شبی که فکر تو در من غوغا می کرد به گمانم انگار راز چشم های تو را فهمیدم بی پناه از سیل غم به پشیمانی خود خندیدم می ترسم از پشیمانی که صدایم را می لرزاند . می ترسم از صدایت که مرا فراموش خواهد کرد و از صداقتی که زیر ریگها می ماند و هیچکس …… می ترسم از شفافیت آلوده کلامت می ترسم . من از دور دستها که صداقت را شاید با هم معنی بکنیم می ترسم . من از آن وقت می ترسم که تو عاشق بشوی و من سرگردان و آن وقت که دیگر نتوانم زمان را فریب دهم تا که به عقب باز گردد . می ترسم از پشیمانی که صدایم را بلرزاند
هیچ آفریدهای به جمال فریده نیست این لطف و این عفاف به هیچ آفریده نیست آن سروناز هم که به باغ ارم در است فرد و فرید هست و لیکن فریده نیست چشمم پرید تا به رخش کی نظر کنم چشمی به خوشنشینی این ورپریده نیست نرگس دریده چشم به دیدار او ولی دیدار آفتاب به چشم دریده نیست در بزم او که خفته فرو پلک چشمها غیر از دل تپیده و رنگ پریده نیست هر آهویی به هر چمنی میچرد ولی آن آهویی که در چمن او چریده نیست زلفش بریده رشته پیوند دل ولی خود رشتهای که دل دمی از وی بریده نیست دل یک نگاه او نفروشد به عالمی اما دلی که او به نگاهی خریده نیست دُرّیست پروریدهٔ دُرجِ صدف ولی دُرّی چنین به هیچ صدف پروریده نیست از شهریار غیر گناه مجردی یک نقطه سیاه دگر در جریده نیست
شاید اگر دائم بودی کنارم یه روز میدیدم که دوست ندارم میخوام برم که تا ابد بمونم سخته برای هردومون میدونم فکر نکنی دوری و اینجا نیستی قلب من اونجاست تو تنها نیستی خودم میرم عکسا ولی تو قابه میشنوه حرفو ولی بی جوابه رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناخت تو تو این زمونه غصه نخور زندگی رنگا رنگه یه وقتایی دور شدنم قشنگه مراقب گلدون اطلسی باش یه وقتایی منتظر کسی باش کسی که چشماش یکمی روشنه شاید یه قدری هم شبیه منه
یادت هست شامگاه بود در خلوتگاهمان با دستانمان پیمان بستیم هیچ وقت جدا نشویم یادت هست اصلا تو بودی چه پیمان ها شکستی ای لیلی قصه با بی رحمی چشم بستی بر همه ی پیمان هایمان وخلوتگهمان را ویرانه کردی چشمان اشکی ام را دیدی اما چشم بر لبان خندان دیگری گشودی یادت هست حال آمدی می گویی مگر چشمان اشکی ام را نمی بینی برگرد و آنگاه من با لبانی خندان می گویم مگر یادت نیست
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا مولانا
باید ، دلم را سفت بچسبم شنیده ام در این دیار دوستت دارم های سارقی وجود دارند که ، در گوشه و کنار شهر پرسه می زنند تا در یک فرصت مناسب دل آدم های تنها را از آنها سرقت کنند و بعد از بازی با دل بیچاره آن را شکسته و خورد شده گوشه ای رها کنند و بروند پی کارشان ...
گام هایم خالی از همه نامردیست به تن تشنه ی شهر گام هایم جاری ست با همه رنج مرنجم از همه کس یا نمیرانم من شوق بادبادک بازی از دل کودک این کوهساران گام های خالی از همه نامردی ست ولی اکنون نامردی سر ز تن بیرون است
ز کدامین آمین تو چنین آبی و بی آلایش به کویر مردهام، باریدی؟ به کدامین لبیک، بی ریا بر نگه خستهی من خندیدی؟ چه دعایی کردم؟ که مرا خواند خدا، داد تو را و سپس دور شد از من، غم و اندوه و عزا... یاد من هست اگریادت نیست که چنان بیپروا نفس سوخته را تر کردی که سراسیمه و خاموش و رها خط به خط شعر مرا زود تو از بر کردی یاد من هست اگر یادت نیست به خدا یادم هست که مرا وسوسه چشمانت یاد آن سیب که دادی انداخت چه زمستانی بود، که خدا آه دلم را که شنید چشم من سیب به دستان تو دید....
ای که آن قول وقرار وحرفهایت لاف بود کاش با من مهربان بودی و قلبت صاف بود دل بلاتکلیف مانده از زمان عاشقی... در خیال عشق توبیچاره دل "علاف" بود مثل باران دوستت دارم به پایت ریختم ای دریغا! آن همه مهر ووفا اسراف بود از قضا زاغ نگاهم دید میزد هرکجا روبهِ مکارِ چشمت در همان اطراف بود هر چه را میخواستی در من ببینی دیدهای! بسکه مینای وجودم روشن و شفاف بود حق به این عاشق بده الحق که منصف بود عشق بی وفا معشوق انصافا که بی انصاف بود بی رمق در وادی نا امن حیرت مانده بود خسته وبی آشیان ،سیمرغ کوه قاف بود علی صادقی
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها؟ تو مه، بی مهری و حرف منت باور نمی آید ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی آید دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید