پاییز را دوست دارم ... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش ... بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ... کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم... کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد... کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید.. آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید... بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته... انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ... و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من التماس ذکر مقدس چشمانم و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند... و تنها حسرتی مانده از دقایق ، ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ... دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم .. فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ... بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم... شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ... هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند.... قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم... آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم... اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ...
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت... پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی و فصل خیانت است .... در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ... بیشتر از همیشه خیانت میکنیم و از همیشه بیشتر دوست میداریم.... [HR][/HR]
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد چنان سوختم که آتش صفحه های پرپرشده ام را در خود فروخورد چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه های ناتمام باختم. من مرگ را چشیدم همانطور که خوشبختی را احساس کردم ومحو شدم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم وهنوز شب را در دایره کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه اوج زندگی ام را در اندوه مه گرفته ومحو گشته ام می بینم. میبینی!!؟؟ آنقدر بزرگ شده ام که ساعت ها را به ثانیه ها میفروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو میدهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول میکند.
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ وقتی پاییز میشه... وقتی پا تو خیابون پر از برگ میزاری... وقتی سوز سرما از منافذ پلیورت رد میشه و قلقلکت میده... میفهمی یه چیزی تو این حال و هوا کمه... شروع به قدم زدن میکنی و با ذهنت کلنجار میری تا بفهمی چی کم داری... کمی که فکر میکنی میفهمی که دلت میخواد عاشق بشی... میفهمی تو این حال وهوا فقط عشق وکم داری....
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانی است ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تار پودش باد گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نو میدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها، پاییز
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ اینجا پاییز شده به آسمان سلام می کنم لبخندی می زنم ، هم چنان مات و مبهوت نگاهش می کنم درست شنیدی ، اینجا پاییز شده دیگر خبری از خمیازه های کش دار ِ بی اراده ی ظهر گرم تابستان نیست دیگر خبری از غروب دلگیر ِ روزهای تلخ رفته نیست حالا باید منتظر اولین باران بود ب ا ر ا ن و تو اولین باران را تنهایی کنار پنجره به انتظار می نشینی ! در همان اتاق سمت چپی روی تخت زیر پنجره ! با پاهای در هم گره خورده و سری فشرده میان دست هایت با این زیر سیگاری نیمه پُر ... با این هوای خیس ... اینجا پاییز شده و تو تنهایی پاییز را جشن می گیری و این سرفه ها می خواهند یاد آوری کنند که شاید یک لیوان چای ِ داغ ... شاید اگر بود ... فکرت را پس می زنی ! حالا که نیست ، حالا که تنهایی ! لیوان چای را روی میز کنار تخت می گذاری دراز می کشی و به سقف اتاق خیره ! سیگاری روشن می کنی و با خودت فکر می کنی ! چه تن خسته و تب داری را همسفر خود کردم ! نکند خوابم ببرد و باران ببارد و اولین قطره اش را نچینم ؟! این جمله را برای تیک تاک ساعت ِ روی میز می گویم که صبح ها از خواب بیدارم می کند که ساعت را به رخم می کشد ! که می گوید زمان می گذرد ! نکند باران با خورشید قهر کرده ؟ راستش را بخواهی من باران را کنار ماه ، در کوچه های تاریک دوست دارم نفس عیمق می کشی ! تو خوشحالی چون پاییز شده کاش تمام نمی شد اولین روز پاییزی ِ من کاش فردای نیامده ، قرار آمدنش را به تاخیر می انداخت ! کاش می گفت : برای دل خوشی تو هم که شده بیست ثانیه دیرتر ! می بینی ؟ این جا حتی گنجشک ها هم مراعات می کنند که شاید کسی حوصله ی صدای نفس های خودش را هم نداشته باشد نگاه کن .. نگاهم سُر می خورد روی نوشته های روی دیوار چه قدر که بی قراری می کنی .. دست های دنیا را گرفته ام .. نکند که برود جلو و من بمانم و گم شوم بین گذشته هایم ... نکند که دنیا برود و من تنهای تنها بمانم .. باران شو ... این روزها هم می گذرد ... مثل همه ی آن روزها ... که گذشتند ...
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی در کنار قلب عاشق شعله میزد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم چهره تلخ زمستانی جوانی پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ پاييز يك شعر است يك شعر بيمانند زيباتر و بهتر از آنچه ميخوانند پاييز، تصويري رؤيايي و زيباست مانند افسون است مانند يك رؤياست سحر نگاه او جادوي ايام است افسونگر شهر است با اينكه آرام است او ورد ميخواند در باغهاي زرد ميآيد از سمتش موج هواي سرد با برگ ميرقصد با باد ميخندد در بازياش با برگ او چشم ميبندد تا ميشود پنهان برگ از نگاه او، پاييز ميگردد دنبال او، هر سو هرچند در بازي هر سال، بازندهست بسيار خوشحال است روي لبش خندهست من دوست ميدارم آوازهايش را هنگام تنهايي لحن صدايش را مانند يك كودك خوب و دل انگيز است يا بهتر از اينها «پاييز، پاييز است!»
پاسخ : ღღ اشعار پاییزی ღღ باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور پنجه های التماس هر درخت خشک آسمان و چشمه های فواره هایش کور عصر و از آهنگ غم سرشار باد و قیچی های ناپیدای او در کار هر فرو افتادن برگی پیام مرگ باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ