید هم شده بودم ولی هرچه به من گفته بود با کمی شدت و ضعف درست از آب در زندگی من هم آرامش دریا بود هم امواج خروشان هم امواج ویرانگر . هم سکوت عمیق و بسیار نافذ بعد از طوفان
    مادربزرگ آرام آرام صحبت میکرد و چشم به دریا دوخته بود که که از پنجره باز نمایان بود معلوم بود که داشت خاطرات گذشته را مرور میکرد کتاب زندگی را دوباره ورق میزد بر صفحات آن نظر می انداخت من ساکت تشسته بودم و دلم نمیخواست مانع پرواز مادربزرگ به سالهای گذشته به دنیای خاطرات تلخ و برایم تا انداره ای جالب بود که مادر بزرگ هنوز می توانست به دوران گذشته سیر کند نمی دانم همه اینطور فکر میکنند یا نه ولی حدس میزدم که اکثر بچه های همسن و سال من بویژه دخترها نمی توانستند که تصور کنند که مادر پدر مادربزرگ و پدربزرگشان زمانی مثل خود آنها جوان بوده اند با آرزوهایی شبیه آرزوهای کنونی آنها با احساساتی شاید حتی شدید تر ما عادت داشتیم به آنها مثل کسانی نگاه کنیم که زندگی شان تقریبا تمام شده و از این جور چیزها سر در نمی آورند اصلا فکر اینکه آنها زمانی عاشق شده باشند و در شوق و شور دوران جوانی لحظات خوشی را گذرانده باشند برایمان غیر قابل تصور بود آنها را دوست داشتیم ولی جدا از دنیای خودمان می دانستیم از تعریف همسن و سالهای خودم میشد فهمید که ارتباط آنها با مادربزرگ و پدربزرگشان فقط به یک سلام و خداحافظ و چند کلمه در روز خلاصه میشود من هم چندان استثنا نبودم هر چند همیشه از صحبت با مادربزرگ خوشحال میشدم ولی این بار با برخورد مادربزرگ نسبت به من تغییر کرده بود و مرا به چشم یک دختر بزرگ می دید یا من خودم تغییر کرده بودم و نسبت به حرفهای مادربزرگ حساس تر شده بودم هرچه بود دلم میخواست با من حرف بزند و من بتوانم با او درد و دل کنم یکی از ویژگیهای خانم جون این بود که هیچ وقت حرفی را که من به او میزدم به گوش والدینم نمی رساند مثلا نارضایتی با خواست من را طوری با آنها در میان می گذاشت که انها هیچ وجه نمی توانستند بو ببرند که سرچشمه اصلی من هستم با خوردن ضربه هایی به در هردو از جا پریدیم
    سیما خانم جون اوا ما فکر کردیم رفتید گردش پاشید بیاین عصرانه بخورید
    مامان همیشه سعی میکرد برنامه غذایی ما مثل خانه برقرار باشد و تغییری بکند هر جا که بودیم حتما یک عصرانه مختصر برایمان تهیه می دید گفتم الان می آییم و مامان رفت خانم جون که به خود آمده بود بلند شد دستی به موهای من کشید و گفت
    بریم دخترم ترس به دلت راه نده سرنوشت هرکس یک جور رقم خورده در را باز کردم و به خانم جون کمک کردم تا از پله های چوبی خانه پایین برود در حیاط خانه پدر و مامان منتظر ما بودند مشغول نوشیدن چای بودیم که پدر گفت
    سه روز دیگه بر میگردیم تهران یکهو دلم هری ریخت پایین خودم هم علتش را نمی دانستم یعنی از برگشتن به تهران می ترسیدم یا از آنچه روز های آیند برایم در چنته داشت شاید هم می ترسیدم بزرگ شوم احساس میکردم طی این چند روز از آن دوران خوش نوجوانی دور شده ام دوران بی خیالی و سبکبالی که تا چند روز پیش هنوز در آن غوطه ور بودم داشت از من دور میشد و من نمی توانستم جلوی آن را بگیرم در خیال بدنبالش دویدم تا شاید به آن برسم ولی هر چه بیشتر می دویدم از من دورتر میشد یعنی چه چرا نمیخواست مال من باشد هنوز آماده نبودم وارد مرحله دیگر زندگی بشم از فرط خستگی در جا ایستادم و دیدم که دوران نوجوانی دورتر ودورتر می شود دست دراز کردم شاید بتوانم آن را نگه دارم اما بی فایده بود از ناچاری گریه ام گرفت
    سیما سیما چرا گریه میکنی خب اگر نمیخوای برگردیم ما چند روز دیگه هم می مانیم اینجا
    بخود آمدم دیدم مامان و پدر نگران به من چشم دوخته اند فهمیدم که برای چند لحظه از آنجا دور شده بودم ولی پیدا بود که آنها متوجه اصل موضوع نشده اند
    سیما پدر میتونه حالا برگرده و ما چند روز دیگه
    نه نه بهتره همه باهم برگردیم
    پس چرا گریه کردی
    هیچی همینطوری هنوز نرفته دلم برای اینجا تنگ شده
    خب شال دیگر می تونیم یک ماهی بیاییم اینجا
    فکر بدی نیست البته سفر به شهرهای دیگه هم جالبه
    هر چی تو بگی
    تا سال دیگه خیلی مونده اول باید امسال رو به آخر برسونیم تا بعد فکر سال دیگه رو بکنیم سیما جون تو سه روز وقت داری که با جنگل و دریا خدا حافظی بکنی
    خانم جون با این گفته به موضوع خاتمه داد سه روز بعدی مثل برق و باد گذشت دل کندن از آنجا برایم سخت بود دل کندن از آن چیزی که داشتم در آنجا باقی می گذاشتم برایم دشوار بود در عرض این چند روز خودم هم احساس میکردم که دارم تغییر میکنم حس میکردم که تا ابد نمی توانم همان سیمای بی خیال و آزاد
    حس می کردم که تا ابد نمی توانم همان سیمای بی خیال و آزاد باشم. خواه ناخواه باید قدم به مرحله جدیدی از زندگی ام می شدم. ولی چقدر ترسنا بود! در انجا چه در انتظارم بود؟ آیا از پس ان برمی آمدم؟ آیا می توانستم خودم را صحیح سالم از آن بگذرانم؟ با چه موانعی روبرو خواهم شد؟ آیا آنقدر نیرو خواهم داشت که بتوانم از تمام ناهمواریها عبور کنم؟ می دانستم تنها نیستم. اما این را هم می دانستم که از حالا به بعد اتخاذ تصمیمات زیادی به عهده خود گذاشته خواهد شد.
    ساعت آخری را که پدر و مادر مشغول جمع آوری وسایل و تسویه حساب بودند، من و مادربزرگ کنار دریا گذراندیم. آهسته آهسته قدم می زدیم و من گوش ماهی جمع می کردم. بالاخره مادربزرگ سکوت را شکست و گفت:
    - تو هنوز خیلی جوانی که بخواهی نگران آینده باشی.اما باید این را بدانی که هر مرحله از زندگی ما ادمها ارزشمنده و باید قدر اون رو دونست. هر مرحله پر از رویدادها و ماجراها و وقایعی هست که در صندوقخانه خاصی جمع و نگهداری می شه. ما می تونیم کلید اون رو دور بیاندازیم و فراموشش کنیم. یا در جایی پنهانش کنیم و گاهی در خلوت خود درش را باز کنیم. اما به هیچ وجه نباید اجازه بدیم که در آن برای همیشه باز بمونه و یا محتویاتش تاثیر ناراحت کننده ای بر ما بذاره. از گذشته باید پند گرفت و کنارش گذاشت. حال رو باید غنیمت شمرد و به اینده هم زیاد فکر نکرد. چون فکر کردن به این دو، لحظه های حال رو که مثل برق از میون دست تو پرواز می کنند خراب خواهند کرد. لذت اون رو از بین خواهند برد. و مزه ناخوشایندی از خود برجای خواهند گذاشت. به دریا نگاه کن. می بینی چطور خودش را پاک نگه می داره. هرچیزی را که با خود ناسازگار می بینه به ساحل میاره. امواج خودش را به رقص درمیاره تا با حرکات موزون و زیبای خودش انچه را که با خود ناهمگوم حی می کنه از تنش جدا کنه و از سنگینی اون خلاص بشه. شنیدی که می گن دریا غرید، طوفان شد و کشتی ها غرق شدند، دریا هم حال و هوای خودش را دارد. شاید در اون زمان بخصوص نمی خواسته چیزی بر بدنش سنگینی بکنه. می خواسته احساسات درونی اش را با غرش و تلاطم بیرون بریزه. می خواسته بخروشه و وقتی خروشانه، نمی تونه مهربان باشه! درست مثل ما آدمها اما دیدی بعد از این فوران احساسات چه آرام می شه؟ توجه کردی؟ بازم درست مثل هر یک از ما آدمها. تو هم هیمن طوری. الان تصورتش برات مشکل خواهد بود ولی من که تو رو خوب می شناسم، می دانم که سیمای من اگر لازم باشه می تونه مثل این دریا بغره، می تونه قلبش را به بزرگی این دریا کنه و با وجود خودش به همه ارامش بده. می تونه دریایی از ارامش و بردباری باشه که خیلی ها بتوانند در کنارش به ارامش برسند. آره عزیزم، زیاد فکر خودتو مشغول آنچه که هنوز نیامده نکن. سعی کن ارامش روحیت رو همیشه حفظ کنی و نسبت به همه چیز خونسرد و عاقلانه برخورد کنی. خب بسه، دیگه پند و اندرز بسه. تو هم حتما از اینحرف های مادربزرگ خسته شدی. پاشو بریم که الان مادر و پدرت نگران خواهند شد.
     
  6. پاسخ : عروسی سکوت -

    برگشتیم و بعد از صرف نهار به تهران حرکت کردیم. خوشبختانه هوا خوب بود و ما بدون مشکل به تهران رسیدیم. واقعا راست می گویند که هیچ جای دنیا خانه خود آدم نمی شود. خانه، خانه شیرین، خانه منتظر، خانه، خانه صبور و سبز، خانه ای که هیچ جایگزینی ندارد. من انگار یک چیز گمشده را پیدا کرده بوم با چنان شور و شوقی وارد اتاقم شدم که حتی خودم هم تعجب کردم. همه چیز مثل یکماه گذشته بود و هیچ چیز دست نخورده بود. کتابهایم، تابلوهای کوچک و ظریف روی دیوار که خیلی دوستشان داشتم. چند عروسک نرم و بامزه دوران کودکی که روی تختم نشسته بودند. همه چیز انگار به من می گفتند: خوش امدی. خیلی منتظر ماندیم. دلمان برایت تنگ شده بود . آه که چه لذتی داشت! به خودم گفتم که دیگر مسافرت طولانی نخواهم رفت و اگر هم بروم ، آنها را با خودم خواهم برد.
    چند روز بعد زندگی به روال عادی بازگشت. من به سراغ دفتر خاطراتک رفتم تا خاطرات سفر را در ان بنویسم. این دفتر سنگ صبور و راز دار من بود. اگر لازم بود ساعتها می نشست و به حرف های من گوش می داد و هرچه که می شنید در دل بزرگ خود نگه می داشت و هیچ وقت لب به سخن نمی گشود. از وقتی به خانه جدید آمده بودیم، دفر خاطرات برای خودم درست کرده بودم. نمی دانم چرا! ولس احساس می کردم نیاز به صحبت با کسی را دارم که حتی مطمئن تر از خودم باشد. می دانستم از ادمها نباید انتظار چنین چیزی را داشت، به این دلیل تنها چیزی که می توانست جای انها را بگیرد، یک دفتر و یک قلم بود. البته من خیلی چیزها را به نیکو می گفتم، ولی اوایل دلم نمی خواست حتی احساساتم درباره نیکو را با کسی در میان بگذارم. آخر اشکال بزرگترها این است که زیاد از حد عجول هستند، زیاده از حد می ترسند و زیاده از حد زود تصمیم می گیرند. گاهی حتی فرصت نمی دهند مدتی بگذرد شاید مشکل خود به خود حل شود.
    این بود که تصمیم گرفتم با دفتر خاطراتم دردل کنم که هم از شنیدن حرفهای من ناراحت نمی شد، هم انها را به هیچ کس نمی گفت و غرغر و داد و بیداد راه نمی انداخت. همین باعث شد فکر من به کار بیافتد و چاره ای برای مساله که پیش آمده بیاندیشم.
    آخر اولین هفته بعد از برگشتن ما بود که نیکو تلفن کرد. از شنیدن صدای مهربانش خیلی خوشحال شدم. او برایم تعریف کرد که دو روز دیگر قرار است به ماسوله بروند و بعد برمی گردند تهران. روی هم رفته ده روز دیگر می آیند تهران. من هم به طور خلاصه تعریف کردم که به همگی ما خوش گذشته و بی صبرانه منتظر دیدن او هستم. مامان که متوجه شده بود دارم با نیکو حرف می زنم از من خواست به مامان و پدرش هم سلام برسانم. نیکو قبل از خداحافظی گفت مهرداد و مهران هم سلام می رسانند.
    نمی دانم چرا با شنیدن نام انها احساسا گنگی به من دست می داد. برای اینکه زیاد به این موضوع فکر نکنم تمام روز به مامان کمک کردم و شب پای صحبت خانم جون نشستم. همیشه از صحبت های خانم جون لذت می بردم. تعریف هایش جالب بود و چون از زمان حاضر نبود جالب تر به نظر می رسید. بویژه وقتی خانم جون از زمان کودکی خودش و مهمانیهای ان زمان و لباسها و مراسم دیگر برای من تعریف می کرد خیلی خوشم می آمد و برایم جالب بود. ولی نمی دانم چرا همه دوستان هم سن و سال من تصویری که از مادربزرگ های خود در ذهن ساخته بودند همیشه به یک مقطع زمانی مربوط می شد. حتی خود من هم در ذهن کوچکم مادربزرگ را همیشه به شکل کنونی مجسم می کردم برایم قابل تصور نبود که مادربزرگ دختر بچه کوچکی بوده و بعد بزرگتر شده، و حالا مادربزرگ! جالب این بود که من هم فکر می کردم همیشه در این سن و سال خواهم ماند. یعنی فکر این که من مادربزرگ بشوم برایم خیلی دور بود و اصلا نمی توانستم خودم را در نقش مادربزرگ تصور کنم.
    روزها در گذر بودند ولی ان احساس گنگ هنوز ارام نگرفته بود. مامان و بابا چند بار از من خواسته بودند که خودم از خانواده نیکو دعوت کنم به خانه ما بیایند، تا بدین وسیله تشکری هم به خاطر کمک انها کرده باشیم. من مدام دعوت از انها را به تعویق می انداختم. نمی دانم ترسم از چه بود. ترس؟ نه. یک جور نگرانی؟ نه. یک احساس ناشناخته نمی گذاشت تصمیم بگیرم. مدام به خودم می گفتم من که نمی تونم مدام بهانه بیاورم. همین کارم ممکن است انها را به شک بیاندازد که یا خانواده خوبی نیستند و یا پسرهایشان پسران خوبی نیستند. کلا حتما اشکالی هست که من نمی خواهم انها به خانه ما بیایند که این دیگر بدتر از هر چیز دیگری است.
    به هرحال با مشورت با دفتر خاطراتم و بعد از سبک و سنگین کردن همه چیز به خودم قبولاندم که قبل از شروع مدارس این مهمانی برپا شود. بعد از اینکه بالاخره کشمکش درونی من به پایان رسید آرام تر شدم. انگار باری از دوشم برداشته شد.
    روزها بی تغییر سپری می شدند و من به کارهای عقب افتاده می رسیدم که یک روز عصر مامان بعد از خرید به خانه امد و به ما گفت که خانواده نیکو برگشته اند. او مامان نیکو را در فروشگاه دیده بود. باز دل من هری ریخت پایین! همان شب پشت میز غذا دوباره مساله مهمانی مطرح شد و قرار شد هفته اینده پنج شنبه شب انها را برای شام دعوت کنیم. مامان گفت خودش شخصا به خانم بهمنش تلفن خواهد کرد.
    - اگر این کار را بر عهده سیما بگذاریم. لابلای حرفهایش با نیکو گم خواهد شد . بعد از اینکه گوشی را بگذارد، تاز یادش خواهد افتاد که اصل مطلب رو نگفته.
    - مامان، مگه تا بحال شده من پیغام شما را به کسی نداده باشم؟
    - بله شده.
    - به کی؟
    - به پدرت. یادت رفته چندبار به تو گفتم پدر اومد به او بگو فلان کا رو بکنه، ولی وقتی تو با نیکو مشغول صحبت می شی، دیگههمه چیز را فراموش می کنی.
    - اوه.
    - بله اوه. جوای دیگری که نداری بدیو
    - خب، این بار فرق می کنه.
    - نه، بهتره ریسک نکنیم. فردا خودم زنگ می زنم و با خانم بهمنش صحبت می کنم. شاید اصلا جای دیگری مهمان باشند یا برنامه دیگری داشته باشند که در اینصورت باید روز دیگری رو معین کنیم.
    پدر هم موافقت کرد و گفت: اگر شام برایشان ممکن نباشد می توانی بگویی جمعه نهار بیایند.
    من ساکت بودم. ارامش قبل از طوفان ان شب خواب نارامی داشتم. دلم می خواست انها جواب رد می دادند و نمی آمدند. اصلا ارزو می کردم نیکو تنها بود و برادری نداشت. این دوقلوها همه چیز را داشتند خراب می کردند. اصلا وجود انها برای دوستی من و نیکو لازم نبود. هیچ کس دیگر را نمی خواستم. می دانستم خیلی بچگانه دارم حرف می زنم و دلیل و بهانه می آورم. می دانستم که از قبول حقیقت می ترسم. حقیقت؟ چه حقیقتی؟ اینکه از برادرهای او خوشم آمده؟ واقعا از انها خوشم امده بود؟ من که چند دقیقه درست و حسابی انها را ندیده بودم، چطور می شد از انها خوشم آمده باشد؟ ولی احساس می کردم به زبان اوردن این کلمات کم کم دارد از سنگینی این بار که چند هفته بر دوش می کشیدم می کاهد. شاید امدن انها به من کمک کند. شاید به نیکو حسودی ام می شود که دوتا برادر دارد و من تنها هستم؟ به هر حال تا صبح مدام از این پهلو به ان پهلو شدم و از این فکرها کردم. بالاخره هوا روشن شد و من از جا بلند شدم. داشتم میز صبحانه را اماده می کردم که مامان به اشپزخانه امد. به من نگاه کرد و پرسید:
    - سیما جون حالت خوبه؟
    - بله. چطور مگه؟
    - هیچی، توی اشپزخونه چی کار می کنی؟ ان هم صبح به این زودی؟
    - خوابم نمی برد. گفتم امروز من صبحانه را اماده کنم. اشکالی داره؟
    - نه. هیچ اشکالی نداره. خدای من، نونم که خریدی!
    - خب بدون نون تازه که صبحاه مزه نمی ده!
     
  7. پاسخ : عروسی سکوت -

    مامان انقدر تعجب کرده بود که نمی دانست چه بگوید. پدر هم وقتی مرا در اشپزخانه دید تعجب کرد و نگاه پرسانی به مامان انداخت، فقط مادربزرگ ارام پشت میز نشست و از من چای خواست. همین باعث شد تا بقیه هم پشت میز بنشینند و مشغول خوردن صبحانه بشوند.
    بهترین درمان و دوای افکار درهم و برهم کار است. باید کار کرد و مشغول بود تا اجازه به افکار پریشان داده نشود و دقایق گذران زندگی تلخ نشوند. ان روز هر کمکی که لازم بود به مامان کردم و بعد رفتم سراغ اتاق خودم . امسال اخرین تابستانی بود که می توانستم راحت و ارام ان را بگذرانم. سال دیگر باید کنکور می دادم و خبری از تعطیلات نبود. از تعریف های نیکو معلوم بود که قبول شدن کار اسانی نیست. حتما برادرانش تجربه های خود را با او در میان گذاشته بودند. در اتاقم داشتم کتابخا را جابه جا می کردم که ضربه ای به در خورد و مامان وارد شد.
    - سیما جون، خواستم بهت بگم که خانم بهمنش خیلی از دعوت ما خوشحال شد و گفت اتفاقا خودشان قصد داشتند هفته اینده از ما دعوت کنند با هم پیک نیک بریم.
    - شما چی گفتید؟
    - گفتم بهتره اول در منزل دور هم جمع بشیم. بعد حتما پیک نیکی هم ترتیب خواهیم داد.
    - پس پنج شنبه شب میان؟
    - اره عزیزم، فردا هم با هم می ریم خرید. یه میز ابرومندانه باید بچینیم.
    - مامان، زیاد سخت نگیرید، اون ها برای خوردن اینجا نمیان.
    - می دونم. ولی پدرت گفته باید یک تشکر خوب از انها بکنیم که این کارو فقط با یک پذیرایی خوب می توانیم انجام بدیم. بعد ساده تر برگزار خواهیم کرد.
    - مامان، هر چه ساده تر بهتر، نباید دیگران را معذب کرد. باید کاری کرد که اونا احساس ارامش کنند. نه اینکه مثل اون حکایت، هی بیفتیم روی چشم و هم چشمی و با هم مسابقه بدهیم که میز کی بهتر و مجلل تره. اینطوری نمی توانیم زیاد دوام بیاریم. منظورم از نظر مالی نیست. از نظر روحیه اینطوری نمی تونیم با هم دوست بشیم. ارتباطممون حالت ظاهری و نمایشی خودش رو می گیره که من اصلا دلم نمی خواد بین ما و خانواده نیکو چنین مناسبتی برقرار باشه.
    - واه، چه حرفهایی می زنی؟ اینا رو کی تو کله ات فرو کرده؟ به حق چیزهای نشنیده! تا به حال نشنیده بودم که پذیرایی خوب مهمون رو معذب کرده باشه!
    - مامان، شما خیلی خوب متوجه منظورم شدید، این یک بار رو می تونین هرطور دلتان میخواد پذیرایی کنید ولی دفعات بعدی اگر مهمانی در کار باشه باید خیلی خودمونی و ساده برگزار کنید والا من توی اتاقم میمونم
    دختر تو امروز حالت خوبه تب نداری سرت به جایی نخورده
    نه مامان خیالتون راحت راحت باشه دارم حرفهای خود شما را تکرار میکنم مگه یادتون رفته وقتی هنوز وضع ما به این خوبی نبود یکبار یکی از دوستان پدر دعوتمان کرد شما حتی مزه غذاهای جوراجور آنها را از ترس جواب پس دادن چنین مهمانی ای نفهمیده بودید یادتون هست وقتی اومدیم خونه شما چی گفتید آره می بینم یادتون هست دارید فکر میکنید من چطور یادم مونده همه بزرگترها فکر میکنند بچه ها هیچی سرشون نمیشه و خیلی حرفها جلوی اونا می زنند ولی بچه ها هرچند توجه زیادی به شنیده های خود نمی کنند و زیاد در عمق آنها فرو نمیرن ولی همه چیز تو ذهنشون می مونه نمیخوام طوری بشه که مامان نیکوهم دچار چنین احساسی بشه آره آره میدونم که وضع مالی آنها خوبه و از پس هر نوع مهمونی برمیان ولی ما میخواهیم با هم دوست باشیم نه دارایی خودمون رو به رخ هم بکشیم اینطور نیست مامان به من خیره شده بود و حرفی نمی زد از سکوت او نمی شد فهمید عصبانی است یا دارد خاطرات گذشته را مرور میکند شاید لازم نبود دوباره آن روز ها را به یاد مامان بیاورم هر چند خودم فکر می کردم که آدمها نباید اجازه بدهند مال و دارایی احساسات و افکارشان را تغییر بدهد در غیر این صورت آنها نوکر یک مشت چیزهای بیجان و بی روح خواهند شد و بتدریج ارزشمندترین چیزها را از دست خواهند داد
    سیما جون اگه سرت بخ جدول خیابون خورده بود میتونستم بفهمم که تاثیر اون ضربه است که تو ناگهان این حرفها رو میزنی ولی تا آنجا که یادمه وای تو ضرب دیده بود نمی دونستم دختری تا این اندازه فهمیده توی خانه دارم
    مامان مرا در آغوش گرفت و پیشانی ام را بوسید و درحالی که چشمانش برق افتاده بود گفت
    از تو ممنونم
    به خاطر چی
    به خاطر اینکه خاطرات گذشته رو یادم آوردی
    پس شما ناراحت نشدید
    ناراحت
    احساس کردم زیاده روی شد
    نه نه عزیزم یادآوری خیلی به موقع بود ما آدمها هر از گاهی نیاز به برگشت به گذشته داریم تا از درسهای آن برای آینده بهره بگیریم فقط شنیدن آنها از دهان تو برایم تعجب آور بود
    آره می دونم چون شما هنوز من رو به چشم همون دختر کوچک کلاس اولی می بینید
    وقتی خودت مادر شدی این احساس رو بهتر درک خواهی کرد برای ما مادرها بچه هامون همیشه حالت همون کودکان خردسال و بی دفاع رو دارند که باید مدام مراقبشون باشیم و از آنها مواظبت کنیم و اگر خدای نکرده اتفاقی براشون رخ بده دلمون به آشوب می افته ما بزرگ شدن فرزندان خودمون رو می بینیم و از اینکه آنها رشد می کنند و درس میخوانند خوشحال می شیم ولی همزمان غمگینیم که همین چیزها اونارو از ما دور و مستقل تر میکنه و این طور میشه که غم و شادی کنار هم قرار میگیرند این حالت بویژه وقتی شدیدتره که توی خانه فقط یک فرزند مثل تو گل نازنینم باشه دیگه امیدی نمی مونه همین یکی بزرگ میشه و وقت پروازش میرسه اون وقت چی تنهایی و انتظار جای غم و شادی را میگیره نه میشه اون رو داخل قفس نگه داشت و مانع از پروازش شد و نه دل آدم راضی میشه که او را رها کنه تو امروز به من یادآوری کردی که وقت پروازت داره نزدیک میشه
    آه مامان مطمین باشید که من حالا حالاها پیش شما خواهم بود و اصلا قصد رفتن از این خونه شیرین و گرم و نرم رو ندارم
    مامان اندوهناک سرش را تکان داد و دوباره مرا در آغوش گرفت و از اتاق بیرون رفت حرفهای مامان مرا به فکر فرو برد دلم سوخت آن طور که مامان تعریف میکرد بچه ها چقدر سنگدل به نظر می آیند آره میدانم که منظور مامان این نبود ولی من احساس کردم که اگر از دید والدین به این موضوع بنگریم واقعا خیلی وضع ناراحت کننده ای به وجود می آید یعنی من هم همین کار را با مامان خواهم کرد من هم پرواز خواهم کرد این فکرها از آمدن خانواده نیکو به مراتب بدتر بود حالا دلم میخواست هر چه زودتر پنج شنبه بیایپ تا من حداقل به چنین چیزی فکر نکنم بالاخره روز موعود فرا رسید مامان از صبح در آشپزخانه مشغول تهیه غذا بود البته زیاد غذاهای مختلف درست نکرد و من خوشحال شدم که حرفهای من در او تاثیر گذاشته است من هم تا آنجا که می توانستم به او کمک کردم پدر در کتابخانه داشت به کارهای عقب افتاده اش می رسید و مادربزرگ مثل همیشه توی حیاط نشسته بود و کامواهایی را که مامان برای زمستان خریده بود گلوله کرد ساعت حدود ۳ بعدازظهر بود که مامان گفت
    سیما تو دیگه برو حمام و حاضر شو
    چی بپوشم
    هر چی دلت میخواد
    دامن بپوشم بد نیست
    نه چرا بد باشه تازه اون ها که غریبه نیستند نیکو که دوست توست مامانش رو هم که دیدی با برادرهای او هم که آشنا هستی فقط می مونه آقای بهمنش که فکر نکنم او زیاد توجه به لباس خانمها بکنه
    ولی
    دیگه ولی نداره برو هر چی دلت میخواد بپوش
    به اتاقم رفتم در کمد را باز کردم و به لباسهایم خیره شدم هیچ کدامشان به نظرم مناسب نیامدند اگر رنگ روشن بپوشم یک چیزی رویش بریزد آبرویم می رود اگر سیاه بپوشم شاید فکر کنند عزا گرفته ام دامن بپوشم اگر بیفتم همه جایم معلوم میشود پس می ماند شلوار حالا کدام یکی را توی این فکرها بودم که مادربزرگ وارد اتاقم شد وقتی من را جلوی کمد دید لبخندی زد و گفت
    عزیزم مگه میخوان بیان خواستگاری ات که معطل موندی چی بپوشی یه چیزی انتخاب کن که تویش راحت باشی باید فکرت از لباس آزاد باشه تا حرکاتت مصنوعی جلوه نکنند وگرنه هی فکر خواهی کردالان پشت لباسم جمع نشده باشه یقه ام تو نرفته باشه جورابم پیچ نخورده باشه و از این جور چیزها از حرفهای مادربزرگ خنده ام گرفت آخر هیچوقت به این چیزها فکر نمی کردم ولی خیلی ها را می شناختم که اینطوری بودند هر لباسی که می پوشیدند تویش راحت نبودند بالاخره تصمیم گرفتم بلوز و شلوار گشاد و راحتی را که از اصفهان خریده بودیم و به رنگ سبز تیره بود بپوشم خنک بود و راحت و به همان رنگ دوست داشتنی خودم سریع حمام رفتم موهایم را خشک کردم و لباسم را پوشیدم خودم را در آینه برانداز کردم و راستش از آنچه دیدم خوشم آمد برای اولین بار بود که این قدر وسواسی خودم را برانداز میکردم چرا هم می دانستم هم از اعتراف به آن وحشت داشتم یکبار دیگر برس را در موهایم فرو بردم که مامان وارد اتاقم شد و تا نگاهش به من افتاد گفت
    خدای من چقدر ناز شدی چقدر بهت میاد از این به بعد هر چی برات لباس بگیرم باید این رنگ باشه
    مامان شما دیگه چرا
    آخه تا به حال دختری به این خوشگلی ندیده بودم البته منظورم تو نیستی
    راستی مامان من خیلی زود حاضر نشدم کاری چیزی نمونده
    نه همه چیز آماده است میز رو هم تقریبا چیدم فقط اومدم بهت بگم یادت نره از توی حیاط چند تا گل برای روی میز بچینی
    همین الان.... مامان رفت حاضر شود و من اتاقم را جمع وجور کردم و رفتم توی حیاط چند تا گل نازنین انتخاب کنم دلم نمی آمد گلهای تازه و شاداب را بچینم به این دلیل آنهایی را که می دانستم چند روز دیگر بیشتر دوام نخواهند آورد انتخاب کردم و یک دسته گل خوشگل درست کردن در همین موقع زنگ در به صدا در آمد از توی حیاط گفتم که که خودم باز میکنم و به طرف در رفتم
    آنطرف در خانواده نیکو و این طرف در من با آن دسته گل به هم خیره شدیم چند لحظه هیچ کدام حرفی نزدیم تا اینکه صدای مامان طلسم سکوت را شکست و یکدفعه همه با هم حرف زدیم نیکو پرید و مرا بوسید و بعدش مادرش مرا در آغوش گرفت و به پدر نیکو معرفی کرد در این موقع مامان و پدر هم نزدیک در رسیدند و معارفه انجام شد و ما وارد اتاق پذیرایی شدیم و مادربزرگ هم به جمع ما پیوست
    من هم همینطور دسته گل در بغل گیج شده بودم نمی دانستم با آنها چه کار کنم
    نیکو به من نزدیک شد و گفت
    این قدر دلت برام تنگ شده بود که با دسته گل اومدی به استقبالم
    نه بابا خواب دیدی خیر باشه اینها رو برای روی میز چیدم خوب شد یادم انداختی
    راستی چرا تا ما رو دیدی ماتت برد
    شماها چرا مثل آدم ندیده ها ذل زدید به من بیچاره تنها گیرم آوردید
    آخه تو که نمی دونی چه تابلوی زیبایی درست مرده بودی
    تابلو؟ من؟
    نه دیوانه تو نه سیما رو میگم با این لباس زیبا گلهای توی بغل با اون موهای افشون راستشو بگو میخوای برادرهای من رو تو تله بندازی
    دیوانه شدی
    نخیر خانم ولی چرا تا به حال ابن لباس تو رو ندیده بودم حتما قایمش کرده بود برای یک همچین وقتی
    نه بابا از اصفهان خریدم تازه هیچ فکر نمیکردم این قدر حسود باشی دفعه دیگه که بریم اصفهان یکی زردش رو برات میخرم
    زرد؟
    آره زرد که بفهمی چقدر دوستت دارم
    آی....
    صدای مامان نگذاشت نیکو حرفش را تمام کند رفتم توی آشپزخانه ببینم مامان چه کار دارد نیکو هم بدنبالم آمد و با هم پیش دستی ها و ظرف میوه را بردیم توی اتاق بعد مامان چای آورد و نشستیم پدر نیکو تا من نشستم گفت
    سیما خانوم با آن دسته گل زیبا و این لباس برازنده وقتی در را به روی ما باز کرد آداب معاشرت از یادمون رفت و فراموش کردیم عرض سلام و احوالپرسی کنیم
    همه به خنده افتادند به غیر از من که تا نوک موهایم سرخ شدم دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و مرا می بلعید مهرداد و مهران هم می خندیدند و زیر چشمی من را زیر نظر داشتند در این موقع نیکو مثل همیشه به دادم رسید
    پدر دیگه ادامه ندین که من کلی حسودیم میشه ها
    باز همه خندیدند مادر بزرگ گفت
    چه خوب که این دو دوست این قدر هوای همدیگر رو دارند نیکو جان تو برای ما مثل سیما هستی همیشه تعریف تو توی این خونه هست از زیبایی هم که ماشالله هیچی کم نداری
    کم کم مثل هر مهمانی دیگر گروه گروه شدیم پدر و آقای بهمنش رفتند توی کتابخانه تا یک دست شطرنج بازی کنند مامان من و پریوش خانم رفتند توی آشپزخانه مادربزرگ عذرخواهی کرد و رفت توی اتاقش ماندیم ما چهار نفر چند لحظه به سکوت گذشت من حتی جرات نمی کردم سرم را بلند کنم می ترسیدم یکدفعه چشمم به چشم مهران و مهرداد بیفتد و رازم بر ملا شود اصلا چرا این کلمه توی فکرم آمد من که رازی ندارم شاید دارم و خودم هنوز نمی دانم
    صدای خنده نیکو مرا به خود آورد
    سیما چرا نمی خندی
    به چی
    ای بابا تو که باز رفتی تو عالم خودت مهران خودشو کشت تا یک جوک بامزه بگه حالا تو می پرسی به چی
    اوه ببخشید حواسم نبود
    مهران لبخندی زد و گفت
    همین خوب شد که نشنیدید چون بی مزه بود
    مهران یکدفعه دیگه بگو
    نه بی مزه تر میشه
    بالاخره نیکو انقدر اصرار کرد که مهمان دوباره آن لطیفه را گفت اینبار من بی اختیار خنده ام گرفت و همین باعث شد تا از آن حالت متشنج در بیام بعد آن قدر گفتیم وخندیدیم و بازیهای مختلف کردیم که نفهمیدیم چطور ساعت ۱۱ شب شد وقتی پدر نیکو گفت که دیگر باید بروند یکصدا ابراز مخالفت کردیم و همه باهم به خنده افتادیم تازه داشت یخهایم آب میشد و خودم را در کنار آنها راحت احساس میکردم آقای بهمنش گفت
    پس حالا که از مصاحبت یکدیگر خوشتون اومده حتما هفته آینده باید به پیک نیک بریم
    - با کمال میل. بزودی درسها شروع می شوند و بچه ها باید منتهای استفاده را از تعطیلات بکنند.
    همه با کمال میل دعوت پدر نیکو را را قبول کردیم. قرار شد بعدا تلفنی روز آن را مشخص کنیم.من و مامان و بابا کنار در ایستاده بودیم تا سوار ماشین شوند. یکدفعه مهران رو کرد به من و گفت:
    -از اشنایی با شما سیما خانم خیلی خوشحال شدم. امشب یک خاطره زیبا برای من شد.
    نمی دونستم چه جوابی بدهم فقط یک بخند زدم و از لطف او تشکر کردم. بالاخره همه سوار شدند و ماشین حرکت کرد. پدر خیلی از اشنایی با اقای بهمنش خوشحال بود و می گفت مرد فهمیده ای است و مامان از اینکه یک دوسن خیلی خوب پیدا کرده، خوشحال بود. بعد همه به من نگاه کردند وو منتظر نظرم شدند.
    - چرا اینطوری به من نگاه می کنید؟
    - خوب تو چی فکر می کنی؟
    - هیچی.
    - هیچی؟
    - آره. آخه من قبل از شما تشخیص دادم که انها خانواده خوبی باشند. چون دختری مثل نیکو نمی تونه توی خانواده بدی تربیت شده باشه!
    - آها! نیکو آره. مهران و مهرداد چطور؟
    - هیچی.
    - بازم که گفتی هیچی. یعنی تو از اونا خوشت نیومده؟
    - نه بابا. اونا هم بچه های خوب و شوخی هستند. مهرداد یک کمی بیش از ساکته ولی مهران خیلی شوخ و شلوغه.
    - خب خدا رو شکر که به ت بد نگذشته چون اگر تو از اونها خوشت نیومده بود، مجبور بودیم دعوتشون را رد کنیم.
    - نه، این کار را نکنید . من با کمال میل همراه با شما خواهم بود.
    پدر و مادر نگاهی رد و بدل کردند که راستش معنی ان را نفهمیدم. ولی خوب، چون همه خسته بودیم رفتیم برای خواب آماده شویم. قبل از اینکه چشمهایم را ببندم خدا را شکر کردم که همه چیز به خوبی و خوشی گذشت و اصلا دلیلی برای حرص و جوش خوردن من وجود نداشت. حالا که اولین قدم اشنایی ما برداشته شده، در اینده بیشتر همدیگر را خواهیم دید و همین کمک خواهد کرد تا بهتر انها را بشناسم.
    هفته بعد، مامان نیکو تلفن کرد و گفت که اقای بهمنش برای دو روز مرخصی دارد و اگر موافق باشیم، باهم برویم شمال. مامان گفت باید با پدر صحبت کند، اگر جور شوند به انها خبر خواهد داد. راستش هم دلم می خواست با انها باشیم و هم نمی خواستم دوباره از تهران جای دور برویم.
    به هر حال تصمیم را گذاشتم به والدین، هر چه انها بگئیند من هم قبول خاهم کرد.
    مادربزرگ، از همان اول گفت که خانه می ماند و با ما نمی آید. چون هنوز خستگی مسافرت قبلی در تنش مانده بود. مامان هم قول داد تا اگر رفتنی شدیم غذاهای لازم را برای او اماده کند. پدر با اطلاع از پیشنهاد اقای بهمنش خوشحال شد که برای شخص من بی نهایت غیر منتظره بود. چون او به سختی مرخصی می گرفت و لین موضوع غرغر مداوم مامان بود. اما معلوم شد که یک تعطیلات وسط هفته است که می خورد به روزهای اخر هفته! قرار برای چهارشنبه صبح گذاشته شد.
    روزهای عفته مثل برق گذشت . قرار شد با دوتا مااشین برویم. خواشبختانه چهار نفر راننده داشتیم و با تقسیم مسیر براحتی می شد به مقصد رسید. صبح روز چهارشنبه ما داشتیم وسایل را توی ماشین می گذاشتیم که انها رسیدند. دیده بوسی مامان و خانم بهمنش نشان می داد که دلشان برای هم تنگ شده است. من و نیکو می خندیدیم. مهران و مهرداد هم بعد از سلام و احوالپرسی شروع کردند به تقسیم جا. حالا این وسط من مونده بودم کجا بشینم. اگر پیش انها بروم ممکن است فکر هایی بکنند. اگر با ماشین خودمان بروم ممکن است فکر کنند از رفتن ناراضی هستم. باز نیکو به دادم رسیدک
    - هی، شما دوتا شلوغ نکنید. خودتون خوب می دونید که من نمی تونم تا اونجا شما دوتا رو تحمل کنم. در ضمن من و سیما حرفهای زیادی داریم که باید با هم بزنیم. پس ما توی یک ماشین خواهیم بود.
    مامان نیکو هم گفت که او ترجیح می دهد هم صحبت خوبی مثل مامان من داشته باشد تا راه کوتاهتر به نظر برسد. قیافه مهران و مهرداد واقعا خنده دار بود.
    - پس ما دوتا می ریم خونه تا به درسمون برسیم.
    همه زدند زیر خنده، پدرم گفت. باید به نفع همه تقسیم مسیر کنیم. تا نصف مسیر سیما و نیکو و مهران با ما میان، خانم های محترم با اقای بهمنش. بعد جاها را عوض می کنیم چطوره؟
    از انجایی که فکری به ذهن بقیه نمی رسید و کسی نمی خواست مخالفت کند، همه قبول کردیم و سوار شدیم. مهران بعد از چند دقیقه که راه افتادیم شروع کرد به جک گفتن و تعریف از دانشگاه، درس و کلاس که پدرم به سختی می توانست خودش را کنترل کند و قهقهه نزند. او مدام سربه سر نیکو می گذاشت و نیکو با مهربانی خاص خود جوابش را می داد. من متوجه شدم که نیکو نه مثل یک خواهر بلکه مثل یک مادر دلسوز و مهربان با آنها رفتار می کند. علت این را نمی توانستم بفهمم. انگار او می خواست از مهران مواظبت کند تا او اسیبی نبیند. ته چشمان زیبایش یک جور نگرانی موج می زد. هرچند لبش خندان بود و هیچ کدام از شوخیهای مهران را بی جواب نمی گذاشت. از نیکو پرسیدم چرا انها مدل موهایشان را تغییر داده اند. نیکو لبخندی زد و گفت:
    - به خاطر شما.
    - به خاطر ما؟
    - اره.
    - چرا؟
    - که انها را با هم عوضی نگیرید.
    - چه حرفها می زنی، ما که این قدر خنگ نیستیم!
    - موضوع خنگ بودن نیست، وقتی این دوتا سکت باشند، حتی ما هم نمی تونیم تشخیص بدیم. باید بیایی سر درس انها را ببینی، خودم تا بحال ده بار انها را اشتباه گرفتم، مخصوصا وقتی یک جور لباس می پوشند!
    - نمی دونم. ولی فکر می کنم مهران و مهرداد رو میشه از رفتارشون تشخیص داد. مهرادا به نظرم خیلی ساکت تر میاد.
    - آخه حالا نوبت شلوغیه مهرانه. اونا با ه قرار می ذارن که هر چند وقت یکی از انها از ممیدان رو به دست بگیره و دیگری ساکت باشه. عادت زمان بچگیه. مامان با اونا قرار گذاشته بود تا با هم شلوغ نکنند.
     
  8. پاسخ : عروسی سکوت -

    چرا؟
    - فکر شو بکن! دوتا دوقلو. به جون هم بیفتن چی می شه! تازه، مامان می گفت اوایل اصلا نمی تونسته تشخیص بده کدوم یکی توی دعوا مقصر بوده. حتی چند دفعه مهرداد رو به جای مهران تنبیه کرده!
    - خوب کرده، دلم خنک شد!
    - می بینی چه جوابی میده؟
    خنده ام گرفته بود. البته نمی توانستم تصور کنم که مهرداد به شوخ طبعی مهران باشد. بعد از یکساعت ، کنار جاده توقف کردیم تا ماشین اقای بهمنش به ما برسد.
    وقتی مامان از ماشین پیاده شد هنوز ته خنده ای روی لباش بود تا به ما رسدگفت:
    - سیما جات خالی، تعریف های اقا مهرداد رو بشنوی و از خنده رودهبر بشی.
    نیکو به من نگاهی انداخت به معنی اینکه دیدی گفتم.
    ده دقیقه قدم زدیم تا پاهایمان کمی باز شود و دوباره سوار شدیم. این بار مامان به ماشین ما امد و مهران به ماشن خودشان بازگشت. مامان مدام از مهرداد و خانم بهمنش تعریف می کرد. نیکو با شنیدن حرفهای مامان خودش را برای من لوس کرد. چنان سرگرم حرفهای مامان بودیم که نفهمیدیم کی به مقصد رسیدیم. یکباره متوجه شدیم که ماشین توقف کرده و پدر می گوید:
    - خانمهای محترم لطفا بفرمایید پایین. کرایه یادتون نره.
    مامان سرحال گفت:
    - کرایه رو که پیش پیش داده بودیم!
    - چی! من که جیبم خالیه!
    - اگر خوب بگردید شاید پیداش کنید!
    من در گوش نیکو گفتم:
    - تاثیر شوخیهای مهران ومهرداده.
    نیکو چشمکی زد و دوید به طرف ماشین خودشان که داشت پشت سر ما می ایستاد. مهران و مهرداد پیاده شدند و از صندوق عقب ماشین ساکهای دستی را برداشتند و همه با هم وارد هتل شدیم. پدر نیککو از قبل برایمان جا رزرو کرده بود. به این دلیل خیلی سریع کلید اتقها را گرفتیم و قرار گذاشتیم نیم ساعت بعد همدیگر را در سالن غذاخوری ببینیم.
    با اینکه چند ساعت بیشتر نبود که توی راه بودیم ولی احساس خستگی می کردم و خوابم می آمد. روی تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت ککنم که نفهمیدم چطور شد خوابم برد. صدایی مرا به خود اورد. اول نفهمیدم کجا هستم. همه چیز ان اتاق برایم نااشنا بود. فکر کردم دارم خواب می بینم. دوباره چشمهایم را بستم اما صدا نمی گذاشت بخوابم. باز چشمهایم را باز کردم و دیدم یک نفر در اتاق دارد راه می رود. پرده های اتاق بسته و حالت سایه روشنی به اتاق می دادند. من که کاملا بیدار نشده بودم کم مانده بود از ترس جیغ بزنم. با هزار که به سختی از توی گلویم بیرون می آمد گفتم: کیه اینجا؟ مامان؟ پدر؟
    ولی جوابی نشنیدم. باز با خود گفتم حتما خواب دیدم. وقتی چشمانم به نور کم رنگ اتاق عادت کرد همه چیز شکل عادی خود را باز گرفت. سست و لرزان از جا بلند شدم. دست رویم را ابی زدم تا خواب از سرم بپرد. تصمیم گرفتم برم پایین دنبال بقیه داشتم در را می بستم که باز ان صدا به گوشم رسید. دیگر ماندن جایز نبود. شتابان در را بستم و مثل کسی که گرگ دنبالش کرده باشد به طرف پله ها دویدم. قلبم شدیداً می زد. سراسیمه وارد سالن غذا خوری شدم. اولین کسی که متوجه من شد مهرداد بود. الان درست یادم نیست، هر دوی انها یکجور لباس پوشیده بودند کخ تشخیصشان را سخت تر می کرد. به هر حال او از جا بلند شد و به طرف من امد.
    - سیما خانم اتفاقی افتاده؟
    من که هنوز نفسم به سختی بالا می آمد گفتم:
    - نه، نه.
    - پس چرا اینقدر هراسان شدید؟ کسی چیزی گفته؟ کسی شما را ناراحت کرده؟
    برق غضبناکی توش چشمانش دوید.
    - نه، فقط...
    خجالت می کشیدم که بگویم از صدا ترسیده ام. به این دلیل سکوت کردم ولی او دست بردار نبود.
    - فقط چی؟
    - هیچی. چیز مهمی نیست. برگردیم پیش بقیه.
    او مرا به سمت میز راهنمایی کرد. مامان تا چشمش به من افتاد از جایش بلد شد و نگران پرسید:
    - سیما چرا رنگت پریده؟ حالت خوب نیست؟
    من که تا اندازه ای ارام شده بودم با لبخند ضعیفی گفتم"
    - نه مامان، خیالتون راحت باشه. چیزی نیست فقط...
    دوباره نتوانستم جلوی همه بگویم که از صدا ترسیده ام. این بار نیکو گفت:
    - فقط چی؟ نکنه چیزی تو رو ترسونده؟ چیزی دیدی؟
    - نه نشنیدم.
    بی اختیار این کلمه از دهانم بیرون پرید. نگاه مهرداد به من دوخته شده بود. مهران ودیگران حرفهایشان را قطع کردند و منتظر توضیح من شدند.
    - صدایی مرا از خواب بیدار کرد. وقتی چشمانم را باز کردم احساس کردم کسی توی اتاقه. وقتی صدا زدم کسی جواب نداد. بعد چشمانم را بستم که دوباهر صدا را شنیدم. این بار دیگه از جا بلند شدم توی اتاق کسی نبود. ولی وقتی داشتم در را باز می کردم باز همان صدا را شنیدم.
    نیکو هاج و واج با دهانی باز به من نگاه می کرد.
    - صداش چی بود؟
    - نمی دونم ولی فکر کردم مامانه که داره توی اتاق راه میره. صدای خیلی ارامی بود. مثل صدای کشیده شدن لباس به کف اتاق با قدمهای کسی که خیلی سبک باشه.
    - خدایا، او داری من رو می ترسونی. خوب شد من اونجا نبودم. والا تا بحال صد بار غش کرده بودم!
    این حرف نیکو از شدت ترس من کاست. کم کم رنگم به حال عادی بازگشت و احساس کردم خیلی گرسنه هستم. بدون اینکه فرصت بدهم دیگران توضیح بيشتري بخواهند ، گارسن را صدا كردم تا سفارش غذا بدهم . نيكو در گوشم گفت :
    _ سيما ، راست ميگي ؟
    _ آره بابا ، مگه مريضم كه خودمو اينطوري بترسونم ؟
    _ فكر مي كني كي بوده ؟
    _ مي دونم ، شايد روح باشه !
    _ روح ؟ خداي من ! تو مي خواي من رو بكشي ؟
    _ مگه تو از روح مي ترسي ؟
    _ نه ، از تو مي ترسم !
    _ ولي جدي جدي صدايي شنيدي ؟
    _ باور كن ، اول فكر كردم حتما دارم خواب مي بينم . حتما براي تو هم اتفاق افتاده كه حتي وقتي چشمهايت را باز مي كني ، هنوز توي خوابي و ادامه روياي خودت رو مي بيني. من هم فكر كردم هنوز بيدار نشدم . ولي وقتي دوباره صدا رو شنيدم ترس برم داشت .
    _ آخه توي روز روشن كه ارواح بيرون نميان !
    _ من كه نگفتم حتما روح بوده ! شايد موش بوده !
    _ موش ؟
    _ آره ، اينجا موش بايد زياد باشه ! حالا كه فكرش را مي كنم ، حدس مي زنم موش بوده .
    _ براي آرام كردن من اين رو ميگي ؟
    _ نه ، خودت فكر كن ، اگه موش نبوده ، پس چي بوده ؟ روح كه روز بيرون نمياد گردش بكنه . شماها هم كه پايين بوديد ، مگه ...
    _ مگه چي ؟
    _ مگر اينكه تو خواسته باشي سر به سر من بگذاري .
    _ وا ، چه حرفها ميزني ؟!
    _ خب ، چه مي دونم !
    در اين موقع گارسن غذايي را كه سفارش داده بودم آورد و من با اشتها شروع به خوردن كردم . بقيه داشتند درباره برنامه ي گردش صحبت مي كردند . قرار شد بعد از ناهار همه براي پياده روي برويم . من و مامان برگشتيم به تاق تا مامان كفش (68) راحت تري بپوشد . از اتاق كه آمديم بيرون نيكو را ديدم كه به طرف اتاق خودشان كه دو در با اطاق ما فاصله داشت ، مي دويد ، به من گفت :
    _ لطف كن اين فيلم رو بده به مهران بذاره تو دوربين . من هم دو سه دقيقه بعد ميام پايين .
    مامان گفت تو برو تا من در اتاق را ببندم . وقتي از پله ها پايين آمدم ، ديدم مهران و مهرداد سخت مشغول صحبت هستند . دوباره شباهت بيش از حد آنها مرا شگفت زده كرد . انگار يكي جلوي آينه ايستاده و دارد با عكس خودش صحبت مي كند . نيكو گفت بده به مهران . خداي من ، كدام يكي از آنها مهران است ؟ عجب گيري افتادم ! آهسته نزديك شدم . در فاصله ي دو قدمي آنها بودم كه هر دو برگشتند و به من نگاه كردند . صورت هر دويشان خيلي جدي بود و اين تشخيص مهران از مهرداد را سخت تر مي كرد . مردد ايستاده بودم و نمي دانستم چه بگويم . بالاخره گفتم نيكو فيلم را داد كه شما توي دوربين بگذاريد و فيلم را به طرف آنها دراز كردم . هر دو با هم دست دراز كردند فيلم را بگيرند . چون دوربين را روي شانه يكي از آنها ديدم ، حدس زدم كه او بايد مهران باشد . اين بود كه فيلم را به او دادم و گفتم :
    _ بفرمائيد ، آقا مهران .
    _ صحيح تر بود اگر مي گفتيد مهرداد .
    _ آه ببخشيد ، هنوز نمي تونم شماها رو از هم تشخيص بدم .
    مهران با خنده گفت :
    _ حق داريد ، دكتر كه نيستيد ! ولي جالب اينجاست كه هنوز ما رو آقا صدا مي كنيد .
    _ آخه ، شما هم من رو سيما خانم صدا مي كنيد ... .
    _ اگر اجازه بديد ، ما شما رو سيما خانم صدا مي كنيم ، نه منظورم اينه كه ما شما را دختر آقاي رادمنش صدا بزنيم .
    ديدم دارد بدتر مي شو د . گفتم :
    _ قبول ، شما من رو سيما صدا بزنيد ، چون هر چه باشه من از شما كوچكترم و من شما را مهران خان و آقا مهرداد صدا مي كنم .
    _ مهران خان ؟ اين ديگه كيه ؟
    _ منم ، برادر جنابعالي ، از حالا به بعد بايد مرا مهران خان صدا بزني ، فهميدي ؟ (69)
    مهران خان ؟ چه جالب ! ميشه بگي كي لقب خان به تو داده ؟
    _ هر چند يك راز خيلي بزرگه كه فقط سه نفر از اون خبر دارند ، ولي خب به تو مي گم .
    _ سيما خانم !
    _ سيما ؟ ببينم هنوز حالت جا نيامده ؟ نكنه توي خواب با پيچ و مهره هاي كله ات ور رفته اند ؟
    _ نيكو ! اين چه حرفيه كه مي زني ؟ ما داشتيم با سيما خانم چانه مي زديم كه ما رو آقا خطاب نكنه . حالا مي بينيم مهران ، خان شده و من هنوز آقا موندم .
    نيكو كه از موضوع با خبر شده بود گفت :
    _ من هم هي در گوش اين خانم مي خونم كه با شما راحت تر باشه و هي آقا ، آقا نكنه . اينطوري آدم خيال مي كنه كه شما هر كدوم سي – چهل سالي از عمرتون گذشته ! همين باعث ميشه احساس بزرگي كنم و بخوام كه مرا هم خانم خانما صدا بزنند !
    ديدم حريف اين سه تا نمي شوم ، قبول كردم كه آنها را مهران و مهرداد صدا بزنم ، البته به شرطي كه آنها هم مرا فقط سيما صدا بزنند . بقيه به ما پيوستند و ما راهي گردش شديم . مثل هميشه والدين دو تايي پشت سر ما مي آمدند و ما چهار تايي با هم مي رفتيم . جنگلهاي آن اطراف جاي با صفايي بود . باريكه راه هاي آن باعث شد تا ما هم دو نفري راه برويم . نيكو با مهران رفت و من ماندم با مهرداد . براي اطمينان از او پرسيدم مهران يا مهرداد . مهرداد هم مرا مطمئن كرد كه مهران با نيكو مي آيد . از اطمينان او خنده ام گرفت و پرسيدم :
    _ شما چه جوري همديگر رو عوضي نمي گيريد ؟
    انتظار آن را نداشتم كه از ته دل بخندد . هنوز ته خنده اي در صدايش احساس مي شد كه گفت :
    _ باور كن ، بعضي وقتها عوضي مي گيريم ! مشخص تر بگم ، لباسهايمان را . البته حسن دو قلو بودن اينه كه در موارد ضروري مي تونيم به هم كمك كنيم . مثلا من تا به حال چند بار به جاي مهران سر امتحان حاضر شدم و او هم همين كار را براي من كرده است .
    _ جدي ؟ (70)
    _ بله ، مثلا من از طرح و رسم فني كشيدن خوشم نمياد . بر عكس مهران عاشق اين جور چيزهاست . در عوض او از شيمي و اين جور درسها خوشش نمياد . ما براي اينكه اعصابمون سر اين درسها خرد نشه ، بجاي هم امتحان ميديم . چون همان طور كه خودتون متوجه شده ايد ما رو به سختي ميشه از هم تشخيص داد .
    _ ممكنه بپرسم شما چه رشته اي مي خوانيد ؟
    _ نيكو نگفته ؟
    _ نخير .
    _ من بيوتكنولوژي و مهران طراحي و دكوراسيون .
    _ چه جالب !
    _ خب شما چه رشته اي مي خواين بخونيد ؟
    _ هنوز تصميم قطعي نگرفتم . بيشتر بستگي به قبولي در كنكور داره .
    _ نيكو مي گفت كه علاقه به ادبيات و زبان داريد .
    _ بله ، ولي مخالفتي هم با رشته هاي ديگه ندارم .
    _ به نظر من ، هر كس بايد رشته اي رو انتخاب كنه كه بعد از اتمامش احساس پشيماني نكنه و از كار كردن در اون رشته لذت ببره .
    _ حق با شماست . فعلا تصميم قطعي نگرفتم .
    _ هي ، شما دو تا چي داريد به هم مي گين ؟ هر چي صدا مي كنيم جواب نمي ديد !
    _ ما رو صدا كرديد ؟
    _ بله ، يكبار خيلي يواش كه نشنويد !
    _ باز شيرين كاريهاي نيكو گل كرده .
    _ خب بگين ببينم چي داشتيد مي گفتيد ؟
    _ درباره رشته تحصيلي حرف مي زديم .
    _ اوه ، شما هم مگر بيكار هستيد ؟ توي جاي به اين زيبايي و در اين جنگل با صفا با اين پشه هاي سمجش كه پدر من رو درآورده اند ، دوباره رفته ايد سر درس و مشق ! راستي مهرداد ببين مي توني اين پشه ها رو يك جور سرگرم كني ، جاي سالم توي بدنم نمونده .
    _ راس ميگه ، مهرداد ، من كه فردا با چادر ميام بيرون ! (71)
    همگي با مجسم كردن مهران توي چادر از خنده روده بر شديم . مهران گفت :
    _ بخنديد ، بخنديد ، به بيچارگي ديگران بخنديد . وقتي اين پشه ها حمله مي كنند ، آدم دست كم مياره !
    مهرداد گفت :
    _ من كه گفتم كرم ضد پشه بزن . تو گفتي خيلي شيرين نيستي كه پشه بخوردت ! حالا ديدي ، تشخيص پشه ها با تو فرق داره ؟
    _ بسه ، تو ديگه نمك نريز . آخ ، مامان كمك !
    مهران همين طور ادا و شكلك در مي آورد و ما از ديدن كارهاي با مزه او غش و ريسه مي رفتيم . دو ساعتي كه گردش كرديم تصميم گرفتيم برگرديم . چون واقعا پشه ها خيلي اذيت مي كردند . به هتل كه رسيديم رفتيم به اتاقهايمان . مامان رفت روي تخت دراز كشيد و پدر تلويزيون را روشن كرد .
    من تازه از حمام بيرون آمده بودم كه تلفن زنگ زد . آقاي بهمنش بود . مي خواست بداند شام را كجا مي خوريم . پدر گفت چند دقيقه بعد با آنها تماس مي گيرد . بعد رو كرد به ما پرسيد :
    _ خوب ، بگين حال بيرون رفتن داريد يا مي خواين همين جا توي هتل بمونيم و بعد هم توي باغش بنشينيم و گپ بزنيم .
    _ من كه موافقم همين جا بمونيم ، راستش امروز اونقدر پشه من رو نيش زده كه ديگه نمي خوام شام شبشون هم بشم .
    مامان ساكت بود و حرفي نمي زد . نزديك تختش رفتم ، خواستم صدايش كنم ، ديدم خوابيده است . اين بود كه با سر به پدر اشاره كردم صداي تلويزيون را كم كند .
    _ فكر كنم ، بهتر باشه توي هتل بمونيم . مامان خسته است و حتما آقاي بهمنش و مامان نيكو هم خسته شدن . فردا باز با هم ميريم گردش .
    _ باشه ، پس تو كم كم مامانت رو بيدار كن . خودم ميرم بهشون مي گم بهتره امشب همين جا بمونيم .
    پدر رفت . من كه دلم نمي آمد مامان را بيدار كنم تلويزيون را خاموش كردم و لباسم را پوشيدم و منتظر شدم تا مامان خودش بيدار بشود . با باز شدن در اتاق مامان هم چشمش را باز كرد . يك نگاه به چهره ي پدر نشان داد كه حدس من درست
    کنار اسمتون بذاره
    -سیما ببین چه بلایی سر برادر های من اوردی؟از روی که تو به خونه ما امدی تا به امروز روزی نبوده که صد بار از من نپرسند سیما چه کار میکنه؟سیما حالش چطوره؟پاش خوب شد؟سرش درد نمیکنه؟شام خورد؟صبحونه چطور؟
    مهرداد ساکت بود ولی نگاش پر از حرف بود با وجود اینکه کلمه ای بر زبان نمیاورد اما انگار با همان نگاه ساکت خود داشت همان حرفهای مهران و خیلی بیشتر از انها را به من میگفت به این دلیل سعی کردم در حد امکان به او نگاه نکنم خدا را شکر که امشب رنگ پیراهنهای انها با هم فرق داشت و من میتوانستم انها را از هم تشخیص بدهم
    -سیما کجایی؟
    -همین جا چیزی پرسیدی؟
    -نه فقط داشتم برات تعریف میکردم که بدونی این دو برادر توی خونه چه بلایی سر من بیچاره میارن از حالا به بعد هر سوالی که اونا داشته باشند باید مستقیما از خودت بپرسند چطوره؟قبوله؟
    -حرفی ندارم ولی فکر میکنم اونا با تو راحتتر حرفشون رو میزنند
    -اره ولی....
    -ه اتفاقا بد فکری نیست کاملا موافقم سیما خانم از این به بعد اگر شما اجازه بدبد من هر سوالی داشتم مستقیما از خود شما میپرسم اشکالی نداره؟
    -نه خواهش میکنم
    -مهرداد تو چی ؟موافقی؟
    مهرداد فقط سرش را تکان داد و پرسید:
    -سیما خانم شما کتابی چیزی همراه نیاوردید؟
    -چرا چنتایی اوردم ولی فکر نمیکنم به درد شما بخورند
    -چر اینطور فکر میکنید؟
    -خب اونها داستان و مستند هستند یکی دو تا تخیلی و بقیه هم درباره ی تاریخ وادبیان و فرهنگ کشور های اروپایی
    -به به مهرداد میبینی سیما خانم چه کتابهایی میخونه حالا تو هی بگو که خیلی کتابخوان هستی نیکو هم که طبق معمول هیچ وقت فرصت نمیکنه کتاب بخونه میمونه من که خب چی بگم البته به اندازه مهرداد و سیما خانم نمیخونم ولی مثل نیکو هم نیستم
    در این موقع صدای نیکو در امد که:
    -دیگ به دیگ میگه روت سیاه تو خودت به سختی ماهی یک کتاب میخونی حالا میخوای خودت رو لوس کنی و از من ایراد بگیری؟ببین سیما جون این مهرداد رو که میبینی از همه ما کتابخون تره این مهران رو که میبینی از همه ی ما تنبل تره و من رو هم که میبینی از هردوی اینها بهترم اصلا به حرف انها گوش نده هرچی باشه من و تو مدت بیشتریه که همدیگرو میشناسیم فکر کنم باید هوای همدیگرو داشته باشیم اینطور نیست؟
    مهران و مهرداد همزمان شروع به صحبت کردند و جرو بحث انها با نیکو که رنگی از شوخی داشت خیلی دیدنی بود جالب این بود که بعد از اینکه هریک دلیلی برای اثبات حرف خود میاورد رو میکرد به من و نظرم را میخواست نمیدانستم طرف کی را باید بگیرم همشان طی این مدت برایم عزیز شده بودند و خودم را خیلی نزدیک به انها حس میکردم انگار سالهاست که همدیگر را میشناسیم نیکو داشت میگفت
    -سیما بگو بگو که حق با منه بگو مهران درست نمیگه
    -نمیدونم چی بگم من از اصل ماجرا با خبر نیستم به این دلیل فکر میکنم بهتر باشه اقا مهرداد قضاوت کنه
    -ای بابا من رو بگو از کی کمک خواستم چرا هی میگی اقا مهرداد اقا مهران هنوز با ما راحت نیستی؟
    -اصلا این طور نیست اتفاقا خیلی هم راحتم فقط...
    -فقط چی؟
    -اخه درست نیست اونا از من بزرگتر هستند و...
    -ببین سیما درسته که ادم اول اشنایی باید با القاب خانم و اقا همدیگرو خطاب کنه ولی حالا که ما با هم رفت و امد داریم خیلی مضحکه میشه که قبل و بعد اسم یک دیگر اقا و خانم بگذاریم اگه تو واقعا ما را دوست خودت حساب میکنی ،
    #
     
  9. پاسخ : عروسی سکوت -

    پس يك قدم جلو بگذار و مثل من اونا رو مهران و مهرداد صدا كن و قال قضيه رو بكن!
    _ به اين ميگن، خواهر گل، پير شي الهي، صد سال عمر كني، يه شوهر خوب گيرت بياد،ده بيست تا بچه داشته باشي، يه ده پونزده تا بچه داشته باشي، يه ده پونزده تايي نوه و ....
    _ خب،خب ، شلوغش نكن. اينها را به خاطر تو نگفتم. فقط مي خوام دوست عزيزم راحت باشه.
    _خب چي شد؟ سيما خانم قبول داريد؟
    _باشه، هرچند سخته!
    _چي سخته؟
    صداي مامان از پشت سر شنيده شد. نيكو سريع ماجرا را براي او تعريف كرد. مامان و پدر والدين نيكو يكصدا حرف او را قبول كردند و من ديگر چاره اي نداشتم به غير از اينكه تسليم بشوم. بعد از چند دقيقه سفارش غذا داديم. تا غذا را آوردند مهران از كارهاي دانشگاه و طرح جديدش تعريف كرد كه به نظر من جالب آمد. بعد از صرف غذا تصميم گرفتيم توي باغ يك ساعتي قدم بزنيم و در اين سكوت شب كم كم حل و با اين طبيعت زيبا يكي شويم. آسمان خيلي زيبا و پرستاره بود. هوا مطبوع بود و همراه من هم كسي بود كه بدون حرف مي شد با او ارتباط برقرار كرد. ده دقيقه به همين منوال گذشت. بعد صداي گيراي مهرداد سكوت را شكست.
    _ حق با مهرانه. رنگ آبي خيلي به شما مياد.
    _ ممنون باز كه داريد تعريف ميكنيد. تو را به خدا ديگه بسه، اين قدر از من تعريف نكنيد. من، يك آدم ساده و معمولي هستم. شما بايد بيشتر از اون جواهري كه كنار دستتونه تعريف كنيد و قدرش را بدونيد.
    _مهران؟
    _ قدر او را هم بدانيد. هرچند من زياد با شما دونفر آشنا نيستم. منظورم نيكوست.
    _ نيكو خواهر كوچولوي ما ،خودش مي دونه، چقدر دوستش داريم. البته مدتي هست كه بيشتر دوستش داريم.
    _خوشحالم.
    _نمي خواين بدونيد چرا علاقه مون بيشتر شده؟
    _ اگر خودتون بخواين حتما مي گين.
    _ مؤدب، زرنگ، باهوش. حدس من درست بود. مطمئن بودم كه توي تله نخواهيد افتاد. به اين دليل جايزه شما اينه كه خودم علت رو بگم. هر چند شما حتما داريد حدسهايي مي زنيد و يا دقيقا مي دونيد علت چيه.
    _ نه، مطمئن باشيد هيچ چيز به غير از موفقيت در امتحانات به فكرم نمي رسه.
    _ واقعا؟
    _ بله.
    _ پس اگر اينطوره. شايد بهتر باشه اصلا اين موضوع رو كنار بگذاريم.
    _هر طور ميل شماست.
    _ يعني حتي حس كنجكاوي شما تحريك نشده؟
    _ يك ذره شده، ولي احتمالا موضوع مهمي نيست كه به راحتي ميتونيد از آن بگذريد.
    _ كاملا برعكس!
    _ پس حتما نمي خواين بگين.
    _ چطور بگم. هم آره، هم نه.
    _ درست متوجه نمي شم.
    _راستش نمي دونم چطور بگم كه ايجادر سوءتفاهم نكنه.
    _مطمئن باشيد من از حرف شما ناراحت نخواهم شد.
    _ موضوع از اين قراره كه من و مهران اصلا انتظار نداشتيم شما اينطوري باشيد. ما هروقت از نيكو سراغ دوستان جديدش را مي گرفتيم او هميشه مي گفت خودتون ببينيد و قضاوت كنيد . اما در مورد شما تصويري درست نقطه مقابل آنچه كه شما هستيد در ذهن ما ساخته بود. بعد از ديدن شما، علاقه ما به نيكو دو برابر شد. اميدوارم منظور من رو فهميده باشيد.
    راستش نمي دانستم چه بگويم. در اين چند جمله معاني زيادي مي شد خواند. حس مي كردم كه آنها از آشنايي با خانواده ي ما خوشحال و راضي هستند. خوشحال بودم كه والدين ما هم به خوبي كنار آمده اند و در واقع با هم جور شده اند. زيرا خيلي وقتها بچه ها با هم سريعتر جوش مي خوردند تا والدين، ولي در مورد ما تا اينجا همه چيز خوب پيش رفته بود. دلم نمي خواست زياد در حرفهاي مهرداد عميق بشوم به اين دليل از دادن جواب طفره رفتم و گفتم:
    _ اگر احتياج به كتاب داريد، مي تونم يكي دو تا به شما بدهم. ولي همان طور كه گفتم شايد با سليقه ي شما جور نباشد.
    _چرا چنين فكري مي كنيد؟
    _خب، آخه كساني كه مثل شما مشغول تحصيل در رشته هايي مثل بيولوژي و اين جور چيزها هستند با ادبيات، بويژه كلاسيك خارجي زياد مانوس نيستند. نه اينكه كتاب نخونن، بلكه بيشتر به عرصه فعاليت خودشون مي پردازند.
    _ جالبه. اين هم زمينه خوب ديگري براي آشنايي بهتر. سيما كساني كه در عرصه علمي فعاليت مي كنند نياز به خواندن كتابهاي ادبي و شنيدن موسيقي و آشنايي با دنياي فرهنگي خارجي را شديدتر حس مي كنند مثلا من و مهران امسال قراره دوباره معلم خصوصي پيانو بگيريم. مهران تازگيها زده به سرش كه موسيقي مي تونه الهام بخش او در شكل گيري ايده هاي جديدش باشه. از سال جديد او وارد بخش سينما و تئاتر ميشه و به اين دليل احساس مي كنه كه موسيقي مي تونه كمك خوبي براي او باشه. من هم چون شخصا به اين ساز علاقه دارم فكر كردم بد نباشه دوباره درسها را ادامه بدم.
    _ گفتيد دوباره؟
    _ ما چهار سالي، وقتي هنوز شاگرد مدرسه بوديم معلم پيانو داشتيم. بعد خونه رو كه عوض كرديم راهها دور شد و امكان خريد پيانو رو هم نداشتيم. به اين دليل مجبور شديم تعطيلش كنيم. مهران خيلي خوب پيانو مي زند. از سال اول دانشگاه هم هميشه از هر فرصتي كه دست مي داد استفاده كرد و روي پيانو كلاس موسيقي دانشگاه تمرين مي كرد.
    _ پس اگر به اين خوبي بلده، معلم براي چي لازمه؟
    _براي بهتر زدن و چيزهاي نو ياد گرفتن، شايد يك دفعه به دردش خورد. دو سال ديگه اگر جور بشه مهران مي خواد بره خارج درسش رو ادامه بده. البته اگر بورسيه بگيره.
    _ شما چطور؟
    _ نمي دونم شايد رفتم. ولي نه، فكر نمي كنم برم. نميشه مادر و پدر رو تنها گذاشت.
    _ جدايي از مهران براتون سخت نخواهد بود؟ منظورم اينه كهاحساس تنهايي نخواهيد كرد؟
    _ چرا، همين طوره كه شما مي گين. يادمه وقتي كه بچه بوديم، مهران مريض و چند روزي در بيمارستان بستري شد. اونقدر بهانه گرفتم كه مجبور شدند توي اتاقش يك تخت براي من بزنند. من هم يك هفته توي بيمارستان بودم. حالا وضع تغيير كرده، ما بزرگتر شديم وشايد راحت تر بتونيم دوري همديگر رو تحمل كنيم. هرچند بايد بگم كه دوقلوها فقط از نظر قيافه با هم شباهت ندارند. بلكه آنها مثل يك روح در دو بدن هستند. ما كوچكترين تغيير در يكديگر رو حس مي كنيم. به اين دليل حتي اگر مهران از اينجا بره، مثل گذشته از حال و احوال او باخبر خواهم بود.
    معلوم بود اين دو برادر خيلي به هم نزديك هستند. نمي دانستم چه در توضيح حرفهاي او بگويم. ولي فكر اين كه مهران برود و مهرداد بماند احساس عجيبي در من ايجاد مي كرد. با ماندن مهرداد خيلي چيزهاي ساده مي شد. بي اختيار افكار غير منتظره اي در سرم شكل گرفت. مثل اين بود كه توي تله افتاده بودم. كم كم داشتم مطمئن مي شدم كه آشنايي ما همين طور بي دليل صورت نگرفته است. برادرهاي نيكو كساني نبودند كه آدم بتواند براي مدت طولاني نسبت به آنها بي تفاوت باشد. هر دو خوش تيپ، خوش قيافه، تحصيلكرده، متين و با فرهنگ. از اين چند جلسه آشنايي متوجه شده بودم كه آدم كنار آنها احساس آرامش مي كند، مي تواند راحت باشد و نقش بازي نكند و در واقع آن طور كه هست خودش را نشان بدهد. از همه جالب تر در آشنايي با اين دو برادر اين بود كه سكوتي كه بين ما ايجاد مي شد بخودي خود گويا بود. هيچ يك از طرفين احساس نمي كرد حتما بايد چيزي بگويد تا طرف ديگر را سرگرم كند. در همين سكوت نيز ارتباط برقرار بود. اين خودش نشانه پخته و باتجربه بودن آنها بود، هر چند سه سال بيشتر با هم اختلاف سن نداشتيم.
    _ آقا مهرداد، اجازه مي ديد چند دقيقه اي هم من سيما خانم را همراهي كنم؟
    مهرداد لبخند زد و با نگاه نظر مرا پرسيد و بعد گفت:
    _ شايد سيما نخواد با تو قدم بزنه!
    _ به به، شما به اين زودي خودموني شديد؟ حالا ديگه نميگي سيما خانم؟ خونه كه رفتيم بايد به پدر بگم خوب باهات صحبت كنه. اينجا جلوي مردم نمي خوام تنبيهت كنه. چه سيما، سيمايي مي كنه! خجالت آوره. بگو سيما خانم!
    _ مهران، عيب نداره. ما كه با هم قرار گذاشتيم.
    _ مهران؟ گفتيد مهران. فقط مهران خالي؟ بدون آقا و خان و اين جور القاب؟ مهرداد شانس آوردي. بدو برو پيش نيكو تا دوباره عصباني نشدم. بزرگي گفتند. كوچكي گفتند. آدم بايد به برادر كوچكتر از خودش احترام بگذاره. حرفش رو گوش بكنه. حالا اگه سريع بري شكايتم رو پس مي گيرم!
    از حرفهاي مهران خنده مان گرفته بود. مهرداد رفت با نيكو قدم بزند و مهران كنار من قدم برداشت.
    _ خب، سيما تعريف كن ببينم درسها چطوردند؟ برنامه ي آينده چيه؟
    _ درسها بد نيستند، برنامه ي آينده هم همان طور كه به مهرداد گفتم زياد مشخص نيست.
    _ قصد رفتن به دانشگاه رو داري؟
    _ مسلمه، ولي چه رشته اي؟ هنوز تصميم نهايي رو نگرفتم.
    _ فكر كنم با علاقه شما به ادبيات و زبان، بهتره در همين رشته ادامه تحصيل بديد.
    _ درست همون چيزي كه مهرداد گفت.
    مهران خنديد و گفت:
    _ يكي از خاصيتهاي دوقلو بودن، اينه كه لازم نيست از همديگر زياد سوال كنيم. چون معمولا اكثر فكرهامون يكجوره.
    بعد شروع كرد به تعريف كردن از طرح جديدي كه امسال مي خواست پياده كند. با چنان شوق و حرارتي توضيح مي داد كه آدم جذب حرفهايش مي شد و مي توانست بتدريج با توضيحات او، تصوير آن چيزي را كه در سرش بود پيش خود مجسم كند.
    مهران هم صداي گيرا و گرمي داشت و من واقعا مجذوب صداي اين دو برادر شده بودم. براي من هميشه صداي اشخاص خيلي مهم بود. صداي تاثير زيادي روي من مي گذاشت و حتي اتفاق افتاده بود كه نظرم را نسبت به چند نفري عوض كرده بود. صداي مهران و مهرداد طوري بود كه دلم مي خواست آنها همين طوري حرف بزنند و من گوش كنم. پيش خودم فكر كردم وقتي آنها بخواهند به كسي ابراز علاقه كنند چه نت هايي به صداي گرم و دوست داشتني شان اضافه خواهد شد! هيچ كس طاقت ايستادگي در مقابل آن را نخواهد داشت. حتما توي دانشگاه هم دخترهاي زيادي دور و بر آنها مي پلكند. از مسير افكارم خوشم نيامد. دلم مي خواست نيكو با ما بود كه متوجه شدم يكي دست مرا گرفت.
     
  10. پاسخ : عروسی سکوت -

    _ اِ اِ. همش با اين دو تا پسر حرف مي زني. پس من چي؟ نو كه اومد به بازار، كهنه ميشه دل آزار؟
    با ديدن قيافه ي اخمو و زيباي اين دوست عزيزم خنديدم. نيكو مهران را سراغ مهرداد فرستاد و ما دو تايي با هم راه افتاديم. نيكو مثل هميشه بلبل زباني مي كرد و از مدرسه مي گفت و اينكه امسال بايد حتما زياد درس بخوانيم و او دلش مي خواهد حتما دانشگاه قبول بشود. فرصت را غنيمت شمردم از او پرسيدم چه رشته اي مي خواهد بخواند كه در جواب گفت:
    _ والا فكر كردم و فكر كردم، ديدم تنها رشته نون و آب دار روانشناسيه. اينه كه اگر قبول بشم، حتما اين رشته رو انتخاب خواهم كرد.
    _ چرا روانشناسي؟
    _نمي توني حدس بزني ؟ خب، براي معالجه شماها ديگه! مثلا اگه تو يكدفعه بزنه به سرت و من رو نشناسي و يا شروع كني به بدرفتاري توي خونه، يا فراموش كار بشي. كي به غير من مي تونه به دادت برسه ؟ ها؟ براي كمك به تو من حاضرم دست به هر كاري بزنم.
    _ شوخي نكن، من حاضر به چنين فداكاري از طرف تو نيستم. مطمئن باش اگر زماني احتياج به كمك داشته باشم مزاحم تو نخواهم شد.
    _ از حق ويزيت مي ترسي؟
    جوابي به غير از خنده نداشتم تحويلش بدهم. در اين موقع مهران و مهرداد به ما رسيدند و گفتند كه بهتره برگرديم به داخل ساختمان. دير وقت بود و هوا هم خنك شده بود. جلوي در اتاق با آنها خداحافظي كردم و وارد اتاق خودمان شدم. مامان و پدر داشتند براي خواب آماده مي شدند. من هم رفتم لباسم را عوض كردم. داشتم دندانهايم را مسواك مي زدم كه شنيدم مامان به پدر مي گويد:
    _ خانواده ي بهمنش واقعا خيلي خانواده ي بافرهنگي هستند. من كه از آشنايي با آنها خوشحالم. پريوش خانم چنان توي دلم جا باز كرده كه انگار سالهاست او را مي شناسم. اونقدر خوش صحبت و بذله گو و شوخه كه نگو.
    _ حق با توست، من هم از صحبت با بهمنش لذت مي برم. آدم فهميده ايه. پسراش هم بچه هاي خوبي هستند و معلومه كه از سيما هم خوششون اومده.
    _ آره، ولي سيما چي؟ تازه آنها اين قدر شبيه به هم هستند كه اگر كمك پريوش و نيكو نباشه نمي تونم اونا رو از هم تشخيص بدم. مخصوصا وقتي يك جور لباس مي پوشند!
    _ هر چي بخواد بشه همون مي شه. ما نمي تونيم سرنوشت سيما رو تغيير بديم. شايد قسمت بوده كه ما با چنين خانواده اي آشنا بشيم كه دو پسر دوقلو داشته باشند.
    با وجود اينكه خيلي وقت بود مسواك زدنم تمام شده بود، اما ترجيح دادم باز مدتي آنجا بايستم تا حرف مامان و پدر تمام شود. پس آنها هم چيزهايي حس كرده بودند. ولي خوشبختانه از احساسات من بي خبر بودند. نمي توانستند خبر داشته باشند. چون خودم هنوز از آنها سر در نياورده بودم. من با اعضاي خانواده ي آقاي بهمنش راحت بودم. ولي علاقه آنچناني به هيچ كدامشان، البته به غير از نيكو نداشتم. يعني آن طور نبود كه اگر آنها را نبينم دلم برايشان تنگ شود و يا براي ديدن آنها دقيقه شماري كنم. مثل هر دختر جوان ديگري كه از توجه خوشش مي آيد، من هم خوشحال بودم كه مورد توجه آنها قرار گرفته ام. آخر پسرهايي بودند كه هر دختري دلش مي خواست توجه آنها را جلب بكند.موضوع به همين جا ختم ميشد. حرفهاي مامان و پدر هم گوياي احساس آنها نسبت به اين خانواده بود. خوشحال بودم كه انتخابم بد از آب درنيامده و خانواده ها با هم جور بودند و پايه يك دوستي خوب ريخته شد. با اين فكر وارد اتاق شدم، به آنها شب بخير گفتم و روي تخت دراز كشيدم. به خواهش پدر، مامان كمي لاي پنجره را باز گذاشت و چراغ را خاموش كرد.
    سكوت برقرار شد. نسيم ملايمي مي وزيد و پرده را آهسته تكان مي داد. چيزي نگذشت كه از صداي نفسهاي منظم مامان و پدر، متوجه شدم آنها به خواب رفته اند، اما خواب از سر من پريده بود. چشمهايم را بستم تا سكوت حاكم و نسيم ملايم مرا هم در خوابي آرام فرو ببرد.
    كم كم چشمانم داشت سنگين مي شد كه دوباره همان صدا به گوشم رسيد. به خودم گفتم:"اصلا چشمهايت را باز نكن. مي داني كه صداي پرده است. در اين اتاق به غير از ما سه نفر هيچ كس ديگري نيست. يعني نمي تواند باشد." همين طور داشتم خودم را قانع مي كردم كه صدا خيلي نزديك تر درست كنار تخت من شنيده شد. حس كردم موهاي تنم دارند سيخ مي شوند و عرق سردي بدنم را پوشانده ولي جرئت اينكه چشمهايم را باز كنم نداشتم. دلم مي خواست دست دراز كنم مامان را بيدار كنم يا حداقل جيغ بزنم. ولي حسي نامعلوم به من نهيب مي زد ساكت و بي حركت بمانم. چند دقيقه اي بدين ترتيب گذشت. حس غريبي در ضمير ناخودآگاه به من هشدار مي داد كه اين بايد روح باشد. آهسته لاي چشمانم را باز كردم و از آنچه كنار تختم ديدم كم مانده بود قبض روح شوم. دختري در هاله اي از نور با موهاي افشان كنار تخت من ايستاده بود. جسمش پيدا نبود، يعني مثل اين بود كه از مه شكل گرفته باشد، فقط موهاي بلند موجدارش هويت او را معلوم مي كرد. چنان شوكه شده بودم كه اگر هم مي خواستم جيغ بزنم، فريادي از گلويم بيرون نمي آمد. او به من اشاره كرد كه از جا بلند شوم. مثل كسي كه هيپنوتيزم شده باشند از جا برخواستم و بدنبالش روان شدم. يعني او در هوا پرواز مي كرد و من خيلي آرام بدنبالش راه مي رفتم. از لاي پنجره نيمه باز گذشتيم، به بالكن اتاق كه رسيديم او لبه بالكن معلق ماند و به من اشاره كرد به آسمان نگاه كنم. بعد خودش مثل نوار نوري در هوا چرخي زد و ناگهان اشكال بسيار زيبايي در هوا ظاهر شد. او مي چرخيد و تصاوير چنان زيبايي در هوا مي ساخت كه هركس به جاي من بود مجذوب مي شد و به آنچه جلوي چشمش در حال وقوع بود ذل مي زد و نمي توانست واقعيت را از خيال تشخيص دهد. يك جاي آسمان تاريك بود، جاي ديگرش ستارگان مي درخشيدند. ناگهان باران دانه هاي روشن نوراني باريدن گرفت. نمي دانم چند دقيقه بدين منوال گذشت و بعد خودم را روي تخت يافتم. اين پري زيبا كنارم ايستاده بود. برايم جالب بود بدانم او كيست و چرا براي نشان دادن خودش، مرا انتخاب كرده است. در اين موقع او به سويم خم شد. شايد مي خواست چيزي بگويد يا مثل گوي جادو آينده ام را نشانم بدهد ولي من هنوز مطمئن نبودم خواب هستم يا بيدار ترجيح دادم چشمانم را ببندم. راستش ترسيده بودم. بخودم قبولاندم كه خوابم و در حال ديدن رويايي جالب ولي ترسناك هستم. اما به محض بستن چشمانم رويا غيبش زد. ديگر نمي توانستم بفهمم رويا بود يا اين ماجرا در بيداري اتفاق افتاده است. حس گنگي به من مي گفت اگر چشمانت را نمي بستي از خيلي چيزها درباره آينده ات با خبر مي شدي! به هر ترتيب بود سعي كردم چند ساعت باقيمانده تا صبح را بخوابم.
    با صداي مامان از خواب بيدار شدم.
    _ خوش خواب خانم. بسه ديگه، پاشو. ساعت از نه گذشته. نيكو دوبار آمده سراغت.
    _ مامان، شما ديشب خوب خوابيديد؟
    _ آره، چرا مي پرسي؟
    _ هيچي. همين طوري، فكر كردم شايد بلند شدن من شما رو بيدار كرده باشه.
    _ مگه تو نخوابيدي؟
    _ سرشب زياد خوابم نمي برد، اين بود كه پاشدم رفتم روي بالكن. هوا خنك و آسمان صاف و پرستاره بود.
    _ خب پس بگو چرا تا اين وقت صبح نخوابيدي!
    _ پدر كجاست؟
    _ يكساعتي ميشه رفته پايين. تو كه ميدوني او صبحها زود پا ميشه. خب پاشو. فقط امروز رو داريم تا اين اطراف رو بگرديم. فردا بعد از ناهار به طرف تهران حركت مي كنيم. به خودم گفتم حتما بايد يك جوري بفهمم رويا و يا واقعيت باور نكردني من، چه ربطي به اين هتل دارد.
    از جا بلند شدم.بعد از شستن دست و رو لباس پوشيدم و با مامان رفتيم پايين. توي راهرو به نيكو و پرينوش خانم برخورديم. نيكو گفت مهران و مهرداد هم الان مي آيند. وارد سالن غذاخوري شديم و دور ميز نشستيم. پدر و آقاي بهمنش داشتند چاي مي نوشيدند. معلوم شد آنها صبحانه خورده اند. ما هم سفارش صبحانه داديم و منتظر مانديم. يكساعت بعد همه از هتل خارج شديم و تصميم گرفتيم با ماشين تا كنار دريا برويم. صبح را در آنجا بگذرانيم و بعد از ناهار برويم از يكي از روستاهاي محلي ديدن كنيم . دريا مثل هميشه پر جنب و جوش و با ابهت بود. من و نيكو شروع كرديم به جمع كردن صدف. مهران و مهرداد پايين شلوارهايشان را بالا زده بودند و توي آب دنبال هم مي كردند.
    _ مي بيني چه كار مي كنند؟ آدم وقتي به آنها نگاه مي كنه فكر مي كنه هنوز بچه هستند و بي خيال. اين دوتا هميشه با ديدن دريا اينطوري ميشن.
    _ چرا؟
    _چون احساس مي كنند خيلي كوچك هستند! و چون اين واقعيتيه كه نميشه آنرا تغيير داد. سعي مي كنند در مقابل عظمت دريا سر فرود بيارن و در كنار اين مادر بزرگوار طبيعت بازي كنند. دريا هميشه تاثير آرامش بخشي روي اين دوتا مي گذاره. ببين فقط از روي پاهاشون موج آب رد ميشه ولي اونا احساس مي كنند كه تمام بدنشان در آب فرو ميره و پاك ميشه. احساس سبكي مي كنند و اين سبكي و رهايي را تا مدتي با خودشون دارند و حتي مي تونن بر ديگران هم تاثير بذارند. من هم به اونا ملحق مي شدم اگه شما، سيماي عزيز از درآوردن كفشتون نيم ترسيديد.
    _ من؟ راستش فكر كردم تو دلت نمي خواد پات خيس بشه، والا من عاشق دريا و موجهاي نوازشگرش هستم، هر دو سريع كفشهايمان را درآورديم پايين شلوارهايمان را بالا زديم و دويديم طرف آب. مهران و مهرداد خندان و شاد بطرف ما آمدند و چهار نفري تصميم گرفتيم قلعه شني درست كنيم. سر درست كردن يك قلعه يا دو قلعه كم مانده بود بين اين خواهر و برادرها دعوا بشود. بالاخره من ميانجي شدم و گفتم يك قلعه ولي بزرگ و چند ضلعي كه درست كردن هر ضلع آن را يكي از ما بر عهده بگيرد. سر و صداها خوابيد و همه مشغول شديم. هر كاري مي كردم نمي توانستم ديوارها را طوري بسازم كه فرو نريزد. مهران كه متوجه تلاش بي نتيجه من شده بود به كمكم آمد و در يك چشم بر هم زدن ديوار يكي از اضلاع قلعه شكل گرفت. نيكو صدايش درآمد:
    _ قبول نيست، هركس بايد خودش كار كنه. هي، مهران چرا به سيما كمك كردي؟
    _ فقط گفتم چطوري بايد شنها رو جمع كنه تا ديوار فرو نريزه. حالا تو نمي خواد حسودی کنی خودم دیدم مهرداد داشت به تو کمک می کرد!
    نیکو زبانش را به سمت او از دهانش در آورد و دیگرچیزی نگفت. دو ساعتی مشغول درست کردن قلعه بودیم به کمک مهران قلعه بسیار زیبایی ساخته شد.
    اصلا" دلمان نمی خواست موج آن را با خود ببرد نیکو پیشنهاد کرد به عنوان یادگاری چند عکس با آن بگیریم اول عکس های تکی گرفتیم بعد از یک نفر که داشت از آنجا عبور میکرد خواهش کردیم تا عکس دسته جمعی از ما بگیرد ما طوری نشسته بودیم که قلعه مثل یک گل زیبا وسط ما قرار گرفته بود مهران حتی با صدف و جلبک یک باغ کوچک برای آن درست کرده بود از آنجا که هیچ کس دلش نمی خواست این قلعه به این زودی در دل دریا فرو برود چند تکه چوب پیدا کردیم و یک حصار حفاظتی دورش کشیدیم تا حداقل برای چند ساعت سالم بماند بعد برای آخرین بار به آن نگاه کردیم و به هتل برگشتیم ناهار را خوردیم و بعد از یک ساعت استراحت تصمیم گرفتیم به یکی از شهر های اطراف برویم دیر وقت بود که به هتل برگشتیم قبل از رفتن به اتاق گشتی توی لابی هتل زدم تا شاید سر نخی برای فهمیدن راز آن دختر پیدا کنم روی دیوار یکی از راهرو ها لوحی آویزان بود که رویش نوشته بود این هتل زمانی خانه یکی از خانهای معروف و سرشناس این محل بوده که توسط نوه صاحب خانه فروخته شده و چون بنایی زیبا بوده تصمیم میگیرند از آن به عنوان هتل استفاده کنند معلوم می شود این دختر در خانه خودش گردش می کرده است!
    وقتی تا حدودی خیالم راحت شد به اتاق برگشتم این قدر خسته بودم که فورا" خوابم برد و تا صبح هیچ خوابی ندیدم روز بعد دوباره سری به کنار دریا زدیم اما از قلعه زیبا اثری نبود نمی دانم چرا ولی هر چهار نفر ما فقط به خاطر دیدن آن قلعه می خواستیم دوباره کنار دریا برویم فقط یکی از حصار ها باقی مانده بود و تعدادی از صدفها باقی چیز ها رفته و نشسته بودند توی دل دریا مهرداد سرش را تکان داد و گفت :
    - مثل هر آرزویی اگر مراقبش نباشی پر میزنه و میره!
    - آرزو ؟
    - بله آرزو محرک و مشوق ما آدمها برای پیشرویه شما اگر آرزوی داشتن چیزی و یا رسیدن به هدفی رو نداشته باشی هیچ وقت در اون سمت حرکت نخواهی کرد هیچ وقت تمام نیروی خودت رو متوجه اون نخواهی کرد حالافکر کن یک دفعه یکی بیاد و آرزوی تو رو از تو بگیره اون وقت چی ؟
    - وحشتناکه ! تا به حال به آرزو این طور فکر نکرده بودم
    - سیما زیادی فکرت رو مشغول نکن مهرداد و مهران ضمن این که خیلی خودشون رو آدم های جدی و دور از احساسات رمانتیک نشون میدن ولی او ته ته های قلبشون هر دو شدیدا" رمانتیک هستند
    - باز نیکو شروع کرد حالا به تو نشون میدم کی رمانتیکه!
    با این حرف مهران نیکو که متوجه قصد او شده بود پا به فرار گذاشت و مهران به دنبالش دوید لبخند محبت آمیزی روی لبان مهرداد نشست دلم هری ریخت پایین فکر کردم : (( وای خدای من اگه این طوری به من لبخند بزنه بیهوش خواهم شد )) میدیدم دست خودم نیست افکارم داشت خود بخود در مسیرهای خطرناک سیر میکرد مسیری نا آشنا، تازه، خطرناک و در عین حال زیبا و هیجان انگیز! صدای خنده نیکو مرا به خود آورد مهران نتوانسته بود او را بگیرد و نیکو پیروزمندانه به نزد ما برگشته بود مهران که به سختی نفس می کشید به ما رسید و چند دقیقه روی زمین نشست تا حالش جا بیاید
    - هی پیرمرد دیگه به سرت نزنه من رو بگیری ها !
    - به من میگی پیرمرد ؟ بزار حالم جا بیاد
    - بچه ها بسه ما باید برگردیم تا سر ناهار دیر نکنیم چون پدر گفت زود حرکت می کنیم که شب توی جاده نباشیم
    به هتل برگشتیم وسایلمان را جمع کردیم تا بعد از صرف ناهار همه چیز آماده باشد و دیگر معطل نشویم ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که بعد از تلفن با خانه و اطلاع دادن به خانم جون حرکت کردیم باز مثل دفعه پیش جاهایمان را عوض می کردیم آن قدر مهرداد و مهران خوش صحبت بودند که نفهمیدیم کی به تهران رسیدیم من که در ماشین آن ها بودم قبل از رسیدن به خانه به ماشین خودمان برگشتم بعد از خداحافظی معمولی و تشکر از همگی به خاطر چنین سفر خوبی به طرف خانه راه افتادیم خانم جون با دیدن ما خیلی خوشحال شد دلم واقعا" براش تنگ شده بود او را محکم در آغوش گرفتم و چند بار بوسیدم تا آنجا که می توانستم
    همه چیز را سریع برای او تعریف کردم مخصوصا از قلعه ای که ساختیم برایش گفتم اگر دیروقت نبود همان موقع می رفتم فیلم را می دادم تا عکس ها چاپ شوند. ولی می بایست تا فردا منتظر می ماند . شام مختصری خوردیم و برای خواب اماده شدیم.
    روز بعد اولین کاری که کردم فیلم را بردم یه عکاسی قرار شد عصر بروم عکس ها را تحویسل بگیرم توی خانه خودم را با کارهای متفرقه مشغول کردم. ده روز بیشتر تا باز شدن مدارس باقی نمانده بود و من هنوز کارهایی را که نقشه انجامشان را قبل تعطیلات کشیده بودم انجام نداده بودم. از نقاشی خوشم میلمد و هروقت فرصتی دست می داد توی حیاط چیزی را مدل می کردم و چند ساعتی مشغول کشیدن می شدم . بعضی چیزها خوب در می امد و بعضی ها ان قدر با قیافه ی اصلی خودشان فرق می کرد که نمی شد تشخیص داد اصلش چه بوده
    بالاخره ساعت موعود فرا رسید و برای گرفتن عکسها رفتم. خوشبختانه اماده بودند و همان جا در مغازه یکی یکی انها را تماشا کردم. بعد برای دوری از وسوسه انها را سریع در پاکت گذاشتم و خانه برگشتم . رفتم توی اتاق و با خیالی راحت شروع به تماشای انها کردم. اکثر عکس ها خوب شده بودند. قلعه مثل توریستها بودیم. ولی انچه بیش از هر چیز مرا مبهوت کرده بود شباهت این دو برادر بود. من حتی الان هم نمی تونستم به درستی بگویم کدام یک مهرداد و کدام یک مهران است. همان لبخند همان نگاه همان حالت چهره لباس یک جور باورنکردنی بود که نیکو بتواند انها را از هم تشخیص بدهد. باید او را امتحان کنم توی این جور فکرها بودم که ضربه ای به در خورد و خانم جون وارد اتاق شد مثل کسی که مچش را هنگام کار نادرستی گرفته باشند از جا پریدم و می خواستم عکس ها را با اولین چیزی که به دستم رسید بپوشانم که خانم جون خندید و گفت :
    -ای داد بی موقع امدم؟
    - نه خانم جون من من ...
    - خوب پس نشون بده ببینم اون قلعه ای که این قدر ازش تعریف کردی چه شکلیه.
    به خاطر همین چیزها بود که خانم جون رو این قدر دوست داشتم. همیشه می دانست جه بگوید که من احساس راحتی کنم و دستپاچه نشوم. عکس ها را به او نشان دادم. با دیدن قلعه گفت :
    - حق با توست. خیلی زیباست عین قلعه ی واقعی می مونه
    - من که گفته بودم
    - خب حالا بگو ببینم تو که این چند روز از نزدیک با این دو برادر نشست و برخاست داشتی کدام یک مهرداد و کدام یک مهران است ؟
    - راستش خانم جون قبل از این که شما هم بیایید من هم داشتم درباره ی این موضوع فکر می کردم. نمی دونم چی بگم.
    -یعنی تو نمی تونی انها را تشخیص بدهی ؟
    - نه
    - ای داد بی داد بدها ممکنه مکافات درست بشه.
    - مکافات ؟
    - هیچی همین طوری گفتم. ولی خودمونیما خیلی شبیه هم هستند منم که این قدر از عمرم گذشته نمی تونم انها را از هم تشخیص بدهم.
    هردویمان خندیدیم همین طور داشتیم می خندیدیم که مامان اومد و وقتی خنده ی ما را دید جویای علت شد با دیدن عکس ها و تردیدی که بعد از سوال ما در مورد تشخیص دو برادر از هم در صورتش نقش بست باز به خنده افتادیم. مامان هم خنده اش کرفت . به هر حال ان روز ما خیلی خندیدیم. البته در ان موقع اصلا فکرش را نمی توانستم بکنم که زمانی بادیدن این عکس ها ساعت ها بگریم .
    فصل 3
    روزها یکی پس از دیگری سریع سپری شدند وبالاخره اول مهر فرا رسید و ما مثل هر سال راهی مدرسه شدیم حالا دیگر می دانستیم چه در انتظارمان است نیکو طبق معمول زودتر از من آمده بود و در مدرسه منتظر بود تا به او رسیدم یک کارت خیلی زیبا به من داد
    - این دیگه چیه؟
    - نمی دونم
    - نمی دونی ؟ مگه از طرف تو نیست؟
    - نه
    - یعنی چی نه؟ هیچی نشده باز شوخیت گرفته؟ خودت رو لوس نکن بگو ببینم توش چی نوشتی؟
    - راست میگم نمی دونم آخه خانم خوشکله این کارت من نیست بلکه ...
    - بلکه چی؟
    در همین موقع صدای زنگ شنیده شد و ما وارد ساختمان شدیم نمی خواستیم اولین روز مدرسه سر کلاس دیر کنیم
    سریع کارت را توی کیفم گذاشتم و آن قدر طی روز سرمان شلوغ بود که کلا" آن را از یاد بردم از مدرسه که بیرون آمدم با نیکو خداحافظی کردم و راهی خانه شدم همیشه اولین روز سال تحصیلی خیلی طولانی و سخت می گذشت چند ساعت سر درس نشستن بعد از آزادی سه ماه تابستان واقعا" طاقت فرسا بود
    دیر وقت عصر بود داشتم کتابهایم را از توی کیف بیرون می آوردم که متوجه آن کارت شدم هنوز باورم نمی شد که از طرف نیکو نباشد اگر او نداده و قصد شوخی ندارد پس چه کسی داده و چرا به وسیله او به من رسیده؟روی تخت نشستم و آن را باز کردم.
    (( سیما خانم
    تبریکات من را به مناسبت شروع سال تحصیلی بپذیرید
    امیدوارم از طرح این کارت خوشتان بیاید.
    مهران ))
    مثل کسانی که روح دیده باشند ماتم برده بود به کارت نگاه کردم ولی به آن چه می دیدم باور نداشتم طرح روی آن تصویر زیبای قلعه ساحلی ما در مه بود !
    یادم نیست چند دقیقه شاید هم چند ساعت همان طور نشستم و به آن کارت خیره شدم با صدای مامان که مرا برای شام صدا می کرد به خود آمدم مثل کسانی که در خواب راه می روند با حرکاتی کند کارت را لای یکی از کتاب هایم گذاشتم و رفتم پایین.
    پشت میز غذا نشستم و به پشقاب غذا خیره شدم
    - سیما غذا چی میخوای ؟ سالاد میخوای؟
    - سیما !
    - ها بله ! چی ؟ بله بله
    - باز چی شده ؟ این اواخر حواست درست و حسابی نداری؟ پرسیدم سالاد می خوای؟
    - بله خیلی کم اشتها ندارم
    متوجه شدم مادر و پدر نگاه هایی با هم رد و بدل کردند ولی چیزی نگفتند.
    آرام و بدون عجله مشغول خوردن شدم بعد از شام به آن ها شب بخیر گفتم و به اتاقم برگشتم احتمالا" آن ها وضع مرا به حساب اولین روز سال تحصیلی و هیجانات آن گذاشته بودند و هیچ سوالی نکردند توی اتاق یک بار دیگر کارت را برداشتم و نگاه کردم خیلی زیبا بود ! احساس می شد یک قلعه واقعی است ! این طور که پیداست نقاشی مهران عالی است شاید بد نباشد از او چند جلسه درس نقاشی بگیرم ولی چرا این کارت را فرستاده ؟ چرا مهرداد چیزی ننوشته ؟ خدا به من رحم کند اینطور
    که پیداست به قول خانم جون مکافات درست نشه خوب است! ناگهان دلم خواست که من هم یک خواهر دوقلو می داشتم آنوقت با هم مساوی می شدیم و انتخاب راحتر بود انتخاب؟ انتخاب چه؟ اصلا" چرا؟
    صدای زنگ تلفن رشته افکارم را پاره کرد ساعت حدود نه شب بود مامان از پایین گفت نیکو پشت خط است تلفن توی راهرو را برداشتم
    - سلام چیه؟ باز دچار بیخوابی شدی؟
    - من نه ولی ...
    - پس خداحافظ برو بخواب!
    - هی صبر کن بدجنس قطع نکنیه سوال کوچولو ازت داره
    - داره؟ کی؟
    - مهران
    - مهران ؟ از من ؟ نیکو حالت خوبه ؟
    - آره خوب خوب مهران میپرسه از کارت خوشت اومد؟
    - می خوای بگی این وقت شب برای این تلفن کردی؟ نمی تونستی تا صبح صبر کنی؟
    - من هم همین رو به مهران گفتم ولی اونقدر پشت در اتاقم غر زد که مجبور شدم مزاحم شما خانم محترم بشم حالا زود جواب بده تا من هم برم بخوابم داشتم برای خودم لالایی می خوندم که این پسر خوابم رو آشفته کرد.
    - کارت خیلی قشنگه از طرف من از مهران تشکر کن و بگو لزومی نداشت به زحمت بیفته
    - خدا رو شکر که خوشت اومد این پسر از بعدازظهرتا به حال از نگرانی چند کیلومتر تو اتاق راه رفته حالا دیگه می تونه به پاهاش استراحت بده می بخشی مزاحمت شدم تا فردا خداحافظ
    - مهم نیست شب بخیر
    حالا دیگر حدسهایی که نمی خواستم به آنها فکر کنم کم کم داشت به یقین مبدل می شد دلم نمی خواست نتیجه اش آنی باشد که ممکن بود اتفاق بیفتد به هر زحمتی بود سعی کردم تلفن نیکو کارت مهران و ناآرامی خودم بابت دریافت آن را از سرم بیرون کنم تا چند ساعتی راحت بخوابم ولی میبایست تلاش زیادی به خرج می دادم تا بر همه این افکار پیروز شوم . صبح خسته تر از روز قبل از خواب بیدار شوم یک استکان چای و کمی نان و پنیربه زور خوردم و راهی مدرسه . از همان کلاس اول مدرسه که برای اولین بار با مادر و پدر برای این که سریع تر بزرگ بشوم راهی آنجا شده بودم تا حالا که سال ها از زندگی در آنجا گذشته بود هنوزم آن را مدرسه می نامیدم.جالب اینجا بود که نیکو هم مثلا" نمی گفت دوره متوسطه یا دبیرستان یادم می آید یکبار توی پارک نشسته بودیم که خانم مسنی آمد و کنارمان نشست و طبق معمول بعد از چند دقیقه سر صحبت را باز کرد و پرسید ما کلاس چندم هستیم نیکو به شوخی گفت ما هنوز مدرسه میریم آن خانم که خنده اش گرفت بعد سری تکان داد و گفت معلومه بچه های عاقلی هستید و چونددید ما متوجه منظورش نشدیم در توضیح گفت مدرسه جایی است که شخصیت بچه ها شکل میگیرد بعد از خانه مدرسه است که به بچه ها کمک میکند تا آرام آرام و بی شتاب بزرگ شوند و خیلی چیزی ها یاد بگیرند از معاشرت با دیگران گرفته تا آشنایی با اخلاق و خصوصیات بچه های دیگر دوست یابی و حتی شناخت دشمن البته حالا مدرسه ها با زمان قدیم خیلی فرق دارند و درسهایی که به بچه ها می آموزند کمک بزرگی برای مشخص کردن هدف آینده آنهاست
    در زمان ما مکتب بود و دو سه درس که چیز زیادی به بچه ها نمی آموخت ولی همان هم خیلی در رفتار بچه ها تاثیر می گذاشت.
    حالا که فکر می کنم می بینم واقعا" حق با آن خانم محترم بود اگر الان بخواهم خودم را با آن سالهای اول مدرسه مقایسه کنم باید بگویم که خیلی چیز ها را در همان مدرسه آموخته ام از وقتی هم با نیکو آشنا شدم دچار تغییرات زیادی شدم همین معاشرتها با او باعث شد که خواه نا خواه بعضی از خصوصیات اخلاقی من صیقل یابند و بعضی کاملا" در صندوقخانه خاطرات جا بگیرند فکر می کنم من هم برنیکو تاثیر گذاشته باشم به این دلیل باز مثل همیشه در این سال آخرکیفم را برداشتم تا راهی مدرسه شوم.
    یک ماهی از شروع درسها گذشته بود که یک روز نیکو رو به من گفت :
    - خانم فراموش نکردی که امسال پای کنکوری هستیم ؟
    - نه
    - خب چه کار می خوای بکنی؟ کلاس کنکور میری؟
    - نه
    - چه خوش خیال
    -موضوع خوش خیالی نیست موضوع اینه که این کلاسها چی می تونن به من یاد بدن که خودم نمی تونم یاد بگیرم
    - مگر تو تصمیمت رو راجع به انتخاب رشته گرفتی؟
    - آره بهت که گفتم
    - به من ؟ چه حرفها مگه تا حالا شده تو اسرارت رو با من تقسیم کنی ؟
    - من که هر چی می شه به تو میگم.
    - غیر از این یکی رو
    نیکو آن قدر جدی و با قیافه ای رنجیده حرف میزد که داشت باورم می شد ولی برق خنده ته چشمهایش او را لو داد و هر دو خندیدیم
    - می دونی چیه من هم نمی خوام کلاس برم
    - تو دیگه چرا؟ تو حتما" احتیاج به معلم داری.
    - میخوای مهران و مهرداد کله ام رو بکنند!
    -اوه مگه کلاس کنکور رفتن گناهه؟
    - برای آن ها از این بزرگتر گناه نمیشه آخه آنها هر کدوم خودشون رو یک دانشمند میدونند
    - شوخی نکن برادر های خوبی داری
    - نفهمیدم نفهمیدم چی شد؟ چشمم روشن ! حالا نوبت توست که از اون ها تعریف کنی؟ همین که توی خونه چپ میرم راست میرم هی مامان میگه از این دوتا پسر یاد بگیر ببین درس می خونن کار هنری می کنن و تو ... حالا شما هم به اون ها اضافه شدید اصلا" انتظار نداشتم که تو هم طرف آنها رو بگیری دستت درد نکنه. ای کاش پای من اون روز به جدول خیابون می خورد و تو من رو با مادر بزرگت آشنا میکردی نه این که من بیچاره خودم با دستای خودم برای خودم دشمن بسازم
    - نیکو نیکو حالت خوبه؟ صبحونه چی خوردی؟ تب نداری ؟ چرا داری هذیان میگی ؟ من طرف هیچکس رو نگرفتم فقط یه کلمه گفتم برادر ها خوبی داری همین و بس.
    - همین و بس آخه تو که نمی دونی !
    - چی رو نمی دونم؟
    - نمی دونی که آنها هم مدام تو خونه میگن سیما چه دختر خوبیه.
    نمی توانستم پاسخی بدهم یعنی آنها هم در خانه درباره من صحبت می کردند ؟ چرا؟
    - هی چرا ساکت شدی؟
    -ها ها ؟ حواسم این جا نبود خب دوست عزیزم نیکو خانم ببخشید من دیگه از هیچ کس جلوی شما تعریف نمی کنم تازه تو خودت میدونی که هیچ کس به پای تو نمی رسه نمی دونی تا حالا نفهمیدی که من تو رو مثل یه خواهر دوست دارم؟
    - آها این رو میگن حرف حساب بالاخره نمردیم واین چند کلمه رو از دهان جناب عالی شنیدیم فکر میکردم تا آخر عمر باید صبر کنم تا شما سیما خانم محترم بالاخره حرف دلتون رو بزنید من هم تو رو خیلی دوست دارم درست مثل یه خواهر خوب که با هم دوست هم هستیم ولی مهران و مهرداد از بس از تو می پرسند بعضی وقت ها منو کلافه می کنند باورت نمی شه اگه بگم که هر روز باید گزارش کار های خودم و تو رو به آنها بدم
    - منظورت چیه؟
    - اینکه درسهامون چطور بود ؟ کجا رفتیم ؟ حال شما خوب بوده یا نه ؟ چندبار خندیدی چند بار گریه کردی؟
    - شوخی نکن باز داری سر به سرم میزاری؟
    - به جون تو نه نمی دونم چی به سرشون زده؟ شیطون نکنه تو دعایی خوندی ؟ سحر و جادویی کردی؟
    - دست بردار
    دیدم بهتره موضوع رو عوض کنم این بود که ازش پرسیدم عکس های شمال رو ظاهر کردند
    - بابا دلت خوشه وقتی من میگم تو یک کاری کردی جواب من رو نمی دی فقط یه نگاه به اون عکسا انداختم و بعد همشون غیب شدند.!نصفش پیش مهران و
    قیه اش پیش مهرداد !
    - نمی دونم چی بگم.
    - جواب خوبیه! حالا تو بگو ببینم از عکس ها خوشت اومد ؟ توی چند تا کتاییر از اون ها خیلی قشنگ افتاده بودی!
    - آره عکسها خوب شده بودند مخصوصا عکس قلعه جالب افتاده بود. سر این عکسها من و خانم جون اونقدر خندیدیم که نپرس!
    - یعنی ما را مسخره کردید؟ چشمم روشن!
    - نه بابا داشتم عکسها را نگاه می کردم که خانم جون اومد توی اتاق و بعد از دیدن عکس مهران و مهرداد از من پرسید کدوم یکی مهرانه و کدوم یکی مهرداد
    هی به اونا نگاه کردم و بعد گفتم نمیدونم. خانم جون گفت حق داری. من هم با این سن و سالم نمی توانم آن ها را تشخیص بدهم! همین حرفش باعث شد به خنده بیفتیم که بعد مامان هم با مطلع شدن از ماجرا خنده اش گرفت
    نیکو هم با شنیدن این ماجرا به خنده افتاد. آن روز هم تمام شد ولی حرفهای نیکو تا مدت ها مرا راحت نمی گذاشت. نمی توانستم از توجه برادرهای او نسبت به خودم سر در بیاورم. البته از روی غریزه حدس هایی زدم ولی دلم نمی خواست چیزی میانه ما را بر هم بزند. برای دوستی با نیکو ارزش زیادی قائل بودم
    مهمانیهای هر دو خانواده که ماهی یک بار برگزار می شد هر چه بیشتر باعث نزدیکی ما شده بود. من دیگر در خانه ی آنها معذب نبودم و حتی اتفاق می افتاد که از مدرسه برای انجام بعضی از تکالیف به خانه ی آنها می رفتم و با نیکو به منزل ما می آمد.
    مهران از طریق دوستان خودش برنامه های درسی کنکور را برای ما تهیه کرده بود و من مشغول جمع اوری مطالب لازم برای یادگیری بودم. یک روز که در خانه ی نیکو مشغول خواندن کتابی درباره اصول روانشانی بودم مهران زودتر از معمول به خانه آمد.
    - سلام سیما خانم.
    - سلام خسته نباشید.
    - با دیدم شما خستگی از تن آدم فوری در میره. خوب شد زود اومدم . چه شانسی! شما هنوز اینجائید و تونستم شما رو ببینم.
    - شما لطف دارید. من که همیشه مزاحمم.
    - شما مراحمین! باید فکری بکنیم یا خونه خودمون رو عوض کنیم و بیائیم همسایه شما بشیم یا شما لطف کنید و بیائید روی چشم ما بنشینید!
    - چه حرفها می زنید ! خجالت میدین!
    - نه حقیقت رو میگم ما اونقدر به شما عادت کردیم که ...یعنی هر کسی هم به جای ما بود خیلی زود به چیزهای زیبا عادت می کرد.
    - شما خودتون خوب و مهربون هستید . توی خونه ما هم همیشه تعریف شماست.
    - از من بیشتر تعریف می کنید یا از مهرداد ؟
    - از همه ی شما!
    - دلم می خواست حداقل از من بیشتر از نیکو تعریف می کردید...
    خنده ام گرفت. مهران چنان قیافه ی مظلومانه به خود گرفته بود که نمی توانستم خودم را کنترل کنم و نخندم. چند دقیقه بعد به اتاقش رفت و چند تا کتاب برای من آورد. کتابهایی بودند که هرجا گشتم نتوانسته بودم آنها را پیدا کنم.
    با یددن تعجب من فقط لبخند زیبایی به من تحویل داد که احساس کردم گونه هایم به رنگ صورتی نشست.
    این دو برادر با توجه و محبتها و اصلا با وجود خودشان نمی گذاشتند افکار من راحت باشند و تعادل را حفظ کنم.
    من هم به آنها عادت کرده بودم و حس می کردم کم کم احساس عمیق تری در قلبم دارد جا میگیرد.
    هر وقت آنها را به تنهایی می دیدم.
    معاشرت با آنها برایم راحت تر بود. مجبور نبودم همیشه حواسم را جمع کنم تا آنها را با هم اشتباه نگیرم
    مهران پسر خیلی خوبی بود اما مهرداد جور دیگری بود. نگاهش گرم و زننده و عمیق بود. حالت چشمهایش مثل دریایی بود که نوید خیلی چیزهای خوب و جالب را می داد. تا به حال چندین بار بیشتر جرئت نکرده بودم به چشم های او نگاه کنم. همیشه دست و پایم را گم می کردم. ولی مهران به مظر ساده تر می آمد
    یک روز اواسط زمستان بود که از من و نیکو دعوت کرد برویم دانشکده تا یکی از طرحهایی را که آماده کرده بود ببرد.
    باورم نمی شد کار او باشد.
    اصلا انگار وارد یک دنیای افسانه ای شده بودم.
    هنوز چند نفر داشتند روی آویزهای
    مخصوصی که روی صحنه باید آویخته می شدند کار می کردند. مهران عذرخواهی مرد و به طرف آنها رفت تا توضیحات لازم را به آنها بدهد. در آن لحظه نگاهش مثل نگاه مهرداد دقیق و نافذ و آمرانه بود.من و نیکو مشغول تماشای دکوراسیون سالن بودیم که ناگهان صدای موسیقی بی نهایت زیبایی طنین انداخت.مهران لبخند زنان از ما خواست روی صحنه برویم. همچنان محو شنیدن آهنگ دلنشینی بودم که مثل موج آب خودش را باشکوه درگوشه و کنار فضای سالن جا می داد. وقتی روی صحنه رفتیم مهران پرده ای را کنار زد. مهرداد پشت پیانو نشسته بود تا آن روز نواختن او را نشنیده بودم. به این دلیل آن قدر تعجب کردم که با دهانی باز به او خیره شدم.آهنگی که می زد آنقدر زیبا و اثر گذار بود که حس می کردم دارم در آن غرق میشوم. چشمانم را برای لحظه ای بستم و در عمق وجودم طلب کمک کردم: (( خدای بزرگ، کمکم کن!))
    -مهرداد، سورپریز خوبی برامون تهیه دیدی.
    -حالا کجاش رو دیدی ؟ بکش کنار آقا مهرداد،تا من هنر خودم رونشون بدم.پاشو برای خانمهای محترم صندلب بیار تا همین الان یک کنسرت براشون بدیم.
    مهرداد از پشت پیانو بلند شد تا برای ما صندلی بیاورد. هنوز از رویای شیرین آهنگین چند لحظه پیش بیرون نیامده بودم که مهران با انگشتان سحرآمیزش مرا دوباره به آنجا بازگرداند.چنان استادانه می نواخت که آدم فکر میکرد یک ارکستر کامل باهم دارند مینوازند. بعد از دو آهنگ،مهرداد کنار او نشست و دونفری شروع به نواختن یک قطعه کلاسیک کردند. دلم میخواست ساعتها بنشینم و به نواختن آنها گوش کنم. این دوبرادر موقع نواختن انگار یکی می شدند،چنان هارمونی و هماهنگی در نواختنشان حس می شد که انسان را به تحسین وا می داشت.
    شدیداٌ تحت تاثیر آهنگهای بسیار زیبایی که آنها می نواختند قرار گرفته و به دستان آنها خیره مانده بودم. حس می کردم مهرداد متوجه این دگرگونی روحی من شده است. چند دقیقه بعد آهنگ بنرمی به پایان رسید و نیکو شاد و خنداد برای آنها دست زد و تشویقشان کرد. سرم را انداخته بودم پایین و نمیدانستم چه بگویم و چه عکس العملی از خود نشان بدهم هنوز باورم نمی شد که آنها تا این حد هنرمند باشند. میدانستم کلاس پیانو رفته اند و میروند، ولی اینکه بتوانند به این خوبی بنوازند برایم غیر منتظره بود.
    -سیما خانم،این قدر بد بود که از خجالت سرتون رو پایین انداختید؟!
    -نه،نه،اونقدر خوب و زیبا بود که کلمه ای برای تحسین شما نتونستم پیدا کنم.
    -تازه اول راه هستیم،باید زیاد کار کنیم تا نتیجه دلخواه به دست بیاد مهرداد بهتر از من میزنه، این اواخر او بیشتر تمرین می کنه.
    -من که فرقی بین نواختن شما و مهرداد ندیدم.
    -مهران راست میگه، دستهای مهرداد موقع نواختن خودشون تبدیل به نت و با آهنگ یکی میشن.
    -راستش انتظار چنین کنسرت جالبی رو نداشتم از هردوی شما خیلی ممنونم. من رو با دنیای زیبای دیگری آشنا کردید، البته نه اینکه قبلا موسیقی کلاسیک گوش نکرده باشم،ولی هر چیزی زنده اش مزه دیگر داره.
    -خدا را شکر که نظرت را گفتی والا امشب توی خونه این دوتا پسر لجباز پدرم رو درمی آوردند.
    بعد مهرداد از من خواست با او به کتابخانه بروم تا چند تا کتاب دیگر برای من بگیرد. با نیکو قرار گذاشتیم نزدیک در خروجی دانشکده همدیگر را ببینیم. بندرت اتفاق می افتاد که من با مهرداد تنها بشوم. به همین دلیل وقتی با هم بودیم انگار به دهان قفل زده باشند،حرفم نمی آمد. راستش می ترسیدم چیزی بگویم و او متوجه حال و احوال درونیم شود.حالا دیگر بخوبی می دانستم که روابط ما به آن سادگی که به نظر می رسد نیست. از همان اولین دیدار پایه های چیزی به مراتب محکم تر ریخته شده بود.حالا معلوم نبود خانه را چه کسی تمام خواهد کرد، نمیخواستم نقشی در آن بازی کنم، از اشتباه می ترسیدم. تازه انتخاب بین یکی از آنها مشکل ترین چیزی بود که هر دختری می توانست با آن روبرو شود. مهرداد با وجود شباهت بی نهایت زیادش به مهران، چیزی در نگاهش و بعضی حرکاتش موج می زد که مهران فاقد آن بود.
    -چرا ساکتید؟
    -هنوز تحت تاثیر نواختن شما هستم،هنوز اون آهنگ زیبا توی گوشمه.
    -خوشحالم که خوشتون اومده. اگر خدا بخواد و جور بشه شاید بزودی بتونیم یک پیانو بخریم،متاسفانه خیلی گرونه!
    -امیدوارم جور بشه،حیف که مارو از هنر خودتون محروم کنید.
    -باز که شروع کردید به شما،شما گفتن. مگه مهران از شما قول نگرفت با ما خودمونی تر باشید؟
    -والا سخته،بخصوص که شما،من رو شما خطاب می کنید.
    -ماباید این کار رو بکنیم،چون شما واقعا یک دختر خانم ویژه هستید،ولی برای ما راحت تره اگر شما مثل نیکو ما را تو خطاب کنید.
    فکر اینکه بتوانم آنها را تو خطاب کنم برایم سنگین بود.((تو)) خطاب کردن به معنی نزدیکی زیاده از حد بود که هنوز آمادگی آنرا نداشتم. بدجوری گیر افتاده بودم. برای قلب من تله هایی داشت بافته می شد که خواه و ناخواه حتماٌ توی یکی از آنها گیر می افتادم. ولی توی کدام یکی؟ کنار معرداد احساس دیگری داشتم . کمی احساس ترس،کمی احساس چیزی ناآشنا و مرموز و در عین حال افسون کننده،درست نمی دانم،انرژی ای که از مهرداد حس می شد به من تلنگر می زد تا بیدار شود.ولی من آنرا نادیده می گرفتم. یعنی نمی گذاشتم زیاد به قلبم نفوذ کند.حالا روابط دوستانه خانوادگی بین ما برقرار بود، ولی اگر مرحله دیگری آغاز می شد،آنوقت چه؟ غرق می شدم! فکر کنم حتی با رضایت تمام غرق می شدم! ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.
    -مراهم شریک چیزی که باعث لبخندتان شده می کنید؟
    شنیدن صدای مهرداد آنقدر ناگهانی بود که از خجالت سرخ شدم. احساس کردم او فکر مرا خوانده است.از این رو گفتم:
    -آه،یاد یکی از ماجراهای مدرسه افتادم.
    -فکر نمی کنم ماجرای مدرسه بتواند چنین لبخند زیبا و لطیفی روی لب کسی نمایان کند.احتمالا چیز به مراتب رمانتیک تری بوده.
    -چرا چنین فکری می کنید؟
    -خب می دونین.ما پسرها از لبخند دختر خانمها می فهمیم که قلب آنها آزاده یا گرفتار.بعضی وقتها توی کلاس،یکدفعه نگاه میکنی، می بینی دختر خانمی در عالم خودش فرورفته و مطمئناً با یادآوری خاطره ای خوش که معمولا رمانتیکه چنان لبخندی میزنه که تمام صورتش روشن میشه. آدم دلش نمیاد اون رو از این رویای شیرین بیرون بکشه. لبخند شما هم خیلی شیرین بود.
    -اگر راست می گین از اون چی فهمیدید؟
    -دقیقاٌ هیچی!
    -خدا رو شکر اونقدرها که فکر می کردم تیزبین نیستید. والا داشت شک برم می داشت که نکنه توی کله من بودید.
    خنده دلنشین مهرداد باعث شد چند نفر که جلوتر از ما،در حرکت بودند برگردند و به ما نگاه کنند.دخترها به جای اینکه رو برگدانند و به راه خود ادامه بدهند چند ثانیه همین طور به مهرداد خیره شدند.در همان چند ثانیه،مهرداد بی خیال از توجه آشکار آنها راه می رفت و درباره چیزی حرف می زد که نه می فهمیدم و نه گوش می دادم.تمام حواسم به صدایی بود که در درونم غوغا به پا کرده بود. مرا چه می شد؟ تند و تند شروع کردم دعا خواندن و از خدا کمک خواستن تا دستم رو نشود.یعنی چه؟هرکس حق داشت یا هرکس دلش می خواست حرف بزند،به هرکس دلش می خواست نگاه کند، دو دقیقه،صد دقیقه، اصلا به من چه؟ولی در ان موقع، دلم می خواست چشمان آن دخترها را درآورم!خدای من! یعنی،یعنی... .
    -سیما خانم بازکه رفتید توی دنیای خودتون ما رو اونجا راه نمی دین؟ما اینجا،توی این دنیا خیلی تنها می مونیم،ها؟
    مهرداد با چنان قیافۀ با مزه ای این حرف را زد که بی اختیار لبخند زدم.
    -حالا این شد یک چیز دیگه، یک به یک مساوی!
    -متوجه منظورتون نشدم!
    -شما یکدفعه من رو خنداندید،من هم تونستم شما رو وارد این دنیا شاد کنم.
    خوشحال بودم کنار هم راه می رفتیم و مجبور نبودم به اونگاه کنم. صدایش مرا به این حال می انداخت، اگر نگاه هایمان با هم تلاقی می کرد چه می شد؟
    -رسیدیم،خسته که نشدید؟
    -نه،راهی نبود. خیلی زود رسیدیم.
    -می دونین، هرکی توی دانشگاه میاد از دوری راه گله می کنه.
    -شاید هم صحبت خوبی ندارند که راه به نظرشون طولانی میاد.
    -دارید از من تعریف می کنید؟
    -نخیر،واقعیت رو میگم.
    وارد راهروی کتابخانه شده بودیم. به این دلیل مهرداد جوابی نداد.بعد با هم در کتابخانه دنبال چند کتاب گشتیم که مهرداد قول داده بود برای من بگیرد. بعد از گرفتن کتابها به جای اینکه به سمت راست بچرخیم،مهرداد به سمت چپ چرخید وقتی با نگاه پرسش آمیز من روبرو شد گفت:
    -راستش بندرت شما رو میشه تنها گیر آورد،به این دلیل باید از فرصت استفاده کرد.
    -نیکو منتظره.
    -حاضرم با شما شرط ببندم که زودتر از او سر قرار حاضر خواهید شد.
    -از کجا این قدر مطمئن هستید؟
    -نیکو خواهر منه مهران برادرم.راستی نظر شما درباره مهران چیه؟
    -مثل شما پسر خوبیه.
    -نه منظورم کارشه.
    -آها،زیاد از کار دکور و اینجور چیزها سردر نمیارم. ولی اون چه که دیدم جالب بود.
    -مهران کار و وقت زیادی صرف این رشته می کنه. البته فکر نکنم به درس خوندن در اینجا،اکتفا کنه.می دونین،قصد داره برای استفاده از بورسیه دانشگاه یک طرح جدید ارائه بده،که بعد از یکسال . شاید هم دوسال دیگر بتونه بره خارج.
    -خارج؟اصلا فکر نمیکردم شماها قصد خارج رفتن داشته باشید.
    -چرا همچین فکری کردید؟
    -نمیدونم چه جوری بگم شماها خیلی ایرانی هستید. منظورم اینه که فکر نمی کردم شماها از قبیل جوانهایی باشید که فقط برای پرواز نقشه می کشند.
    -جالبه! می تونم بپرسم چی باعث شده اینطوری فکر کنید؟
    -راستش خودم هم درست نمی تونم بگم یک جور احساسه. همین طور که خودم هم فکر نمی کنم بتونم جای دیگری به غیر از ایران راحت باشم.
    -اگر شرایط شما را مجبور کند، چی؟
    - نمیدونم.
    - فرض کنید همسر شما خارجی باشه.
    - چی؟همسر؟خارجی؟اولا من فعلا به این چیزها فکر نمی کنم،دوما چرا باید خارجی باشه؟من که با خارجیها دوست نیستم.
    - مگه نمیخواین در رشته زبان و ادبیات خارجی ادامه تحصیل بدین؟
    -خب بله، چه ربطی داره؟
    - حتما نتیجه اش این میشه که با یک خارجی هم دوست بشین!
    -دارید سر به سرم می گذارید؟
    - نه،احتمالات را در نظر می گیرم،چون بالاخره شما بعد از تحصیل حتما جایی دست به کار خواهید شد که با خارجیان در ارتباط خواهد بود حداقل برای کسب درآمد بیشتر.
    -فکر نمی کنم. منظورم اینه که اهمیت زیادی به مادیات نمیدم. نه اینکه از زندگی راحت بدم بیاد ولی این جای اصلی را برای من اشغال نمی کنه. دیگه اینکه من از آشنایی با آدمهای روشنفکر و تحصیلکرده حالا از هر فرهنگی که باشند. دوری نمی کنم، ولی.
    - ولی چی؟
    - هیچی.
    -شما که حرفتون رو ناتموم گذاشتید.
    - چیز مهمی نمیخواستم بگم. هنوز هیچ چیز برای خودم مشخص نیست.
    -ناراحت نمی شین اگر من جملۀ شما رو تمام کنم؟
    - مگه می دونین چی می خواستم بگم؟
    -امتحانش که ضرری نداره.
    - نه فکر نمی کنم.
    - اگر حدسم درست باشه، شما می خواستید بگین که اول ترجیح میدم با یک ایرانی تحصیلکرده آشنا بشم. اینطور نیست؟
    سرم را پایین انداختم و از ظرافت رفتار و گفتار مهرداد شگفت زده شدم . این پسر فکر مرا درست خوانده بود . ولی برای اینکه تمام اسرار را فاش نکند با چنین جمله ی ظریفی جواب مرا داد . من جوابی نداشتم بدهم . او نیز که حس کرده بود من پاسخی به او نخواهم داد سکوت اختیار کرد و دیگر چیزی نگفت . چند دقیقه بعد خودمان را کنار در دانشگاه یافتیم . باور کردنی نبود . ولی حرف مهرداد درست از آب درآمد . نیکو هنوز نیامده بود . برگشتم به او نگاه کردم دیدم لبخندی می زند . با نگاهش به من می گفت : « دیدی گفتم ؟ باورت شد ؟ » اگر سرش را به سمت دیگر برنمی گرداند همان طور زل زده بودم به چشمان گیرا و پر سخنش . احساس کردم دارم خفه می شوم ! اصلاً همه ی این چیزها تقصیر هوا بود . امروز زیاده از حد گرم بود . آفتاب زده شده بودم !
    خوشبختانه نیکو نفس نفس زنان به ما رسید و عذرخواهی کرد که دیر کرده است . با مهرداد خداحافظی کردیم و یکبار دیگر به خاطر کتابها از او تشکر کردم . نیکو یکدم حرف می زد و آرام نمی گرفت . معلوم شد رفته بوده تا اطلاعاتی درباره رشته خودش جمع آوری کند . آن قدر شوق زده بود که اصلاً از حرف هایش سر در نمی آوردم . شاید به این خاطر که حواس خودم هم زیاد سر جا نبود . به هر حال تا خانه ، نیکو حرف زد و تعریف کرد . به خانه که رسیدم یکراست رفتم توی اتاقم .
    لباس هایم را عوض کردم و سر و صورتی شستم و یک لیوان آب میوه خنک برداشتم و رفتم توی حیاط .
    روی صندلی کنار حوض آب نشستم و سعی کردم سرم را از هر نوع فکری خالی کنم فقط به این شکل می توانستم بفهمم چه کار باید بکنم . خودم را در صندلی شل کردم و پیش خودم مجسم کردم که الان در کنار ساحل دریا نشسته و پاهایم را به نوازش آب سپرده ام و با هر موجی سبک تر می شوم . هرچند فکر مهرداد ، حرفهایش ، نگاههای سحر امیز سر گیجه آورش ، حرکات پر معنی و مغلوب کننده اش مدام به من حمله می کردند . ولی از تمام نیروی خود استفاده کردم تا اجازه ورود به آنها را به سرم ندهم . کم کم امواج نوازشگر دریا مرا با خود به دنیای آرام آنها بردند و از افکار زمینی رها کردند . نمی دانم چند ساعت به این شکل سپری شد ، ولی وقتی چشمانم را باز کردم ، غروب شده بود و احساس سبکی خوبی می کردم . حداقل برای مدتی توانسته بودم از دست افکاری که تا حدی بیموقع ظاهر شده بودند آزاد شوم .
    وقتی پدر به خانه برگشت شام را خوردیم و من از دانشگاه پیانو نواختن مهران و مهرداد و نظر خودم درباره نواختن آنها برایشان تعریف کردم . بعد هم گفتم حیف است که آنها نمی توانند در خانه تمرین کنند . در این موقع پدر پرسید چرا و من توضیح دادم که قیمت پیانو خیلی گران است و خریداری آن فعلا برایشان مقدور نیست . بعد موضوع کنکور و تصمیم من برای انتخاب رشته مطرح شود . گفتم که تصمیم نهایی ام را گرفته ام و در رشته ادبیات و زبانهای خارجی ادامه تحصیل خواهم داد .
    با این حرف در واقع هم خیال خودم را کاملا راحت کردم و هم خیال انها را که مطمئن شدند رشته تعیین شده و حالا باید برای دستیابی به آن کار کرد . خانم جون قبل از اینکه به اتاق خودش برود پیشانی مرا بوسید و گفت :
    - به این میگن دختر عاقل هرچند مدتی طول کشید ولی حالا که تصمیم خودش رو گرفته دیگر فکر نمی کنم اون رو تغییر بده .
    - نه خانم جون تازه این چیزیه که بهش علاقه دارم .
    - برات دعا می کنم موفق بشی .
    - خیلی ممنون خانم جون .
    خانم جون به اتاقش خودش رفت .
    روزها و هفته ها در پی یکدیگر درگذر بودند و من و نیکو سخت مشغول آماده شدن برای امتحانات اخر سال و البته کنکور مهران و مهرداد از هر فرصتی که پیدا می شد برای کمک به ما استفاده می کردند . بعضی وقت ها آخر هفته مهران به خانه ی ما می آمد تا به من درس نقاشی بدهد . خاطرات خوشی از آن روزها در ذهنم باقی مانده است . مهران در بعضی از کارها و حالاتش ، در نظرم مبدل به مهرداد می شد . آن قدر که برای چند لحظه فکر می کردم مهرداد است دارد برای من توضیح می دهد که بهتر است از چه رنگی برای برجسته کردن اشکال استفاده شود . حتی چند بار کم مانده بود به جای مهران او را مهرداد صدا کنم . خدا را شکر که این طور نشد !
    با تلاش مهران نقاشی من کم کم داشت راه می افتاد که واقعاً از این موضوع خیلی خوشحال بودم . نقاشی یکی از نقاط ضعف من بود نمی توانستم نسبت به این هنر بی تفاوت باشم . و دلم می خواست یک نفر فوت و فن آن را به من یاد بدهد که دوستی با نیکو این آرزوی من را عملی کرده بود . هیچ معلمی نمی توانست بهتر از مهران با دلسوزی محبت و شوخی های بی نهایت با مزه اش کاری کند تا از اشتباهاتم نترسم و آرام آرام استعدادم در این رشته نمایان شود . روزها درگذر بودند و پیوندهای خانوادگی ما محکمتر می شد . اتفاق می افتاد که چند روز در هفته یا مامان نیکو مهمان ما بود و یا مامان من خانه ی آنها می رفت . مامان و پریوش خانم خیلی با هم دوست شده بودند و اکثر کارهایشان را با هم انجام می دادند . اگر لازم بود خرید بروند یا برای مهمانی تهیه ببینند همیشه با هم مشورت می کردند . نزدیک عید بود که هر دو خانواده به جنب و جوش افتادند . می خواستیم عید را در کنار هم باشیم . ولی در کدام خانه ، هنوز تصمیم قطعی نگرفته بودیم . بالاخره قرار شد سال تحویل خانه ی ما باشیم و بعد برای شام برویم خانه ی آنها . در ضمن فردای عید هم روز تولد دو قلو ها بود . خیلی دستپاچه شدم . آخر خریدن هدیه برای پسرها به مراتب سخت تر از دخترهاست . بدون دردسر زیاد همیشه می دانستم چی می خواهم برای نیکو بخرم بعضی وقت ها هم از خودش می پرسیدم و او چیزی را که دلش می خواست و نداشت به من می گفت . البته یواشکی که کسی نشنود . ولی برای این دو پسر انتخاب هدیه خیلی سخت بود . تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم وسایل کار به آنها هدیه بدهم . برای مهران وسایل نقاشی خریدم و برای مهرداد چند کتاب نت که خیلی هم گران از آب درآمد . موقع خرید آنها فکر می کردم حیف که پیانو ندارد و شاید هم انتخاب درستی نباشد و باعث ناراحتی آنها شود . ولی بعد فکر کردم در دانشگاه می توانند تمرین کنند . آن عید یکی از به یادماندنی ترین عیدهای زندگی من شد . هرکس هدیه ی خودش را باز می کرد جیغ و فریاد شادی اش در خانه بلند می شد . همه ی حواسم به مهرداد و مهران بود . هدیه ی انها را جلویشان گذاشتم . حدس زدم که انتظار دریافت هدیه از طرف مرا نداشتند . مهران و مهرداد همزمان دست به طرف بسته های کادویی بردند . انگار یک نفر باشند با حرکاتی یکسان شروع به باز کردن هدایا کردند . برق شاد ی که در چشمان مهران درخشیدند مرا مطمئن کرد که انتخابم درست بوده است . اما چشمان مهرداد حالت عجیبی به خود گرفتند با دیدن کتابهای نت و کتابی که در آخرین لحظه تصمیم گرفتم برایش بخرم حالت صورتش طوری شد که اگر در همان موقع به من نگاه نمی کرد و رضایت عمیق را در چشمانش نمی خواندم تا آخر عمر بر خودم لعنت می فرستادم که چرا اشتباه کردم ! بعد از سال تحویل که حدود چهار بعدظهر بود مامان و پدر مرا مجبور کردند با نیکو و مهران و مهرداد برویم گردش راستش دلم می خواست خانه بمانم ولی مامان ان قدر اصرار کرد که مجبور شدم بروم . هرچند نمی توانستم علت پافشاری مامان را بفهمم . به هر حال از خانه بیرون رفتیم و مدتی در خیابانها اطراف گشت زدیم تا اینکه مهران گفت :
    - خوب بچه ها آنطور که پیداست ما انقدر مزاحم پدر و مادرمون شدیم که روز عیدی دلشون خواسته خلوت کنند . پس برای اینکه ما هم دلی از عزا در بیاوریم بهتره بریم سینما ، جایی .
    - بابا دلت خوشه . سینما چیه ؟ هوای به این خوبی رو می خوای بذاری بری توی یه سالن شلوغ و خفه بنشینی که چه ؟
    - خوب تو بگو کجا بریم ؟
    در این موقع نیکو صدای اعتراضش بلند شد و گفت :
    - نفهمیدم باز این دو تا پسر شدن ارباب ما هیچکس از ما نمی خواد سوال کنه کجا دلمون می خواد بریم ؟
    - اوا ، می بخشید سرکار خانم ، خوب بگین کجا می خواین برین ؟
    - عید دیدنی !
    - عید دیدنی ؟
    - آره عید دیدنی ، اما نه عید دیدنی فک و فامیل که فردا سرمون خراب خواهند شد بلکه ...
    متعجب و حیران چشم دوخته بودم به دهان نیکو که چه خواهد گفت و اصلاً انتظار شنیدن چیزی را که بعد از تاملی کوتاه گفت ، نداشتیم . نه من ، نه مهران و نه مهرداد اصلا نمی توانستیم حدس بزنیم نیکو به عید دیدنی چه کسانی می خواهد برود . نیکو با لحنی جدی و آرام گفت :
    - به عید دیدنی پدربزرگ ها و مادربزرگهایی که تنها هستند . به عید دیدنی بچه های پرورشگاهی .
    راستش پیشنهاد نیکو مثل آب سرد بود که یکباره روی سر ما ریخته باشند . حال ما دگرگون شد ، مطمئن بودم که با این پیشنهاد نیکو ، ما به این فکر افتادیم که تا چند لحظه پیش ، چقدر در دنیای خود غرق بودیم و به هیچ چیز دیگری به غیر از شادی و آرامش خودمان فکر نمی کردیم . عید نوروز عیدی بود که باید برای همه شادی آور باشد . ولی مردم معمولا فقط به دایره بسته فامیل و آشنایان خود توجه می کنند و خیلی ها خارج از این دایره می مانند ، دیگر چه رسد به کسانی که هیچ رشته ای انها را به این دایره وصل نمی کند . مهرداد نگاهی مملو از قدردانی به نیکو انداخت و مهران با حالتی کودکانه دست او را گرفت و گفت :
    - سیما خانم خواهر ما رو می بینید ؟ به این می گن خواهر گل ، می بینید چطوری ما رو به زمین بازگردوند . داشتیم خیلی دور می افتادیم ها ! نه مهرداد ؟
    بعد یکدفعه همه با هم شروع کردیم به حرف زدن . قرار شد اول بریم شیرینی فروشی چند جعبه شیرینی بخریم و بعد برویم خانه سالمندان . نیکو از قبل آدرس یکی از آنها را پیدا کرده بود و زیاد از محله ما دور نبود . پانزده دقیقه بعد آنجا رسیدیم اول دست و پایم را گم کردم ولی وقتی با برخورد دوستانه ی پرستارها و رئیس خانه ی سالمندان روبرو شدیم ترسم ریخت و همراه نیکو وارد سالنی شدیم که خانم ها و آقایان مسنی نشسته بودند و داشتند تلویزیون نگاه می کردند . با ورود ما همه به طرف در برگشتند در نگاه تک تک آنها می شد انتظار دیدن عزیزانشان را خواند . اگر بگویم کم مانده بود اشکم سرازیر شود دروغ نگفته ام . اما کاری که نیکو کرد باعث شد یادم نرود چه روزی است و برای چه به آنجا رفته ایم . مهران و مهرداد سریع جعبه های شیرینی را باز کردند و به انها تعارف کردند . من و نیکو هم هرکدام به نزد مادر بزرگی رفتیم و چند دقیقه ای کنارشان نشستیم و سال نو را به آنها تبریک گفتیم و سعی کردیم کاری کنیم تا آن انتظار تلخ و سرد از صورت آنها محو شود ، نمی دانم نیکو از کجا این همه حرف های جالب ذخیره کرده بود ، ولی آنقدر بامزه آنها را تعریف می کرد که هیچ کس نمی توانست بی تفاوت بماند . بعد از یک ساعت به زور توانستیم خداحافظی کنیم و فقط بعد از اینکه گفتیم قصد داریم سری هم به پرورشگاه بزنیم آنها اجازه ی رفتن ما را دادند . وقتی از خانه ی سالمندان بیرون آمدیم حال و هوای هر یک از ما دگرگون شده بود . شاید خودمان را به جای آن زنان و مردان مسنی می دیدیم که فرزندانشان تنهایشان گذاشته بودند . منظره ای بس ناخوشایند البته نه اینکه جایی که زندگی می کردند بد بود ، نه ، ساختمان بزرگی بود که باغ زیبایی هم داشت . آنها در انجا آزاد و راحت بودند ، و می توانستند هر وقت که می خواهند به خانه ی پسران و یا دختران خود برگردند و یا برای گردش بیرون بروند . ولی انتظار ساکتی که در چهره ی همه ی آنها موج می زد آدم را کلافه می کرد . فقط در چهره ی تعدادی که از نظر جسمی حالشان خوب نبود این نگاه غایب بود . درد جسمانی جای درد روحی را گرفته بود .
    مهران به یادمان آورد که اگر نخواهیم رفتن به خانه را دیر کنیم بهتره بریم سراغ بچه ها به پرورشگاه رفتیم و یکساعتی در آنجا با بچه ها بودیم . دیدن بچه هایی که یا پدر و مادرشان را از دست داده بودند و یا والدینشان از قبول آنها خودداری کرده بودند ، سخت تر از خانه ی سالمندان بود .
    نیکو برای اینکه حال و هوایی تازه کنیم همه ی ما را به خوردن بستنی دعوت کرد و قول داد اگر بچه های خوبی باشیم بهترین بستنی را برایمان بخرد . بستنی آن قدر خوشمزه بود که تصمیم گرفتیم برای بقیه ی اعضای خانه هم بخریم . ساعت حدود هفت عصر بود که به خانه زنگ زدم و گفتم ما داریم بر می گردیم . مامان از من خواسته بود حتماً قبل از حرکت زنگ بزنم . مامان خیلی خوشحال شد و گفت زود به خانه برویم . حتی اگر آن چند لحظه ی نخست ورود به خانه ی نیکو را به یاد می آورم دچار هیجان شدید می شوم و ناخودآگاه لبخند می زنم .
    مامان نیکو در را باز کرد . همگی وارد راهرو شدیم . مهران و مهرداد داشتند می پیچیدند به طرف راه پله که بروند به اتاقهای خودشان سر و صورتی صفا بدهند که آقای بهمنش آنها را صدا کرد . مامان ، پدر و خانم جون آنجا بودند . همه ی ما وارد سالن شدیم و درجا خشکمان زد . قیافه ی مهران و مهرداد واقعاً دیدنی بود . اصلاً نمی توانم بگویم چه جوری بود . تعجب ، حیرت ، ناباوری ، شور و شوق همه ی این چیزها قاطی با هم در چهره شان موج می زد . مهران چند بار دهان باز کرد چیزی بگوید ، اما بهتر دید ساکت بماند . او به پیانو خیره شده بود . من که دیدم دیگر نباید منتظر شد ، گفتم :
    - خدا را شکر که نت ها به درد شما خواهد خورد !
    و همین جمله طلسم را شکست . یکدفعه همه با هم شروع به حرف زدن کردند .
    بعد از فروکش جیغ و داد هیجان انگیز نیکو ، بالاخره معلوم شد که این هدیه دست جمعی دو خانواده به عنوان هدیه تولد و سال نو به مهران و مهرداد است . بعد از آنها خواستم تا پیانو را امتحان کنند.مهران و مهرداد جلوی پیانو ایستاده بودند وبا چنان مهر و محبتی روی آن دست می کشیدند که من داشت حسودیم می شد هنوز آنها تصمیمی نگرفته بودند کدام یک اول پشت پیانو بنشیند که خانم جون گفت :بهتر اول شام بخوریم تا بچه ها حالشون جا بیاد . بعد باید آهنگ دونفری انتخاب کنند که هر دو باهم بزنند.تازه یادشون نره که شاد باشه .
    تمام حواسم به مهرداد و مهران وبود که چطور با خودشون کلنجار میرفتند.
    مهرداد انگار نگاه من را حس کرده باشد سرش را به طرف من برگرداند و گفت :
    درسته .حالا نت ها به کار میان شما خبر داشتید ؟
    نه. من هم به اندازه شما از این هدیه تعجب کردم.
    اگه اینطوره خیالم راحت شد والا داشتم فکر می کردم که بازی جلوی چشمم جریان داشته ومن اون رو ندیدم.
    مگه از دریافت این هدیه خوشحال نیستید ؟
    حالا که به دستش آوردیم ، به خودم خندهام می گیره که تا چند دقیقه پیش چه آرزوی بزرگی بود! خیلی احمقانه است ! حتی داره حرصم می گیره که چرا اصلا به چنین چیزی فکر می کردم.وقتی آرزوهایی هستند که رسیدن به آنها به مراتب سخت تره و رسیدن به اون ها شیرینی ای داره که تا آخر عمر قلب و روح آدم رو شاد می کنه. وقتی داشت جمله آخری را میگفت نگاهش چنان پر احساس بود که بر خود لرزیدم.تصور آنچه در نگاهش حس میشد برایم مشکل بود دلم نمی خواست اشتباه کنم .نمی دانم چرا نمی توانستم این طلسم رو بشکنم . با آن چشمهای زیبایش مرا افسون کرده بود . تا آن لحظه اینطور عمیق به من خیره نشده بود. نمیتوانستم چشم بر گیرم در همان چند لحظه انگارحرفها گفته شد .انگار تمام آن چیزهایی که تا آن موقع برایم حالت گنگ و نامشخصی داشتند شکل واقعی بخود گرفتند. انگار سدی که ساخته بودم داشت خراب میشد. از کجا فهمیده بود؟ یا شاید داشت امتحان میکرد.
    هی شما دو تا چی دارین به هم می گین؟
    با صدای مهران بخود آمدمو گفتم:
    فکر می کنم مهرداد از دریافت این هدیه زیاد خوشش نیامده.
    خوشش نیامده؟هی، مهرداد چیزیت شده ؟زیاد توی آفتاب موندی ؟سیما شاید اشتباه شنیدید ؟ داشتن پیانو آرزوی بچگی ،نوجوانی،جوانی وپیری ما بوده !
    بی اختیار خندهام گرفت .مهرداد هم خندید.
    هی پیرمرد ،خودت رو زیاد ناراحت نکن.برو دستی به سر و صورتت بزن تا بعد از شام یک کنسرت حسابی بدیم .
    آها مثل این که حالش جا اومد.بهتر که با هم بریم که تو یک دفعه هوس نکنی تنهایی پشت پیانو بشینی .
    لبخند زنان به آشپزخانه رفتم.چند دقیقه بعد همه پشت میز شام جمع بودیم . آن قدر صحبتهای جالب و خندهدار زیاد بود که شام خوردن ما دو ساعتی طول کشید .
    بعد همه در سال جمع شدیم تا به کنسرت مسیقی مهران و مهرداد گوش کنیم.
    همانطور که خانم جون خواسته بود. آنها اول یک آهنگ شاد نواختند و بعد به نواختن آهنگهای زیبای دیگر پرداختند.مهرداد این به اصطلاح کنسرت را با آهنگ بی نهایت زیبا ، آرام و عاشقانه ای به اتمام رساند که تا چند لحظه بعد از پایان آن ، هیچ کش دلش نمی خواست سکوت زیبایی را که نت ها هنوز در آن در رقص بودند بشکند. اگر دیر وقت نبود از این دوبرادر میخواستیم تا صبح برایمان بنوازند . خانم جون احساس خستگی می کرد پیشنهاد کرد تا او را به خانه برسانیم و برگردیم و ما نیز تصمیم گرفتیم با خانم جون به خانه برویم . مهران و مهرداد هیلی صمیمانه وگرم از پدر و مامان به خاطر این هدیه تشکر کردند . نیکو مامان رو در آغوش گرفت و بوسید. من هم با مامان وپدر نیکو خداحافظی کردم .ولی جرات نمی کردم به مهرداد نگاه کنم . مهران پیشدستی کرد و به پدرم گفت اجازه بدهید یک تشکر گرم از سیما خانم بکنم. پدر گفت :بفرمایید.مهران گفت :
    سیما خانم گرم گرم از شما تشکر می کنم !
    هاج و واج به او نگاه میکردم که مهرداد لبخند زنان جلو آمد و گفت حالا نوبت من است. او قاب عکس بی نهایت کوچک و مینیاتوری را توی دستم گذاشت وبا آن صدای گیرایش آهسته گفت : بخاطر همه چیز متشکرم .در آن چند لحظه کوتاه که
    ناخوداگاه دستم به دستش خورد دلم میخواست همه ی ساعتها خراب میشدند زمان میایستاد و دست من در دستش میماند با تماس دست گرم او گویی جریان برقی از بدنم گذرانده باشند احساس گرمای شدید کردم جوابی نداشتم به او بدهم حدس میزدم از لرزش خفیف دستم متوجه همه چیز شده است سرش را اهسته تکان داد و کنار رفت
    چند دقیقه بعد به طرف خانه در حرکت بودیم همه با هم حرف میزدند و از مهمانی و مهمان نوازی انها نوازندگی مهران و مهرداد تعریف میکردند خانوم جون متوجه سکوت من شد و پرسید
    -سیما جون چرا ساکتی؟
    -دارم به حرفهای شما گوش میدم
    -خسته شدی؟
    -یکم سرم درد میکنه
    -استراحت میکنی خوب میشه حتی میتونی فردا تا ساعت ده صبح بخوابی
    این حرف خانم جون بی اختیار باعث شد لبخند بزنم اخر خانم جون که از طرفداران پرو پا قرص سحر خیزی بود و هر وقت پیش ما بود همه میبایسا صبح زود از خواب بیدار میشدند در عوض حق داشتند بعد از ظهر یکی دو ساعتی استراحت کنند معلوم بود نقض این مقررات دلیل دارد که من نمیخواستم از ان اگاه شوم حس میکردم خانم جون بویی برده و سعی میکنم به این شکل به من فرصت بدهد افکارم را جمع و جور کنم ولی جمع و جور کردن افکار من هیچ وقت کار ساده ای نبوده که من بتوانم این کار را تا ساعت ده صبح به اتمام برسانم احساسی که امشب از نگاه مهرداد به من دست داد هرچه را که بافته بودم پنبه کرده بود به خودم قبولانده بودن که برادران نیکو فقط دوستان خوب خانواندگی هستند و احساساتم نسبت به انها فراتر از ان نمیرود اما بتدریج برایم روشن میشد که وضع من بدتر از ان است که تصورش را میکردم
    شب سختی را گذراندم ولی تا صبح توانستم حداقل یک تصمیم عاقلانه بگیرم و ان اینکه تا قبولی کنکور هر گونه فکری از این نوع را از سرم بیرون کنم روزهای عید به دید و بازدید های معمولی سپری شدند چند بار هم با نیکو به گردش و پارک رفتیم تعطیلات به اتمام رسید و ما دوباره مشغول درس شدیم و زمانی به خود امدیم که دیپلم را گرفته بودیم باید برا کنکور اماده میشدیم خوشبختانه انقدر درس و کار زیاد بود که رفت و امد ما به خانه ی یکدیگر خیلی کمتر شده بود البته مامان نیکو و مامان من همیشه با هم در ارتباط بودند و اغلب با هم خرید میرفتند بالاخره زمان برگزاری کنکور فرا رسید و من و نیکو در این مسابقه سخت شرکت کردیم تنصور عکس العمل اعضای خانواده در صورت قبول نشدن من اسان بود بویژه اگر نیکو قبول میشد و من نمیشدم و یا اگر وع بر عکس بود هر چند مامان و پدر همیشه میگفتند که سال دیگر در کنکور شرکت خواهم کرد به این وسیله مرا دلداری میدادند ولی میدانستم که با داشتن یک فرزند انتظارات زیادی از من طلب میکنند که عملی نشدن انها باعث رنجش مامان و پدر میشود من و نیکو در روزهایی که منتظراعلام نتایج کنکور بودیم تقریبا هر روز با هم بودیم ما درد دل همدیگر را خیلی خوب میفهمیدیم مهران و مهرداد هم گاهی موقع رفتن کوه ما را همراهی میکردن و با صحبتهای شیرین خود سعی میکردند از حالت تشنج ما بکاهند انها خودشان سه سال پیش این مرحله را از سر گذرانده بودند و خیلی خوب حال و وضع ما را درک میکردند مهران بعد از اتمام امتحانات دانشگاه دوباره درس نقاشی را شروع کرد تا حداقا کمی از اضطراب من بکاهد برای یادگیری راز و رمز ان نیاز به تمرکز حواس بود که کمک خوبی برای من بود مهران با جوکهای شیرین و تعریف های بامزه از دانشکده و لطافت و ظرافت خاصی که در کار از خودش نشان میداد واقعا باعث ارامش من میشد وقتی مشغول تهیه رنگها و تمام حواسش جمع کارش بود به او دقیق میشدم و باز از شباهت این دو برادر به هم تعجب میکردم خیلی لم میخواست بفهمم این دو برادر درباره هم چهه فکر میکنند
    -سیما مرا هم در این رویایی که باعث چنین لبخندی شده شریک میکنی؟
    -رویا؟
    -خب شاید هم یک فکر زیبا و یا ارزو به هر حال هرچی اسمش را بگذاریم باید خیلی جالب باشد که باعث شده تو لبخند بزنی اگه دستم تند بود حتما تابلوی بسیار نابی از اب در می امد
    -مهران اگر بگم قول میدی به من نخندی؟
    -یعنی واقعا می خواهی یکی علت اون لبخند آسمونی چی بوده؟
    -آره چون جوابش برای خودم هم جالبه
    -جوابش رو از من می خواهی بشنوی؟
    -آره البته اگه بخواهی جواب بدی.
    -بنده حاضر به خدمت گوش به فرمان شما!
    -داشتم فکر می کردم تو و مهرداد درباره هم چی فگر می کنید.می کنم مهرداد چون یکی دو دقیقه از من زودتر به دنیا آمده فکر می کنه خیلی از من بزرگتره و او هم حتما فکر می کنه این دو دقیقه اختلاف سن من رو خیلی ازش کوچکتر می کنه به این دلیل کثل هر برادر بزرگتری همیشه از من مواظبت می کنه . من رو خیلی دوست داره.
    -باز شوخی می کنی؟
    - نه بخدا راستش رو می گم. نمی دونم تا چه حد ما رو شناختی ولی مهرداد و من با اینکه دوقلو هستیم هر چه ستگیری و اخمویی و مسئولیت کارهای سخته او برای خودش برداشته و من بی خیال و کم کاری و شور و شادی را برای خودم جمع کردم .آخه می دونی درسته که ما به هم خیلی شبیهیم ولی فرق زیادی با هم داریم. مثلا اگر من از چیزی خوشم بیاد زود ابراز اخساسات می کنم ولی مهرداد ساکت می شینه و توی خودش فرو می ره و از این جور کارها.مثلا من از لبخند شما خوشم اومدو این رو به شما گفتم.نکنه هنوز نگفتم؟!خب الان می گم شما لبخند بی نهایت زیبایی دارید!حالا اگر الان به جای من مهرداد روبروی شما نشسته بود هیچی نمی گفتفقط ساکت ذل می زد به شما .دیگه اینکه اگر زمانی بفهمم که بدون درس دادن نقاشی به شما نمی تونم نفس بکشم خیلی سریع این رو به شما خواهم گفت و یا مادرم را می فرستم خونه تون .ولی مطمئن باشید مهرداد همچین کاری نخواهد کرد.
    -باز شوخی می کنید!به هر حال از این جواب شما خیلی ممنونم.
    -خواهش می کنم .قابل شما رو نداره همیشه در خدمت حاضرم!
    درس آن روز ما به اتمام رسید و مهران رفت.ولی حرفهایش دوباره یایه افکار مرا متزلزل کرد .خدای من نکنه....!
    من و نیکو صبح زود روز اعلام نتایج از خانه زدیم بیرون و رفتیم کرج منزل یکی از دوستان نیکو .به هیچ وجه نمی توانستیم در خانه بنشینیم تا دکه های روزنامه فروشی باز شوند و روزنامه ای بخریم اسامی را جستجو کنیم.دوست نیکو می دانست برای چه آنجا می رویم.به این دلیل آن روز ورود روزنامه به خانه را ممنوع کرده بود.آنها باغ بی نهایت زیبا و استخر بزرگی داشتند که برای خانمهای خانه فرق شده بود و من و نیکو تا ظهر شنا کردیم و در سایه درختان باغ تنگهای شربت آبلیمو را پشت سر هم نوشیدیم.ساعت یک برای ناهار آماده می شدیم که زنگ در بصدا در آمد چند لحظه بعد هاله ما را صدا کرد و گفت دو نفر سراغ ما رو می گیرند.من و نیکو به هم نگاه کردیم.نگاهی پرسش آمیز نه من آدرس آنجا را به کسی داده بودم و نه نیکو.هر دو وارد راهرو شدیم و از آنچه دیدیم آن قدر تعجب کردیم که دهانمان ا تعجب باز ماند.مهرداد ومهران هر کدام یک دسته گل یک دسته گل زیبا در دست به انتظار ما ایستاده بودند.قبل از اینکه بفهمم چه خبر است .مهرداد دسته گل را به من داد و با برقی در چشمان زیبایش ولبخندی که از دیدنش دلم فرو ریخت گفت:
    -سیما خانم تبریک!
    مهران هم در این فاصله دسته گل را به نیکو داده و به او تبریک گفته بود .من و نیکو که هنوز حالی مان نشده بود مات و متحیر به هم نگاه می کردیم. که هاله با یک ظرف شیرینی به جمع ما پیوست و گفت:
    -زود باشید تا یخ نکرده از این شیرینیهای خبر داغ قبولی سیما و نیکو بخورید!
    همین کافی بود تا جیغ نیکو درآید و خودش را به آفوش مهرداد و مهران بیندازد و توی سالن با هم به رقص در ایند.چند بار این دختر داد زد :قبول شدیم قبول شدیم .بماند من که هنوز بورم نشده بود .همان جا وسط راهرو ایستاده بودم و نمی دانستم چه کار کنم فقط گفتم باید به خانه خبر بدیم که همه را به خنده انداخت.بعد از اینکه متوجه شدم حرف احمقانه ای زده ام خودم هم خندیدم مهرداد به من نزدیک شد و گفت:
    -نمی دانی امروز صبح که اسمت رو توی روزنامه دیدم چقدر خوشحال شدم.
    باید در تهران بودی و می دیدی مامان اینا چه کار می کنند.خانم جون و آذر خانم همین طور اشک شادی می ریختند.مامان ماه هم دست کمی از آنها نداشت.من و مهران تصمیم گرفتیم سریع خودمون رو برسونیم اینجا و این خبر را به شما بدیم.باورکن حتی فبر قبولی خودمون این قدر همه رو شاد نکرده بود که خبر قبولی شما .اما امیدوارم رفتن به دانشگاه باعث نشه که تو رو کمتر ببینیم.دیدن تو برای همگی ما عادت شده.
    چه می توانستم بگویم حرفهای مهرداد آتش زیر خاکستر را با شدت بیشتری روشن می کرد.دیدنش شنیدن صدایش ونگاههای پرمهرش در دل من طوفان به پا می کرد.مهران خودش را از میان دستهای نیکو بیرون کشید و به دست من داد:
    -سیما من می خواستم این دسته گل رو به تو بدم ولی نفهمیدم چی شد مهرداد زرنگی کرد اینجا دیگه نتونستم فکرشو بخونم.
    -هی دسته گل من رو بده!
    -نیکو خانم من که به تو تبریک گفتم حالا لطفا برو یک زنگی به مامان بزن تا من با خیال راحت به شسما تبریک بگم.سیما بیا بریم توی باغ هوای اینجا زیاد الکتریسیته داره می ترسم برق من رو بگیره.مهرداد تو هم برو به خونه سیما زنگ بزن و بگو که حال سیما خوبه ومهران رفته کل کلوزبون براش ئرست کنه.
    همه از حرفهای مهران به خنده افتادند.مهرداد نگاهی به من انداخت .انگار می خواست به این وسیله اجازه رفتن من با مهران را بدهد.وقتی وارد باغ شدیم مهران گفت:
    -صبح زود هنوز همه خواب بودند که من کنار دکه روزنامه فروشی منتظر ایستاده بودم تا روزنامه ها اومدن همونجا توی خیابون خودم نگاهی به اسامی قبول شده ها انداختم وو قتی مطمئن شدم که هر دوی شما قبول شدید قدمی توی خیابون زدم تا بر شادی عمیق خودم غلبه کنم و خونسرد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بیام خونه.به خونه که رسیدیم همه بیدار بودند مهرداد تا روزنامه رو دید پرید جلو که اون رو بگیره ولی وسط راه مکث کرد.نگاهی به من انداخت و ناقلا همه چیز دستگیرش شد.اشکال دوقلو بودن اینه دیگه ما خیلی خوب از حال و احوال همدیگه باخبریم.به این دلیل روزنامه را داد دست مامان با هیجان شروع به خواندن اسامی کرد ویکدفعه صدای شادی و خنده اش اتاق را پر کرد.پدر هم خیلی خوشحال شد و سریع رفت سراغ تلفن تا به خانه شما زنگ بزند.به هر حال حیف از اون نون سنگک داغی شد که خرریده بودم.چون هیچ کس صبحانه نخورد.قبولی تو نیکو اشتهای همه را کور کرد!من و مهرداد تصمیم گرفتیم این خبر را خودمان به شما دو تا بدیم.هر چند علت اصلی آمدن من این بود که دلم تنگ شده بود.یک دفعه فکر نکنی بخاطر تو یا نیکو بوده که اومدم اینجا نه برای دیدن کرج دختها هوا و کوه و رودخانه زیبایش بوده که این زحمت رو به خودم دادم!
    -توخیلی مهربونی نمی دونم چطوری از تو و مهرداد تشکر کنم هنوز باورم نمیشه که قبول شدم!نیکو حرفش جداستبا داشتن دو تا برادر به خوبی شما نمی تونست قبول نشه.تازه استعداد خوبی هم داره به هر حال از اینکه این همه به من لطف دارید خیلی ازتون ممنونم در مورد دلبستگی من ونیکو چند ساعت بیشتر نبود که از شماها جدا شدهبودیم به این دلیل.
    -یعنی می خوای بگی دلت برای ما و به خصوص برای من تنگ نشده بود؟
    -خودتون نگذاشتید تنگ بشه!
    -واه که چه سنگدلین1
    -مهران به کی میگی سنگدل؟
    -ببین مهرداد بیا ببین که این قدر ازش تعریف می کنی چی داره میگه!
    مهرداد نگاهی پر از مهر و تحسین به من انداخت و گفت:
    -هر چی بگی سیما نمی تونه باشه.
    -سنگدل نیست؟میگه اصلا دلش برای من تنگ نشده بود.
    -خب راست میگه آخه تو هر جا میری آن قدر سرو صدا راه می اندازی و به زور می خواهی ازت تعریف وتمجید کنند که آدم خواه ناخواه مجبوره یم جوری جواب تو رو بده.
    -یعنی من رو بنشونه سرجام!
    -اصلا چنین قصدی نداشتم شما شوخی کردین من هم جواب دادم.
    -می بینی مهرداد همه اش تقصیر توست که این چیزها رو به سیما یاد دادی.
    حالا حرف جدی هم بزنم،سیما خانم فکر می کنه شوخیه.
    -هی بچه ها ناهار حاضره،هاله میگه اگر تا یک دقیقه دیگه همه دور میز نباشند،به هیچکس ناهار نمیده.
    بدین ترتیب خبر قبولی دانشگاه به ما رسانده شد.هم خبر خیلی خوبی بود و هم پیام آوران این خبر کسانی بودند که برای من خیلی عزیز بودند.مهرداد و مهران همان روز به تهران برگشتند ولی من و نیکو دو روز دیگر در آنجا ماندیم که برای من به فکر کردن درباره آینده گذشت.آینده ای که با این دو برادر در ارتباط بود.آینده ای که مطمئن بودم این دو برادر در آن نقش بازی خواهند کرد.پیش خودم مجسم می کردم اگر یکدفعه پدرومادر آنها به خواستگاری بیایند،من چه بگویم از علاقه خودم نسبت به مهرداد که حالا دیگر نمی توانستم آن را نادیده بگیرم،مطمئن بودم حتی بیش از مطمئن،احساس می کردم واقعا عاشق شده ام،از مهران هم خوشم می آمد،ولی مطمئن بودم که علاقه ام نسبت به او با مهرداد فرق داره،او را یک دوست خوب،کسی که باهاش راحت بودم بهش اعتماد داشتم و ازش خوشم می آمد،می دانستم مهرداد با یک نگاه تمام وجودم را دگرگون می کرد.از خدا می خواستم مرا در مقابل انتخاب سخت قرار ندهد.از خدا می خواستم مهرداد پیشقدم بشود،از خدا می خواستم طوری نشود که من باعث شکاف بین این دو برادر بشوم.وقتی هر دوی آنها شاد بودند و جوک می گفتند و سر به سر همدیگر یا نیکو و من می گذاشتند،هیچجوره نمی شد آنها را از هم تمیز داد.دهها بار اتفاق افتاده بود که من مهرداد را با مهران عوضی گرفته بودم که همین باعث خنده آنها شده بود.فقط وقتی جدی بودند می توانستم مهرداد را از مهران تشخیص بدهم.برگشتن ما به تهران با یک مهمانی هودمانی برگزار شد.خانم جون قبل از اینکه مهمانان بیایند از من خواست به اتاقش بروم.وقتی مرا دید پیشانی ام را بوسید و گردنبند زیبایی به من هدیه داد.
    -سیما جون،این گردنبند سالهاست که در خانواده ما به نوه های دختر هدیه میشه.الان بهترین فرصته که این رو به تو بدهم.تو وارد یک مرحله جدید از زندگی خودت میشی که ضمن احتیاط باید ازش لذت ببری.از این گردنبند خوب نگهداری کن و اون رو به نوه خودت هدیه کن ادامه تحصیلت رو به راه شد ولی حالا باید به فکر زندگی آینده خودت هم باشی.حالا جوونهای زیادی سراغت خواهند آمد،باید خوب حواست رو جمع کنی که چه کار می خواهی بکنی.
    -خانم جون،اول باید درسم رو تمام کنم.فعلا مهم درسه.
    -می دانم،ولی خب،نباید چشمهایت رو ببندی.باید حواست رو جمع کنی تا انتخابت درست باشد.به نظرم اگه نیکو فقط یک برادر داشت،موضوع حل بود ولی حالا که اونا دوتا دوقلو و این قدر هم به هم نزدیکند.نمیشه درست تصمیم گرفت.
    -خانم جون،چه حرفها می زنید،مهرداد و مهران برای من مثل دو نفر دوست خوب هستند.
    -همین؟من که باور نمی کنم.عزیز دلم،موهای من همین طوری که سفید نشدند،من اگه از سیاست و اقتصاد و این جور چیزها سر در نیارم،از احساسات زیبای انسانی خوب سر در مارم.کاملا مشخصه که مهرداد و مهران نسبت به تو بی تفاوت نیستند.
    -خانم جون.
    -حقیقته که باید در نظر گرفته بشه،پسرای خیلی خوبی هستند که من شخصا اگر دختر دیگری داشتم حتما چنین پسرهایی رو به عنوان داماد آینده انتخاب می کردم.خانواده دار هم که هستند دیگه چی از این بهتر؟ولی اشکال اینه که اونا دو نفر هستند و تو یکی. اصلا دلم نمی خواد دل اونا بشکنه.حتی دل یکی شون.
    خانم جون،درست داشت همان چیزهایی را می گفت که من دو روز تمام در کرج به آنها فکر کرده بودم.باید به هر ترتیبی شده خودم را کنار بکشم.یکماه بیشتر تا شروع درسها باقی نمانده بود،در دانشکده می شد یکی ا پیدا کرد و با او دوست شد و به آنها فهماند که من آزاد نیستم.از این فکر دلم به غوغا می نشست.کار خیلی سختی بود.آخر دوست داشتن،لباس و کفش و هزار وسیله دیگر نبود که بشود راحت کنارش گذاشت.حالا اگر آنها پسرهای بدی بودند یک چیز،خانواده آنها به ما نمی خورد،یک چیز دیگر.ولی همه چیز این قدر جور بود که حیف بود از دست بروند.در اینجا یکی باید فدا می شد.یا من،یا یکی از آنها.وجدانم اجازه نمی داد باعث ناراحتی آنها بشوم.یک معادله غیر قابل حل پیش آمده بود.
    خدا را شکر که فرصت نشد،خانم جون از احساسم نسبت به آنها سوال کند.
    صدای زنگ در شنیده شد و من از اتقا خارج شدم مهمانها یکی بعد از دیگری امدند و همه با هم اشنا شدند مهرداد و مهران مثل همیشه شک و جذاب کنار هم ایستاده بودند و با نیکو و دختر عمه های من حرف میزدند من کنار خانم جون نشسته بودم و در دل دعا میکردم که حداقل یکی از اینها از دختر عمه های خوشگل من خوششان بیاید در این موقع انگار فکر مرا خوانده باشند یکدفعه هردو به من نگاه کردند و سرشان را ارام تکان دادند گویا میخواستند به من بگویند:دعاهای تو فایده ندارند"
    مهمانی خوب برگزار شد تبریکات قبول و ارزوهای موفقیت در کار و زندگی که دیگر یک چیز استاندارد در چنین مجالسی بودند نیز ارائه و پذیرفته شدند
    روزهای شهریوی خیلی سریع گذشتند و درسها شروع شدند ماهها در گذر روابط ما در همان سطح باقی ماند ه بود هنوز نتوانسته بودم کسی را پیدا کنم چون هر بار که پسری از کلاس خودم یا کلاسهای بالاتر طرح اشنایی میریخت قیافه ی مهرداد جلوی نظرم مجسم میشد و نمیتوانستم جواب دوستی او را ان طور که باید بدهم حتی دوست شدن ساده هم برایم مشکل شده بود انگار همه از نظرم افتاده بودند فقط با مهرداد و مهران و نیکو راحت بودم از اینرو وضع بهتر نشده بود که هیچ بدتر هم شده بود خیلی دلم میخواست خانم جون پیش ما بود تا میتوانستم با او درد دل کنم همین طور بلاتکلیف یکسال دیگر گذشت
    ماهها بود که سال دوم دانشگاه اغاز شده بود اواخر بهمن ماه بود که با خواهش و تمنای زیاد از خانم جان خواستیم عید امسال را با ما بگذراند خانم جون وقتی به تهران امد از ما پرسی د امسال چه سورپریزی اماده کرده ایم؟هنوز خاطره ی عید دو سال پیش زنده بود از دیدن خانم جون و از اینکه چند ماهی یک دوست خوب در کنارم خواهد بود احساس ارامش میکردم و خوشحال بودم
    اواخر اسفند داشتم اتاقم را تر و تمیز میکردم که صدای زنگ در شنیده شد تا من از پله ها پایین بروم مادر در را باز کرده بود صحنه ی جلوی در مرا در جا خشکانید مامان نیکو مثل مثل ابر بهاری گریه میکرد و مامان نیز از دیدن دوست عزیزش در چنین حال و روزی به گریه افتاده بود انگار که مرا میخکوب کرده باشند همان جا روی پله ها خشکم زده از ترس افتادن نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم خدای بزرگ به مهرداد چیزی نشده باشد خدایا رحم کن نیکو مهران قلبم داشت از قفسه سینه ام جدا میشد از همان جا صدای صحبت پریوش خانمم با مامانم را شنیدم مامان نیکو داشت تعریف میکد که دیروز چطور مهران را از دانشکده به بیمارستان بوده بودند موقع کار یکدفعه بیهوش میشود سراغ مهرداد میفرستند و سریع امبولانس به بیمارستان میرود
    -تموم شب همگی بالای سرش بودیم هنوز بهوش نیومده نمیدونیم چی شده اومدم از شما بپسرم دکتر خوبی سراغ دارید که اشنا باشه و بشه او را خبر کرد
    مامان از جا پرید و به برادرش زنگ زد که برادر خانمش دکتر خیلی خوبی بود وقتی موضوع را توضیح داد قرار شد یکساعته خودش را به بیمارستان برساند مامان و پریوش خانم فورا به بیمارستان رفتند با صدای خانم جون سرم را بلند کردم نمیدانستم چه مدت بود که اشکهایم روان شده بودند مهران بیهوش ؟غیر ممکن بود!مگر چنین چیزی ممکنه؟خدایا کمک کن مهران ان پسر خندان و شوخ روی تخت بیمارستان بیهوش افتاده؟مهران نیمه تن مهرداد بیمارستانه؟اگر خانم جون به موقع مرا نگرفته بود از همان بالای پله های نقش زمین میشدم خانم جون مرا به اتاقم برد و شربت قندی برایم اورد و کنارم نشست حرفی برای گفتن نبود یعنی نیازی به گفتن نبود دلم نمیخواست سورپریز امسال اینطوری باشد تا وقت برگشتن مامان از بیمارستان صد بار مردم و زنده شدم دستم پی هیچ کاری نمیرفت اصلا حال و حوصله ی انجام هیچ کاری را نداشتم
    بعد از امدن مامان معلوم شد که عکسبرداری و ازمایشهای دیگر یک نوع بیماری قلبی را نشان داده اند فعلا تت معالجه قرار داشت تا بعد از چند روز عکسهای جدید گرفته شوند و پزشکان مشخص تر بتوانند بگیوند که ایا نیازی به عمل جراحی هست یا نه همین موضع والدین مهران را به این فکر انداخته بود که مهرداد نیز ممکن است چنین بیماری داشته باشد و خواسته بودند که سریعا تحت مراقبت پزشکی قرار بگیرد یا حداقل ازمایشات ضروری انجام شوند تا مشخص شود ایا او نیز به چنین بیماری مبتلاست یا نه
    چند روز بعدی در حالت انتظار بسیار وحشتناکی سپری شد داشتم دیوانه میشدم خدا را شکر که تعطیلات قبل از امتحانات بود نیکو سعی میکرد ناراحتی و
    نگرانی خودش را نشان ندهد. اما بی فایده بود. تا به هم می رسیدیم قیافه هایمان چنان توی هم می رفت و بغض راه گلویمان را می گرفت که بیا و ببین!