اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بایدحتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: وای چه قشنگ !
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گــم کرد خداوندش را .. { کاظم بهمنی }
شتاب مكن كه ابر بر خانهات ببارد و عشق در تكهای نان گم شود هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد آدمی در سقوط كلمات سقوط میكند .. و هنگامی كه از زمین برخیزد كلمات نارس را به عابران تعارف میكند آدمی را توانایی عشق نیست در عشق میشكند و میمیرد .. { احمدرضا احمدی }
شاعر: پانته آ صفایی تو ریختی عسل ناب را به کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هم که نشستند آلبالوها_ تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخالها، النگوها و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد، رها شدند در آرامش تنت قوها *** شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز چقدر خاطره دارند از تو جاشوها تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است مکیده اند مرا قطره قطره زالوها «فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست «جدال روز و شب فرش ها و جارو ها» شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...
"Diefenbaker" آی ای غم ! با تو نباید چون سگی ولگرد رفتار کنم ! که به هوای پس مانده ای یا استخوان بی گوشتی پشت در آمده ! باید به تو اعتماد کنم... با مهربانی باید تو را به خانه آورم ! و به تو یک پا دریِ پشمِ خوش خواب کنج خودت و ظرف آب خودت را بدهم ! فکر می کنی که نمی دانم زیر ایوانم زندگی می کنی و آرزو داری پیش از آن که زمستان آید خانه واقعی ات آماده شود ! تو نام خودت را ! قلاده خودت را ! زنگوله ی خودت را می خواهی ! تو حق خودت را می خواهی ! که مزاحمانت را بتارانی ! که خانه ام را خانه ات ! مرا صاحبت ! و خودت را سگ ام بدانی !
«پیشانی ام» سجده گاه لب هایت؛ «چشمانم» میعادگاه قدم هایت؛ «دستانم» تکیه گاه خستگی هایت؛ و «قلبم» حریم دلتنگی هایت؛ تمامی اینها، ارزانی «نیم نگاهت»!
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد به نهالی که تو در باغچه خانه ما کاشته ای و به آواز قناری که به اندازه یک پنجره می خواند آه .. سهم من این است سهم من این است سهم من ... آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من گردش حزن آلود در باغ خاطره هاست و در اندوه صدای جان داد که به من می گوید دستهایت را دوست می دارم .. { فروغ فرخزاد }
سر انگشتانِ مهرت را بنواز بر تارو پودم دست های تو معجزهِ گری است بر روحِ خسته ام مسیحا نفسی، در تو زنده می شوم هر بار که می آیی ..... ایــرج.تمجیــــدی