یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت تا از خیال گنگ رهایی رها شوم بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت افشین یداللهی
آنکس که نشد باخته دل هیچ نفهمید در ورطه دل باختگی ما چه کشیدیم تهمت بر زلیخای بداقبال نبندید ما نیز در آن معرکه انگشت بریدیم
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان باغبان نیز نیامد پی دلداری من....
اگر زشتی کند دنیا بیا تا مهربان باشیم... اگر پستی کند با ما بیا تا مهربان باشیم... اگر آرام جان باشد اگر بارش گران باشد اگر نا مهربان باشد بیا تا مهربان باشیم... اگر دل را بیازارد سرش سنگ ستم بارد و در او تخم غم کارد بیا تا مهربان باشیم... اگر مهتاب شد پنهان اگر خورشید شد سوزان اگر مشکل نشد آسان بیا تا مهربان باشیم... اگر گلها ز هم پاشید دل دریاچه ها خشکید و مرغان چمن کوچید بیا تا مهربان باشیم... خوشی و غم نمیماندو زیاد و کم نمیماند چو دنیا هم نمیماند بیا تا مهربان باشیم...
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار نکتهای روح فزا از دهن یار بگو نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار تا مُعطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمهای از نفحات نفس یار بیار به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز بی غباری که پدید آید از اغیار بیار گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب بهر آسایشِ این دیده یِ خونبار بیار دل دیوانه به زنجیر نمیآید باز حلقهای از خَم آن طُره طَرار بیار خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست خبری از بر آن دلبر عیار ؟آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن به اسیران قفس مژده یِ گلزار بیار روزگاریست که دل چهره مقصود ندید ؟ساقیا آن قدح آینه کردار بیار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی ذر خنده ای زان لب شیرین شکربار بیار دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار حافظ
فنجان اضافه ای که روی میز است یخ کرده و از نبودنت لبریز است من بیشتر از همیشه دلتنگ تو ام شاید اثر آمدن پاییز است چون قهوه ی بی شکر، جهانم بی تو یک تلخی غیر قابل پرهیز است باید که فقط زنده بمانم بی تو انگیزه ی این غزل همین یک چیز است ای کاش ببینم که تو اینجا هستی و فاصله بینمان فقط یک میز است " زهرا حاصلی "
آمده ام با عطش سالها با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بل که نگاهم ک عاشق آن لحظه ی طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنو شانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی امخوب ترین حادثه می دانم ات خوب ترین حادثه می دانی ام؟حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی امحرف بزن حرف بزن سال هاست تشنه ی یک صحبت طولانی امها ... به کجا می کشی ام خوب من ؟ ها ... نکشانی به پشیمانی ام ! -------- به روز رسانی کرد -------- دل ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام بی سب نیست که دل نام نهادند ترا هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام هستی عالم امکان همه از خاک و گلند همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم غصه می آورد این می می غمناک سلام -------- به روز رسانی کرد -------- عقده های کهنه از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟ یا که از شرمندگی از دیده پنهانی هنوز؟ هر چه آمد بر سرم از مهربانیهای توست چون که از مهر و وفا چیزی نمیدانی هنوز خون دل در چشم غمناکم تماشا کردنیست تا چه دیدی در تماشاخانه گریانی هنوز؟ خوب میدانم که میدانی نمی بخشم ترا اشگ اگر آورده باشی یا که نالانی هنوز دست در دستم نهادی تا که آبادم کنی ای بسا ویران تو بودی چونکه ویرانی هنوز عقده های کهنه در پستوی دل نم کرده اند تو همان مشتی نمک بر زخم سوزانی هنوز سر به زیر افکنده ای چیزی نمیگوئی چرا؟ گوئیا از آنچه کردی خود پشیمانی هنوز دیده ی گریان تو دل ر ا هراسان میکند تا چه خواهد شد سرانجامم پریشانی هنوز از خدا دم میزنی اما نمیدانی که من ای دریغا تازه فهمیدم که شیطانی هنوز -------- به روز رسانی کرد -------- سر پر ماجرا جانا کجا رفتی کجا ؟ ٬ با دل چه ها کردی چه ها ؟ آوخ دل دیوانه ر ا ٬ با غم شکستی بی وفا صد مرحبا صد آفرین ٬ بر مهر تو ای نازنین وقتی که افتادم زمین ٬ دست مرا کردی رها گوئی نمیخواهی دگر ٬ تا با تو باشم همسفر آنکس که افتاد از نظر ٬ دارد سر پر ماجرا دل چون زغم آمد به جان٬از کف برون شد ناگهان کاری به جزء آه و فغان ٬ ناید کنون از دست ما از هر چه خواهی کن حذر٬چیزی که میخواهی ببر اما کمی آهسته تر ٬ تا نشکنی بشکسته را من شیشه ی بشکسته ام ٬کز زندگانی خسته ام با غصه عهدی بسته ام ٬ کز او نخواهم شد جدا افتاده زیر پای تو ٬ جان میدهد شیدای تو بازنده در سودای تو ٬ دیگر نمی خواهد ترا وقتی که در دنیا کسی ٬ جان میدهد از بی کسی خواهی به فریادش رسی٬ بر او طلب مرگ از خدا
روز و شب در دلم عشق تو غوغا میکند هر روز و شب آنچه را گم کرده پیدا میکند هر روز و شب زین همه اندوه و ماتم دل نمیمیرد اگر ! با غم هجران مدارا میکند هر روز و شب اشگ چشمم میبرد دل را به سمت خاطرات قطره گوئی کار دریا میکند هر روز و شب سر دل را با کسی هرگز نمیگویم ولی گریه اسرارم هویدا میکند هر روز و شب در عجب هستم که گل با عمر کوتاهش چرا؟ بلبلان را جمله شیدا میکند هر روز و شب تا سه تار کهنه را پائیز میگیرد بدست محفلی از غصه بر پا میکند هر روز وشب
این بار یا بمان و نرو یا برو نیا تا کی همیشه سست خداحافظی کنیم من خسته ام از این همه تکرار یک مسیر اینک بمان درست خداحافظی کنیم می خواستم جواب سلام از تو بشنوم حالا که میل توست خداحافظی کنیم وقتی که دست مان یکی و قلبمان دوتاست باید که دست شست ، خداحافظی کنیم وقتی سلام بوی رفاقت نمی دهد بهتر که در نخست خداحافظی کنیم
بغضی که مانده در دل من وا نمیشود حتی برای گریه مهیا نمیشود بعد از تو جز صراحت این درد آشنا چیزی نصیب این من تنها نمیشود آدم بهانه بود برای هبوط عشق اینجا کسی برا تو حوا نمیشود دارم به انتهای خودم میرسم ببین شوری شبیه باد تو برپا نمیشود از من مخواه تا غزلی دست و پا کنم احساس من درون غزل جا نمیشود