روزگاری روی در روی نگاری داشتم راستی را با رخش خوش روزگاری داشتم همچو بلبل میخروشیدم بفصل نوبهار زانکه در بستان عشرت نوبهاری داشتم خوف غرقابم نبود و بیم موج از بهرآنک کز میان قلزم محنت کناری داشتم از کمین سازان کسی نگشود بر قلبم کمان چون بمیدان زان صفت چابک سواری داشتم گر غمم خون جگر میخورد هیچم غم نبود از برای آنکه چون او غمگساری داشتم درنفس چون بادم از خاطر برون بردی غبار گر بدیدی کز گذار او غباری داشتم داشتم یاری که یکساعت ز من غیبت نداشت گر چه هر ساعت نشیمن در دیاری داشتم چرخ بد مهرش کنون کز من به دستان در ربود گوئیا در خواب میبینم که یاری داشتم همچو خواجو با بد و نیک کسم کاری نبود لیک با او داشتم گر زانکه کاری داشتم خواجو کرمانی
گر غمم خون جگر میخورد هیچم غم نبود از برای آنکه چون او غمگساری داشتم ... بیت سوم مصرع دوم معنیشو میگید ؟ قلزم رو اولین باره میشنوم
در چمن دوش ببوی تو گذر میکردم قدح لاله پر از خون جگر میکردم پای سرو از هوس قد تو میبوسیدم در گل از حسرت روی تو نظر میکردم سخن طوطی خطت به چمن میگفتم نسبت پسته تنگت بشکر میکردم چشم نرگس به خیال نظرت میدیدم وانگه از ناوک چشم تو حذر میکردم چون صبا سلسلهٔ سنبل تر میافشاند یاد آن گیسوی چون عنبر تر میکردم هر زمانم که نظر بر رخ گل میافتاد صفت روی تو با مرغ سحر میکردم چون کمانخانهٔ ابروی تو میکردم یاد تیرآه از سپر چرخ بدر میکردم مشعل مه بدم سر فرو میکشتم شمع خاور ز دل سوخته بر میکردم چون فغان دل خواجو بفلک بر میشد کار دل همچو فلک زیر و زبر میکردم خواجو کرمانی قلزم به معنی رود یا دریای پر آب که به نظرم اینجا به معنای دریای پر از سختی هست
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شِکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم درد بی عشقی زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم بلبل طبعم کنون باشد زتنهایی خموش نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم
1.نترس سرخی چشمانم از گریه نیست، من توی آنها فلفل میریزم تا دیگر هوس دیدن تو را نکند!! 2.دیشب خوابت رو دیدم ، توی خواب اصلا شبیه خودت نبودی، درست مثل بیداری که دیگر شبیه خودت نیستی... 3.از این غرور بی جا خنده ام میگیرد تو این ور جو، من آن ور جوی. و سهم ما تا ابد حسرت!! 4.کاش دلتنگی هایم شاخ داشتند یا دم! آن وقت نمیشد آنها را از تو پنهان کنم تا دیگر به من نگویی بی تفاوتم
جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوری به عطر نافه یِ خود خو کن کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را به تیرِ معجزه آهو کن مفصلاند زمستانها ، و برف نسخهی خوبی نیست برای سرفه ی گلدان ها ، گلی نمانده خودت گُل باش تو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کن دلم دف است نیستانا ، نگاهِ صوفی ناخوانا جهان پریشی مولانا ، دهان پریشیِ مولانا تو خانقاه منی با من ، بچرخ و یا حق و یاهو کن شب است یک تنه زیبا شو ، و چند ماه شکیبا شو سپس مرا متولد کن ، بتاب رویِ شبم دریا و جوجه اردک زشتم را ، به زیر بال و پرت قو کن کسی نمیشنود ما را ، اگر که رویِ سخن داری و درد حرف زدن داری ، اگر دهانِ خودت هستی اگر زبان خودت هستی ، به گوش هایِ خودت رو کن دو تا بریده یِ از شانه ، دو تا خجول دو دیوانه منم دو دست که میخواهم ، بغل بگیرمت ای جنگل تفقدی نظری چیزی ، به این دو ساقه یِ کم رو کن مسم که پخش و پلا هستم ، دچار درد و بلا هستم تو عادلی که طلا هستی ، به کیمیای مساواتت تو را بدل به خودت اما ، مرا بدل به ترازو کن تو را ببوس که لب هایت ،هنوز طعمِ عسل دارد تو را بخواه که آغوشت ،هنوز میلِ بغل دارد تو را بکار و شکوفا شو ، تو را بچین و تو را بو کن ترانه سرا : حسین صفا
سلام جماعت .---. خب ، حقیقتا 310 صفحه تاپیکارو چک کردن کار سختیه ولی خب ، با چند صفحه اش رو نگاه کردن متوجه شدم که بیشتر روال به این بوده که هر شعری که به مذاق خوش اومده تاپیک داره خب اینجا ، قراره فارغ از قید و بند ها ، هر تک بیت ، شعر ؛ غزل ؛ مثنوی و ... ای رو که دوست داشتیم و خواستیم با بچه های اینجا share کنیم اینجا بذاریم +اگر تاپیک تکراری بود عذر می خوام . *اگه غیر تکراری بود امیدوارم استقبال بشه ازش ^^