1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    هوشنگ ابتهاج
    ای عشق همه بهانه از توست

    من خامشم این ترانه از توست


    آن بانگ بلند صبحگاهی

    وین زمزمه ی شبانه از توست


    من انده خویش را ندانم

    این گریه ی بی بهانه از توست


    ای آتش جان پاکبازان

    در خرمن من زبانه از توست


    افسون شده ی تو را زبان نیست

    ور هست همه فسانه از توست


    کشتی مرا چه بیم دریا؟

    طوفان ز تو و کرانه از توست


    گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

    مست از تو ، شرابخانه از توست


    می را چه اثر به پیش چشمت ؟

    کاین مستی شادمانه از توست


    پیش تو چه توسنی کند عقل ؟

    رام است که تازیانه از توست


    من می گذرم خموش و گمنام

    آوازه ی جاودانه از توست


    چون سایه مرا ز خاک برگیر

    کاینجا سر و آستانه از توست
     
    !AghA! از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    قیصر امین پور
    سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

    ولي دل به پاييز نسپرده ايم

    چو گلدان خالي، لب پنجره

    پر از خاطرات ترك خورده ايم

    اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

    اگر خون دل بود، ما خورده ايم

    اگر دل دليل است، آورده ايم

    اگر داغ شرط است، ما برده ايم

    اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

    اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

    گواهي بخواهيد، اينك گواه:

    همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

    دلي سربلند و سري سر به زير

    از اين دست، عمري به سر برده ايم
     
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    فاضل نظری
    من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

    اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

    من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم

    که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

    من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

    به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

    به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

    مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

    درخت سوخته ای در کنار رودم من

    اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
     
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    لیلا دوباره قسمت ابن‌السلام شد
    عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
    می‌شد بدانم این‌که خطِ سرنوشتِ من
    از دفترِ کدام شبِ بسته وام شد؟
    اوّل دلم فراق تو را سرسری گرفت
    وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
    گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
    دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد
    شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من،
    فواره از دلم زد و آمد کلام شد
    ما خون تازه در تنِ عشقیم و عشق را
    شعر من و شکوه تو، رمزالدوام شد
    بعد از تو باز عاشقی و باز… آه نه!
    این داستان به نام تو، این‌جا تمام شد

    شعری از حسین منزوی


    حسین منزوی ۱ مهر ۱۳۲۵ در زنجان و در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. پدر حسین هم شاعر بود و به ترکی شعر می‌سرود.
     
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    یادتیم کلی....

     
    !AghA! از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    از دستان من نیاموختی
    که من برای خوشبختی تو
    چه قدر ناتوانم
    من خواستم با ابیات پراکنده ی شعر
    تو را خوشبخت کنم
    آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد
    خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
    به پایان ماه و به پایان سال موکول می کردم
    هفته پایان می یافت
    ماه پایان می یافت
    سال پایان می یافت هنوز در آستانه ی در در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می کردم که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد روزها چه سنگدل بر ما می گذشت ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم چه فرسوده و پیر شده بودیم می خواستیم با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که از شب مانده بود خود را تسلی دهیم همیشه در هراس بودیم کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم، چه قدر می توانستیم بیدار باشیم یک شب پاییزی، که بادهای پاییزی همه ی برگ های درختان را بر زمین ریختند به زیر برگ ها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم.
     
    M @ H @ K و !AghA! از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی
    صورتت را نمی دیدم
    به شیشه های مه آلود نگاه کردم
    بخار شیشه ها آب شده بود
    شفاف بودند ، اما تو نبودی
    صدای تو را از دور می شنیدم
    تو در باران راه می رفتی
    تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی
    از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد
    سرد بود
    به خانه آمدم پشت پنجره تا صبح باران می بارید
     
    M @ H @ K و !AghA! از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,849
    تشکر شده:
    5,044
    امتیاز دستاورد:
    128
    راستی
    چگونه باید تمام این عقوبت را
    به کسی دیگر نسبت داد
    و خود آرام از این خانه به کوچه رفت
    صدا کرد
    گفت : آیا شما می دانستید
    من اگر
    سکوت را بشکنم
    جبران لحظه هایی را گفته ام
    که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید
    اگر همه ی شما حضور داشتید تحمل من کم بود مجبور بودم همه ی شما را فقط با نام کوچکتان صدا کنم
     
    M @ H @ K و !AghA! از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    یک
    در كمین اندوه هستم
    بانو
    مرا دریاب
    به خانه ببر
    گلی را فراموش كرده ام
    كه بر چهره اممی تابید
    زخم های من دهان گشوده اند
    همه ی روزگار پر.ازم
    اندوه بود
    بانو مرا
    قطره قطره دریاب
    در این خانه
    جای سخن نیست
    زبا بستم
    عمری گذشت
    مرا از این خانه
    به باغ ببر
    سرنوشت من
    به بدگمانی
    به خوناب دل
    خاموشی لب
    اشك های من بسته
    بر صورت من است
    هیچكس یورش دل را
    در خانه ندید
    بانو
    من به خانه آمدم
    و دیدم
    كه عشق چگونه
    فرو می ریزد
    و قلب در اوج
    رها می شود
    و بر كف باغچه می ریزد
    بانو مرا دریاب
    ما شب چراغ نبودیم
    ما در شب باختیم

    احمد رضا احمدی
     
  10. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,042
    تشکر شده:
    37,170
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    دو
    حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور كنم
    سلام كنم
    لبخند تو را در باران
    می خواستم
    می خواهم
    تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ كاج را ندانم
    نامم را فراموش كنم
    دوباره در آینه نگاه كنم
    ندانم پیراهن دارم
    كلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماتده كنم
    برای تو یك چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید كنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم