دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست صبر و دل و دین میرود و طاقت و آرام از زخم پدید است که بازوش تواناست از بهر خدا روی مپوش از زن و از مرد تا صنع خدا مینگرند از چپ و از راست چشمی که تو را بیند و در قدرت بی چون مدهوش نماند نتوان گفت که بیناست دنیا به چه کار آید و فردوس چه باشد از بارخدا به ز تو حاجت نتوان خواست فریاد من از دست غمت عیب نباشد کاین درد نپندارم از آن من تنهاست با جور و جفای تو نسازیم چه سازیم چون زهره و یارا نبود چاره مداراست از روی شما صبر نه صبر است که زهر است وز دست شما زهر نه زهر است که حلواست آن کام و دهان و لب و دندان که تو داری عیش است ولی تا ز برای که مهیاست گر خون من و جمله عالم تو بریزی اقرار بیاریم که جرم از طرف ماست تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد گر سر بنهد ور ننهد دست تو بالاست
رفت تو نگاش حسی نداشت دلمو تنها گذاشت جای هیچ حرفی نذاشت رفت به هوام عادت نکرد دیگه دنبالش نگرد دل من دنیای درد شاید اون یکی دیگه رو دوست داره که نشد بهم بگه آره نتوسنت به روم بیاره شاید تب عشق من زیادی بود واسه اون یه حس عادی بود که تونست تنهام بذاره شاید التماسو تو چشمام میدید شاید از یه عشق تازه میترسید کارم شده گریه پای عکسامون کاشکی پا نمیذاشت روی قولامون شاید اون یکی دیگه رو دوست داره که نشد بهم بگه آره نتوسنت به روم بیاره شاید تب عشق من زیادی بود واسه اون یه حس عادی بود که تونست تنهام بذاره
به خود آ گاه کمى ناخودآگاه بخند به زمان.ثانیه وو باقى جان دل نه نبند عشق را توشه ى رنج هایت کن رو به فردا باشى! آنقدر مهر بورز تا...! بعد فردا باشى مهربان باش تو با جامعه ى آدمها که نباشى همه ى شهر شوند آدمخوار نشود خوار شوى!! به خودآ گاه کمى ناخودآگاه ببخش نشود نشود.گاه که بر پست و مقام نفرى غبطه خورى یا که در اوج مقامت بکنى سنگینش به خودآ گاه کمى... روز شبها همگى مثل همند همه ى ثانیه ها در پى ایجاد غمند تو خودت در شرف گشتن شادیها باش نا خود آگاه بخند شاید,از لبخندت قلب کسى شاد شود یا در آهنگ زمان کوک همین ساز شود نشود!! نشود...حسرت دیروز خودت را بخورى به خود آ گاه کمى رنگ فردایت باش ناخودآگاه بخند بهمن اسماعیلی
یک چیز آزارم میدهد...اینکه نه آنقدر خوبم که خودرا بهشتی بدانم و نه آنقدربد که جهنمی... مانده ام حیران و سرگردان خدا...دوستم میگفت محسن به خودآ! خوب میدانم نفسش از جای گرم بلند میشد... چگونه به خود بیایم وقتی خودی وجود ندارد؟! وقتی که مفقود شده... گم شده... پیدایش نیست... خود را گم کرده ام میگفت محسن به خودآ...هه محسن ابراهیمی
نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر که یک بستنی یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند... پس من با همه وجودم خود را زدم به مُردن تا روزگار، دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم... تا روزگار بو نَبَرد... گفتم که کاری به کار عشق ندارم! قیصر امین پور
خدایا خوب می بینی در این دنیای نامردی دلی مظلوم می میرد به زیر ِ پا ی نامردی صدای درد همسایه و چشمی بی خبردر خواب تن کودک چه می لرزد!شب از سرمای نامردی ببین دستان مردی راپراز تشویش نانی سرد... و زخم قلب یک مادر پر از لا لای نامردی بیان حس یک دفتر به دور ازواژه ی مردی قلم ها اشک می ریزند سر امضای نامردی تمام روزها ابری وَ دنیا جای ماندن نیست خدایا یک نشانی ده ..نباشد جای نامردی سکوت پنجره مبهم به روی کوچه پاشیده غبار بی کسی هارا ... تن ِدرهای نامردی معلم خسته شد ازما...ولیکن بیست می گیریم در این دنیا که می گوید به ما املای نامردی مریم احمدی پریشان
اشتباه بودم ؛ اشتباهم چی بوداینکه خیلی دوست داشتم؟ یا اینکه هربار باهات حرف میزدم مثل خل و چلا میشدم ؟با ی پیامت کلی ذوق می کردم؛اره حق داشتی.. حوصله سر بر بودم:)اشتباه من چی بود؛اینکه خواستم فراموشت کنم ولی همه چی خرابتر میشد ؟ اینکه تصمیم داشتم دقیقه و ثانیه خوش حالت کنم و با لب خندون ببینمت اینکه بعد این همه مدت دارم برات می نویسم:)؟اینکه حسود میشدم و مثل بچه ها رفتار میکردم ؟خب بهت حق میدم همه اینا خستت کرد)من اشتباه بودم منم بودم خودمو انتخاب نمی کردم؛من خیلی اشتباه بودم مگه ن:)؟
شب بود خاطر دم سازان جمع شب بود عالم پروانه و شمع یادم امد شبی از عهد شباب که سری داشتم از عشق، خراب نیمه شب خار به بالینم ریخت مژه ام خار شد و خواب گریخت گفتم اکنون که نیارم خفتن باز با ساز غم دل گفتن شمع در سوختنم گشت شریک به زر اندود فضای تاریک شمع ، تا چون گل زردی وا شد سایه ی مضطربی پیدا شد شبحی نیز عیان شد شیدا گاه پیدا و گهی ناپیدا چون یکی عاشق شوریده که سر گه به دیوار زند گاه به در یا رب این روح پریشان من است؟ که به جان کندن زندان تن است یا فرستاده خیال خود یار؟ پی دلجویی این جان فکار واشد آغوشم و افتادم مست چشم بگشودم و بادم در دست اول از رشگ نکردمش حلال من به هجران و حریفان به وصال؟ لیک چندان که به دقت دیدم عشق و عاشق همه رقت دیدم عشق هر جا که بود ناکام است عاشق و وصل خیالی خام است عشق را درد و دوا مرموز است وای از این درد که درمان سوز است عشق اگر آتش وصل افروزد باز پیش از همه عاشق سوزد عشق با وصل نیاید در دست وای از این عشق که نفرین کرده است پایداری نتوانی برخیز خیز و تا دست دهد پای،گریز سوختن کار هوسناکان نیست عشق جز شیوه ی بی باکان نیست درد باید که بر انگیزد گرد گر تو این درد نداری برگرد سوختن نیست زراندود شدن باید افروختن و دود شدن من که شورم به سر انداخته اند از پی سوختنم ساخته اند رو که بی سوزش و بی کاهش من نتوان داشت به دل خواهش من این سزد عاشق جان افشان را تو چه داری که فشانی آن را؟ هر کجا شمع ازل چهره فروخت منش از شعله به جان خواهم سوخت دوست گو شمع شو و گو لاله ماه را حلقه منم چون هاله گاه پروانه شوم گه بلبل تا سر از شمع کشد یا از گل آتش عشق مرا بر دل زد گر تو را خیمه به آب و گل زد شمع ازین قصه چنان اشک بریخت کاتشین شعله به طغیان انگیخت شعله برکرد ز فانوس علم شمع و پروانه رسیدند به هم لحظه ای بعد به جز مشتی دود اثر از شعله و پروانه نبود... استاد شهریار
نردبان زندان بان به گمانم که یکیست هر دو از میله گذر باید کرد تا به یک اوج رسید تا که آزاد و رها به بلندایِ جنون به لبِ موج رسید و بر آن بوسه زد و در هم آغوشیِ سردش گم شد تا که بر عرش رسید. تو مگو و تو مپرس به خود آی به خود آی و زِ نقابِ شب و حیله به دَر آی سوزان محمدی