ساده میگویم ،بیا بنشین و کمتر ناز کن ، شعرِ هستی را به رنگِ عاشقی آغاز کن . ریشه بر خاکِ خزان آلوده یِ هستی بزن، باز چون مجنون، خرد را با جنون همراز کن . من غزل میگویم و نامِ تو را خوانم ردیف، معنیِ شعری، کنارم در غزل پرواز کن. شاعرِ پاییزیم شعرم سراسر نقطه چین، باشکوفیدن در این زرد خران اعجاز کن. مثلِ یک دیوارِ ممتد در مسیرِ کوچه ام، نقش کن یک پنجره، بر کوچه، آن را باز کن. چند روزی را پری وش میشود هم خانه ات ، شور و شوقی با غزلهایِ خوشش دمساز کن . ماهِ من باش و بتابان برِ شبم مهتاب را ، ای بهارِ هستیم کمتر خزان را ناز کن .
دوستت دارم..چرایش پای تو، ممکنش کردم،محالش پای تو میگریزی از من و احساس من دل شکستن هم ،گناهش پای تو آمدی آتش زدی بر جان من درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو من اسیرم در میان آن دو چشم قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو سوختم،آتش گرفتم زین سبب آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو پای رفتن هم ندارم من،از کوی دلت پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو...
آخـرین شعـرم بـرایت یادگـارے مے شـــود میـروم اما نصیبت بے قـرارے مے شـود منتظــر بـودم ڪہ بـرگـردے ولـے خواهے، تو دید بعــد مــن روز و شبت چشــم انتظارے مے شود
قفسِ خاطرہ هایت،بہ ڪنار ؛ حبسِ این آهِ گلویم،بہ ڪنار؛ خورہ ےاینڪہ ڪجایے،بہ ڪنار ؛ چشمِِ من خیرہ بہ عڪست؛بہ ڪنار خبرم میڪنے از آمدنت؟ یا همہ،قول و قرارت بہ ڪنار؟
وقتی من تنهایم همه غصهها همچو کابوسی وهم انگیز میگیرند مرا در بر خویش وقتی من تنهایم همهی شادیها ناگهان رخت برمیبندند از بر من موقع تنهایی خنده هم پر میکشد از لبهایم اشک هم، چون رودی همه شب، جاریست از چشمانم کاش تنهایی من هم به سرآید باز...
خدایا! جای سوره ای به نام عشق در قرانت خالی است. که اینگونه اغاز شود: وقسم به روزی که دلت رامیشکنندو جز خدایت مرهمی نخواهی یافت.
خستہ ام از اين زندان ڪہ نامش زندگيست پس قشنگي هاي دنيا مال ڪيست؟؟؟ باختيم در عشق اما باختن تقدير نيست. ساختيم با درد تنهايي مگر تقدير چيست؟؟
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
من از راهی دور برای خواندنِ خواب های تو آمدهام، من از راهی دور برای گفتن از گریه های خویش راهی نیست، در دست افشانیِ حروف باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم، من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم من مشقِ نانوشته ام به دستِ نی، خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه من بارانِ بریده ام به وقتِ دی، گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه به من بگو در این برهوتِ بی خواب و طی، مگر من چه کردهام که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟