سمن بویان غبار « غم » چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند پ. ن = آخرش منو کور میکنی با این فونت
سراپا اگر زرد و پژمردهایم ولی دل به پاییز نسپردهایم چو گلدان خالی، لب پنجره پُر از خاطرات ترک خوردهایم اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود، ما خوردهایم اگر دل دلیل است، آوردهایم اگر داغ شرط است، ما بردهایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گردهایم گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخمهایی که نشمردهایم! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر بردهایم
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل "تو" خشنود نکرد آنچه از عشق کشید این دل من کُه نکشید و آنچه در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد، ولی زود نکرد...
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان شد تا باد چنین باد آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای بی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود چون باده همه جان شد تا باد چنین باد دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی مشهور خراسان شد تا باد چنین باد *سنایی*
نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیز شهر خالی ست مرا همنفسی نیست عزیز حافظ از حال من سوخته آگاه تر است زده ام فالی و فریاد رسی نیست عزیز نیست حتا پر و بالی که به سویت بپرم آسمان بی تو مرا جز قفسی نیست عزیز کیمیایی و من خسته مسی ناچیزم به سر کوی توام دسترسی نیست عزیز قلب بیمار مرا عشق شما درمان است غیر آغوش تو دل را هوسی نیست عزیز
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که عشق را به جهان جز به دل بردنش ولایت نیست رایت عشق آشکارا به زان که در عشق روی و رایت نیست عالم علم نیست عالم عشق رویت صدق چون روایت نیست هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او به غایت نیست هر چه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی کفایت نیست به هدایت نیامدست از کفر هر کرا کفر چون هدایت نیست کس به دعوی به دوستی نرسد چون ز معنی درو سرایت نیست نیک بشناس کانچه مقصودست بجز از تحفه و عنایت نیست
ذوقی چنان ندارد بیدوست زندگانی دودم به سر برآمد زين آتش نهانی تو فارغی و عشقت بازيچه مینمايد تا خرمنت نسوزد تشويش ما ندانی
عاشقت هستم تا در بدنم جان دارم و کنار تو مگر نقطه ی پایان دارم ؟ تا که عطر نفست مزرعه را پر کرده چه نیازی به گل قمصر کاشان دارم ؟ مثل یک رود که خسته است از آرامش خود سمت دریای پریشان تو جریان دارم موج موهات مرا بی خود از خود کرده از سر توست اگر من سر طغیان دارم تا که لرزید دلم، اشک شدم یک دفعه من به باران پس از زلزله ایمان دارم
من انتظار دارم او وفا کند، نمی کند! به جز من هر که هست را، رها کند، نمی کند! کسی شبیه من نشد اسیر خنده های او ز جمع باید او مرا، جدا کند، نمی کند! چقدر آرزو کنم، به زیر سقف خانه ام مرا به نام کوچکم، صدا کند، نمی کند! برای جلب خاطرش چه مکرها نکرده ام مگر کمی به حالم اعتنا کند ، نمی کند! و خفته روح ساده ام شبیه قصه ها که او به بوسه خواب مرگ را دوا کند، نمی کند ! چه خسته درد میکشم در این حصار و باید او برای رفع خستگی، دعا کند، نمی کند! خدا کند فقط کمی دلش هوای من کند خدا کند خدا کند خداکند، …..!
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت تو رفتی و هر چه بود گذشت شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت شبی که با تو مرا در کنار گذشت گشود بس گره آن شب زکار بسته ما صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت مراست عکس تو یاد آور سفر آری چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت غمین مباش و میاندیش زین سفر اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت…