هوشنگ ابتهاج ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا؟ طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل ؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
قیصر امین پور سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي، لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم! اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟! گواهي بخواهيد، اينك گواه: همين زخمهايي كه نشمرده ايم! دلي سربلند و سري سر به زير از اين دست، عمري به سر برده ايم
فاضل نظری من آسمان پر از ابرهای دلگیرم اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم به دام زلف بلندت دچار و سردرگم مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم درخت سوخته ای در کنار رودم من اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
لیلا دوباره قسمت ابنالسلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد میشد بدانم اینکه خطِ سرنوشتِ من از دفترِ کدام شبِ بسته وام شد؟ اوّل دلم فراق تو را سرسری گرفت وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت دیگر تمام شد، گل سرخم! تمام شد شعر من از قبیلهٔ خون است، خون من، فواره از دلم زد و آمد کلام شد ما خون تازه در تنِ عشقیم و عشق را شعر من و شکوه تو، رمزالدوام شد بعد از تو باز عاشقی و باز… آه نه! این داستان به نام تو، اینجا تمام شد شعری از حسین منزوی حسین منزوی ۱ مهر ۱۳۲۵ در زنجان و در خانوادهای فرهنگی به دنیا آمد. پدر حسین هم شاعر بود و به ترکی شعر میسرود.
از دستان من نیاموختی که من برای خوشبختی تو چه قدر ناتوانم من خواستم با ابیات پراکنده ی شعر تو را خوشبخت کنم آسمان هم نمی توانست ما را تسلی دهد خوشبختی را من همیشه به پایان هفته، به پایان ماه و به پایان سال موکول می کردم هفته پایان می یافت ماه پایان می یافت سال پایان می یافت هنوز در آستانه ی در در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می کردم که کسی خوشبختی و جامه ای نو به ارمغان بیاورد روزها چه سنگدل بر ما می گذشت ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می کردیم چه فرسوده و پیر شده بودیم می خواستیم با دانه های بادام و خاکسترهای سرد که از شب مانده بود خود را تسلی دهیم همیشه در هراس بودیم کسی در خانه ی ما را بزند و ما در خواب باشیم، چه قدر می توانستیم بیدار باشیم یک شب پاییزی، که بادهای پاییزی همه ی برگ های درختان را بر زمین ریختند به زیر برگ ها رفتیم و برای همیشه خوابیدیم.
از پشت شیشه های مه آلود با من حرف می زدی صورتت را نمی دیدم به شیشه های مه آلود نگاه کردم بخار شیشه ها آب شده بود شفاف بودند ، اما تو نبودی صدای تو را از دور می شنیدم تو در باران راه می رفتی تو تنها در باران زیر یک چتر به انتهای خیابان رفتی از یک پنجره در باران صدای ویلن سل شنیده می شد سرد بود به خانه آمدم پشت پنجره تا صبح باران می بارید
راستی چگونه باید تمام این عقوبت را به کسی دیگر نسبت داد و خود آرام از این خانه به کوچه رفت صدا کرد گفت : آیا شما می دانستید من اگر سکوت را بشکنم جبران لحظه هایی را گفته ام که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید اگر همه ی شما حضور داشتید تحمل من کم بود مجبور بودم همه ی شما را فقط با نام کوچکتان صدا کنم
یک در كمین اندوه هستم بانو مرا دریاب به خانه ببر گلی را فراموش كرده ام كه بر چهره اممی تابید زخم های من دهان گشوده اند همه ی روزگار پر.ازم اندوه بود بانو مرا قطره قطره دریاب در این خانه جای سخن نیست زبا بستم عمری گذشت مرا از این خانه به باغ ببر سرنوشت من به بدگمانی به خوناب دل خاموشی لب اشك های من بسته بر صورت من است هیچكس یورش دل را در خانه ندید بانو من به خانه آمدم و دیدم كه عشق چگونه فرو می ریزد و قلب در اوج رها می شود و بر كف باغچه می ریزد بانو مرا دریاب ما شب چراغ نبودیم ما در شب باختیم احمد رضا احمدی
دو حقیقت دارد تو را دوست دارم در این باران می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور كنم سلام كنم لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم تمام لغاتی را كه می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم رنگ كاج را ندانم نامم را فراموش كنم دوباره در آینه نگاه كنم ندانم پیراهن دارم كلمات دیروز را امروز نگویم خانه را برای تو آماتده كنم برای تو یك چمدان بخرم تو معنی سفر را از من بپرسی لغات تازه را از دریا صید كنم لغات را شستشو دهم آنقدر بمیرم تا زنده شوم