می گوید: معلوم نیست چه بر سر این دنیا آمده! نگاهش میکنم. سپس صورتم را به سردی شیشه تاکسی میچسبانم. لااقل خوب است که من میدانم چه بر سرم آمده .
بیست سال طول می کشد زنی از پسرش یک مرد بسازد و بیست دقیقه طول می کشد تا زنی دیگر از او یک احمق بسازد ! --- " هلن رولند "
تو کامل نیستی جَوون و بذار تو وقتت صرفه جویی کنم ; این دختری که باهاش آشنا شدی , اونم کامل نیست ! اما چیزی که مهمه اینکه بتونید همدیگر رو کامل کنید . --- " گاس ون سنت "
هنوز پاییز نشده من سردم است. شبها زیر پتو مچاله میشوم بینی ام کپ میشود و صبح ها را با دویست عطسه پشت سر هم آغاز میکنم. ناخوداگاه یادم از چندین سال پیش می اید که توی برف و کولاک های سنگین زمستان بی توجه به فریادهای مادرم با یک لباس نازک به مدرسه میرفتم. به عمد کاپشن یشمی یقه دور مشکی ام را جا میگذاشتم. هرچه سردتر لباس تن من هم نازکتر و انگاری بی هیچ دلیلی و تنها بخاطر نفرتی ذاتی، با تنی آزرده و آسیب پذیر خصمانه به جنگ زمستان میرفتم. بزرگتر ها در جواب هرچیز راست میگویند : ( وقتی به سن من برسی میفهمی.)
عشق تنها یک بار اتفاق می افتد،یک ثانیه،یک لحظه،تنها خاص یک نفر پس باید پای اون تک دل ایستاد، و دوست داشتن به تعداد تمام نگاههای مهربان پس باید هر لحظه تمدید کرد...
توي صندوقچه دلم گاهي دنبال چيزي ميگردم . نميدونم چي. ولي مثل ادماي وسواسي ، مضطرب هي دنبال ميگردم .ميخوام ببينم اون ته تهاي اين دل زخم خورده من چي كپك زده ...........
کسی چه می داند شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاستمدارش می رقصد یا پیانو می زندو آواز می خواند وجلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد کسی چه می داند شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر به خاک وخون کشیدن دنیا بود کسی سر از کار زن ها در نمی آورد با سکوت شان شعر می خوانند بالب هاشان قطعنامه صادر می کنند باموهاشان جنگ می طلبند باچشم هاشان صلح کسی چه می داند شاید آخرین بازمانده ی دنیا زنی باشد که باشیطان تانگو می رقصد
مرگ در نزدیکی خانه ام چادر زده ، هر روز زاغ سیاه مرا چوب میزند . میخواهد کلافه ام کند . نه کارش را به انجام میرساند و نه منصرف میشود .من هم با صبر و حوصله هر روز از کنارش میگذرم نیم نگاهی میاندازم و میروم.