ای جوان خوشحال و شادان خنده کن از ته دل با دل و جان خنده کن گر که بیکاری در این دوروزمان همچنان علّاف و حیران خنده کن
زهی افکار باطل گشته جاری به ذهن خالی اش در روزگاری که مفهوم ِ دوبیتی نکته دارد نه باز و نه کبوتر نه قناری
گمانم بهر ماها خانه دادند به خانه دلبری جانانه دادند همان قبضی که می آمد سه و پنج شده صد ، بهر آن یارانه دادند
سه تا کفتر بودیم با جیب خالی رحیمی و کریمی و جلالی رحیمی و کریمی کس ندارند جلالی رفته اندر پست عالی
دلم کرده هوایت نازنینم / فدای بوسه هایت ! نازنینم تمام صورتت پنکیک پوش است! / بگو بوسم کجایت نازنینم
عشق یعنی اینکه تو باور کنی می توانی یک نفر را خر کنی کذب را هنگام فعل مخ زنی آنچنان گویی که خود باور کنی با دروغی جور شد گر امر خیر راست را هرگز مبادا شرکنی عشق همچون طایری توخالی است راست گر در آن رود پنچر کنی می شود چون موم در دستت اگر از خودت حرف قلمبه در کنی می توانی گر چه هستی بی سواد شعرهای خوشگلی از برکنی: “تن مپوشانید از باد بهار” نقل قول از شخص پیغمبر کنی “بر سر عشاق گو طوفان ببار” چتری از اغراق را بر سر کنی “خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر” وصف جام و باده و ساغر کنی بعد یک مقدار تمرین، کذب محض می شود جاری چو لب را تر کنی می شود او عاشق تعریف هات اندکی لب را اگر تر تر کنی! نزد اختر چون که بنشینی مباد وصف چشم و ابروی زیور کنی پیش زیور نیز چون هستی مباد نقل رنگ گیسوی آذر کنی روی هم رفته نباید پیش زن صحبت از معشوقه ای دیگر کنی از دروغت خار گل میگردد و می شود تقدیم یک جیـــگر! کنی گر پسر هستی بیابی دختری یا اگر هم دختری، شوهر کنی - – - اینچنین عشقی است عشق پرفروغ زندگی روی ستونهای دروغ…
مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند ! خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند ! دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !! بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند ! بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند ! از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند
حسی دارم اگر بدانی بد نیست / شعری گفتم تو هم بخوانی بد نیست الان خیلی دلم برایت تنگ است / در هر صورت خبررسانی بد نیست. ............... بی رویت آیینه کدر خواهد شد / آهم در شهر منتشر خواهد شد چون بمبی ساعتی دلم در سینه / با تاخیر تو منفجر خواهد شد ............... با روی گشاده خلق تنگ آمده ای / آهوی رسیده چون پلنگ آمده ای آن روسری سپید می دانی چیست؟ / با پرچم آشتی به جنگ آمده ای ............... بسیار تماشایی و آراسته ای / از رونق ماه آسمان کاسته ای انگار نه انگار که مارا دیدی / از روی کدام دنده برخاسته ای؟
ماجرای زن گرفتن *** کـــره ای گــفــت بـــه بابای خرش// پــــدر از هـــمـــه جــا بـی خبرش وقـــت آن اســــت بــــرای پســرت// ایـــــن الاغ نـــــــرّه ی کــــره خــرت مــاده ای خـــوشگـل و زیـبا گیری// تـــو کــه هر روز به صحرا میری وقـــت آن اســت کـه زن دار شـوم// ورنـــه از بـــی زنـــی بــیمار شوم پـــدرش گــفــت کــه ای کـره خَرَم// ای عــزیـــز دل بـــابــــا ، پــســرم تـــو کـــه در چــنــتــه نداری آهی// نـــه طــویـــلــه ، نه جُلی نه کاهی تـــو کـــه جــز خـوردن مال پدرت// پـــــــدر نـــــــرهّ خـــــر دربــــدرت هـــیـــچ کـــار دگــری نیست تورا// یک جو از عقل به سر نیست تورا به چه جرأت تو زمـن زن طـلــبی// بـــاورم نـیــست کـــه ایـنقدر جَلبَی بـــایـــد اول تـــو بــگـیـری کاری// بــهـــر مــــردم بــبـــری تــو باری بعـد از آن یک دو تا پالان بخـری// بـهــر آن کُــرّه خـــوشگـــل بـبـری یک طــویــلـه بکنی رهن و اجار// تــا کــه راضــی شــود از تو آن یار بـعــد بـایــد بـخری رخت عروس// بـهـر آن مـاده خــر خـوب و ملوس جُـــلـی از جــنـــس کــتـــان اعلا// روی جُـــل نـقــش و نـگـاری زیـبـا بــعـــد بـــایـــد بـــکـــنی گلکاری// بــهــر مــاشـیـن عروس یـک گاری وقــتی ایـــنـهــا بـــشـــود آمــاده// بــعـــد از ایـــن زنـــدگــیـــّت آغـازه می بــری مـــاده خــرت را حجله // بــا تـــأنــی نَـکــه بـــا ایـــن عـجـله بــشـنــو ایــن پــنــد زبابای خرت// پــــــدر بـــــا ادب و بــــا هــــنـــرت تــا کـــه اســبــاب مــهــیــا نشود// موسم عــقــد تــو بــر پا نشود پــس از امــروز بــرو بر سرِ کار// تــا نـــهـــنـــد آدمـــیـــان پــشتت بار
پاسخ : اشعار طنز به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد بگفت هاله ز موهای كمندش / كمان ِابرو و قد بلندش بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من كم كم عادت می نمودم در او دیدم تمام آرزوهام / كه باشد همسر و امید فردام برای دیدنش بی تاب بودم / زفكرش بی خور و بی خواب بودم به خود گفتم كه وقت آن رسیده / كه بینم چهره ی آن نور دیده به او گفتم كه قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت خلاصه راضی اش كردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندكی زود چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا ندیدم من اثر از قد رعنا / كمان ِابرو و چشم فریبا مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاك عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم كده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، دیدم كه او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست به خود لعنت فرستادم كه دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید كه تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت