از تاریخِ عکس هامان بیرون بیا پای آغوشِ من در میان است شعری نوازشی یک استکان چای یا هر چیزی هر چیزی که پنجرههای بسته را باز کند هر چیز که خاطره ی عشق را در گوشه گوشه ی خانه زنده کند دل باران میخواهد و شانههای پر اعتماد از تاریخِ عکس هامان بیرون بیا تا بهارِ آینده این دل زنده نیست همه میدانند بی عشق نبضِ شاعر، کند میزند . ((نیکی فیروزکوهی))
همچو بوتیمارِ مجروحی ــ نشسته بر لبِ دریاچهی شب ــ میخورَد اندوه شام گاه اندیشناک و خسته و مغموم. کاجهای پیر تاریکند و در اندیشهی تاریک. من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم. من چنان چون کاجهای پیر تاریکم که پنداری دیرگاهی هست تا خورشید بر جانم نتابیدهست. میکشم بینقشه در غمخانهی خود پای میکشم بیوقفه بر پیشانیِ خود دست… «ــ ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی! ای پیمبرهای بیتکفیرِ بیزنجیرِ بیشمشیر! در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور، بیکتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایتهای رعبانگیز، پرچمِ محزونِتان را سخت دور میبینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینهی مغرور! زهرِ رنج از ناتوانیهای معصومانهتان در دل، همچو بوتیمار بر لبِ دریاچهی شب میخورم اندوه. آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابری نمنمی باران نباریدهست. میکشم بینقشه در غمخانهی خود پای… میکشم بیوقفه بر پیشانیِ خود دست… احمد شاملو کاج | از دفتر باغ آینه
اگرچه همقدمِ گردباد میگردم دمی نرفته ز یادم که کمتر از گَردم چرا ز سینۀ من دودِ آه سرنزند؟ که کوهی از غم و آتشفشانی از دردم نه پرخروش که من، آبشار یخزدهام نه پرغرور که آتشفشانِ دلسردم فریبخوردۀ عقلم، شکستخوردۀ عشق من از که شِکوه کنم؟ چون به خود ستم کردم همیشه جای شکایت ز خلق بسیار است؛ ولی برای تو، از خود شکایت آوردم "فاضل نظری"
سه نقطه تنها سه نقطه برای آنچه که می خواهی بشنوی و آنچه که نمی توانم گفت سه نقطه تنها سه نقطه برای آنچه که باید بشنوی و آنچه که نباید گفت سه نقطه تنها سه نقطه ی بی در دسر "محمد رضا شرقی"