سیزده با لبخند نشانی خانه ی تو را می خواستم همسایه ها می گفتند سالها پیش به دریا رفت كسی دیگر از او خبر نداد به خانه ی تو نزدیك می شوم تو را صدا می كنم در خانه را می زنم باران می بارد هنوز باران می بارد احمدرضا احمدی
چهارده اتاق فرسوده است آینده كدر شد صورت من كو ؟ من با این صورت عاشق شدم امتحان دادم قبول شدم ساز شنیدم دشنام دادم دشنام شنیدم گرسنه شدم باران خوردم سیر شدم رنگ شناختم رنگ باختم سفید شدم خوابیدم بیدارشدم مادرم را صدا كردم تو را صدا كردم جواب دادم خواب رفتم عینك زدم سفر رفتم غم داشتم ماندم آمدم در آینه نگاه كردم سفر رفتم گلدان را آب دادم ماهی را نان دادم می دانستم صورت من صورت توست سه دقیقه مانده به ساعت چهار آینه كدر شد هراس ندارم آهسته در باز شد زنی در آستانه ی در نشست آینه كدورت داشت به صورتم نگاه كرد می خواست خودش را در آینه ببیند مرا باور كرد مرا صدا كرد می خواستم از دور كسی مرا ببیند تا برای دیگران بگوید تا كدر شدن آینه من لبخند داشتم زن ساكت زن صبور با سكوت ابریشمی از طلوع صبح از فنجان قهوه برمیخاست آماده بودم در صبح برای ریختن باران در لیوان گریه كنم از شما هراس ندارم كه به من تو بگویید فقط صورتم را به دیگران بگویید كه لبخند داشت لبم سفیدی بود باغ ندارم خانه ندارم رویا ندارم خواب دارم عشق دارم نان دارم اطلسی دارم حافظه دارم خستگی دارم سردی دارم گرمی دارم مادر دارم قلب دارم دوست دارم یك چمدان دارم یك سفر دارم یك پاییز دارم یك شوخی دارم لباسهای من كهنه نیست ولی در چمدان بسته نمی شود یك تكه قالی دارم آسمان نیست ابری است آبی است فرهنگ لغت دارم دوازده جلد است مولف مرده است یك پرتقال دارم برای تو عینك دارم شیشه ندارد نه سفید نه سیاه برای چهارفصل است یك لیوان از باران دارم ناتمام است شكسته است یك جفت جوراب آبی دارم دریا را دوست دارم كار نمی كند سه دقیقه مانده به چهار را نشان می دهد اگر آینه را بشكند اگر گل نیلوفر دهد اگر میوه دهد اگر حرمت مادرم را با چادر سیاه بداند اگر شمعدانی در آینه كوچك تر شود من كوچك می شدم احمد رضا احمدی
چه گنجها بنهادند و دیگری برداشت چه رنجها بکشیدند و دیگری آسود به تازیانهٔ مرگ از سرش به در کردند که سلطنت به سر تازیانه میفرمود نفس که نفس برو تکیه میکند بادست به وقت مرگ بداند که باد میپیمود
اين منم تنها و حيران نيمهشب كردهام همراز خود مهتاب را گويم: امشب بينم آن گُل را به خواب؟ من مگر در خواب بينم، خواب را...
ز شب خستگان یاد كن شبی آرمیدی اگر .. سلامی هم از ما رسان به صبحی رسیدی اگر .. سراپای، نومیدیم سراسر، امیدی اگر ...
امروز به پایان میرسد، از فردا برایم چیزی نگو؛ من نمیگویم فردا روز دیگری ست... فقط میگویم تو روز دیگری هستی، تو فردایی؛ همان که باید به خاطرش زنده بمانم...
دیوانه شده ایم چه بگویم؟!غریبه وقتی عشق خاطره ها می شود مریم پر از بهار بی بها می شود لیلا به جرم عشق درون سینه در انزوای زیر سیطره ها می شود مجنون با نگاه پر از انتظار دیوانه ی درون قصه ها می شود
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﻌﺮّﻑ ﺑﺎﻃﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﻔﺮﺕ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﻮﻇﻒ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﺟﻨﮓ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﻠﻮﻏﯽ، ﺗﻨﻬﺎﺗﺮﯾﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﺣﺘﻰ ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﺮﺳﯽ . ﺗﻨﻔﺮ ﻧﻮﻋﯽ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ! ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺗﻨﮓ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺳﺎﺑﻖ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭّﻝ ﺍﺯﺍﻭ ﺑﺪﺕ ﻣﯿﺎﯾﺪ، ﺭﻭﺯﻯ ﺻﻤﻴﻤﻰ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺮﻋﻜﺲ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﺮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ، ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ...