کاش من هم همچو یاران، عشقِ یاری داشتم خاطری میخواستم یا خواستاری داشتم تا کشد زیبارخی بر چهرهام دستی ز مهر کاش چون آیینه، بر صورت غباری داشتم ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است! کاش جان میدادم اما انتظاری داشتم شاخهی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم نغمهی سر داده در کوهم، به خود برگشتهام که به سوی غیرِ خود راه فراری داشتم محنت و رنج خزان اینگونه جانفرسا نبود گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب اعتبار از پایهی بیاعتباری داشتم پایبند کس نبودم، پایبندم کس نبود چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم آه «سیمین» حاصلم زین سوختن افسرده است همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم
ﮐﺎﺭ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﺧﺮ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻡ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﯾﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺗﺮﻡ ﻋﻬﺪ ﺑﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭﯼ ﺭﺍ ﻋﻬﺪ ﺑﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻋﻬﺪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻡ ﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﺗﻮ ﺑﯿﻔﺘﺪ ﮔﺬﺭﻡ
نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟ چو شادم میتوانی داشت، غمگینم چرا داری؟ چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آری چه غم خواری؟ که هر ساعت تنم را در بلا داری به کام دشمنم داری و گویی: دوست میدارم چگونه دوستی باشد، که جانم در عنا داری؟ چه دانم؟ تا چه اجر آرم من مسکین بجای تو که گر گردم هلاک از غم من مسکین، روا داری بکن رحمی که مسکینم، ببخشایم که غمگینم بمیرم گر چنین، دانم مرا از خود جدا داری مرا گویی: مشو غمگین، که خوش دارم تو را روزی چو میگردم هلاک از غم تو آنگه خوش مرا داری! عراقی کیست تا لافد ز عشق تو؟ که در هر کو میان خاک و خون غلتان چو او صد مبتلا داری
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم. خسته شدم بس که از سرمالرزیدم… بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد… خسته شدم بس که تنها دویدم… اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن… می خواهم با تو گریه کنم … خسته شدم بس که… تنها گریه کردم… می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم… خسته شدم بس که تنها ایستادم می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
پابند کفشهای سياه سفر نشو يا دست کـم بخاطر من ديرتر برو دارم نگاه مـی کنم و حرص مـی خــــورم امشب قشنگ تر شده ای، بيشتر نشو کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای حالا شکستنی ترم از شاخـه های مو موضــــوع را عـوض بکنيم از خودت بگو به به مبارک است: دل خوش، لباس نو دارند سور و سات عروسی می آورند از کوچــه های سرد به آغوش گرم تو هی پا به پا نکن که بگويم سفر به خير مجبــــور نيستـــی که بمانی ولــی نرو
هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
┅✿❣❣✿┅ تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشند شرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق در میان عشق حالی دارم اردانی چنانک جان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق در خم چوگان زلف دلبران انداخت دل هر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق من درین میدان سواری کردهام تا لاجرم کردهام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق در جهان برهان خوبی شد بت دلدار من تا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق_ ┅✿❣❣✿┅
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنــود یـک نفـر از نــامــزدش دل بــرده مثـل یــک افـسر تحقـیق شـرافـتـمـنـدی کـه بـه پـرونده ی جـرم پسرش بـرخورده خسته ام مثل طبیبی که خودش بیمار است ... جمله هرچه بگندد ... به سرش آوار است ... خسته تر مثل کسی که شب قبل از اعدام ... خواب آشفته ی او ، خواب طناب دار است خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ بین دعوای پـدر مـادر خود گـم شده است خستـه مثل زن راضـی شده به مهر طلاق که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است خسته مثـل پـدری کـه پسر معتـادش غـرق در درد خمـاری شـده فـریـاد زده مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسـرش پیـش زنـش بـر سر او داد زده خسته ام مثـل زنی حامله که ماه نهم دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه کـه کسـی غیـر پـرستار سراغش نرود خستـه ام بیشتر از پیـر زنـی تنهـا کـه عیـد باشد نـوه اش سمت اتاقش نرود خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است شـده ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه ای راهی مشهد شده است
مکش منت به هر نامرد و مردی مده دل را به ذلت دست فردی اگر او را به تو مهر و وفا نیست اگر او بر جــراحاتت دوا نیست رهایش کن،مرنجان خویشتن را مبر هــرگز ز یادت این سخن را
چند سالی می شود مــن خـــاطرم آزرده است یک نفر قــلب مــــرا دزدید و با خود برده است خانه غــــمگین، قـــاب خالی، ساعتی درگیر خـواب روی قـــالی تک تک گل هایمان پژمـــرده است غــصه خـــوردن را رهـــا کردم ولی این روزها ذره ذره گم شدم، چون غصه من را خورده است بی خـــیالم، بی خـــیالِ بی خـــیال از رفتنت ظاهرا شـــادم ولیکن باطنم افــــسرده است " آمدی جـــانم به قـــربانت ولی حــالا چــرا؟ " دیر کردی، شهـــریار قصه هایت مــــرده است...