1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار و متن های طنز

شروع موضوع توسط Zarirr ‏19/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113

    بی تو آنلاین شبی باز از آن Room گذشتم.
    همه تن چشم شدم. دنبال ID تو گشتم.
    ...شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم.
    شدم آن User دیوانه که بودم.
    وسط صفحه دسکتاپ، ROOM یاد تو درخشید
    DING صد پنجره پیچید
    شکلکی زرد، بخندید
    یادم آمد که شبی با هم از آن Room گذشتیم.
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
    تو همه راز های Hack ریخته در Booter های سیاهت.
    من همه محو تماشای PM هایت.
    Talk صاف و Room آرام، بخت خندان و زمان رام.
    منو تو (و بقیه) همه دلداده به آواز روی Voice.
    یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
    لحظه ای چند بر این Room نظر کن.
    Chat آیینه عشق گذران است.
    تو که امروز نگاهت به ای میلی نگران است.
    باش فردا که دلت با ID دگران است.
    تا فراموش کنی چندی از این Room سفر کن.
    با تو گفتم حذر از Room ندانم...
    ترک chat کردن، هرگز نتوانم، نتوانم
    روز اول که emailام به تمنای تو پر زد
    مثل spam، توی Inbox تو نشستم
    تو Delete کردی ولی من نرمیدم، نگسستم
    باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم
    تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم
    تو مرا Hack بنمودی، نرمیدم، نگسستم
    Roomی از پایه فرو ریخت
    Hackerی، Ignore تلخی زد و بگریخت
    Hard بر مهر تو خندید
    CPU از عشق تو هنگید
    رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
    نگرفتی دگر از User آزرده، خبر هم
    نکنی دیگر از آن Room گذر هم
    بی تو اما، به چه حالی من از آن Room گذشتم!
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اینم یه شعر طنز خندهدار که براتون گذاشتم.نظر هم بدید.شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش
    به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم
    بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد
    بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش
    بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست
    ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من
    ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من کم کم عادت می نمودم
    در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امید فردام
    برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواب بودم
    به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نور دیده
    به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست
    ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت
    خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار
    رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکی زود
    چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت
    به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا
    ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا
    مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من
    ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم
    به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
    به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر
    بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید
    که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113

    آقایون چطور از عابربانک پول میگیرن؟

    ۱- با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک


    ۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن

    ۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن

    ۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن

    خانمها چطور از عابربانک پول میگیرن؟

    ۱- با ماشین میرن دم بانک

    ۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن

    ۳- به خودشون عطر میزنن

    ۴- احتمالا' موهاشون رو هم چک میکنن

    ۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن

    ۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن

    ۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک

    ۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن

    ۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه

    ۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون

    ۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن

    ۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن

    ۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن

    ۱۴- کد رمز رو وارد میکنن

    ۱۵- دو دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن

    ۱۶- کنسل میکنن

    ۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن

    ۱۸- کنسل میکنن

    ۱۹- به همسرشون زنگ میزنن که طریقة وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه

    ۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن

    ۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده

    ۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن

    ۲۳- دستگاه ارور (خطا) میده

    ۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن

    ۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن

    ۲۶- پول رو میگیرن

    ۲۷- برمیگردن به ماشین

    ۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

    ۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن

    ۳۰- استارت میزنن

    ۳۱- پنجاه متر میرن جلو

    ۳۲- ماشین رو نگه میدارن

    ۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک

    ۳۴- از ماشین پیاده میشن

    ۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن

    ۳۶- سوار ماشین میشن

    ۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده

    ۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن

    ۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن

    ۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه

    ۴۱- برمیگردن

    ۴۲- میندازن توی خیابون درست

    ۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو

    ۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن (میگم چرا انقدر یواش میره ها!)

    ۴۵- به حرکت ادامه میدن
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
    در آ یینه بین و فال و فنجانم همش


    حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
    هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟


    صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
    ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش


    عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
    دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش


    مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
    چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش


    همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
    خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش


    مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
    بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش


    بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
    در — کفش و لباس و کیف ارزانم همش


    هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
    قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش


    جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
    بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش


    جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
    یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش


    نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
    بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش


    گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
    کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش


    بنده فکرپاس چک هامم نه تجدید فراش
    هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش


    ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113

    پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟
    دختر: سلام. خواهش می کنم ؟



    asl plz
    پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟
    دختر‌: تهران/نازنین/۲۲
    پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه



    .
    دختر: مرسی!شما مجردین؟[/FONT]​
    پسر: بله. شما چی؟ازدواج کردین؟
    دختر: نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟
    پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه



    MIT
    اَمِریکا دارم. شما چی؟
    دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم



    .
    پسر



    :




    |




    wow



    چ
    ه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم



    .
    دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟
    پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟
    دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟
    پسر: خیابون دربند. شما چی؟
    دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟
    پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟
    دختر: اسم فامیلی شما چیه؟
    پسر: من؟ حسینی! چطور؟
    دختر



    :
    چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
    پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین



    ………..
    دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم



    !
    پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم



    !
    دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم.دیگه اسم فریبرزو نیاریا!راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای
    پسر: باشه عمه ملوک! بای.......

     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    [​IMG]

    یه دختر خوب هیچ وقت زودتر از اینكه از شیر بگیرنش عاشق نمی شه



    .


    یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت تو حموم نمی مونه



    .


    یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی كنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا كل كل كنه



    .


    یه دختر خوب توی روی مامانش وا نمیسته و به خاطر قراری كه داره (



    سركاره) 100000 تا دروغ نمی گه



    .


    یه دختر خوب از مثلا 6 ساعت وقت كلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه



    .


    یه دختر خوب یواشكی دست تو جیب باباش نمی كنه



    .


    یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو بر نمی داره بندازه رو سرش مثل روسری



    .


    یه دختر خوب با همسایشون كه خوشگل تره لج نمی شه



    .


    یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش باباشو انقدر تو خرج نمی اندازه



    .


    یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمی دونه مجبور نیست كه واسه كلاسش اونا رو گوش بده



    .


    یه دختر خوب توی قرار با پسر كلاس زوركی نمی آد و بابای كارمند بیچاره اش رو مدیر عامل یا رئیس قلمداد نمی كنه



    .


    یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی كنه



    .


    یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می تركید،



    100000
    تا عیب و ایراد روی پسره نمی ذاره



    .


    یه دختر خوب شب زود نمی خوابه كه صبح زود بیدار شه كه بتونه خودشو صافكاری و نقاشی كنه



    .


    یه دختر خوب برای اینكه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمی كنه.( صغرا=هانی -

    كبری=شانی








    )
    [/FONT]

    یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته كه ؟ نه؟

    یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر كسی كه روش كلید كرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده كه بابا تند تر برو



    !


    یه دختر خوب عكس های پسر خوشگلا مثل حمید گودرزی، شادمهر عقیلی و نخ سوزن محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی زنه



    .


    یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی نداره از همسایه هاش قرض نمی كنه



    .



    امضا: اتحادیه «همینه كه هست» یا « حقیقت تلخ»

    است




     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113

    [​IMG]

    عروس عادی



    :
    با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو میکنه)[/FONT]
    عروس لوس




    :
    بع..........له



    !

    عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون ، ... ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله واسه همین دوباره از اول شروع میکنه به اجازه گرفتن)...!

    عروس خارج رفته



    :
    با پرمیشن گریت ترهای فمیلی ... اُ یس

    عروس خجالتی



    :
    اوهوم

    عروس قلدر



    :
    به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره....


    ( وضعیت داماد کاملا قابل پیش بینی است)


    عروس هنرمند



    :
    با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی،



    ...




    ، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلین مونرو، مرحوم مارلین دیتریش، مرحوم مغفور گری گوری پک و ... آری می پذیرم که به پای این اتللوی خبیث بسوزم چو پروانه بر سر آتش




    ...

    عروس داش مشتی



    :
    با اجزه بروبکس مُجلی نیست من که پایه ام



    ...

    عروس فمنیست



    :
    یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال می پرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ... (اصولا این قوم فمنیست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و یه چیزی ازشون بپرسن ... فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست می خوای بخواه نمی خوای هم به درک)
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113


    1)رشته تغذیه
    رشته ای که اشتباهاً جزو رشته های دانشگاهی اومده. آینده شغلی بسیار تیره و تیریکی دارند. در بهترین حالت و در صورتی که شهرداری به فارغ التحصیلان این رشته مجوز بدهد میتوانند اقدام به باز کردن ساندویچ فروشی کنند! ضمناً دانشجویان فوق لیسانس هم میتونند Fast Food




    بزنند.از بزرگترین دستاورد های علمی این رشته در سالهای اخیر کشف فرمول سس هزار جزیره بوده است! از جمله دروس این رشته: هات داگ-1 هات داگ2 - سوسیس کاربردی-
    انسانو کالباس و.... میباشد! از بزرگان این علم هم میتوان به اکبر کثیف (ساندویچ فروشی اکبر کثافت) اشاره کرد.

    2) مهندسی راه و ساختمان :
    عمله سابق- دیگه فقط مونده بود کارگر ساختمانی رو دانشگاه ها بدند بیرون که خوشبختانه این امر هم با تلاش متخصصان و دانشمندان ایرانی محقق شد و ما از این به بعد کارگر هم از دانشگاه میاریم! روزی رو تصور کنید که از صبح وانت های شهرداری جولوی دانشکده فنی توقف میکنند و بچه های راه و ساختمان رو میبرند سر ساختمان! در این رشته معیار بهترین دانشجو برای دانشجویانی است که بیشتر از همه بتوانند آجر را به بالا بندازند. دروس این رشته عبارتند از: بیل مقدماتی؟ بیلچه- روش های چیدن تیرآهن- فرمولاسیون درست کردن سیمان و .......

    3) رشته ادبیات:
    گیج ترین و گلابی ترین دانشجوهای ایران در این رشته تحصیل میکنند (توصیه میکنم اگر یه وقت دلتون گرفت واسه بازکردنش برید دانشکده ادبیات!) از جمله بزرگترین دانشمندان این رشته حافظ و سعدی و عارف قزوینی و ایرج میرزا! بوده اند که حتی تحصیلات دبیرستانی هم ندارند (علمی که بزرگانش سواد درست حسابی ندارند دیگه معلومه چی میشه....!) از ابهامات بزرگ این رشته این نکته میباشد که انوری بالاخره شاعر قرن پنجم است یا نهم! فارغ التحصیلان این رشته میتوانند به عنوان مصطفی رحماندوست مشغول به کار شوند! از دروس این رشته: زندگی نامه و آثار حافظ- زندگی نامه و آثار سعدی- زندگی نامه و آثارنظامی- زندگی و آثار فرخی سیستانی و یزدی و شمالی و بلوچی و.....!
    [/FONT]
    4) رشته مهندسی صنایع:
    رشته ای که فقط اسمش مهندسی صنایع می باشد و گرنه دانشجویان این رشته مهندسی صنایع دستی هم بلد نیستند چه برسه.... تا به امروز شخص قابل ذکری در این رشته مشغول به تحصیل نبوده و شاید معروفترین دانشمند این رشته امیر حجوانی باشد که با رتبه 40000000000 مشغول تحصیل در رشته مهندسی صنایع می باشد!

    5) رشته مهندسی کامپیوتر (بخونید مهندسی رایانه):
    خدا پدر مادر مخترع کامپیوتر رو بیامرزه که اگه اون نبود الان تعداد دانشجوهای این مملکت به نصف تقلیل پیدا میکرد.ا ین روزا دیگه عادی ترین جمله ای که از یک دانشجو شنیده میشود این است: کام میخونم! نکته جالب در مورد این رشته تفکیک آن به دو گرایش نرم افزار و سخت افزار میباشد که دانشجویانی که تبحر خاصی در زمینه
    Fifa2006



    و
    Max.p



    و .... دارند وارد گرایش نرم افزار و کسانی که میتوانند با انگشست شصت پایشان دکمه
    Power



    کامپیوتر را بزنند وارد گرایش سخت افزار میکنند. فارغ التحصیلان این رشته حوالی خیابان جمهوری مشغول فروختن
    CD



    میباشند! از دروس این رشته: بیل گیتس شناسی 1؟ سی دی مقدماتی- تفاوت
    Monitor



    و
    TV



    و....

    6) داروسازی:
    نفس-زندگی-بهترین رشته دانشگاهی. رشته ای که هیچ نقطه ضعفی ندارد. تنها نکته منفی این رشته دانشجویانش میباشند که از سال سوم به خاطر آشنایی با انواع داروهای نئشه آور مشغول پاک کردن شیشه های فضا پیما میباشند!!! (البته دختراشم خدایی آخر ضد حالن!) کسانی که در این رشته تحصیل میکنند همشون از بزرگان جامعه هستند! تنها رشته ای که هنوز خز نشده و اون به این دلیل می باشد که هرکسی رو توش راه نمیدن و فقط آدم باحال ها رو راه میدن (پسراشو میگم!) از دروس این رشته: فارمالوژی- فارماتو گرافی- فارماسی- فارما توپیک- شیمی!


    7) رشته دامپروری:
    رشته ایسیت بسیار مفید، مفیدتر از هرچی رشته دانشگاهی چون ما از شیر، گوشت، پوست، روده، استخوان، حتی تپاله دامها استفاده میكنیم. درخصوص دام دانستن این موضوع جالبست كه هیچ چیزی از دامها دور ریختنی نیست. از گوشت و شیر آن كه مشخص چه استفاده هائی میگردد. ازدل و روده و آت و آشغالهی دام در صنایع كالباس و سوسیس سازی و از تپاله آن در زمینه سوخت نیروگاههای هسته ای استفاده میشود.
    البته این رشته به دو زیرگروه نظری و كاربردی تقسیم میشود. از مشاهیری كه از این رشته فارغ الحتصیل شده اند میتوان به چوپان دروغگو اشاره كرد. شایع است كه چوپان دروغگو مرده بود شب اوّل قبر ازش سؤال میكنن: اسم تو چیست؟
    میگه: دهقان فداكار.
    از دروس مهم این رشته میتوان به این موارد اشاره كرد: چراندن دام در صحرا، نواختن نی، جمع آوری و خشك كردن علوفه برای زمستان، تهیه سوخت مناسب از تپاله و .....
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    شرایط ازدواج





    [​IMG]
    از اداره که خارج شدم، برف، دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده‌رو که رسیدم، زمین،‌ درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان، حسابم پاک پاک است.

    وارد خانه که شدم، مادرم توی حیاط داشت رخت‌ها را از روی طناب جمع می‌کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می‌بارید، با مادر شوخی می‌کردم؛
    ننه!‌ سرمای پیرزن‌کش اومد!
    امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم، ننه پیش‌دستی کرد و گفت:
    انگار این سرما، سرمای عزب‌کشه؛ نیس ننه؟
    در خانه ما، غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت؛ پس ننه بعد از چند سال، بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال، رفتم توی نخ دخترهای فامیل؛
    زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟... راستی نکنه ننه کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد! از دخترهای فامیل، آبی گرم نشد؛ باز در عالم خیال، زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم؛
    سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر...؟
    اگر مادرم وارد اتاق نمی‌شد، خدا می‌داند تا کی توی این فکر و خیال‌ها می‌ماندم؛ ولی ورود او، رشته افکارم را پاره کرد. همان طور که دستش را روی چراغ گرم می‌کرد، گفت:
    ببینم زینت چطوره، هان؛ دختر آقا بالاخان؟
    می‌گویند دل به دل راه دارد؛ ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
    پس از قرار، ننه فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می‌کنم.
    گفتم: ببین ننه! تا حالا من هیچی نگفتم؛ ‌ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالاغیرتاً منو تو هچل نندازی‌ها؟
    گفت:
    [​IMG]
    هچل کجا بود ننه... یعنی من که توی این محله گیس‌هامو سفید کرده‌ام، دخترهای محله رو نمی‌شناسم؟ دختر آقا بالاخان، جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می‌بینمش، خیال می‌کنم دست‌هاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
    من، حرفی ندارم؛ ولی باباش چی؟ آقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من می‌ده؟
    - ‌چرا نده ننه؟ دختر آقا بالاخان، دیگه دختر اتول خان رشتی که نیست!
    - ولی هر چی باشه، آقا بالاخان هم کم کسی نیست؛ آقا نیست که هست؛ بالا نیست که هست؛ خان نیست که هست؛ پول نداره که داره... پس می‌خواستی چی باشه؟
    - حالا نمی‌خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من... برم؟
    - آره... برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!
    - برم ناهار حاضر کنم؟
    - آره پس می‌خواستی چه کار کنی؟
    - می‌خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش، زرین خانوم، صحبت بکنم!
    - به همین زودی؟
    - به همین زودی که نه... عصری می‌خواستم برم.
    کمی مکث کردم و گفتم:
    خوب، باشه!
    مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم؛ تا درباره همسر آینده‌ام فکر بکنم. راستش سرما، لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد و من، سردی تخت را بیشتر حس می‌کردم... انگار همان سرمای عزب‌کش بود که ننه می‌گفت.
    ننه از خانه آقا بالاخان که برگشت، حسابی شب شده بود؛ ولی توی تاریکی هم می‌شد فهمید که لب و لوچه‌اش آویزان است.
    - ها چه خبر؟
    مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
    - نگفتم آقا بالاخان کم کسی نیست؟ ... خوب چی گفت؟ در حالی که صدایش می‌لرزید، جواب داد:
    خودش که نبود؛ با زنش حرف زدم... دخترش هم بود.
    [​IMG]
    - مخالفت کرد؟
    - مخالفت که نمی‌شه گفت... ولی گفتند دوماد باهاس رفیقاشو عوض کنه، به سر و وضعش بیشتر برسه و شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.
    - دیگه چی گفتند؟
    - پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش‌تراشی داره، ماشین سواری هم ان شاء الله بعداً می‌خره! برای خونه هم یه فکری می‌کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره، ایشالا خونه هم بعد می‌خره!
    - دیگه چی؟
    - دیگه هم گفتند: تحصیلاتش خوبه؛ ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
    - دیگه چی؟
    - دیگه این که دخترم کار خونه بلد نیس؛ باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!
    - دیگه چی؟
    - دیگه این که گفتند: علاوه بر این اجازه بدین فکرهامونو بکنیم، با پدرش هم حرف بزنیم و سه ماه دیگه خبرتون می‌کنیم!
    من هم خداحافظی کردم اومدم.
    من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت، اقلاً آرزوی شب‌‌زنده‌داری به دلم نمانده باشد.
    تا سه ماه خبری نشد. روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم. مادرم بار و بندیل را که می‌بست، به اقدس خانوم، زن مرتضی خان، همسایه بغلی سپرد که رأس مدت، با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
    بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن آقا بالاخان پیغام فرستاد که اگر داماد، دوستانش را هم عوض نکرد، عیبی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!
    چند ماه گذشت؛ باز هم نامه‌ای رسید که نوشته بود:
    زن آقا بالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید، مانعی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
    ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد:
    زن آقا بالاخان گفته شب‌ها هم اگر زود نیامد، عیبی ندارد؛ ولی خیلی هم دیر نکند که بچه‌ام تنها بماند؛ ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!
    [​IMG]
    زمان به سرعت می‌گذشت و هر پنج شش ماه یک دفعه، نامه اقدس خانوم می‌رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود؛
    زن آقا بالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
    ماشین هم لازم نیست؛ چون با این وضع شلوغ خیابان‌ها، آدم هر چی ماشین نداشته باشد، راحت‌تر است؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!
    زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقا بالاخان می‌گفت خودمان خانه داریم؛ نمی‌خواهد فکر آن باشد؛ ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
    آقا بالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
    از یک تکه ملک پشت قباله می‌شود گذشت؛ ولی بقیه مسائل مهم است!
    امروز خود زینت را توی کوچه دیدم؛ طفلکی خیلی لاغر شده... می‌گفت: با حقوق کمش می‌سازم؛ ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!
    به درستی نمی‌دانم چند سال گذشت؛ ولی این را می‌دانم که دختر آقا بالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن ترشیده می‌گفتیم؛ ولی جنوبی‌ها به آن می‌گویند خونه مونده و اگر دخترهای این سن، واقع‌بین باشند، دیگر فکر شوهر را هم نمی‌کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می‌شود قلبشان بریزد پایین!
    داشتم قضیه را کم کم فراموش می‌کردم علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه‌هایش را قطع کرده بود.
    زندگی‌ام جریان طبیعی خودش را طی می‌کرد؛ تا این که یک روز نامه‌ای به دستم رسید که خطش را تا به حال ندیده بودم.
    با عجله پاکت را باز کردم؛ نوشته بود:
    «آقای برهان پور! پس از عرض سلام، می‌خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست؛ چون در این مدت در کلاس خانه‌داری، تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گل‌دوزی، یاد گرفته‌ام و دیپلمش را دارم.
    منتظر جواب شما هستم؛ جواب، جواب، جواب، زینت».
    فردا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامه دو سطری من هم توی نامه‌ها بود؛ همان نامه که تویش نوشته بودم:
    «سرکار خانوم زینت خانوم!
    نامه‌ای که فرستاده بودید، زیارت شد؛ ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می‌خواند و اهل این حرف‌ها نیست؛ بنده هم که پدرش هستم ... و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
    سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور».
    راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه درباره رفیق‌ها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می‌خواست و از همه اینها مهم‌تر این که پدر و مادرش هم آقا بالاخان و زرین خانوم نبودند
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113

    مناظره ی لامپ با شمع...(طنز)
    [​IMG]


    «شبی یــــاد دارم که چشمم نخفت»
    شنیدم کـه یک لامپ با شمع گفت :
    که ای آنکه خامـــــــوش روی رفی
    نباشد از این پس تـــــو را مصرفی
    به هر خانه ای پرتــــــو افشان منم
    به ظلمات شب مــــــاه رخشان منم
    ز " نیرو " مـرا برق ارزانی است
    از آنرو مــــــرا روی نورانی است
    درخشنده چـــــــون اختری روشنم
    منم روشنی بخش شبهــــــــــا منم
    تو خاموش، از هرکجــــا رانده ای
    فــراموش ، در گوشه ای مانده ای
    دگر دوره ی تو به سر آمـده است
    که لامپی چو من در نظر آمده است
    حساب مـن ای شمـع با تو جـداست
    که یک لامپ را با تو بس فرقهاست
    در این بین تا صحبت از فرق رفت
    ز اقبـــــــــال بد غفلتــا ً برق رفت!
    چــو تاریک شد خانــــه مانند غــار
    سر شمع روشن شد از اضطــــرار
    شنیدم که می گفت با لامپ شمــع:
    که باشد مرا خاطـــــری جمع جمع


    [​IMG]
    میان من وتــــو بسی فـــرق هست
    که نورمن ازخویش وبی برق هست
    من ازسوختن می شوم پر زنـــــور
    تو از سوختن می شوی سوت وکور
    من از غیــــــر باشد حسابم ســـوا
    تو وابسته ی سیم وپا در هـــــوا !
    به " نیرو " نباشد بسی اعتمــــاد
    که کس چون تومحتاج " نیرو" مباد!
    ز " نیرو " بود لامپ را کاستی (!)
    به هرلحظه ای کاو دلش خواستی
    از آنرو از این پرتــــــــو گاه گاه
    بیاید مرا خنــــــــــــــده ی قاه قاه!
    نبیند یقینـــــــا ً از این بیش خیــر
    کسی که چو تو متکی شد به غیــر
    چونورم نه از لطف دیگــرکس استازآنرو مـــرا کور سویی بس است...