در حسن اگر دریا شوی پادشه گلها شوی یا بهتر از اینها شوی دیگر نمی خواهم تورا رفتی برو با دیگری بس کن بس این بازیگری ای وای عجب خیره سری دیگر نمیخواهم تو را از حسرتت غوغا کنم گر خویشتن رسوا کنم یا بد تر از اینها کنم دیگر نمی خواهم تو را دای بیرده من آلانمارام عشقین اودینان یانمارام هر دامجیا ایسلانمارام شیرین دیله تولانمارام دیگر نمی خواهم تو را..
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من من خستهام! طلوع کن امشب برای من میریزم آنچه هست برایم به پای تو حالا بریز هستی خود را به پای من وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند خوش باش هم به جای خودت هم به جای من تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز تکرار میکنند تو را در صدای من آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس در شهر نیست باخبر از ماجرای من شاید که ای غریبه تو همزاد با منی من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من!!
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است . بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها و من می مانم و بیداد بی خوابی. در این ایوان سرپوشیده ی متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی که می ترسم ترا خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهیها که با آن رقص غوغایی نمی خواهم بفهمانند بیدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی
قلندرانه سوختم دل از گلایه دوختم برهنگی خریدم خرقه ی تن فروختم قلندرم قلندرم گمشده ی در به درم فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟ زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟ با شما طیکردهام راه درازی را خسته هستم- خسته آیا میشناسیدم؟ راه ششصد سالهای از دفتر(حافظ) تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟ این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است من همان خورشیدم اما، میشناسیدم پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟ میشناسد چشمهایم چهرههاتان را همچنانی که شماها میشناسیدم اینچنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم! من همان دریایتان ای رهروان عشق رودهای رو به دریا! می شناسیدم اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود عشق(قیس) و( حسن)لیلا میشناسیدم؟ در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من! من بریدم(بیستون) را می شناسیدم مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام با همین دیوار حتی میشناسیدم من همانم, مهربان سالهای دور رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
همین که نعش درختی به باغ می افتد بهانه باز به دست اجاق می افتد حکایت من و دنیایتان حکایت آن پرنده ایست که به باتلاق می افتد عجب عدالت تلخی که شادمانی ها فقط برای شما اتفاق می افتد تمام سهم من از روشنی همان نوری ست که از چراغ شما در اتاق می افتد به زور جاذبه چیده ست سیب از درخت زمین چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد همیشه همره هابیل بوده قابیلی میان ما و شما کی فراق می افتد؟
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به کراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن فراز وحشت داری فرود خنجر ای تن غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی ؟ به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن چرا تن زنده و عاشق کنار مرگ فرسودن چرا دلتنگ آزادی گرفتار قفس بودن قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان خوشا پرواز ما حتی به باغ خشک بی باران در آوار شب و دشنه چکد از قلب من خوناب که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان نمی ترسم من از ایثار که اینک سر ، که اینک جان اگر پیرم ، اگر برنا اگر برنای دل پیرم به راه خیل جان بر کف که می میرند ، می میرم اگر سر خورده از خویشم من مغرور دشمن شاد برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟ چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟ که ایین بهاران رفتش از یاد چرامی نالد ابر برق در چشم چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟ چرا خون می چکد از شاخه ی گل چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟ چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟ که در گلزار ما این فتنه کردست ؟ چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟ چرا سر برده نرگس در گریبان ؟ چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟ چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟ چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟ چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟ چرا ساقی نمی گوید درودی ؟ چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟ چه دشت است این که خکش خون گرفته ست ؟ چرا خورشید فروردین فروخفت ؟ بهار آمد گل نوروز نشکفت مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟ که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟ مگر دارد بهار نورسیده دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟ مگر گل نو عروس شوی مرده ست که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟ مگر خورشید را پاس زمین است ؟ که از خون شهیدان شرمگین است بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای بهارا خیز و زان ابر سبک رو بزم آبی به روی سبزه ی نو سر و رویی به سرو و یاسمن بخش نوایی نو به مرغان چمن بخش بر آر از آستین دست گل افشان گلی بر دامن این سبزه بنشان گریبان چک شد از ناشکیبان برون آور گل از چک گریبان نسیم صبحدم گو نرم برخیز گل از خواب زمستانی برانگیز بهارا بنگر این دشت مشوش که می بارد بر آن باران آتش بهارا بنگر این خک بلاخیز که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز بهارا بنگر این صحرای غمنک که هر سو کشته ای افتاده بر خک بهارا بنگر این کوه و در و دشت که از خون جوانان لاله گون گشت بهارا دامن افشان کن ز گلبن مزار کشتگان را غرق گل کن بهارا از گل و می آتشی ساز پلاس درد و غم در آتش انداز بهارا شور شیرینم برانگیز شرار عشق دیرینم برانگیز بهارا شور عشقم بیشتر کن مرا با عشق او شیر و شکر کن گهی چون جویبارم نغمه آموز گهی چون آذرخشم رخ برافروز مرا چون رعد و توفان خشمگین کن جهان از بانگ خشمم پر طنین کن بهارا زنده مانی ، زندگی بخش به فروردین ما فرخندگی بخش هنوز اینجا جوانی دلنشین است هنوز اینجا نفس ها آتشین است مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است چو فردا بنگری ، پر بید مشک است مگو کاین سرزمینی شوره زار است چو فردا در رسد ، رشک بهار است بهارا باش کاین خون گل آلود بر آرد سرخ گل چون آتش از دود بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی وگر خود صد خزان آرد تباهی بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام بده کام گل و بستان ز گل کام اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم دل و جان در هوای هم گماریم میان خون و آتش ره گشاییم ازین موج و ازین توفان براییم دگربارت چو بینم ، شاد بینم سرت سبز و دل آباد بینم به نوروز دگر ، هنگام دیدار
باید برادران زنم را عوض کنم باید که شیوهی سخنم را عوض کنم شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم از هر سه انجمن که در آن شعر خواندهام آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم در راه اگر به خانهی یک دوست سر زدم اینبار شکل در زدنم را عوض کنم وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من وقت است قیچی چمنم را عوض کنم باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم وقتی چراغ مه شکنم را شکستهاند باید چراغ مهشکنم را عوض کنم عمری به راه نوبت ماشین نشستهام امروز میروم لگنم را عوض کنم با من برادران زنم خو ب نیستند باید برادران زنم را عوض کنم دارد قطار عمر کجا میبرد مرا؟ یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار مجبور میشوم کفنم را عوض کنم دستی به جام باده و دستی به زلف یار پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟