نارسیست که نبود من هیچ عشقی توش به دوران بچه گی ندیدم شایدم حس نگرفتم چون طولانی بود چشمی و کلی خوندمشون ولی چون به لحاظ روانشناسی برا من جالب بود خوشم اومد...اون شخصیت خودت بودی یا خلق ادبی بود؟اینو بگو تا بگم چه شخصیتی داشت...
نارسیسیستیک بودن یعنی کسی خودش رو مرکز جهان بدونه و احساس مهم بودن بکنه، که البته این حالت توی یه دوره ای از نوزادی و کودکی وجود داره و به خاطر همین گاهی با علاقه به کودکی اشتباه گرفته میشه.
من توی اون متن از نگاه اول شخص نوشتم و یه بخشی از خودم رو جدا کردم و از نگاه سوم شخص در موردش نوشتم. در واقع نگاه من به اون بخش خودم ایده آل گرا بوده. دلیل این ایده آل گرایی نوعی تجلیل از خودم بوده که دلیل اون هم احساس مهم بودن خودم بوده. کسی چیزی رو که خودش نباشه نمی نویسه ولی اون شخصیت هم یه برداشتی از خودم بود.
قبول دارم....یه وقتایی حرف زدن دردت رو بیشتر میکنه....فقط سعی کنید همیشه گی نشه...قفل زدن به لب اگ دایم بشه ادم رو دچار زخمهایی میکنه که در انزوا کشنده ست...
تمام حجم قفس را شناختيم بس است
عکس اکران شد فکر نمیکردم اونمدلی باشه ..جالب بود...
مطالب قشنگ بود...
یه جا نوشته بودی:
پایه آدم بودن روی عشقه، و پایه ی عشق روی توانایی هر فرد برای درک کردن و پذیرفتن اونه. یه آدم هر چی بیشتر عاشق باشه، به همون نسبت زندگی بهتر و پر بارتری داره. ولی کی می تونه عاشق بشه!
جالب بود ...پس کلا ادم بودن و عشق و...حالا تو یه کلمه کمال نسبیه دگ درسته؟
مطلقِ انسانیت یه کتابچه نمیشه کرد عین دیوان بوعلی سینا داد به خوردِ ملت یا حالا تا حدودی عشق رو...منظور اینکه دیکتیشن عشق و انسانیت نداریم حالا تجربه ی هر کس یه دیدی به ادم میده که متغیره یا بد متوجه شدم؟
نه دقتت خوبه فکر نمی کردم کسی اینو بپرسه
ببین چیزی که بهش می گیم هوش، تمامش بر پایه ی بقاس. ما آدما تمام هوشمون برای باقی موندن کار می کنه، ولی باقی موندن چی؟
هوش برای باقی موندن فرد کار نمی کنه، برای باقی موندن حیات کار می کنه. منظورم از پایه ی آدم بودن رو عشقه این بود.
هر آدمی هر نظری راجع به عشق داره مهم نیست، چون داره بر اساس عشق عمل می کنه. اما بسته به این که چقدر تونسته باشه بپذیرتش عملش مختلفه. اگه بخواد نفی کنه عشق رو به یه شکل عمل میکنه، اگه بخواد عشق رو آسمانی کنه و از جای خودش جا بجاش کنه یه شکل و ...
خب اینطوری که الان گفتی پس عشق یه وجود واقعی و عینی هست قابلیت ارتجاعی داره ..عین یه خمیر تو دست من و شما شکل میتونه بگیره و حتی رنگ ولی به هر حال وجود داره اونایی هم که انکارش میکنند احتمالا سر بازیگوشی و سر به هوایی یه جایی جا گذاشتنش...آره؟
سوالای سخت سخت می پرسی نمی تونم جواب راحت بدم
ولی ببین عشق یه ساختاره، مثل باقی ساختارا. در واقع اصلا وجود نداره همون طور که من و تو هم در واقع وجود نداریم و فقط ساختار هستیم. اما خوب ماهیت هوش و درک ما هم ساختاریه و این ساختارها بر اساس عشق کار می کنن.
برای این که کمی روشن تر بشه موضوع این رو باید بگم: عشق دارای کیفیت ذهنی نیست. اگه یه درک ذهنی دارای کیفیت ذهنی باشه ، مثلا رنگ قرمز، اون دارای وجوده. ولی در صورتی که دارای کیفیت ذهنی نباشه در واقع فقط یه توالی از کیفیات ذهنیه.
به همین دلیل هر چند تمام رفتارهای ما بر اساس عشقه ولی به لحاظ وجودی عشق موجود نیست
خب پس یه حسه؟یه حس ذاتا وجود داره و نمیشه منکرش شد ولی عینی نیس اسم معناست عین فکر کن تو سر درد یه حسه دگ معلول یه سری چیزا حالا فرق نمیکنه علتش چی باشه مدرک هست پس وجود داره ولی دیده نمیشه چون در عین دات بودن معناست ...اوکی؟
ببین خود درد وجود داره، چرا؟ چون مستقیم درک میشه. ولی مثلا میگرن، که یه نوع سردرده حاصل یه مجموعی از موجوداته و خودش مستقلا وجود نداره. ببین شما فقط می تونی وجود چیزی رو که مستقیم درک می کنی رو واقعا بدونی و وجود باقی چیزها محتمل هست ولی ثابت نمیشه.
مثلا ببین من الان می دونم رنگ سبز وجود داره چون دارم مستقیما دریافتش می کنم ولی این که این رنگ سبز بیانگر وجود مثلا یه شیء یا یه پرتو نور یا هر چیز دیگه باشه نتیجه ایه که فرد با شواهد ناکافی می گیره و اصلا دلیلی وجود نداره که صحیح باشه.
یه داستان تخیلی نوشتم چند وقت پیش مشتری نداره تو اون این موضوع رو خیلی واضح ترش کردم که دنیا به هیچ وجه به صورتی که ما فکر می کنیم هست معلوم نیست وجود داشته باشه بلکه خود اون درک های مستقیم هستن که موجود هستن و برای ما یه برداشت مجازی رو شکل دادن. چیزی که بهش میگیم خود، میز، صندلی، دیگران، حیوانات...
داستان کوران مثنوی مولانا و فیل هم همینو عرفانی پرداخته بهش و مبحث اینکه
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
و واقعیت انر این هست که قضاوت نا روی ندرکات حسی و قلبی ماست ولاغیر...و قطعا واقعیات با ندرکات متفاوته...داستان تخیلی رو هم اگ گذاشتین مطالعه میکنم...
درمورد پستهای اولی که گذاشته بودی یه کتابی یادمه خوندم یه زمانی به نام بی شعوری اثر خاویر کرمنت بود خیلی جالب همین موارد رو به شکل تقریبا چهارچوب دار و منسجم بیان کرده بودو کلی روش بحث بود...برام جالب بود البته زاویه دید شمام خوبه هم راستاست...
در مورد پست آخری که نظرت این بود اثر ارتیست باید شعور و آگاهی توش نباشه...هم جالب بود ولی فیالواقع نمیشه که شعور توش دخیل نباشه...
می شه تم نداد قبل از واقعه و گذاشت اثر خودش خلق بشه ولی غیر مستقیم باز شعور توش دخالت داره...اصلا در خلقت خدا لایدرک وجود نداره می شه گفت به شعورمون جهت ندیم بذاریم خلق آنی بکنه...یه چیزی تو این مایه ها...اوکی؟
ببین موضوع در واقع این نیست که چی دخیل نباشه. موضوع اینه که هر چه بیشتر تمام هنرمند در اثرش دخیل باشه. یه اثر هنری آینه ی خالقشه. اما شعور متفاوت با آگاهیه. شعور یعنی دریافت کردن و آگاهی یعنی کنکاش در دانسته ها. شعور یه بخش غیر قابل اجتناب در خلقه اثر هنریه چون وقتی اثری بخواد خلق بشه لازمه هنرمند به یه صورتی اول اون رو دریافت بکنه و بعد خلقش بکنه،
ولی کنکاش کردن در آگاهی ها برای شکل دادن به اثر به جای این که گستردگی اثر رو حفظ بکنه اون رو سانسور شده و تحت چارچوب های تلقین شده در ذهن در میاره و اصالت اثر رو میگیره :)
بر روی پست پروفایل M!TRA نظر می دهد.