می آیی خسته با چمدانی که گویی دسته اش به دستانت قفل بسته کفش های پوشیده بند های بسته می آیی اما آمدنت،شبیه نماندن درست شبیه رفتن است... "لیلا خراسانی فر"
تنهایی خیابانی است که با تو از آن عبور می کنم اما در میان راه دستم را رها می کنی و من می مانم وُ بوق ممتدی که گوش زندگی ام را کر می کند... "سارا قبادی"
می رود ارابه ی فرسوده ای - لنگان - می کشد ارابه را اسبی نحیف و مردنی در شب آن طرف، شهری غبارآلود پشت گاری سطلی آویزان پر از خالی خفته گاریچی، مگس ها این ور و آن ور پشت گاری جمله ای: "بر چشم بد لعنت" "عمران صلاحی"
ماجرای مرا پایانی نبود اگر عطر تو از صندلی بر نمیخواست دستم را نمی گرفت و به خیابانم نمیبرد. "محمد شمس لنگرودی"
روزگارم شده درگیر سه حرف بروم یا نروم یا بکشم حسرت یار بعد او جای نفس دیگر نیست پس چه بهتر بروم ، آه کنم ترک دیار یا که نه ، من نروم تا که کنم از ره دور بوسه جای قدمش ، بو بکشم زلف نگار بکشم حسرت او ، پس به کجا رفت خدا در غمش زار زنم گریه چو آن ابر بهار
دستی از غروب بیرون می زند روی کاغذ عکسِ یک قلب می کشد عکسِ خطی شکسته و سیاه شعری بی دوام عکسِ اشک عکس آهی ناتمام عکس امضای شاعری همچنان درگیرِ سراب دستی جمعه ها را دلگیر می کند
مشقم کن وقتی که عشق را زیبا بنویسی فرقی نمیکند که قلم از ساقههای نیلوفر باشد یا از پر کبوتر ... "حسین منزوی"